به سايت اطلاعات.نت
خوش آمديد
 

 

عزاداری برای امام حسين و يا درس گرفتن از زندگی او

بخش اول- بررسی تاريخ اسلام از وفات پيامبر تا ابتدای خلافت حضرت علی

آنچه که امروز مورد توجه جمهوری اسلامی و حتی رسانه‌های خارجی حامی آن، از جمله بی.بی.سی است، تمرکز بر "آئيـن‌ها و مراسم سوگواری" امام حسين است و جز بخش بسيار ناچيزی از آنچه که به آن پرداخته می‌شود، به صحبت و بررسی علل اصلی واقعه‌ی عاشورا مربوط است. مراسم سوگواری و عزاداری برای امام حسين و يارانش، آنچنان فضای محرم را تحت‌شعاع قرار داده است، که صحبت از "فلسفه‌ی رخداد عاشورا" به مانند يک موضوع فرعی و حاشيه‌ای می‌ماند و اين از سطحی‌نگری‌ای است که در جامعه‌ی ايران، به برکت وجود ملايان وجود دارد.

راه‌و رسم زندگی امام حسين، مقايسه زندگی اين امام با ساير امامان و ارائه تفسيری که بتواند همه‌ی جنبه‌ها را توجيه کند، از دست ملايان جمهوری اسلامی و مداحان روضه‌خوان آن اصلا بر نمی‌آيد، چرا که با آشکار شدن دليل اصلی اين اتفاق، حنای ملايان برای بازارگرمی و ايجاد جو سطحی که در آن ميليونها نفر سينه‌زن و زنجير زن باشند، رنگ می‌بازد.

درباره‌ی واقعه‌ی عاشورا؛ ديدگاه غالب، چيزی است که توسط "دستـگاه دينی روحانيون" شيعی در طول تاريخ شيعه، بطور کلی و اخص آن در دوران ملايان جمهوری اسلامی گفته می‌شود. آنچه در مجالس عمومی گفته می‌شود، با آنچه روحانيون برای نماسازی و منطقی جلوه‌دادن اين مراسم می‌گويند، بسيار متفاوت است. بخش کوچک و ناچيزی، به فلسفه‌ی اصلی "رخداد عاشورا" که در حاشيه‌ای‌ترين زمان و مکان گفته می‌شود، پرداخته می‌شود. و بطور خلاصه آن را می‌گويند. آنچه بايد باز شود و آنها مختصر می‌گويند؛ اينست که امام حسين، با ديدن فرد فاسدی چون "يزيد بن معاويه" در راس حکومت مسلمين، از آن دستگاه فاصله گرفت و به قصد کوفه عزم سفر کرد و چون در ميانه‌ی راه کوفه، سپاه ابن زياد، راه را بر او بست(به فرمان يزيد، که از او خواسته بود يا از امام حسين و يارانش بيعت با من را می‌گيری و يا همه‌ی آنها را از دم تيغ می‌گذرانی) واقعه‌ی عاشورا اتفاق افتاد.

اما بد نيست که واقعه‌ی عاشورا را، از ديدگاه درست تاريخی بررسی کنيم. اينکه آيا امام حسين، صرفا قربانی يک جنايت شد و يا اينکه انتخاب خود را برای مسير زندگی خود داشت که اينچنين راهی را بر او رهنمون می‌شد؟ اينکه عاشورا همه‌ی تاريخ شيعه هست و آنچه توسط امامان ديگر ارائه شد، اهميتی به مراتب کمتر دارد؟ آيا شناخت درست، از آنچه زمينه‌ساز واقعه‌ی عاشورا شد، ما را به اين نتيجه نمی‌رساند که واقعه‌ی عاشورا هم صرفا يک رخداد بود که عظمت آن از بلاهايی که در طول تاريخ بر سرپيامبران و ديگر بزرگان دين آمده، بيشتر نبوده؟

اختلاف ميان قريش و انصار بر سر خلافت

پس از وفات پيامبر، ميان اصحاب و ياران پيامبر، بر سر خلافت، يعنی جانشينی آن حضرت، اختلاف افتاد. جمع قليلی بنا بر آنچه خود از پيغمبر شنيده بودند به "علی بن ابيطالب" پسر عمو و داماد آن حضرت مايل شدند؛ که هم از لحاظ نسبت نزديکتر از سايرين با او بود و هم به علت سبقت در ايمان و تقرب به رسول اکرم، مناسب‌ترين فرد در ميان صحابه برای انتخاب به جانشينی رسول خدا محسوب می‌شد.

انصار(مردم اهل مدينه که پيامبر را وقتی از مکه هجرت کرد، در شهر خود پناه دادند) گفتند که چون ما از همه بيشتر به پيامبر کمک کرديم و او را در حالی که قريش از همه طرف آزار می‌رساندند، پناه داديم، برای خلافت از همه کس سزاوارتريم. قبيله‌ی قريش (مهاجرين) هم می‌گفتند چون پيغمبر اسلام از ميان ايشان طلوع کرده، خلافت حق آنهاست. طرفداران علی در خانه‌ی حضرت فاطمه و انصار در محلی به نام "سقيفه‌ی بنی ساعده" گرد هم آمدند و هر کدام در اثبات ادعای خود پافشاری کردند.

ابوبکر ابی قحافه، پدر زن حضرت رسول، حديثی خواند که خود از پيغمبر شنيده بود. مضمون آن، اينکه خلافت حق قريش است و همين حديث، انصار را در ادعای جانشينی خلافت مغلوب ساخت. قريش هم بالاخره برای آنکه اختلاف کلمه‌ی مسلمين، منجر به خرابی بنيانی که پيامبر ساخته بود، نشود؛ به دعوت عمر با ابوبکر بيعت کردند. ابوسفيان و قليلی از طرفداران علی تنها کسانی بودند که زير بار نرفتند.

از تاريخ بيعت قريش (آنهايی که تبار مکه داشتند) با ابوبکر تا زمانی که معاويه، خلافت را در خاندان خود موروثی کرده، يعنی در مدت سی سال (11-41هـ.ق) ترتيب انتخاب جانشين پيغمبر - خليفه- به طرز بيعت بوده، يعنی جمعی از قريش و صحابه با کسی که او را برای اين مقام اصلح می‌شمردند، عهد و پيمان می‌بستند که از او همچنان که از رسول خدا اطاعت می‌کردند، فرمانبری کنند و خليفه هم اصولا ملزم بود که از سيره‌ی رسول اکرم؛ يعنی طرز رفتار او و پيروی از احکام شريعت اسلام منحرف نشود و همه وقت بر طريق مستقيم و سبيل هدايت و رشاد برود. پنج تن خليفه‌ای را که در مدت اين سی سال به همين ترتيب و اصول اختيار شده‌اند، "خلـفـای راشــدين" می‌گويند.

خلافت ابوبکر (11- 13 هـ.ق)

اولين خليفه از "خلفای راشدين"، ابوبکر پدر عايشه، زوجه‌ی پيامبر است که او را به لقب "صِــدّيق" - بسيار راستگو- می‌خوانند. خلافت او به علت کبر سنی که داشت، زياد طول نکشيد و از دو سال و سه ماه و ده روز تجاوز نکرد.

شروع خلافت ابوبکر، مصادف شد با برگشتن جماعتی از مسلمين از دين که آنها را اهل "رَدّه" می‌خوانند و قيام چند تن به عنوان پيغمبری و دعوت مردم به سوی خود. يکی از اين افراد "مُسَيلمه" نام داشت، ابوبکر "خالد بن الوليد" را برای دفع او به "يمامه" فرستاد که خالد توانست او را بکشد و فتنه‌ی او دفع شد، ليکن در جنگ با مسيلمه، جماعتی از انصار و مهاجرين (در سپاه خالد) که قارئين و حافظين قرآن بودند، به قتل رسيدند، ابوبکر از ترس آنکه قرآن بتدريج تحريف شود، يا قسمتی از آن از بين برود، امر داد که قراء و کاتبين وحی هر چه از آيات ضبط دارند، بر پوست حيوانات يا درخت خرما بنويسند و قرآنی که به اين ترتيب فراهم آورد به "حفصه"، دختر يکی از زوجات پيامبر سپرد.

سرکوبی اهل رده نيز به دست خالد بن الوليد صورت گرفت، و خالد به علت خدماتی که در برگرداندن مرتدّين به اسلام کرده، لقب "سـيف الله" يافته است.

لـشکر کـشی به بلاد ديگر

بعد از آنکه ابوبکر به دستياری خالد بن الوليد، بار ديگر سراسر عـربـسـتـان را مطيع اسلام کرد و مرتدين و و مدعيان نبوت را از ميان برد، مصمم شد که اسلام را در خارج از "جزيرة العرب" منتشر سازد و چون انجام اين خيال، مستلزم فتح ممالک ايـران و روم بود، دو لشکر تهيه ديده؛ يکی را از راه بـاديه به حدود عـراق روانه داشته و ديگری را از راه حـجاز، روانه شـام کرد.

لشکريان سمت عراق، به سرداری خالد، ابتدا به "حيـره" حمله بردند و آن شهر در سال 12 هجری تسليم شد و ملوک آل‌لخم به اين ترتيب بر افتادند. از آنجا خالد، از طرق جلگه عراق به سمت خلـيج فـارس پيش راند و پس از کشتار بسيار، از مردمی که از خانه و وطن خود دفاع می‌کردند، بر بندر "اُبـله" - در محل بصره کنونی- دست يافت، ليکن اندکی بعد به امر ابوبکر مراجعه نموده و به شام مامور شد.

سردار لشکر حدود شام، "ابوعبيد بن جراح" بود و او در سال 12 هجری به ياری خالد که از عراق رسيد، در محل "يرموک" بر لشکريان هـراکـليـوس (هرقل) امپراتور روم شرقی - که تازه از لشکر کشی به ايران و فتح بلاد از دست رفته، خلاص يافته بود و خود و سپاهيانش فرسوده و کوفته بودند-، حمله آورد و پس از جنگ سختی که تا بعد از فوت ابوبکر- در زمان عمر- ادامه يافت، به فتوحات بزرگی دست يافتند. مفتاح راههای جبـل حـوران و دره‌ی نـهر اردن به دست ايشان افتاد و معابر شـام بر روی ايشان گشوده شد، چنانکه پس از فتح، شهر "بصری" پايتخت غسـاسـنـه را تسخير کردند. پس از آن ملوک عرب عيسوی را که سالها تحت حمايت روميان در اطراف جبل حوران، نيمه‌استقلالی داشتند، برانداختند.

هراکليوس که هيچ‌گونه در خود، قدرت جلوگيری از سپاهيان پر جوش و خروش اسلام نمی‌ديد، طلب صلح کرد و راضی شد که با دادن مبلغی پول و مقداری گندم، جلوی پيشرفت مسلمين را موقتا بگيرد و ايشان را به عربستان بازگرداند.

ابوبکر در جمادی الاخری سال 13 هـ.ق پس از پانزده روز ناخوشی فوت کرد و به قولی "مـسموم" شد و او را در جنب قبر حضرت رسول در مدينه به خاک سپردند.

در ايامی که ابوبکر مريض بود، به اشاره‌ی او، "عـمر" برای مردم نماز می‌گزارد و چون مرگ خود را احساس کرد، عامه را به بيعت با عمـر به خلافت دعوت نمود. مردم هم اکثر به رای او رفتند، و پس از فوت ابوبکر به "عمر بن الخطاب" دست بيعت دادند.

ابوبکر در ايام خلافت خود، عنوان و لقب مخصوصی نداشت، فقط او را "خـليـفة رسـول الـله" می‌خواندند. عمر اولين کسی است که لقب "امـير الـمومنين" اختيار کرده و اين لقب بعد از او، برای عموم خلفاء به عقيده‌ی اهل سنت عنوان شده. شيعه چون خليفه‌ی به حق را حضرت علی بن ابی‌طالب می‌دانند، فقط او را به اين عنوان می‌خوانند.

خلافت عمر بن الخطاب (13 تا 23 هجرت)

پس از آنکه مسلمين، به اشاره‌ی "ابوبکر صديق" با "عمر بن الخطاب" به خلافت، بيعت کردند؛ خليفه‌ی ثانی چون از بابت اوضاع داخلی عربستان آسوده‌خاطر بود و مدعی و مخالف مهمی که نسبت به او در حال قيام دشمنی باشد نداشت، تمام همّ خود را به طرحی که ابوبکر شروع نموده بود، يعنی فتح ممالک ايران و روم مصروف کرد و از آن جهت که هم خود مردی بسيار عاقل و دورانديش بود و هم سردارانی رشيد و کارآزموده و مجاهدينی با ايمان و پرحرارت تحت حکم داشت، بزودی از يک طرف بساط دولت عظيم ساسانی را يکسره برچيد و سراسر ايران را فتح کرد و از طرفی ديگر، تسلط روميان را که چندين قرن بود بر قسمت مهم آسيای غربی و شمال آفريقا فرمانروايی داشتند، از اين نواحی کوتاه ساخت و بالنتيجه؛ بهترين و آبادترين اقطار متمدن آن عصر را تحت فرمان اسلام درآورد.

عمر، خليفه‌ی ثانی را روزی در حين نماز، يکی از ايرانيان که فيروز نام داشت، با خنجری ضربت زد و خليفه شش روز بعد به همان زخم مرد و او را در جنب پيغمبر و ابوبکر به خاک سپردند. مدت خلافت عمر، ده سال و شش ماه و هشت روز بود و او در اين مدت، علاوه بر فتح ممالک وسيعی که تسخير آنها برای کمتر کسی در اين ظرف زمان ميسر شده، برای اداره‌ی ممالک، به انشاء بعضی تاسيسات اقدام کرد که آنها نيز از بزرگترين خدمات او به اسلام است، از آن جمله است؛ "ترتيب تاريخ هجری" و "تاسيس بيت‌المال" و دفاتر مالياتی به نام "ديوان"، به تقليد ايرانيان و تنظيم امر صدقات و خراج و بنای شهرهائی در بلاد مفتوحه به دست سرداران خود مثل، کوفه و بصره در عراق و فُسطاط در مصر.

خلافت عثمان (23 – 35 هجری قمری)

عمر در ايامی که بر اثر زخم فـيروز در بستر بود، پنج تن از صحابه را که حضرت رسول هنگام رحلت، از ايشان راضی بود؛ يعنی، علی بن ابيطالب، عثمان بن عفان، طلحه، زبير و سعد بن ابی‌وقاص را تعيين کرد، تا مسلمين يکی از آن جمع را به خلافت اختيار نمايند و دستور داد که پس از مرگ او، علی بن ابی‌طالب و عثمان و عبدالرحمان ابن عوف و سعد بن ابی‌وقاص به عنوان مشورت در تعيين خليفه گرد آيند و پسر او عبـداله را نيز، با محروم کردن از خلافت در اين شورا دخالت دهند و بيش از سه روز، امر اختيار خليفه را به تاخير نياندازند، ضمنا گفت: "اگر در اين کار بين شما اختلافی بروز کرد، جانب آن کس را بگيريد که عبدالرحمن با اوست." مثل اينکه يقين داشت که بين اهل شورا اتفاق حاصل نخواهد شد و عـبـدالـرحـمـن به علت آنکه داماد عـثـمان است به انتخاب او اشاره خواهد کرد.

عبدالرحمن، چون بين صحابه اختلاف شد، با عثمان بيعت نمود و عثمان خليفه شد، در صورتی که ديگران برای اين کار از همه جهت نسبت به او، احقّ و اولی بودند و حرکاتی که بعدها از خليفه‌ی سوم سر زد، حتی عبدالرحمن را هم از او متنفر ساخت.

عثمان به دستور عمر تا يک سال واليانی را خليفه‌ی ثانی به اطراف فرستاده بود، بر مقام خود باقی گذاشت، اما پس از انقضای اين مدت؛ به تدريج اکثر آنان را برداشت و اقربای خود را به جای ايشان فرستاد، مگر "معاويه بن ابی‌سفيان" را که عمر پس از "عمروعاص" به حکومت شـام فرستاده بود و با اينکه "مـعاويـه" بر خلاف صحابه‌ی رسول الله به شرابخوارگی و جمع مال و ترتيب اساس سلطنت پرداخت و مسلمين واقعی از او شکايتها کردند، عثمان او را همچنان در شام نگاه داشت. وی ممالک اسلامی را بين خويشاوندان خود تقسيم کرد.

عثمان با اينکه مردی پاکدامن و حليم بود، به علت دخالت دادن فرزندان "امـيـه" و خويشاوندان خود در کارها و انحراف از سيره‌ی بی‌آلايش حضرت رسول و دو خليفه‌ی اول و سهل‌انگاری در کوتاه کردن دست عمّـال طمع‌ورز فاسد، روز به‌روز از يک طرف مسلمين صالح را به غضب و اظهار قيام علنی واداشت و از طرفی ديگر کسانی را که مدعی مقام خلافت يا ولايت و امارت بودند، در دشمنی با خود جری کرد، بخصوص بی‌مبالاتی‌هايی از او سر زد که تحمل آنها بر مومنين واقعی و مردمی که رفتار پيغمبر و خلفای او را ديده بودند، بسيار دشوار بود، از جمله:

1- در سال 30 هـ.ق، به علت اختلافی که در باب قرائت قرآن بين مردم شهرهای عمده‌ی اسلا بروز کرده بود، عثمان امر داد که از قرآن ابوبکر که نزد حفصه زوجه‌ی حضرت رسول محفوظ بود، چند نسخه بردارند و به شهرها بفرستند و بقيه‌ی قرآنها را که به قرائاتی ديگر است، جمع آوردند و بسوزانند. اين عمل يعنی سوختن نسخ قرآن را اکثر مسلين زشت و ناپسند شمردند.

2- اين خليفه، از بی‌مبالاتی، انگشتری حضرت رسول را که بر آن نقش "محمد رسول الله" بود و پيغمبر و ابوبکر و عمر نامه‌های خود را به ملوک و امرای اطراف به آن مهر می‌کردند، در چاه انداخت.

3- اين خليفه در موقع وعظ در "مسجد مدينه" با اينکه ابوبکر و عمر همه وقت دو پله از مقام رسول الله فروتر می‌نشستند، به جای پيغمبر جلوس می‌کرد.

4- عثمان اکثر وجوه بيت‌المال را ميان اقربای خويش، مخصوصا بنـی‌امـيـه توزيع نمود. چنانکه به "مروان بن الحکم" پانصد هزار دينار بخشيد و او را منشی خود قرار داد و پدر او را که پيغمبر، ابوبکر و عمر از خود رانده بودند، باز خواند.

در نتيجه‌ی اين کيفيات، در بلاد عمده‌ی اسلام مخصوصا در مدينه، کوفه، بصره و مصر، گروهی از مردم، از سر ايمان خالص و جمعی هم به تحريک عايشه، طلحه، زبير، ابوموسی اشعری، سعد وقاص و عمرعاص که مدعی و مخالف عثمان بودند، قيام کردند و از کوفه و بصره و مصر جمع کثيری از ايشان برای بر کرسی نشاندن دعوی خود عازم مدينه شدند.

اهل مصـر طرفدار خلاف علی‌بن ابيطالب بودند، ليکن مردم بصره به تحريک عايـشه، طـلحه را می‌خواستند و کوفيان از زبـير هواخواهی می‌کردند. شورشيان چون به مدينه رسيدند، با وجود دفاع جمعی از صحابه از عثمان، او را از منبر به زير کشيدند و مدت چهل روز خليفه را در منزلش محصور کردند. عاقبت، علی بن ابيطالب شورشيان را ساکت نمود، به اين شرط که عثمان، مروان بن الحکم را از خود دور سازد و والی مصر را نيز معزول نمايد.

اگرچه عثمان زير بار اين شرط رفت، اما کمی بعد مروان را به شغل سابق خود بازگرداند و فرستاده‌ای پيش والی معزول مصر فرستاد که چون "محمد ابن ابی بکر"، والی جديد به آنجا می‌رسد، او را بکشد. اين نامه قبل از رسيدن محمد ابن ابی بکر به مصر، به دست مسلمين افتاد و آن را به مدينه آوردند و عثمان ناچار به تصديق نوشته و مهر خود شد و گناه آن را به گردن مروان ابن الحکم انداخت و با وجود اين، از عزل مروان ابن الحکم خودداری کرد.

اين عمل، ديگر پيمانه‌ی صبر شورشيان را لبريز ساخت و به قصد قتل او به خانه‌اش حمله بردند، مخصوصا "محمد ابن ابی بکر"، برادر عايشه بيش از هر کس در اين کار جهد داشت. عاقبت جماعت شورشی با وجود دفاع پسران طلحه و زبير و حسن ابن علی بن ابيطالب از خليفه، بر او دست يافتند و او را در حالی که روزه و به خواندن قرآن مشغول بود، در ذی‌الحجه سال 35 کشتند و خلافتش به اين وضع، پس از 12 سال پايان يافت.

چون عثمان، دو دختر از دختران رسول الله را يکی پس از ديگری به عقد ازدواج خود درآورده بود، او را "ذوالنورين" لقب داده‌اند.

 

عزاداری برای امام حسين و يا درس‌آموزی از زندگی او

بخش دوم- بررسی دوران خلافت حضرت علی و پديد آمدن شيعه

در اين سری از مقالات، می‌خواهيم به بررسی آنچه در تاريخ اسلام گذشته و بيان حقيقت تاريخی واقعه‌ی عاشورا بپردازيم و ديدگاهی که "عزاداری" را بر "شناخت عاشورا و درس آموزی از آن" مقدم می‌داند و با سطحی‌نگری و هرچه بيشتر عاميانه کردن آن، فلسفه‌ی آن - که تنها خواص اهل ايمان را درک آن مقدور است، را لوث و آلوده کنند- ، را افشا کنيم. جمهوری اسلامی که از "ابـاحی‌گری" فغان و فرياد رهبری آن بلند است، ارتجاعی‌ترين و شرک‌آلوده‌ترين مفاهيم را در ميان عوام رواج می‌دهد و از آن پشتيبانی می‌کند و هر روز بيشتر از حقيقت و ايمان، آنها را دور می‌کند. "قــشری‌گری" جمهوری اسلامی در همه‌ی ابعاد آن در ايران هر سال بيشتر و گسترده‌تر رواج پيدا می‌کند، بطوريکه مخالفت با مفاهيم کفرآلوده و موهوم، مخالفت با اسلام و دين تلقی می‌شود و اين انـحراف حقيقی است که بايد با آن مبارزه کرد.

خلافت علی‌بن ابی‌طالب (35 تا 40)

بعد از قتل عثمان، مردم با علی‌بن ابی‌طالب، داماد و پسر عموی حضرت رسول به خلافت، بيعت کردند و اول کسی که به او دست بيعت داد، طلحه بود و پس از او زبير. انتخاب علی بن ابيطالب به خلافت، در قدم اول با مخالفت عده‌ای از مدعيان اين مقام و دشمنان شخصی آن حضرت مصادف گرديد؛ به اين معنی که طرفداران عـثـمـان، چون از درستی و سختگيری علی بن ابيطالب در رعايت عدل و پيروی سيره‌ی رسول آگاه بودند و می‌دانستند که او بلادرنگ، دست ايشان را از کار کوتاه می‌کند و جلوی بی‌عدالتی‌های ايشان را خواهد گرفت، سر به مخالفت برداشتند و پيشقدم اين جماعت، "مـروان بـن الـحـکم" و ساير بـنـی امـيـه بودند، مخصوصا چون علی بن‌ابيطالب، غالب عمّـال عثمان را از ولايات برداشت، از آن جمله، مـعاويـه را از شام معزول کرد.

معاويه که در شـام برای خود، به ترتيب دستگاه سلطنتی مشغول بود، زير بار نرفت و شام مرکز اجتماع بنی‌اميه و ساير مخالفين توطئه‌کاران بر ضد علی‌بن ابيطالب شد و معاويه ظاهرا به خونخواهی عثمان (که به دست مردم مصر، هواخواهان علی بن ابيطالب و محمد ابن ابی بکر از ياران مخصوص آن حضرت به قتل رسيده بود) و باطنا به قصد مستقل ساختن خود در شام، بر خليفه‌ی جديد قيام نمود.

طلحه و زبير با وجود قبول بيعت، پس از چهار ماه؛ چون علی از فرستادن ايشان به حکومت بصره و کوفه ابا نمود، از مدينه به مکه فرار کردند و در آنجا گفتند که بيعت ما با علی بن ابيطالب از ترس جان بود و ما او را شايسته‌ی اين مقام نمی‌دانيم. کسی که بيش از همه، آتش خصومت با خليفه‌ی جديد را دامن می‌زد، "ام المومنين" عايشه بود که خلافت را برای طلحه می‌خواست و او در موقعی که علی به خلافت اختيار شد، برای حج به که رفته بود.

عايشه در مراجعت از حج شنيد که عثمان به قتل رسيده. از اين خبر متاثر نشد، چه او، خود از کسانی بود که مردم را بر ضد عثمان اِغوا می‌کرد، ولی همين که کمی بعد اطلاع يافت که مقصود او به عمل نيامده، يعنی به جای طلحه، علی بن ابيطالب به خلافت منصوب شده، فرياد "وا عثماناه" برکشيده و به مکه برگشت تا مردم را به انتقام قتل عثمان که به عقيده‌ی او به تحريک علی ابن ابيطالب صورت گرفته، برانگيزاند.

در ميان اصحاب رسول الله، از مهاجر و انصار نيز، عده‌ای بيعت علی بن ابيطالب را نپذيرفتند، از جمله بود "نعمان بن بشير" که پيراهن خون‌آلود عثمان را برداشته، به شام نزد معاويه گريخت و معاويه چون از قيام عايشه و نقض بيعت طلحه و زبير آگاه شد و علی بن ابيطالب هم با وجود مصلحت‌بينی بعضی از صحابه، او را از حکومت شام منفصل نموده، بر جسارت خود بر خلاف خليفه افزود و هر روز در مسجد شام، مردم را بر دشمنی علی تحريض می‌نمود و پيراهن عثمان را که بر منبر آويخته بود، نشان می‌داد.

به اين ترتيب می‌بينيم که خلافت خلفای راشدين که در عصر سه خليفه‌ی اول، مصروف فتح ممالک خارجی و بسط و تقويت اسلام بود، از اواخر حکومت عثمان با انقلابات داخلی مواجه شده و اين انقلابات، مقارن انتصاب علی بن ابيطالب؛ به نفاق شديد و چند فرقه شدن مسلمين مبدل گرديد. به همين جهت تمام دوره‌ی خلافت اين خليفه (علی بن ابيطالب) به جنگهای داخلی و زد و خورد با مدعيان جانشينی عثمان گذشته و بالاخره هم علی بن ابيطالب جان خود را در اين راه داد و خلافت کمی بعد، صورتی ديگر پيدا کرد.

واقعه جمل در سال 36

علی بن ابيطالب اندکی بعد از قبول خلافت، شروع به تغيير حکام بلاد و برداشتن عمـّال عثمان کرد و به هر يک از بلاد معتبر، مثل کوفه، بصره، شام و مصر؛ از جانب خود، واليانی فرستاد، ليکن اکثر ايشان نتوانستند به مقام خود برسند. يکی از دلايل اين امر، دو دستگی مردم بود و حکّام سابق هم به دليل قدرت‌طلبی و جاه‌طلبی به راحتی دست از کار نمی‌کشيدند. اين مساله هم مشکلی بر مشکلات خليفه‌ی جديد افزود.

عايشه، طلحه، زبير و عده‌ی کثيری از بنی‌اميه و هواخواهان خونخواهی عثمان در مکه، هنگامه‌ی غريبی برپا کردند و هر روز مردم را به انتقام خون عثمان و جنگ با علی بن ابيطالب می‌شوراندند. عاقبت تصميم گرفتند از راه باديه خود را به بصره برسانند و برآنجا استيلا يابند، تا با تجزيه‌ی عراق و شام که به دست معاويه از اختيار علی بيرون رفته بود، به تدريج بساط خلافت او را برچينند.

شورشيان بالاخره به بصره رسيدند و عامل علی بن ابيطالب را بعد از حرکاتی زشت نسبت به او، از آنجا راندند و بصره را به پيشوائی عايشه که بر شتری سوار بود به تصرف خود در آوردند. علی بن ابيطالب برای سرکوبی اين جماعت، به همراهی عبداله بن عباس پسر عموی پيامبر و عمار بن ياسر و برادر عايشه، يعنی محمد ابن ابی‌بکر و سه پسر خود، حسن، حسين و محمد بن الحنفيه از مدينه به کوفه آمد و آنجا را مرکز لشکر خود قرار داده، به طرف بصره پيش راند.

جنگ بين دو طرف در نزديکی بصره، در محلی که "خـريبه" نام داشت، در نيمه‌ی جمادی الاخری سال 36 اتفاق افتاد و شکست بر سپاه شورشيان اتفاق افتاد. طلحه را در اين واقعه، مروان بن الحکم به زخم تيری کشت، زيرا که او اين مرد را در قتل عثمان شريک و مسوول می‌دانست. زبير هم به مدينه گريخت و در راه به قتل رسيد، ليکن عايشه همچنان بر جمل (شتر) خود سوار بود و مقاومت می‌کرد. بالاخره اميرالمومنين علی امر داد تا شتر او را پی کردند و عايشه بر زمين افتاد. برادرش محمد ابن ابی‌بکر به فرمان علی، او را به بصره برد و از آنجا به مدينه‌اش فرستاد.

در نتيجه‌ی فتح خريبه، عراق، ايران، يمن و حرمين بار ديگر تحت بيعت و اطاعت علی بن ابيطالب درآمد و مصر و آفريقيه هم که از سابق طرفدار خلافت علی بن ابيطالب بودند، فرمان او را گردن نهاندند. فقط از اين ميان، شام تحت حکومت معاويه، زير بار نرفت و مردم آن، به اغوای بنی‌اميه جدّا عزل علی و خلافت معاويه را خواستار بودند.

واقعه‌ی صفين در سال 37

بعد از فتح جمل، اميرالمومنين علی، کسی را پيش معاويه فرستاد و او را به بيعت خود خواند، ليکن معاويه ابا کرد و به تشويق عمروعاص که از فلسطين نزد او آمده بود، کمر جنگ با علی ابن ابيطالب را بست. عمروعاص به اين شرط جانب معاويه را گرفت که معاويه پس از غلبه، حکومت مصر را به او واگذارد. معاويه هم که خود از مردان سياسی و داهيان معروف عرب بود، عمروعاص را که نيز به ابن صفت اشتهار داشت، با قبول شرط او به طرف خود جلب کرد، سپس از مردم شام به عنوان اميری بيعت گرفت و مهيای کارزار با خليفه‌ی مسلمين گرديد.

علی ابن ابيطالب به قصد معاويه و معاويه به عزم جلوگيری از اميرالمومنين، هر دو از مراکز خود حرکت کردند و در محل صفين از منازل بين کوفه و شام اردو زدند و مدت يک ماه به تبادل سفرا و مراسلات مشغول بودند، عاقبت چون هيچ يک از دو طرف قانع نشدند، جنگ در گرفت و چهل روز زد و خورد و کشتار دوام داشت، تا آنکه از لشکريان علی قريب به بيست و پنج هزار نفر واز سپاهيان شامی متجاوز از چهل و پنج هزار نفر کشته شدند، فتح قطعی نصيب هيچکدام نشد. عاقبت علی ابن ابيطالب، معاويه را به جنگ تن به تن دعوت کرد، تا هر يک از دو مبارز که غلبه پيدا يافتند، فتح و حکم، او را باشد. معاويه جرات نکرد، بلکه به اشاره عمروعاص دست به حيله زد و امر داد تا پاره‌های قرآن را لشکريان او بر نيزه کنند و سپاهيان علی را به نام قرآن به سوی خود بخوانند.

اهل عراق، چون اين حال را ديدند، علی ابن ابيطالب را به اجابت اين دعوت فراخواندند و هرچند علی خواست، ايشان را به خدعه‌ی معاويه و اصحاب او آگاه کند، فايده نکرد و ناچار به ترک جنگ شد و طرفين به درخواست معاويه قرار گذاشتند که دو حَکَم اختيار کنند، تا در فيصله‌ی اختلاف بکوشند. اهل شام، عمروعاس را انتخاب کردند و مردم کوفه با اينکه اميرالمومنين می‌خواست "عبدالله ابن عباس" را حَکَم قرار دهد، "ابـومـوسـی اشـعـری" را برگزيدند.

عمروعاص بالاخره به شرحی که مشهور است، ابوموسی را فريفت و پس از هشت ماه که از واقعه‌ی صفين بود، و علی و معاويه سپاهيان خود را به کوفه و شام برگشته بودند، به اين عنوان که هيچيک از معاويه و علی بن ابی‌طالب شايسته‌ی خلافت نيستند، عمروعاص، ابوموسی اشعری را واداشت که علی را خلع اعلام کند، تا او نيز در باب معاويه چنين کند، اما عمرو عاص بر خلاف وعده‌ی خود رفت و معاويه را ابقا نمود.

معاويه پس از اين فتح سياسی، ابتدا عمروعاص را به مصر فرستاد و او محمد ابن ابی‌بکر عامل علی ابن ابی‌طالب را منهزم (شکست داد) و او را کشت و به آرزوی ديرينه خود رسيد. سپس به دست‌اندازی به حدود عراق و يمن حجاز پرداخت، ليکن ايران و عراق همچنان در حکم علی‌ابن ابيطالب باقی بودند، مخصوصا عبدالله ابن عباس در بصره و عامل او بر فارس يعنی زياد، پدر عبيدالله بن زياد (همان شخص معروف) را به سياست و عدالت تمام تحت امر داشتند و مردم از حکومت و طرز رفتار خوش ايشان راضی بودند.

شيعه و خوارج

بعد از حضرت رسول، از صحابه، عده‌ی معدودی بودند که خلافت را به دو دليل، فقط حـق علی ابن ابيطالب، پسر عمو و داماد پيامبر می‌دانستند. اول آنکه پيغمبر خود صريحا در روز "غديــر خــم" گفته بود، "هرکس که مولای او منم، علی مولای اوست" ديگر آنکه حضرت رسول، علی را افضل مسلمين و مقام او پيش خود، به منزله‌ی هــارون پيش مـوسـی گفته بود. شيعه دليل اول را "نص جلی" و دليل دوم را "نص خفی" می‌خوانند. اين عده معدودی را که با وجود بيعت ابوبکر، همچنان در ولايت علی‌ابن ابيطالب باقی ماندند، "شـيـعه عــلی" می‌گفتند و از اين جماعت بودند: سـلـمـان فــارسـی، عمــاربن يــاسر و ابــوذر غــفاری.

از اين تاريخ به بعد، به جميع کسانی که خلافت و امامت را فقط حق حضرت علی و فرزندان او می‌دانستند، به شيعه معروف شدند و شيعه در اين مورد به معنی مجموع گروندگان به حضرت علی و اولاد اوست. بعدها مابين شيعه هم در خصوص جانشينی علی، يعنی "امامت حق کيست" و کدام يک از فرزندان و افراد خاندان او به اين حق، اولی هستند، ما بين ايشان اختلاف بروز کرده و از اين اختلاف فرق مختلف شيعه به وجود آمده است.

پس از قتل عثمان و بيعت اکثر مسلمين با علی ابن ابی‌طالب، مسلمين به سه فرقه منقسم شدند: يک دسته بکلی بی‌طرفی اختيار کرده، نه طرف علی را گرفتند نه جانب مخالفين او را، فرقه‌ی ديگر، يعنی شيعه همچنان به ولايت او باقی ماندند و دسته‌ی يوم که ايشان را "عثمانيه" خواندند، همان مدعيان خلافت و دشمنان علی ابن ابی‌طالب هستند که گرد عايشه، طلحه و زبير يا در شام دور معاويه و عمروعاص جمع آمدند و به دو جنگ جمل و صفين اقدام نمودند.

پس از اعلان حکم حکمين و فريب‌خوردن؛ ابوموسی اشعری و عده‌ای از پيروان علی ابن ابيطالب با اينکه ابتدا خود برای ختم جنگ پيشنهاد "حـکميت" کرده بودند، به اين بهانه که حاکم بين مسلمين فقط خداوند است و بشر را نمی‌رسد که به اين مهم قيام نمايد، از بيعت علی ابن ابيطالب که به اين امر رضا داده بود، خارج شدند. اين طايفه را به همين جهت "خــوارج" ناميدند.

هرقدر علی ابن ابيطالب ايشان را پند داد و به بيعت خود خواند، زير بار نرفتند، حتی گفتند: "چون تو به حکم مخلوق رضا داده و از فرمان حق بيرون رفته‌ای، کافری. فقط اگر قبول توبه کنی و بار ديگر مسلمان شوی، در اطاعت تو در می‌آييم." عاقبت چون خوارج دست به قتل و آزار مسلمين گذاشتند و فتنه‌ی بزرگی برپا کردند، حضرت امير با اينکه عازم جنگ جديدی با معاويه بود، دفع خوارج را واجب‌تر ديد و به سمت بصره که مرکز اجتماع خوارج بود، حرکت کرد و در محل "نــهروان" در سال 39 جمع کثيری از ايشان را کشت و بظاهر فتنه‌ی خوارج خوابيد، ليکن بقايای اين طايفه دست از عقايد خود بر نداشت و فرق عظيمی از ميان ايشان برخاست که سالها در بلاد اسلام مخصوصا در سواحل خليج فارس و بحر عمان و حدود شرقی آفريقا، فتنه‌ها برپا کردند و برای خود سلطنت و امارت تشکيل دادند.

از تاريخ ظهور فرقه‌ی خوارج و غصب خلافت به توسط معاويه، تشتت رايی که سابقا بين مسلمين در باب امامت (يعنی رياست بر مسلمين در امور دين و دنيا به نيابت از حضرت رسول) موجود بود، شدت يافت.

شيعه چنانکه گفتيم، امامت را حقی کسی می‌دانستند که اولا معصوم باشد، ثانيا از طرف سلف خود به نص جلی و نص خفی نعيين شود، ثالثا افضل مردم باشد. طرفداران خلفای راشدين و معاويه می‌گفتند: "هر کس را مردم به اين عنوان اختيار کردند و در بيعت او اجماع نمودند، او خليفه و امام است"، به همين جهت اين فرقه را "اهـل جماعـت و سـنـت" می‌گويند. خوارج عقيده داشتند که هر کس می‌تواند به مقام امامت اختيار شود، چه عرب قرشی باشد، چه سياه حبشی و در اين مورد فرقی بين مولی و سيد نيست، فقط امام بايد عادل باشد و همين که از طريق صواب و عدل منحرف شد، قتل او واجب است. ظهور فرقه‌ی بزرگ مـعـتـزلـه و طايـفـه‌ی اسـمـاعـيـلـيـه از فرق شيعه، باعث ايجاد اختلاف ديگری در خصوص مساله امامت شد و نفاق مسلمين را در اين باب زيادتر کرد.

قتل حضرت علی در رمضان سال 40 هـ.ق

مشهور چنين است که پس از واقعه‌ی نهروان، سه تن از خوارج برای نجات عالم اسلام، از فـتـنه‌ به عقيده‌ی خود، توطئه کردند که اميرالمومنين علی، معاويه و عمروعاص را در يک روز به قتل برسانند، تا بعد، مسلمين هرکس را که صلاح دانستند به خلافت اختيار کنند.

برای اين کار هر يکی تيغی زهر آلود برداشتند و از مکه که محل توطئه بود، به محل ماموريت خود؛ يعنی کوفه، شام و مصر حرکت نموندند. مامور قتل عمروعاص، کسی ديگر را به اشتباه به جای والی مصر کشت و گرفتار شده و کشته شد. مامور شام هم، اگرچه معاويه را ضربتی زد، ولی ضربه کاری نبود و خود به قتل رسيد. تنها "عبدالرحمن ابن مجلم مرادی" موقع نماز صبح، در مسجد کوفه علی ابن ابيطالب را زخم زد و حضرت بر اثر همان، سه روز بعد، پس از پنج سال سه ماه کم خلافت وفات يافت و در جوار کوفه، يعنی در محل نجف کنونی، به خاک سپرده شد.

خلافت امام حسن (40-41 به مدت پنج ماه)

بعد از کشته شدن حضرت امير، مردم شام که سابقا به امارت با معاويه بيعت کرده بودند، خلافت او را تصديق نمودند. اهل کوفه هم با امام حسن، پسر ارشد علی ابن ابيطالب دست بيعت دادند و او را به جنگ با معاويه و گرفتن شام تحريض نمودند.

امام حسن با لشکريانی که پدرش مقارن کشته شدن برای دفع معاويه تهيه ديده بود، از کوفه عازم مداين شد، ليکن در اين نقطه در ميان سپاه او نفاق و فتنه رخ داد و امام چنين صلاح ديد که برای جلوگيری از خونريزی، با وجود مخالفت برادرش "امام حسين"، با معاويه از در آشتی درآيد. به همين عزم، نامه‌ای به معاويه نوشت و خلافت را به او واگذاشت، به شرظ اينکه معاويه به شيعيان علی آزار نرساند و بيت‌المال کوفه را به او واگذارد و از دشنام به پدرش در حضور او خودداری نمايد. معاويه اين شرايط را پذيرفت، اگرچه به عهد خود وفا نکرد. به اين شکل که خلافت خلفای راشدين در ربيع‌الاول سال 41 خاتمه پذيرفت و در اين مرحله نوبت به بنی‌اميه، دشمنان ديرينه بنی‌هاشم و بنی‌مطلب رسيد.

امام حسن پس از تسليم خلافت به معاويه، به مدينه رفت و در آنجا مقيم بود تا در همان شهر، او را به قول مشهور، يکی از زوجاتش مسموم نمود.

اسامی و مدت خلافت خلفای راشدين

1- ابوبکر صديق از 11تا13

2- ابوحفص عمربن الخطاب از13تا23

3- عثمان بن عفان از23تا35

4- ابولحسن علی ابن ابی‌طالب لز35تا40

5- حسن‌بن علی‌بن ابی‌طالب از 40تا41

سوگواری برای امام حسين، به جای درس‌آموزی از زندگی او

بخش سوم- روی کار آمدن بنی‌اميه و برافتادن اساس خلافت

در ايام خلفای راشدين چنانکه ديديم، خلافت "ارثـی" نبود. مردم هر کس را که صالح می‌ديدند، به اين مقام اختيار می‌کردند و اگر خليفه بر خلاف سنت پيغمبر و خلفای سَلف می‌رفت، به تقبيح اعمـال او می‌پرداختند و حتی چنانکه در عهد عثـمان اتفاق افتاد، بر او می‌شوريدند و عزلش را علنا می‌خواستند.

معاويه در تحصيل خلافت بر خلاف، به شمشير و پول متوسل شد و مشورت با مسلمين و جلب‌نظر صحابه رسول الله را به هيچ وجه مورد اعتنا قرار نداد. با بخشيدن پول به شعراء و دادن مقامات به مدعيان و مخالفان، قلوب اکثر مردم را به خود رام کرد و هر کس که سر به مخالفت بر می‌داشت، مغلوب و يا مسموم و يا مقتول نمود و بزور برای پسر نالايق خويش، "يــزيـد" از عامه و سران عرب، به جانشينی خود بيعت گرفت و به تقليد روميان و ايرانيان، در دمشق ترتيب دستگاه سلطنت و اختيار خدّام و دربان پرداخت و بيت‌المال را که برای مصالح مسلمين بود، به مصرف اغراض شخصی و سياسی خود می‌رساند و اهل خدعه و دهاء (زيرکی) عرب، مثل "عـمـروعـاص"، "مغـيرة بن شعبـه" و "زيـاد" را گرد خود جمع آورد و سيره‌ای را پيش گرفت که به‌هيچ وجه در ايام پيغمبر و خلفای راشدين سابقه نداشت و جانشينان او نيز اکثر به همين سيره رفتند.

معاويه و جانشينان او را به مناسبت نام جدشان اميه، "خـلـفای امــوی" می‌خوانند و ايشان که چهارده تن بوده و 91 سال خلافت کرده‌اند، به دو شعبه تقسيم می‌شوند: يکی شعبه‌ی "آل سفــيان" يعنی معاوية ابن ابی‌سفيان و پسرش يزيد و نواده‌اش معاويه ثانی (41 تا 64) ديگر شعبه "آل مــروان" (از 64 تا 132) يعنی مروان بن الحکم و اولاد او. غير از معاويه سرسلسله‌ی امويان، خلفای معتبر اموی، همه از شعبه‌ی آل مروانند. تاريخ دوره‌ی خلافت امويان را به دو قسمت تقسيم می‌کنند، وقايع داخلی و وقايع خارجی. ما در اينجا تنها وقايع داخلی و بخصوص قسمتی که مربوط به بحث ماست، مطرح می‌کنيم.

خلافت يزيد و شهادت امام حسين و يارانش

بعد از آنکه امام حسن از خلافت کناره کرد، معاويه کاملا مستقل شد و او کسانی را که قبلا با خود همدست کرده بود، به حکومت ولايات فرستاد از جمله؛ مـصـر را به عمروعاص و کـوفه را به مغيرة بن شعبه و بـصـره را به زياد واگذاشت، مخصوصا "زيـاد" را که به کفايت و هوش مشهور بود و از نام نشان پدرش هيچکس خبر نداشت، برای جلب او به خود نزديک کرد و از جمعی شهادت گرفت که او فرزند ابـوسـفـيان، پدر معاويه است، سپس تمام ايران، عمان، بحرين و هند را هم به حوزه‌ی حکومتی زياد افزود.

در سال 56 معاويه به مروان بن الحکم، عامل خود در مدينه دستور داد که از بزرگان شهر برای پسرش يزيد بيعت بگيرد. مروان به اين امر موفق نيامد، زيرا که پسر چهارتن از صحابه‌ی بزرگ حضرت رسول، يعنی حسين بن اميرالمومنين علی و عبداله پسر عمر بن الخطاب و عبدالرحمن پسر ابوبکر و عبداله پسرزبير از قبول اين بيعت سرپيچيدند و مردم هم به تبع ايشان، دعوت معاويه را رد کردند.

عاقبت معاويه شخصا به مدينه آمد و به دستياری عايشه از اکثر اهل حجاز برای يزيد بيعت گرفت، ليکن آن چهار تن همچنان در مخالفت خود باقی ماندند. معاويه به پسر خود يزيد گفت که پسر ابوبکر مردی سالخورده و امروز و فردا دار دنيا را وداع خواهد گفت، پسر عمر هم چون پرهيزکار و بی‌اعتنا به شان امور دنيوی است، مخالفتش چندان محل اعتنا نيست، از اين ميان حسين بن علی و عبداله بن زبير مدعيان واقعی تواند، اگر بر حسين دست يافتی، به علت قرابت او با رسول الله بر او ببخشا، اما عبداله بن زبير را در صورت غلبه در هم بشکن و پيکرش را پاره پاره ساز.

عبدالرحمن همچناکه معاويه گفته بود در سال 58؛ يعنی اندکی پس از خواهر خود عايشه- ام المومنين- وفات يافت، عبدالله بن عمر هم مدعی يزيد نشد، تنها حسين بن علی و عبدالله بن زبير پس از رسيدن يزيد به خلافت، بر او قيام کردند. معاويه پس از نوزده سال خلافت و چهار سال امارت بر شام از جانب عمر و عثمان در سال 60 هجری مرد و پسرش يزيد (60- 64) جای او را گرفت.

خلافت کوتاه يزيد (سه سال و نيم) واقعه‌ی مهمی ندارد، جز يک سلسله حرکات زشت و کشتارهای بی‌رحمانه که اهمّ آنها، واقعه قتل امام حسين است در کربلا در دهم محرم سال 61 و کشتار مردم مدينه و محاصره مکه در سال 64.

بعد از جلوس يزيد، امام حسين و عبدالله بن زبير از مدينه به مکه رفتند و مردم را بر ضد يزيد برانگيختند. يزيد برادر عبدالله را که با او کينه‌ی مخصوص داشت به مکه فرستاد. عبدالله، برادر را اسير کرد و بر مکه استيلا يافت. اما امام حسين به دعوت مردم کوفه که ياران پدر او بودند، از مکه عازم آن شهر شد و ايتدا پسر عموی خود، "مـسـلم بن عـقيل" را به گرفتن بيعت به کوفه فرستاد و کوفيان گروه گروه در بيعت امام حسين درآمدند. (کوفيان ابتدا با مسلم بن عقيل فرستاده‌ی امام حسين بيعت کردند، اما فريب وعده و وعيد ابن زياد را خوردند و مسلم را تحويل او دادند و عبيدالله هم مسلم را به شهادت رساند و بدين‌ترتيب بيعت کوفيان با حسين بن علی (ع) شکسته شد.)

يزيد عبيدالله ابن زياد، والی بصره را به دفع مسلم مامور کرد و عبيدالله بر مسلم دست يافته، او را کشت و کوفه را تحت امر يزيد درآورد و چون خبر وصول امام حسين را به حدود عراق و کنار فرات شنيد، از کوفه "عــمر بن سعد بن وقاص" را به جلوگيری او فرستاد و عمر، امام و جميع اتباع و کسانی که همراه او بودند را در دهم محرم سال 61 در کربلا شهيد کرد و زنان و اطفال شهداء را پيش يزيد به شام فرستاد.

در سال 63 مردم مدينه بر خلع بيعت يزيد اتفاق کردند. يزيد يکی از سرداران خود را به آن شهر روانه داشت و او پس از جنگ سخت با اهل مدينه وارد آنجا شد و به دست سپاهيان شامی خود، قريب هفتصد تن از بزرگان قريش و مهاجر و انصار و دوازده هزار از مردم عامه را کشت و به زور از مردم برای يزيد بيعت گرفت.

لشکريان شامی يزيد پس از تسخير مدينه به مکه رهسپار شدند، تا فتنه‌ی عبدالله ابن زبير را نيز دفع کنند. اما عبدالله راه مکه را بر ايشان بست و سپاهيان يزيد پس از چهل روز محاصره آن شهر و باريدن سنگ بر خانه‌ی کعبه و سوختن قسمتی از آن به تسخير آنجا توفيق نيافتند و چون خبر مرگ يزيد در اين اثنا رسيد، دست از حصار آنجا برداشته و به شام بازگشتند.

عزاداری وسوگواری برای امام حسين و يا درس‌آموزی او زندگی او

بخش چهارم و پايانی- اتکاء به سوگواری و دور شدن از مفاهيم ايمانی

غرض اصلی از اين سلسله مقالات، راه‌يافتن به منطقی درست برای توجيه حوادث تاريـخ اسـلام - قسمتی که مربوط به واقعه‌ی عاشورا- است. بت‌ساختن از شخصيت‌های اسلامی و بی‌عيب و اشکال نشان‌دادن تمامی اعمال و کارهای آنها، آنچنان می‌تواند در تخريب ايمان حقيقی به اسلام کارگر باشد که اعتقادات کفر و شرک جای آن را نمی‌تواند بگيرد. آنچنان که در قرآن کريم "گمراهان" و "ظالمان" هر دو گروه همراه "کافران" در عذاب جهنم معذب خواهند بود.

آنهايی که در طول تاريخ به ادعای "خدا برای حکم دادن کافی است"، چنانچه در همه‌ی اعمالشان - در حالی که اين حرف را می‌زدند-، به آن معتقد بودند، اشکالی وارد نبود. اما اگر با اين ادعا، سپاهی ظالم را بر سپاهی ديگر پيروز کردند و بعد گناه عمل خويش را با آزار و اذيت به مردم، تلافی کردند و خواستند انتقام عذابِ وجدانی که خود به دليل ادعای درست خود ولی عمل اشتباه خود انجام دادند - لا حکم الا لله- از فردی درستکار بگيرند، ما در اينجا نبايد برای پيش‌آمدن چنين نتيجه‌ای، ادعای اين گروه را نادرست بدانيم.

خوارج، آنهايی که علی‌ابن ابيطالب را به ناشايستگی برای حکم‌دادن متهم کردند و خدا را لايق حکم دادن، در اينجا شايد اشتباه اصلی را مرتکب نشدند، اگر آنها پيرو عمل نادرست خود در ماجرای حکميت شدند، اين اشتباه آنها بود. آن زمان که حضرت علی، معاويه را به جنگ تن به تن فراخواند، راهی برای جلوگيری از خونريزی بيشتر در جنگ فرسايشی جستجو می‌کرد و آن زمان که خوارج پاره‌های قرآن را بر سر نيزه‌ها ديدند، و فريب خوردند نيز، ار روی فهم ناقصی که داشتند، با صداقت کامل پيشنهاد داوری ميان علی ابن ابيطالب و معاوية ابن‌ابی‌سفيان را مطرح کردند. اگر ماجرای حکميت آنها به ماندگاری معاويه تمام شد، بازهم گناه بزرگی مرتکب نشدند، چنانچه اگر علی ابن ابيطالب در نبرد تن به تن با معاويه شکست می‌خورد و حکومت را به او واگذار می‌کرد، اشتباه بزرگی مرتکب نشده بود.

اما چه چيز امام علی و خوارج را از هم متمايز می‌کند. آيا عبادات حضرت علی بسيار زيادتر از خوارج بود؟ بله، اما اين دليل فرق آنها نبود. آيا اينکه حضرت علی پسر عمو پيامبر و داماد او بود؟ بله، اما نسبت خويشاوندی دليل تفاوت اصلی آنها نبود. آن چيزی که حضرت علی را مثل خورشيدی در تاريخ می‌درخشاند، "عمــل درست" او در موقعيتهای مختلف است. خوارج ماجرای حکميت را پذيرفتند، بسيار خب! اما چرا بعد از آنکه به اشتباه خود پی بردند و ديدند که فريب عمروعاص را خوردند، به جای بازگشت به سپاه حضرت علی، به آزار و اذيت مسلمين پرداختند؟ چرا گناه عمل خود را به گردن حضرت علی انداختند؟

امام حسين و امام حسن هم با اينکه دو برادر بودند، و مادرشان حضرت فاطمه و پدرشان علی‌ابن ابيطالب بود، در مقابل جريانی که به صلح امام حسن منجر شد، اختلاف‌نظر داشتند. آيا اين درست است که با دادن عنوان اينکه امام حسين هيچ اشتباهی نمی‌کند، ساير امامان هم اگر در آن شرايط قرار می‌گرفتند، همين کار را می‌کردند در کنار اينکه امام حسين را سرچشمه تشيع بدانيم، امام حسين را اسطوره بدانيم، آيا به اينصورت به تناقض نمی‌رسيم، به قشری‌گری که اکنون به آن مبتلا شديم نمی‌رسيم؟

اين جای تاسف برای اين مدعيان دروغين شيعه دارد که تنها چيزهايی بسيار کم از امام حسين را- آنهم بواسطه‌ی ماجرای کربلا - می‌شناسند و ده امام از يازده امامی که به شهادت رسيده‌اند، به جز امام علی، چيزی از آنها نمی‌دادند؟ از اين بدتر برای پيروان و به اصطلاح محبّان اهل بيت می‌شود که حتی نام امام دهم و نهم خود را نمی‌دانند؟ بگذاريد از نظر خودم ميان آنچه فلسفه‌ی واقعه‌ی عاشورا و نه "انقلاب عاشورا" و نه "قيام عاشورا" می‌دانم و آنچه امروز از آن تنها در عزاداری‌ها و سوگواری‌ها می‌بينيم، تمايزی قائل شوم و به بيان آنها بپردازم.

در سه مقاله‌ی گذشته، به تاريخ خلافت به طور کامل از وفات پيامبر تا پايان خلافت امام حسن پرداختيم. بيان اين تاريخ به ما نتايجی را می‌رساند، اينکه امام حسين تنها کسی نبود که عليه يزيد قيام کرد، بلکه عبدالله بن زبير و بسياری ديگر در همان عربستان بودند که يزيد را نپذيرفتند و اتفاقا سپاهيان يزيد را به کارزار طلبيدند و يزيد از عهده‌ی کار آنها بر نيامد. امام حسين با برادر بزرگش در واگذاری خلافت به معاويه مخالف بود و صلح را به مصلحت نمی‌دانست. امام حسين پس از آنکه عبداله ابن زبير در مدينه مسلط شد، از آنجا که خود طرفدارانی در کوفه که پدرش سالها در آنجا خلافت داشت، برای خود می‌ديديد، به آنجا رهسپار شد.

اصل ماجرای عاشورا، يک اتفاق است که بارها و بارها در تاريخ افتاده و امام حسين اولين و آخرين آنها نبوده. خصيصه‌ی امام حسين در سازش‌ناپذيری بيشتری که داشت، تجلی يافت. ما بدتر از جنايت کربلا، شکنجه‌های "حجاج بن يوسف ثقفی" را داريم و بسياری از خلفای به اصطلاح اسلامی را. بنابراين واقعه‌ی عاشورا چنانچه گفته شد، اگرچه هولناک بود، اما عظمتی که آن را حفظ کرد در اين نبوده. امام حسين يک حرف منطقی داشت و هيچگاه نه در تاريخ به خوبی به آن برخورد کرده‌ايم و نه آنهايی که از او يک شخصيت اسطوره‌ای می‌سازند، متوجه آن بودند.

امام حسين نمی‌خواست در کربلا "شهـيد" شود. امام حسين نمی‌خواست که خانواده‌اش آنگونه با آبروريزی به مرکز خلافت يزيد در شام برده شوند. امام حسين اگر راه پس داشتند، بر می‌گشت. شما می‌بينيد که به غير از امام حسين، ساير ائمه‌ی بعد لز او، يا مسموم شدند و يا زندانی شدند و به اين ترتيب خلفا، امامان را منزوی و از جامعه دور می‌کردند. اما در مورد امام حسين اين اتفاق نيفتاد. يزيد، بيعت امام حسين را می‌خواست، در حالی که ميخوارگی و فساد علنی او زبانزد خاص و عام بود. علی و يارانش شايد با خلفای اول و تا سوم بيعت کردند، امام حسن خلافت را به معاويه واگذار کرد، اما چظور می‌شود با کسی که اسلام را علنا به سخره گرفت، کنار آمد؟

منظور اينست که اگر می‌گوييم امامان ديگر هم، اگر جای امام حسين بودند، همين کار را می‌کردند، با همين استدلال بايد اينرا هم بگوييم، اگر امام حسين جای امامان ديگر بود، همان روش آنها را بر می‌گزيد. در مقابل ابوبکر، مانند حضرت علی بيعت می‌کرد، هرچند با نداشتن رضايت، مانند امام حسن با معاويه صلح می‌کرد و خلافت را به او وا می‌گذارد، و مانند امامان ديگری که تنها به درس و بحث پرداختند و امور سياسی را به خلفا يکی پس از ديگری واگذار کردند، همانطور عمل می‌کرد.

پس اگر اين استدلال را که امامان را معصوم می‌دانيم، داشته باشيم، و اينکه تمامی امامان اگر به جای امام حسين بودند، چنين کاری را می‌کردند و اگر امام حسين جای آنها بود، آنچنان کارهايی؛ پس بايد اين را هم بپذيريم که تمامی اعمال اين امامان از امام اول تا سايرين همه در يک راستا بوده. اينکه برخی امام سجاد را تنها يک سيد "بيمار" و بلکه هميشه بيمار بدانند. اينکه کسانی، امام حسن را کم جرات و کم جربزه بدانند و يا امامان ديگر را ترسو و بخاطر همين "اهـل تـقـيه" دانسته باشند، همه از همين قشری‌گری است.

بگذاريد به امروز برگرديم و به سرزمين‌های خاورميانه‌ی فعلی، و برويم به اسرائيل و فلسطين، جايی که دور خشونت و ستيز هنوز به پايان نرسيده. قرارداد صلح امام حسن را يادآور شويد، "واگذاری خلافت به معاويه". قرارداد اخير شــرم‌الـشيـخ، مبنی بر توقف دور خشونت از سوی اسرائيل و فلسطين و فراهم کردن مقدمات برای تشکيل دولت‌ مستقل فلسطينی. اگر قرار بر امتياز دادن به طرف مقابل مسلمانان باشد - اگرچه اسرائيل، طالب جنگ نيست- کدام يک از اين دو موقعيت به زيان مسلمانان بيشتر ارزيابی می‌شود؟

اگر از من بپرسند، من می‌گويم، هم صلح با معاويه و واگذاری خلافت و تصريح اينکه معاويه خليفه هست، از جانب امام حسن و هم بيعت‌نکردن امام حسين با يزيد؛ هر دو يک راستا قرار دارد، کاری درست. کنارآمدن امام رضا با مامون عباسی هم همينطور. امام حسين چندين سال از دوران امامت خود را در دوران معاويه سپری کرد و کاری هم نکرد، اما رسوايی يزيد آن حدی بود که اگر بيعت با يزيد انجام می‌شد، از هر يک از اين خلفای فاسد، يک مطالبی در تاريخ نقل می‌شد که همه شرمنده می‌شدند. افتخار اهل تسنن، افرادی مثل يزيد بن معاويه نيستند، افتخار آنها ابوبکر و عمر و عثمان و علی‌ابن ابيطالب و شخصيت‌های مومنی هستند که شرح فداکاری‌ها و رشادت‌های آنها وجود دارد و اگر آنها نبودند، نه پيامبر به رسالت‌اش می‌توانست عمل کند و نه "مدينه‌ النبی" بوجود می‌آمد.

اما در حال حاضر آنچه شاهد آن هستيم، گسترش قشری‌گری است. جمهوری اسلامی و اعوان و انصارش با آنچه "اباحی‌گری"- به معنی ساده آن، مباح دانستن و برداشتن حرمت از بسياری از چيزها و روا دانستن بسياری از آنچه تاکنون انجام آن درست نبوده- می‌دانند، مخالفت می‌کنند؛ اما آنچنان در قشری‌گری و لوث‌کردن مفاهيم اصلی و ناب دين پيشرفته‌اند که دست هرچه مباح‌کننده و روا دارنده اعمال را، از پشت بسته‌اند.

در اين شرايطی که انواع و اقسام مداحی‌ها و روضه‌ها و ذکر مصيبت‌ها درباره‌ی عاشورا گفته می‌شود و تمامی ابعاد ديگر را تحت الشعاع قرار داده، معدودی از مراجع، برای رفع تکليفی که به نظرشان با آنچه انجام می‌دهند، رفع می‌شود، چند سخنرانی و بيانيه می‌دهند و تکليف خود را انجام نمی‌دهند، بلکه آن را دفع و از سر وامی‌کنند. "ملا ناصر مکارم شيرازی" و "ملا فاضل لنکرانی" نسبت به "غـلو درباره‌ی حادثه‌ی عاشورا" هشدار دادند، اما جالب اينجاست که صدا و سيمای "امی‌نگر" جمهوری اسلامی، حتی بيانيه‌ی يکی از مشروعيت‌دهندگان هميشگی‌اش را با تحريف آنچه متن بيانيه بود، آنهم بصورتی گذرا و خلاصه مطرح کرد. در حالی که نوشته‌ی ملا ناصر مکارم شيرازی می‌گفت که "غلو درباره‌ی آنچه درباره‌ی امام حسين اتفاق افتاده، ناصواب و مانند دشمنی با آن حضرت است"، صدا و سيمای جمهوری اسلامی به نحو زيادی آن را تخفيف داد و به اين صورت درآورد: "آنهايی که درباره‌ی حادثه‌ی عاشورا، مطالبی خلاف واقع می‌گويند، همان اشتباهی را مرتکب می‌شوند که دشمنان ايشان مرتکب ‌شدند."

صحبت با ديگران به من کمک کرد، تا از نظرات آنها برای روشن‌شدن قسمتهای ديگری از اين مراسمی که امروز ما در ايران داريم آشنا شوم. ما نمی‌توانيم بگوييم که مردم کشورمان به همان دلايلی که شيعيان در عراق و پاکستان مراسمی را در عاشورا برپا می‌کنند، به انجام آن می‌پردازند. هيچکدام از اين کشورها، مردمانی با خصوصيات ما ندارند. جوانان ايرانی را می‌بينی که با شلوارهای جين و موهای روغن‌زده و آرايش خاصی که دارند، به عزاداری می‌پردازند. در شام غريبان که مراسمی است که در شب يازدهم محرم برگزار می‌شود نيز، شاهد صحنه‌هايی هستيم که خيلی جالب‌توجه است.

اين مراسمها بيشتر از آنکه جنبه‌ی ارادت‌ورزی به امام حسين را نشان بدهد و حکايت از معرفت به او باشد، چيزی است که من از آن تعبير به "توسـل" می‌کنم. مردم ايران در عاشورا و محرم متوسل می‌شوند، اما نه به امام حسين، بلکه به سينه‌زدن، زنجير زدن و شرکت در دسته‌های عزاداری. مردم ما به جلوه‌های عَلم و چهل‌چراغهايی که هر ساله خيابانهای تهران را جلوه‌ای ديگر می‌دهند، متوسل می‌شوند.

اگر از من بپرسند که در ايران دموکراتيک، اينطور مراسم جايی دارد يا نه؟ يا اگر از من بپرسند که اينچنين مراسمی با عقايد من مخالفتی دارد يا نه؟ می‌گويم خير. ما در کشورهای دموکراتيک و حتی آمريکا انجام مراسم مشابهی را داريم، نه برای عزاداری، بلکه برای چيزهای ديگر. کارناوالهايی که در کشورهای اروپايی به مناسبت جشن و مراسم راه می‌افتد، اينچنين هستند. اگر کسی ادعای اين را دارد که مراسم عزاداری برای امام حسين خيلی عظمت دارد، من مخالف‌نظر او هستم، چون تنها چيزی که تفاوت ايجاد می‌کند، يدک‌کشيدن نام امام حسين در اين دسته‌هاست و ما چيزی نه در باطن و مفهوم اعمال و بلکه حتی در ظاهر اين اعمال، نمی‌بينيم که ما را به معرفت نزديک کند.

در زمان رژيم پهلوی که علی‌الظاهر با اين ملاها سر ستيز داشت هم، مراسم عاشورا و برپا کردن تکايا و اينچنين مراسمی وجود داشت. حالا چرا اين دو رژيم در اين مسائل اختلافی ندارند؟ چرا مردم ما با وجود عوض‌شدن نسلها هنوز به اين مراسم می‌پردازند؟، دلايل اجتماعی خود را دارد. اما چيزی که مربوط به اين دوره است و من درباره‌ی آن بهتر می‌توانم صحبت کنم، دليلی است که خود به روشنی در اين مراسم بارها و بارها ديده‌ام، "اسـتـيـصـال" دليل خوبی است برای انجام کارهايی که اصلا هدف از انجام آنها را نمی‌دانی و مقصدی را جستجو نمی‌کند.

انجام اينگونه مراسم، می‌تواند دلايل خوبی داشته باشد. از جمله ايجاد روحيه‌ی همکاری، جمع‌شدن مردم در مساجد و تکايا و ايجاد حس وحدت و آشنا شدن کودکان و نوجوانان با روحيه‌ی جمعی و ... . اما اگر اين مراسم با لوث‌شدن يک مفهوم اصيل و ناب، مثل راه و هدف امام حسين تمام شود، به نظر من خيلی زشت است. اگر قرار بر اينست که ما صرفا يک مراسمی داشته باشيم که در ده روز محرم برقرار باشد، اين را روشن بگوييم، اما به اسم ارائه مفهوم درست عاشورا و هدف امام حسين از بيعت‌نکردن با يزيد، ايجاد چنين مراسمی اگر ناپسند نباشد، لغو و بيهوده است.

بهرحال، عاشورا و محرم در ايران، نمی‌تواند حکايت از يک روحيه‌ی مذهبی داشته باشد. مراسم سوگواری به اينصورت در ايران، جستجوی انسانهايی است که ايمان حقيقی به خدا را گم کرده‌اند و در آشفتگی برای يافتن هويت خويش، به ظواهر چيزی مستمک می‌شوند که حقيقت آن را درک نکرده‌اند. از طرف ديگر، درک حقيقت عاشورا، آنقدر اهميت ندارد که بتواند ميل انسان خداجو را سيراب کند و برای همين، همواره در اين شوره‌زار ظواهر می‌ماند.

وضعيت آنهايی که امام حسين را دليل تمامی خلقت، علت وجود انسان، تجلی خدا بر روی زمين، فرزند خدا، خون خدا و شفيع همه‌ی شيعيان و بخشنده‌ی همه‌ی گناهان و ... . می‌دانند از آن فردی که در سپاه کفر و شرک، بيعت‌گرفتن به ظلم را وظيفه‌ی خود می‌دانند و اگر به آن دست نيابد، از خونريزی ابايی ندارد، در اينکه هر دو ايمان به خدا را گم کرده‌اند، تفاوتی ندارد. آيا ما اين حديث پيامبر را فراموش کرده‌ايم که "را‌ه‌يافتن شرک، از راه رفتن مورچه در دل سياه شب، مخفی‌تر است."؟ آيا کسانی که شرک می‌ورزند، ظاهرشان متفاوت می‌شود؟

برخی از اين به‌اصطلاح روشنفکران اين افراد، از جمله "رحيم‌پور ازغدی" فکر می‌کند که متهم کردن مسيحيان به اينکه عيسی را به فرزندی خدا گرفته‌اند - در صورتی که همچنين کاری نکردند- بر درجه‌ی ايمان نداشته‌شان می‌افزايد و مريدان و شنوندگان او را افزايش می‌دهد.

امروز ابعاد کفر و شرک بسيار گسترده در جمهوری اسلامی ترويج می‌شود و يکی از اصلی‌ترين دلايل از بين رفتن ايمان مردم، نسبت‌دادن رژيمی چون جمهوری اسلامی به اسلام و نسبت‌دادن فردی که حکومت را بدست گرفته و اعتنايی به نظر مردم و خواستهای آنها ندارد و مشکلات حقيقی آنها را درک نمی‌کند، به دين و مذهب است. تا زمانی که اين وضعيت باشد، هر روز شاهد بيشتر شدن گرايش به مراسمی اينچنينی و دور شدن از درک حقايقی که حوادثی چون عـاشـورا برای آن بوجود آمدند، خواهيم بود.

 

http://azadsho.blogspot.com/

 

Copyright © 1999-2017 Ettelaat Network, All  Rights Reserved
Webmaster
اطلاعات.نت به هيچ گروه و مرام و مسلك وابسته نيست