|
نه شرقی نه غربی, نه
تازی شدن را
براي تو ای بوم بر دوست دارم
|
مسافران خانم لیندا وانگ نوشته : عبدالقادر بلوچ
|
|
اطلاعات.نت: یازده سپتامبر قبل از یازده سپتامبر ما کانادائیها به راحتی میرفتیم آمریکا و میآمدیم. مرزبانها خودشان عقل داشتند، میدانستند که چطوری یک کانادایی را از یک تروریست تشخیص دهند. حالا اما همهی دستورها از بالا میآید. دیروز سر مرز آنقدر اذیت شدیم که رفیق عصبیام موقع عبور پوست موزش را از پنجره به بیرون پرت کرد. وقتی اعتراض کردم گفت: بگذار یکی از این مرزبانها لیز بخورد، گردنش بشکند.
تا خود ونکوور با هم بحث کردیم. اینجا هم دلخور از هم جدا شدیم. شبش خواب دیدم با خانم و بچهها داریم اخبار را از شبکهی سی. ان. ان تماشا میکنیم. گوینده گفت: تروریستی با انداختن پوست موز باعث شده که یک مرزبان آمریکایی کشته و دیگری گردنش بشکند.
رنگ از رخسارم پرید. خبر نگار تلویزیون به صورت زنده از لب مرز کانادا و آمریکا درست جایی که رفیقم پوست موز را پرت کرده بود گزارش میداد. روی یک آدم گنده که مرحوم شده بود پارچهای سفید کشیده بودند و یکی را که گردنش شکسته بود با برانکارد میبردند. همان گردن شکستهای بود که خیلی ما را سر دواند! خبر نگار گفت از توضیحات شاهدان عینی و مرزبانان، اف. بی. آی تصویری از مظنون کشیده و منتشر کرده. وقتی تصویر را نشان داد، با من مثل سیبی بود که از وسط نصف شده باشد. کارشناسان، کانادا را به خاطر سهل انگاری در کنترل مرزهایش سرزنش میکردند. جریان را برای خانم و بچهها که شک کرده بودند جزو تروریستها هستم توضیح دادم. همه غمگین شدیم. هنوز فکر نکرده بودیم که چه خاکی به سرمان بریزیم که یکی از مقامات برجسته روی صفحهی تلویزیون ظاهر شد و با مکافاتی اسم و فامیل مرا تلفظ کرد و احتمال داد که دستیار بن لادن باشم! خانمم گفت: غلط کردهاند، پاسپورت کاناداییات را نشان میدهی.
بعد متوجه شد که در آن شرایط حساس پاسپورت کسی را نجات نمیدهد. بعد از آنکه دو سه کارشناس پیشنهاد دادند که باید واردات گوشت گاو از کانادا قطع و مسئله صید ماهی سالمون جداً مورد تجدید نظر قرار بگیرد، گوینده با عجله بحث را قطع کرد تا باز یک گزارش از محل را پخش کند. داشتند با میوه فروشی که از او موز خریده بودیم مصاحبه میکردند. ایشان از مشکوک بودن سبیلهای من کمی حرف زد و گفت دولت آمریکا نباید کسانی را که سبیلهایشان خیلی مشکوک است داخل مملکت راه بدهد حتی اگر پاس کانادایی داشته باشند. یکی از مقامات، مردمی هیجانزده را به آرامش دعوت میکرد و به آنها اطمینان میداد که دولت آمریکا با تمام توان قضیه را تا دستگیری یا کشتن من دنبال خواهد کرد. معاون رئیس جمهور که یک جفت سبیل مصنوعی گذاشته بود روی صفحه ظاهر شد و قاطعانه اعلام کرد که کشورش با سبیل هیچ مشکلی ندارد و شایعاتی را که در این مورد بود شدیداً رد کرد. او به نطق آتشینش ادامه میداد و من فکر برگشتن به ایران را با خانم در میان گذاشتم، اما او معتقد بود بعد صد درصد حتم پیدا میکنند و ممکن است به ایران حمله کنند.
فکر کردم دوستم را لو بدهم! وقتی این را گفتم همهی افراد خانواده چنان چپ چپ نگاهم کردند که احساس پستی و دنائت کردم.
هر کانالی را که میآوردیم اول پوست موز لعنتی و بعد مرزبانی را که گردنش شکسته بود در حال انتقال به آمبولانس نشان میدادند. از خودم بدم میآمد با تمام وجود میخواستم دوستم را پیدا کنم و بکوبم توی کلهاش که با عصبیت و خرگریش ما را انداخته بود توی دردسر. بچهها دوباره کانال سی. ان. ان را آوردند. یکهو همه چیز قطع شد. آقای رئیس جمهور ظاهر شد. نمایندگان مجلس اول پنج دقیقه نشسته کف زدند. بعد ایستادند و ده دقیقه هم ایستاده دست زدند، بعد هم دراز کشیدند چند دقیقه هم درازکش ابراز احساسات کردند. رئیس جمهور اسم مرا به زبان آورد و اعلام کرد که به نیروهای مسلح دستور داده به خانهی من حمله کنند. او به خانم من دو ساعت وقت داد تا مرا به دولت آمریکا تحویل دهد و الا او هم مجرم شناخته خواهد شد.
بچهها زار زار گریه میکردند. من مشکوک بودم که آیا خانمم مرا تحویل خواهد داد یا نه. دو ساعت به سرعت گذشت. یک هواپیمای فانتوم از بالای خانهی ما با ارتفاع کم رد شد. از صدای غرشش بیدار شدم.
خانمم وقتی خواب را شنید گفت: مواظب باش اوضاع خرابه چیزایی ننویس که یکهو جدی جدی آمریکا لشکر کشی کنه به خونهی ما! از مجموعه داستان در دست انتشار: اطلاعات.نت: عبد القادر بلوچ
|
|

توجه:استفاه از مطالب اطلاعات.نت با ذكر ماخذ آزاد
می باشد
با خبرهای خود به خبررسانی اطلاعات.نت ياری رسانيد!
-
http://ettelaat.net/
-
|