آموزش آمریکا در خدمت لشکر فاطمیون ایران

By | 2018-07-25

سیرت شایگان و شهروند خبرنگاران افغانستانی

«سیدهاشم» سه سال در ارتش ملی افغانستان تجربه کاری داشت. او در نقاط امن و ناامن ماموریت کرده و در کابل، قندهار و هلمند به جنگ طالبان رفته بود. سیدهاشم بچه نترس و ماجراجویی بود. از سربازی که ترخیص شد، به شهرش در مزارشریف بازگشت و عروسی کرد.

آموزش آمریکا در خدمت لشکر فاطمیون ایران

ایران‌وایر:

این مرد ۳۲ ساله، یک مغازه کوچکی بقالی زد تا زن و بچه اش را تامین معاش کند. از پول فروش خانه پدری که نصف زمینش را فروخت، مغازه ساخت.

فروش زمین پدری، در خانه دعوایی ایجاد کرد و وضع اقتصادی بد، تاثیر بدی سرش گذاشت. خواهرش می‌گوید: «به پدرم گفت می روم ایران و بعد ترکیه. چون اسناد سربازی دارم و علیه طالبان جنگیده ام، در آن جا درخواست پناهندگی می‌دهم و می‌روم اروپا. چون امنیت من در خطر است.»

هاشم راهی ایران شد اما وقتی به ایران رسید، کسی نظرش را تغییر داد و او را تشویق کرد که حیف است به ترکیه برود و سر فلکه‏ ها منتظر مزدورکاری باشد. به سیدهاشم گفته بودند چون نظامی هستی، می‌توانی فرمانده شوی. هاشم تمام اسناد آکادمی نظامی و ارتش افغانستان را با خود داشت و بدش نمی‌آمد فرمانده شود.

جلب و جذب شهروندان افغان برای «تیپ فاطمیون» که بعد به «لشکر» ارتقا کرد، در هر کوچه و پس کوچه ایران انجام می شد.

خواهرش می‌گوید چند ماه از رفتش به ایران که گذشت، با ما قطع رابطه کرد: «بعد از بستگان‎مان شنیدیم که رفته به اردوگاه.»

آموزش ابتدایی که سپاه پاسداران ایران برای هاشم گذاشت، به خاطر آموزش و تجربه ای که او از مربیان امریکایی و افغان خود فرا گرفته بود، پیش پا افتاده بود. او با نشان دادن مهارت و مدارکش، آماده رفتن به سوریه شد؛ جنگی که برایش هم نان داشت و هم نام. جنگ علیه گروه بدنام «داعش» که می توانست به یک شیعه افغان، وطن امن‌‏تری در ایران بدهد.

خواهرش می‌گوید:‌ «به مادرم زنگ زد و گفت نمی روم خارج، به سوریه می روم. مادرم گفت شیرم را به تو نمی بخشم، نرو سوریه، برو ترکیه. برادرم گفت من سوریه به جنگ نمی‌روم، می روم در بخش مخابره و در قرارگاه کار می کنم. تجربه کافی دارم، مرا به عنوان کارمند فنی به بخش مخابره می فرستند. سرانجام رفت.»

ماموریت اول هاشم در سال های اول درگیری افغان ها در جنگ سوریه، در سال ۲۰۱۳ شش ماه وقت گرفت. او برگشت و خیلی از تجربه اش راضی بود. فرماندهی گروهی از جوانان را بر عهده گرفته بود و در جنگ با داعش و مخالفان بشار اسد، دست بالا داشت. دو ماه در ایران ماند.  دور دومش که فرا رسید، رفت.

در این دوران، یک شب از طریق تلگرام به افغانستان زنگ زد. بعد از صحبت کوتاهی با مادر و پدرش، گفت با اسماعیل، برادر کوچک‏ترش در خلوت حرف می زند. اسماعیل تلفن را گرفت و از اتاق بیرون شد. وقتی بازگشت، رنگ رخش پریده بود. برادر بزرگ هاشم سه روز بود که در محاصره داعش در حمص قرار داشت. مواد خوردنی زیادی هم نداشتند. او به اسماعیل گفته بود که اگر تا سه روز دیگر نیروهای کمکی برای نجات شان از راه نرسند، مهمات‏شان تمام می شود و داعش آن ها را می کشد یا خودکشی خواهند کرد.

خواهرش می‌گوید:‌«مادرم خبر شد و پای لچ زیارت رفت و چند خانه سفره صلوات باز شد و گوسفند ذبح کرد.»

هاشم یک روز بعد زنگ زد و گفت که آن ها را نیروهای کمکی که از ایران رفته بودند، نجات دادند.

هاشم پس از این رویارویی با مرگ، به ایران بازگشت و بعد وارد افغانستان شد. همسرش و دو فرزندش را گرفت و دوباره به ایران رفت. به مادرش گفت که دوره نظامی او تکمیل شده است و دیگر در ایران زندگی می کند. در یک ماه کم تر که در افغانستان ماند، با برادر کوچکش خوش و بش می کرد.

اسماعیل، برادر کوچک هاشم هم شوق رفتن پیدا کرد چون فضای سیاسی افغانستان مایوس کننده بود و امید زیادی به آینده وجود نداشت. پول‌هایی که هاشم از ایران آورده بود، روی پول‌هایی که در خانه داشتند،‌ گذاشته شد تا زمینه انتقال قاچاقی اسماعیل به تهران فراهم شود. ۴۰ هزار افغانی (حدود هفت صد دلار)‌ به قاچاق‏‌بر دادند و اسماعیل هم رفت تا کنار برادرش باشد.

هاشم با دو دوره ماموریتی که در سوریه کرده بود، به جایگاه مهمی رسیده بود. او واقعا فرماندهی یکی از واحدهای فاطمیون را برعهده داشت. خواهرش می گوید بخشی از کار او، نظارت بر پهپادهای ایرانی بود که در فضای سوریه به حرکت در می آمدند. هرچند وقت بعد از فعالیت های گوناگون خود، به افغانستان تصویر می فرستاد؛ در لباس نظامی، پشت ماشین‌های زرهی و تانک، اسلحه گوناگون به دست و با نشان های رنگارنگ بر سینه.

هرچه عکس بیش‏تر از سوریه می فرستاد، برادر کوچکش بیش‎تر آماده می شد که به سوریه برسد تا به او بپیوندد. اسماعیل که به ایران و سپس سوریه رسید، او را به خط نخست جنگ در حلب فرستادند. روزی اسماعیل به خانه در مزارشریف زنگ زد که به هاشم بگویند او در خط نبرد است و جنگ شدید. از هاشم اما خبری نبود.

اسماعیل می خواست هاشم مداخله کند تا او را پیش خود فرا بخواند. به مادرش گفه بود هاشم آدم کلانی است. حرفش تاثیر دارد. قطعات ما فرق می کند. دوستانش این جا زیاد هستند. بگویید مرا پیش خود بخواهد چون این جا جنگ شدید است. چنین چیزی اتفاق نیفتاد.

یک روز دیگر اسماعیل زنگ زد که من در خطر هستم. یک هفته بعد خبر رسید که اسماعیل را فرستاده اند به ایران چون تمام بدنش «چره» خورده است. مادرش دوباره به گریه و زاری و نذر و نیاز اتکا جست. اسماعیل یک هفته در شفاخانه ماند و مرخص شد.

جنگ سوریه که قرار بود دو برادر را کنار هم قرار دهد، فاصله جبران ناپذیری بین آن ها انداخت. هاشم از رده های قدرت فاطمیون بالا می رود، اسماعیل مجروح و درمانده و متکی به مواد مخدر شده است. پلیس ایران اخیرا او را بازداشت و به افغانستان رد مرز کرده است.

اما دغدغه هاشم چیز دیگری است. وقتی مادرش از بی توجهی او به برادر کوچکش شکایت می کند، می گوید به خاطر نشان دادن اسلام واقعی به جهان، به جنگ رو آورده است. می‌‏گوید جنگ سخت است و قربانی می خواهد و عیبی ندارد که یکی از این قربانی ها، برادرش باشد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *