نظامي و بانو آفاق قبچاقي ـ داستان يك عشق جاودانه

آفاق يك كنيز زيباروي قفقازي بود كه حاكم دربند بعنوان تحفه به نظامي بخشيده بود. نظامي درآن هنگام در عنفوان جواني بود، و چونكه طلبه بود، منظومة مخزن‌الاسرار را سروده بود، كه عموما رنگ و بوي سخنان يك پير خردمند وكارديده را ميداد و سراسرش پند و اندرز حكيمانه بود. درهمان جواني هم بود كه نظامي به لقبِ حكيم ملقب گرديد. ولي اين كنيز زيباروي كه آفاق نام داشت، به يكباره فكر نظامي را تغييير داد و اورا به سرودن داستانهاي عشقي كشاند، و داستان زيباي خسرو و شيرين را آغاز كرد. در جايجاي منظومة دلكش خسرو وشيرين، نقش پاي آفاق را به وضوح ميتوانيم ببينيم. يكجا درسبب سرودن اين منظومه چنين گويد:

مرا چون هاتف دل بود دمساز | برآورد از درونِ سينه آواز

كه برخيز اي نظامي زود! دير است | فلك بدمهر و دنيا زودسير است

بهاري نو برآر از چشمة نوش | سخن را حله‌هاي تازه درپوش

نصحتهاي هاتف چون شنيدم | چو هاتف روي در خلوت كشيدم

در آن خلوت كه دل دريا است آنجا | همه سرچشمه‌ها آنجا است آنجا

نهادم تكيه‌گاه افسانه‌ئي را | بهشتي كردم آتشخانه‌ئي را

چو شد نقاش اين بتخانه دستم | جز آرايش بر او نقشي نبستم

هوس پختم به شيرين رستگاري | هوسناكانِ غم را غمگساري

چنان نقش هوس بستم بر او پاك | كه جان از خواندنش گردد هوسناك

مرا جز عشق برنايد شعاري | مبادم تا زيم جز عشق كاري

غلام عشق شو كانديشه اين است | همه صاحبدلان را پيشه اين است

جهان عشق است و ديگر زرق‌سازي | همه بازي است غير از عشقبازي

كسي كازعشق شدخالي فسرده است | گرش صدجان بُوَد بيعشق مرده است

ز سوز عشق خوشتر درجهان نيست | كه بي او گل نخنديد ابر نگريست

مبين در دل كه او سلطان جان است | قدم در عشق نه كاو جان جان است

چو من بي عشق خود را جان نديدم | دلي بفروختم جاني خريدم

ز عشق آفاق را پردود كردم | خرد را ديده خواب‌آلود كردم

كمر بستم به عشق آن داستان را | صلاي عشق در دادم جهان را

در آن مدت كه من در بسته بودم | سخن با آسمان پيوسته بودم

يگانه دوستي بودم خدائي | به صد دل كرده با من آشنائي

شبي در هم شده چون حلقة زر | به نَقره نَقره زد بر حلقة در

درآمد سرگرفته سرگرفته | عتابي چند با من در گرفته

كه احسنت اي سخندان معاني | كه در مُلكِ سخن صاحب‌قراني

درِ توحيد زن كآوازه داري | چرا رسمِ مغان را تازه داري؟

سخن دانان دلت را مرده دانند | اگر چه زندخوانان زنده خوانند

ز شور آوردنِ آن تلخ گفتار | ترشروئي نكردم هيچ در كار

ز شيرين كاريِ شيريِ دلبند | فروخواندم به گوشش نكته‌ئي چند

ازآن ديبا كه ميبستم طرازش | نمودم نقشهاي دلنوازش

چو صاحبسنگ ديد آن نقش ارژنگ | فروماند ازسخن چون نقش بر سنگ

اما بتِ قفقازيِ او مهماني زودسفر بود و عمرش وفا نكرد و پيش ازآنكه نظامي منظومة خسرو و شيرين را به پايان رسانده باشد، از اين سراي فاني رخت سفر بربست، ونظامي را به سوگ نشاند. او براي اين بتِ زيبا مرثيه‌ئي نسرود، زيرا كه نميخواست كسي از راز عشق آتشينش به آفاق بوئي ببرد. ولي وقتي داستان خسرو وشيرين را به پايان مي‌رَسانَد، و زمان آن فرا ميرسد كه شيرينِ زيبا و دلرُبا در اوج زيبائي جان به جان آفرين تسليم كند، نظامي چنان است كه گوئي بربالينِ نعش شيرين ايستاده و به او مينگرد و در مرگ او جهاني اندوه را با خود دارد. او درآن لحظات پيكر بي‌جانِ آفاق را دربرابر ديدگان خويش مجسم ميكند و چنين ميسُرايد:

تو كاز عبرت به اين افسانه ماني | چه پنداري مگر افسانه خواني

در اين افسانه شرط است اشك راندن | گلابي تلخ برشيرين فشاندن

به حكمِ آنكه آن كم زندگاني | چو گل برباد شد روز جواني

سبكرو چون بتِ قبچاقِ من بود | گمان افتاد خود كآفاق من بود

همايون پيكري نغز و خردمند | فرستاده به من داراي دربند

پرندش دِرع و از دِرع آهنين‌تر | قباش از پيرهي تنگ‌آستين‌تر

سران را گوش برمالش نهاده | مرا در همسري بالش نهاده

چو تركان گشت سوي كوچ محتاج | به تركي داد رختم را به تاراج

نظامي هيچگاه عشق آتشينش به آفاق را فراموش نكرد، در هرفرصتي به كنايه يا اشاره از اين دلبرِ جانانه يادي برزبان راند و در منظومه‌هايش ويرا جاودانه ساخت. در اواخر عمرش كه منظومة اسكندرنامه را به پايان رساند، در ياد عشرتِ روزها و شبهائي كه در كنار آفاق گذرانده بود، چنين سرود:

چه فرخ كسي كاو به هنگام دي | نهد پيش خويش آتش و مرغ و مي

بتي نارپستان به چنگ آورَد | كه در نارِ بُستان شكست آورَد

ازآن ناربُن تا به گاهِ بهار | گهي نار گيرد كهي آبِ نار

برون آرَد آنگه سر از كنجِ كاخ | كه آرد برون سر شكوفه زشاخ

جهان تازه گردد چو خرم بهشت | شود خوب صحرا و بيغولـه زشت

بگيرد سر زلف آن دِل‌سِتان | واز آنجا خرامد سوي بوستان

گل‌آگين كند چشمة قند را | به شادي گذارد دمي چند را

در اواخر داستان اسكندرنامه باز يادِ عشق خود به آفاق را در داستاني زيبا با عنوان عشق ارشميدسِ حكيم به يك نازنيني كه هدية اسكندر به او بود، چنين بيان ميكند:

چو صياد را آهو آمد به دست | نشد سير ازآن آهوي شيرمست

بدان ترك چيني چنان دل سپرد | كه هندوي غم رختش ازخانه بُرد

ولي اين شاديِ ارشميدس چندان ديرپا نبود و معشوق زيبايش به سراي ديگر شتافت تا او را با تمام غمها تنها بگذارد. باز دراينجا اين نظامي است كه رخت ارشميدس را برتن كرده است.

گلِ سرخ بر دامنِ خاك ريخت | سُراينده بلبل ز بستان گريخت

فرو خورد خاك آن پري‌زاده را | چنان چون پريزادگان باده را

و درپايان، بتِ خويشتن را با بتِ ارشميدس مقايسه كرده چنين آه برميدارد:

فلك پيشتر زاين كه آزاده بود | ازاين بِه كنيزي مرا داده بود

پياده نهاده رخش ماه را | فرس طرح كرده بسي شاه را

خجسته گلي خون من خورد او | به جز من نه كس در جهان مُرد او

چو چشمِ مرا چشمة نوش كرد | ز چشم منش چشم بد دور كرد

رباينده چرخ آنچنانش ربود | كه گوئي كه تابود هرگز نبود

به خشنودي‌ئي كآن مرا بود ازاو | چه گويم؟ خدا باد خشنود ازاو

و درجاي ديگر به ياد آفاق چين گويد كه همينكه داستان خسرو وشيرين را به پايان رساندم، بتي زيبا را ازدست دادم

چو سوداي شيرين بپرداختم | زصورتگري خانه پرداختم

اما بازيِ شگفت روزگار را ببينيم:

شهر گنجه كه اقامتگاه دائمي نظامي بود، در زمان صفوي به دست تركان مهاجم ويران گرديد، و بعدها درآن حوالي شهري ديگر به همين نام بنا شد. آرامگاه نظامي نيز قرنها متروك ماند و به ويراني و فراموشي گرائيد. پس از جنگ جهاني دوم، دولت آذربايجان تصميم به بزرگداشت نظامي گرفت، و برآن شد كه بارگاهش را تجديد بنا كند. ادارة باستانشناسيِ شوروي در تلاش براي يافتن جسد نظامي به‌كاوش پرداخت. در اين كاوش جسد يك زن نوجوان از زير خاك بيرون آمد. در ادامة كاوش جسد مردي نيز يافت شد كه يقين كردند ازآنِ نظامي است. هردو جسد را در صندوق ويژه‌ئي نهادند و به جاي مطمئني انتقال دادند تا بعد از بناي آرامگاه آن را دوباره دفن كنند. جرياناتي پيش آمد كه بناي آرامگاه را به تعويق افكند، و صندوق حاويِ دوجسد چندبار جابجا شد. سرانجام وقتي آرامگاه آماده شد و صندوق را آورده گشودند، ديدند كه نقل و انتقال صندوق سبب شده كه استخوانهاي دو جسد در هم آميخته شود، به گونه‌ئي كه جداسازيِ آنها ممكن نبود. پس تصميم گرفتند كه هردو جسد را با هم در يك گور دفن كنند.

به اين ترتيب نظامي و آفاق پس از يك فراق نهصدساله دوباره به هم پيوستند، و دست در آغوش يكديگر آرميدند.