روایت حاشیه نشینان یاسوج از فقر و فاصله طبقاتی

By | 2018-07-12

رحیم کوچی، ساکن روستای اسلام آباد است، در استان کهکیلویه و بویراحمد. روستای او محروم است، مثل حاشیه نشینان بله زار، مهریان، لوداب، سروک، زیلایی، اکبر آباد و شهرنشینان شهرک امام حسین، امام علی و جهاد، از حداقل امکانات اولیه هم برخوردار نیستند. رحیم مثل بسیاری از شهروندانی که در این استان و به ویژه حاشیه یاسوج زندگی می کنند، طعم فقر و تبعیض را چشیده است.

فرشته ناصحی
ایران‌وایر:

روایت حاشیه نشینان یاسوج از فقر و فاصله طبقاتی

او در نخستین حرف هایش از فاصله طبقاتی می گوید، از برخی خان زاده های قدیم می گوید و خان زاده های جدید که به دولت یا سپاه وصل هستند: «انگار در سیاره دیگری زندگی می کنند. فرزندان آنها اگر حتی ساکن کشورهای اروپایی هم نباشند، در فصول سرد سال راهی کشورهای گرم می شوند تا سرمایی که تن برهنگان یاسوج را می لرزاند به خود نبینند.»

رحیم می گوید اگر از حاشیه اداره مرکزی اطلاعات، پشت به رودخانه ی وسیع بشار بگذری، خانه ای با شکوه نمایان می شود که همه محلی ها می دانند محل سکونت استاندار استان کهگیویه و بویراحمد است. این در حالی است که هنوز جاده های روستایی و خاکی این شهر که سالهاست با وعده نوسازی و آسفالت، دست نخورده باقی مانده و مناظر اطراف و آسمان زمردین بویراحمد، تنها دلخوشی روزهای تعطیل مردم است.

فریدون که در نشریات محلی شهر یاسوج قلم می زند، می گوید بعد از انقلاب هر کسی به نوعی به سیستم دولتی وصل بوده، بارش را حسابی بسته: «من می توانم به طور مشخص «خسرو باقری» را مثال بزنم که مرد شماره یک یاسوج و مالک کارخانه ی قند، پلی اتیلن و فولاد می دانند. می گویند پیش از وقوع انقلاب هیچ نداشته و اکنون از ملاکان بزرگ منطقه است و ثروتش مرهون زد و بندهای سیاسی با بدنه قدرت است.»

فریدون معتقد است در گذشته ایی نه چندان دور ثروت و قدرت در دست مالکان و زمینداران این شهر بوده اما در طول چند دهه اخیر کفه سنگین قدرت و ثروت به سمت کسانی سنگین شده است که با استفاده از نفوذشان در دستگاههای دولتی معادله را به نفع خود تعییر داده اند: « فصل انتخابات اینجا عرصه جنگ است. می دانند ورود به مجلس چه آب و نانی برایشان دارد. نماینده فعلی مردم منطقه، آقای غلام محمد زارعی برای ورود به مجلس هزینه های مالی زیادی متقبل شد تا سرانجام در دور گدشته با وعده های انتخاباتی فراوان به مجلس راه یافت.  شنیده ام که او حالا از سردمداران و مرفهین این شهرستان است و علیرغم تمام وعده هایش، هیچ تغییری در وضعیت فقر و معیشت مردم ایجاد نشده است.»

او من را دعوت می کند که به کوچه های خاکی شهرک امام حسین است و چند دقیقه قدم بزنم، خیابانی پر از آپارتمان های نا امن: « بسیاری از خانوارهای کم درآمد در این آپارتمان های ناایمن و نامناسب که شبیه به لانه های زنبور است، زندگی می کنند. شرایط دشواری که برخی زنان را وادار به کارگری جنسی برای تامین حداقل معیشت می کند.»

 «مریم» را به سختی برای گفت و گو قانع می کنم. او در خانه یکی از مسوولان رده بالای شهرداری یاسوج، کلفتی می کند. ماهانه یک میلیون و 500 هزار تومان حقوق می گیرد و سرپرست یک خانواده هفت نفری است. او با هیجان از پیانوی تمام چوب گردوی دختر صاحبکارش می گوید و معلمی که صبح به صبح برای تدریس موسیقی به دخترک راهی خانه صاحبکار مریم می شود: « گاهی واقعا درک نمی کنم بین دختر یازده ساله من و او چه تفاوتی وجود دارد. دختر من در طول سه سال گذشته حتی یک نمره نوزده هم در کارنامه اش نداشته. اما زندگی ما را نکبت و سوسک و حشره گرفته. الان یک سال است هر ماه تصمیم می گیرم، خانه ام را سم پاشی کنم، چون سوسک از سر و هیکل تمام وسایل خانه و زندگی ام بالا می رود، اما واقعا با این پول و هفت سر عائله ایی که به من آویزان هستند، چیزی برای سم پاشی باقی نمی ماند. پولی که فقط در یک میهمانی خانوادگی آخر هفته منزل فلان آقا، صرف یک وعده غذایی می شود.»

علیرغم ظرفیت و توان طبیعی شهر یاسوج که مرکز استان کهگیلویه و بویراحمد است و با وجود طبیعت زیبا و با وقار و بارش فوق العاده برف های زمستانی اش و رویش دختران سپیدار، بلوط ، افرا و باغ های وسیع هلو و انگور و گردو و با اینکه این استان 25 درصد نفت کشور را تامین می کند و نخستین تولید کننده گردو در سراسر کشور است و همچنین معادن سرشار سیلیس، گوگرد، مس، سنگ های تزئینی دارد، باز هم در رتبه بندی استان های محروم کشور به شمار آمده و جزو آخرین استان های کشور در زمینه توسعه یافتگی است. استان کهگیلویه وبویراحمد، هشت درصد ذخایر آب شیرین کشور را داراست. در این استان حتی یک متر مربع آب شور وجود ندارد. با همه اینها مردم محروم روستاهای اطراف در طول روز به امید کارگری و کسب یک لقمه نان از دور و حاشیه روستا وارد شهر یاسوج می شوند و شبانه با دست تهی به خانه هایشان برمی گردند.

«مهدی . خ» در دانشگاه آزاد یاسوج درس حقوق می دهد. او از دل همان خاک سربرآورده و بزرگ شده روستای سی سخت است.  مهدی به ایران وایر می گوید برخی افراد سرشناس و ثروتمند شهر در گذشته هیچ نداشتند، این روزها به مدد رشوه دهی و دورزدن قانون و اتصال به وابستگان دولتی دارای زمین و مرتع فراوانند و از طریق منافعی که از سوی اداره منابع طبیعی به آنها اعطا شده یا با راه اندازی حوضچه های پرورش ماهی به ثروت های هنگفت دست یافته اند.

او هر زمانی که گذرش به مناطقی چون زیلایی و مادوان می افتد و درد و دهشت و فلاکت مردم عادی را می بیند دست و دلش می لرزد. او فقر را عامل  اصلی تن فروشی اجباری زنان در این مناطق محروم می داند: «مردم دیگر به کشاوری دلخوش نیستند. سیاستمدارها سرشان به معامله های کلان گرم است و کشاورزان محلی هیچ حامی برای فروش یا صادرات محصولات شان نمی بینند. تولیدات آنها هدر می رود و کشاورزان محلی روز به روز فقیرتر از گذشته می شوند. آنها عملا از کم درآمدترین اقشار شهرند»

هر جای این شهر زیبا که قدم می زنی، دستفروش ها، دکان های کوچک مواد غدایی، سیگار فروشی ها، میوه فروشان لب جاده و کارگران فصلی جا به جا در انتظار تغییرند: «همیشه برای من نمونه ی بارز پول های بادآورده، مالک کارخانه تولید قند باقری است که به  جای قند به مردم شکر پرس شده می دهد و بیشتر فعالیت هایش بر مبنای سیاست های دولتی است. کارگران کارخانه باقری بسیار محرومند و این البته فقط یک نمونه از خیل عظیم تازه به دوران رسیدگان این شهر است. »

«ندا»  در اطراف تل خسرو جایی زندگی می کن . خانه شان، از کاهگل و چند تیر و تخته دوده زده سر هم بندی شده، دستشویی آنها گودالی است که با یک چادر برزنتی و یک دیوار کاهگلی در صد قدیمی اتاقکشان تعبیه شده است. ندا با مادر و خواهرش در این مخروبه زندگی می کند. پدرش جانباز جنگ بوده که بعدها با وجود دست های علیلش که هدیه دوران جنگ بوده، باز هم کشاورزی می کرده اما همان دردهای قدیمی او را از پا می اندازد و پنج سال پیش پدرش در اوج فقر و نبود شرایط درمانی مناسب جان می دهد: «شب ها از صدای زوزه سگ ها می ترسم. تا نیمه شب به پدرم فکر می کنم که بی هیچ شادمانی و دلخوشی و با یک دنیا نگرانی نسبت به وضعیت ما از دنیا رفت. خواهرهای کوچکترم را درگیر نمی کنیم اما روزانه من و مادرم به در خانه متمکنین شهر می رویم و طلب غذا و پوشاک می کنیم. هر چه دشت کردیم، می شود وسیله گذران زندگی مان.»

با اینکه مردم سایر استان ها برای آمدن باران دعا می کنند، باران بزرگترین دلیل اضطراب نداست: « باران که می آید، آب از کناره دیواره های آلونک سرریز می شود داخل. خیال می کنم هر لحظه سقف روی سرمان فرو می ریزد و می میریم. فکر می کنم اگر بمیرم هم کسی شاید تا مدتها متوجه نبودنمان نباشد.»

آلونکی که خانواده ندا در آن زندگی می کنند چند صد متری با نمایندگی ایران خودرو در دامنه کوه فاصه دارد: « مادرم می گوید صاحب امروز نمایندگی ایران خودرو پیش از انقلاب وضعیت معیشتی به مراتب بدتر از ما داشته اما به واسطه ارتباطش با یکی ازنمایندگان دوره های اول مجلس به سرعت پله های ترقی را طی کرده است.»

گاهی می شود که برخی اهالی پیچاب در گچساران و چاروسا در کهگیلویه که برای کارگری فصلی راهی شهرهای دیگر می شوند تا ماه های متوالی به خانه هایشان برنمی گردند. آنها در شهرهایی نظیر بهبهان یا بوشهر به کارهای ساختمانی می پردازند.

دکتر «مهدی.خ» دلیل این شکاف عظیم طبقاتی را در استیلا و قدرت طیف خاصی در دستگاه های دولتی می داند: « آنها وام های کلان و اختصاصی می گیرند، خانه سازی می کنند و پول های بادآورده شان را با خرید ملک های گرانقیمت در شیراز پس انداز می کنند. در عمیق ترین لایه های اقتصادی و سیاسی اینجا و پایتخت نفوذ دارند و راه نفس کشیدن مردم عادی را بسته اند.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *