هر چه دی کاشته ای می کنی امروز درو
- اگر آخر عاقبت دمکراسی خواهی روشنفکران و خردمندان دوم خردادی به رفسنجانی ختم شد چرا احمدی نژاد مظهر عدالتخواهی توده های فقير و بی پناه در 3 تير نباشد؟... می گويی اين انتخابات بدترين و آلوده ترين انتخابات در بيست سال گذشته بود. گر چه در اين حرفت هم ترديد هست و گلايه، با اين حال پس چرا می خواستی مرا آلوده کنی
- دو ساعتی بخواب، استراحت کن و خستگی را در کن، فردا وقت آغاز است. شايد کمی ترس ات بريزد. بعد از بيدار شدن می فهمی که با اين انتخابات چيز زيادی را از دست نداده ای. می فهمی که با اين انتخابات چيز زيادی هم نبود که بدست آوری. اما بيانديش آنچه که پايانش رسيده است، آغاز نيست. بيانديش که اگر فردا هم چنين آغاز شود هرگز آغاز نمی شود. من هم حرف زيادی برای گفتن دارم، اما اين خانه را بايد ساخت، و هر خانه ای احتياج به ستون دارد. و هر ستون چهار تاست نه يکی!
مختار برازش
برادر عزيز طنز نويسم نبوي!
بله تمام شد. و تلخ هم تمام شد. حتی شروع اش هم تلخ بود. ادامه اش تلخ تر. و اگر همين جور پيش می رفت از زهرمار هم تلخ تر می شد. اما همه چيز به حالت اولش برگشت. درست مثل آن چيزی که بود. مثل آن چيزی که بايد می بود. با يک کمی فرق و تکامل: تدارکاتچی تبديل شد به امربر . يعنی همانی که برازنده ی نام اين دکان بازار است. بی کم و کاست و بدون تعارف، اصلاح طلبی وصله ناجور اين کاروان بود و شد آنچه که بايد می شد!
اما چرا داری سر من داد می کني؟ چرا داری سقرا کبری می کني؟ مگر به دلت برات شده که آنچه کردی غلط است که چنين هراسان دوباره آنرا درست می انگاری اش و به رخ من می کشي؟! اينکه بپنداری آنچه کرديم درست بود اتفاقا غلط است برادر! از بيخ و بن هم غلط است. اصلا شايد درست باشد. اما همينکه به اين صورت تبليغاتش کردی از درستی ساقط می شود. چو نيکی می کنی منت منه زان .
تو می گويی که تقصير کار منم که فاشيست ها حاکم شدند. بعلاوه ی رای فقر و فلاکت زده ها ! با غيض و غرض هم می گويي. اما نمی فهمم چرا ؟ اگر آخر عاقبت دمکراسی خواهی روشنفکران و خردمندان دوم خردادی به رفسنجانی ختم شد چرا احمدی نژاد مظهر عدالتخواهی توده های فقير و بی پناه در 3 تير نباشد؟ و اگر تضمين می کنی که او عوض شده است از کجا معلوم که اين چنين نباشد؟! می گويی اين انتخابات بدترين و آلوده ترين انتخابات در بيست سال گذشته بود. گر چه در اين حرفت هم ترديد هست و گلايه، با اين حال پس چرا می خواستی مرا آلوده کنی رفيق شفيقم؟ از سرنوشت سياه و هزينه سنگين که در انتظار ماست حرف می زني.
اما چرا می خواستی ما را به کارزاری بکشانی که عاملين اين سياهی ها را تاييد کنيم؟ ! راستش من هم بادی به دلم خورد که مثل روشنفکران و خردمندان تو کينه و دشمنی خود را با عاليچنابان کنار بگذارم. اما رک و راست نتوانستم. آيا حق اينرا ندارم؟ البته که اين هم حق توست که برای رای دادن به سفارت بروی و آنهايی که هو ات می کنند را به چشم هورا کنندگان ببينی و برايشان دست تکان دهي، ولی برادر، من نتوانستم. آنروز زانو هايم تکان نخورد. فکر کردم کاش فلج می شدم و خردمند نه! می دانی دوست من تابستان دارد از راه می رسد. اين همان تابستان شوم است که دسته دسته ها را در خودش پرپر کرد. نه، اين ديگر آرمان نيست! طنز نيست. اين اتفاق افتاده است. هزاران داغدار هنوز هم با آن فاجعه زندگی می کنند، درد می کشند. من مادری را می شناسم که بعد از گذشت 17 سال همراه عروس سياهپوش و نوه هايش که اکنون ديگر دانشجويند هنوز چشم به در دوخته و انتظار می کشد. او بين شرافت و فايده که می گويی دومی را شعار نمی دهد. او حتی به فکر انتقام هم نيست.
می گويد حق مرا به من بدهيد و حق او چيست؟ می گويد نشانی قبر جگر گوشه ام تا برايش سوم بگيرد و چهلم و سال! اين قهرمان بازی نيست ياور! کمی داور باش. او عضو حزب کمونيست و سلطنت طلب هم نيست. اگر گنجی را هم ببيند بر خلاف حدس تو تکه و پاره اش هم نمی کند. مغلطه نکن! اتفاقا اين روزها که عده ای جلو ی زندان اوين جمع شدند تا به جای بازاريابی در ارکان قدرت، آزادی عزيزی را خواستار شوند ـ فرق نمی کند گنجی باشد يا زرافشان يا باطبی يا طبرزدی ـ او هم آن گوشه موشه ها سرک می کشيد به اين اميد که شايد جگر گوشه اش نيز از توی آن ديوارهای بی رحم و دروازه های آهنی سر بر آورد. نه! من اگر به آن خردی که تو می گويی پای می نهادم ديگر هرگز تاب نگاه کردن در چشمان آن مادر و نوه های او که به هوای شعار من و تو روز هجدهم تير برای يافتن حق پدری خود توی دانشگاه سيلی محکمی را از دست همين هاشمی نژاد ها خوردند، نداشتم، چه رسد که دست هم برايشان تکان دهم. حالا تو اسمش را هر چه که می خواهی بگذار آرمانگرا، سوسول، خسته سياسی !
عزيز طنز نويسم، برادر !
نمی گويم که زخم تو کمتر است يا بيشتر، مسابقه دردکشی نداريم. فقط می گويم که طعنه نزن! 19 ميليون در اين شعبده بازی ای که تو نام انتخابات برش نهادی شرکت نکردند و من هم جزو آنها بودم. چشمت را باز کن و رای آنها را هم ببين. سوار دوباره چرخ فلک فرصت سوزی ها نشدن خستگی نيست، عين رای دادن است. حق من بود. و کسی هم بهتر از من نمی تواند مدعی استفاده از اين حق باشد.
بله دوست من!
دو ساعتی بخواب، استراحت کن و خستگی را در کن، فردا وقت آغاز است. شايد کمی ترس ات بريزد. بعد از بيدار شدن می فهمی که با اين انتخابات چيز زيادی را از دست نداده اي. می فهمی که با اين انتخابات چيز زيادی هم نبود که بدست آوري. اما بيانديش آنچه که پايانش رسيده است، آغاز نيست. بيانديش که اگر فردا هم چنين آغاز شود هرگز آغاز نمی شود. من هم حرف زيادی برای گفتن دارم، اما اين خانه را بايد ساخت، و هرخانه ای احتياج به ستون دارد. و هر ستون چهار تاست نه يکي!
mokhtarbarazesh@hotmail.com
اخبار روز: