به سايت اطلاعات.نت
خوش آمديد
 

صفحه اول | روزنامه ها | گروهاي سياسی| ادب و هنر | راديو | موسيقی | تلويزيون | فايل هاي صوتی
اينتر نت | كامپيوتر | مقالات مذهبی | ورزشی |  تاريخ وفرهنگ| تماس با ما| بایگانی

با اشاره‌ئی گذرا به اوضاع ايران در خلافت امام علی ,نگاهی به وقايع جمل و صفين و شهادت امام علی

دكتراميرحسين خنجی

www.irantarikh.com

اشاره: دراين نوشتار برای شخص واحد ضمير يا فعل جمع به‌كار نبرده‌ام؛ «فرمودن» را به جای «گفتن» نياورده‌ام؛ به جای «آمدن» و «رفتن» عبارتهای «تشريف آوردن» و «تشريف بردن» ننوشته‌ام؛ و عبارتهای «حضرت» و «عليه‌السلام» و امثال آنها را به نامها نيفزوده‌ام. اميدوارم كسانی اين شيوه‌ی ساده‌ی نگارش را نشان بی‌احترامی نسبت به شخصيتها نپندارند.

 انتخاب امام علی به خلافت

عثمان- خليفه‌ی سوم ملقب به اميرالمؤمنين، شوهر دو دختر پيامبر و همريش امام علی- در روز 18 ذوالحجه سال 35 هجری به دست حدود دوهزارتن شورشيانی كه از ده تيره‌ی قبايل بدوی از كوفه و بصره و فسطاط مصر به مدينه آمده بودند، پس از وقايعی كه داستانش مفصل است، در درون خانه‌اش به قتل رسيد. رهبر شورشيان كوفه «مالك اشتر»، رهبر شورشيان بصره ‌«حرقوص سعدی»، و رهبر شورشيان مصر ‌«عبدالله ابن سبا» بود. هيچكس از اصحاب پيامبر از شورشيان حمايت نكرد و هيچكس نيز با آنها مخالفت نورزيد. بعدها معلوم شد كه محمد پسر ابوبكر در تحريك شورشيان مصر نقش داشته است. شورشيان جسد عثمان را در كوچه افكندند و تا سه روز به هيچكس اجازه‌ی برداشتنش را ندادند. شورشيان بصره هواخواه طلحه بودند كه همريش پيامبر بود. شورشيان كوفه هواخواه زبير بودند كه همريش و پسرعمه‌ی پيامبر بود. شورشيان مصر هواخواه علی بودند كه پسرعمو و شوهر دختر پيامبر بود. وقتی هنوز جسد عثمان دركوچه افتاده بود هيچكدام از طلحه و زبير و علی حاضر نبودند به درخواست شورشيان پاسخ گفته نامزد مقام خلافت شوند. مدينه پنج روز بی‌رئيس در دست شورشيان بود. جسد عثمان را در نيم‌شبِ روز سوم در حالی كه نيمه‌متلاشی شده بود، با پادرميانی علی، برای دفن كردن از كوچه برداشتند. شورشيان مانع دفن كردنش در گورستان مسلمانان شدند، و او را در گورستان يهودان كه چسپيده به گورستان مسلمانان بود دفن كردند. سرانجام رهبران شورشيان توافق كردند كه علی را برای دردست گرفتن مقام خلافت تحت فشار بگذارند؛ و علی نيز درنهايت قبول كرد كه مردم با او بعنوان خليفه بيعت كنند؛ و روز جمعه 24 ذوالحجه سال 35 هجری در مسجد پيامبر با علی بعنوان چهارمين خليفه‌ی پيامبر بيعت شد. بخاطر مسائلی كه در گذشته رخ داده بود و جايش دراين گفتار نيست، بسياری از اصحاب پيامبر از بيعت كردن با علی خودداری ورزيدند. درميان اينها سرشناسانی همچون سعد ابی‌وقاص (يكی از عشره‌ی مبشره، قهرمان قادسيه و براندازنده‌ی دولت ساساني)، قدامه ابن مظعون، مغيره ابن شعبه، زيد ابن ثابت (يكی از نويسندگان ويژه‌ی پيامبر)، حسان ابن ثابت (شاعر پيامبر)، اسامه ابن زيد (آخرين فرمانده لشكر پيامبر)، كعب ابن مالك (شاعر پيامبر)، ابوسعيد خدری، نعمان ابن بشير، عبدالله پسر عمر، عبدالرحمان پسر ابوبكر، و صهيب ابن سنان بودند. بنی‌اميه نيز عموما از مدينه گريخته و به مكه رفته بودند. عائشه و حفصه- همسران پيامبر- نيز درميان شورش ضد عثمان به مكه رفته بودند. طلحه و زبير چونكه خودشان دوتا از نامزدهای سابق شورشيان برای مقام خلافت بودند نميخواستند با علی بيعت كنند، ولی هردو را به زور گرفته به مسجد پيامبر بردند و ازآنها بيعت گرفته شد. «طلحه نميخواست با علی بيعت كند، و مالك اشتر اورا هُل ميداد. طلحه گفت: صبر كن بنگرم مردم چه ميكنند. مالك اشتر اورا با زور به نزد علی رساند و شمشير بركشيد و گفت: به خدا سوگند كه يا بيعت ميكنی يا با اين شمشير پيشانيت را به دونيم خواهم كرد. طلحه با خود گفت: گريزی نيست؛ و با علی دست بيعت داد». از زبير نيز به همينسان بيعت گرفته شد. (f1)

علی برآن شد كه بی‌درنگ تمامی كارگزاران عثمان را، كه يا از خاندان اموی و يا وابستگان به آن خاندان بودند، ازكار بركنار كند. يكی از اينها معاويه پسر ابوسفيان بود كه همراه نخستين فتوحات زمان ابوبكر كه برادرش يزيد فرمانده يكی از سه لشكر مهاجم به شام بود به سوريه رفته بود؛ و درسال 18 هجری پس از درگذشت برادرش به فرماندهی مجاهدان عرب در شام و فرمانداری دمشق منصوب شده بود. زمانی كه علی به خلافت رسيد او 17 سال بود كه فرمانداری سراسر شام (سوريه، اردن، فلسطين، لبنان) را دردست داشت و ارتش نيرومندی تشكيل داده و نيروی دريائی قابل توجهی نيز ايجاد كرده بود. او با نيرومندترين قبايل عرب شام يعنی قبايل كلب نيز ازدواج كرده بود و مادر پسرش يزيد دختر رئيس اين قبايل بود.

يگی ديگر ازكسانی كه علی تصميم به بركناريش گرفت عبدالله ابن عامر اموی- فرماندار بصره- بود كه در فتوحات عراق و ايران درزمان عمر شركت كرده، و سپس به فرماندهی رسيده فارس و كرمان و سيستان را گشوده بود و چند سال فرماندار بصره و به تبع آن حاكم خوزستان و فارس و كرمان و سيستان بود.

سومين مرد نيرومند عرب كه علی خواست بركنارش كند ابوموسا اشعری- صحابی پيامبر و از هم‌پيمانان ديرينه‌ی بنی‌اميه- بود كه در فتوحات زمان عمر بعنوان فرمانده شركت كرده فاتح خوزستان و لرستان و بخش غربی و جنوبی فارس و فرماندار اسبق بصره بود و اينك فرمانداری كوفه را دردست داشت.

از قول عبدالله عباس- پسرعموی علی- مينويسند كه به ديدار علی رفتم و ديدم كه مغيره ابن شعبه از خانه‌اش خارج ميشود. از علی پرسيدم: مغيره به چه كار آمده بود؟ علی گفت: يكبار آمده بود و به من گفت فعلا با معاويه و عبدالله عامر و ديگر گماشتگان عثمان كاری نداشته باش و هركدامشان را با حكمی در مقامشان تثبيت كن تا از مردم برايت بيعت بگيرند و اوضاع را آرام بدارند. من نظرش را قبول نكردم و گفتم: من هيچگاه چنين مردمی را دركارها نخواهم گمارد. اكنون بازآمده و ميگويد نظر قبليم را كه نپذيرفتی عوض كرده‌ام و فكر ميكنم بهتر است اينها را بركنار كنی و افراد مورد نظرت را به جايشان بگماري؛ زيرا اينها درحدی نيستند كه بتوانند با تو مخالفتی نشان دهند. عبدالله عباس به علی گفت: او بار نخست به تو مشورت درست داده و اكنون مشورت غلط. علی گفت: چرا مشورت درست؟ عبدالله عباس گفت: «تو ميدانی كه معاويه و امثال او اهل دنيايند. اگر در مناصبشان بمانند برايشان مهم نيست كه چه كسی در اين مقام (مقام خلافت) باشد. ولی اگر بركنارشان كنی خواهند گفت بدون مشورت با مسلمانان به خلافت نشسته و كشنده‌ی يكی از ما است (كشنده‌ی عثمان است)، و مردم را برضد تو بسيج خواهند كرد، و عربهای شام و عراق را برضد تو خواهند شوراند. به طلحه و زبير نيز نميتوان اطمينان كرد و چه بسا كه برضد تو بشورند». علی گفت: «من نيز ميدانم كه اين نظر به صلاح است، ولی با شناختی كه از گماشتگان عثمان دارم به هيچوجه حاضر نيستم كسی ازآنها برسر كار بماند. اگر فرمانپذير شدند به صلاحشان است؛ و اگر جزاين باشد شمشير بر رويشان خواهم آخت». عبدالله عباس گفت: معاويه را بركنار مكن و بگذار برايت بيعت بگيرد؛ بعد ازآن كنارزدنش با من. علی گفت: هرگز! عبدالله عباس گفت: يا اميرالمؤمنين! تو مردی دليری، ولی تدبير جنگی نداری. مگر نشنيده‌ای كه پيامبر گفته است «الحربُ خُدعَه»؟ علی گفت: شنيده‌ام. عبدالله عباس گفت: «اگر نظرم را بپذيری من كارشان را برايت خواهم ساخت، و بدون آنكه به تو زيان يا گناهی برسد كاری برسرشان درخواهم آورد كه جلو را از عقب بازندانند». علی گفت: «ای پسر عباس! من خودم بهتر از تو و معاويه ميدانم چه كاری بايد كرد. تو مشورتی ميدهی و من مينگرم. اگر من نظرت را نپذيرم تو بايد ازمن اطاعت كنی». عبدالله عباس گفت: «اطاعت كردن ازتو آسانترين كاری است كه ميتوانم انجام دهم». (f2)

علی بی‌درنگ حكم بركناری اين سه را فرستاد، و سه تن را برای تحويل گرفتن فرمانداری كوفه و بصره و دمشق اعزام داشت. عبدالله عامر اموال بيت المال بصره (مالياتهائی كه از مردم خوزستان و فارس و كرمان و سيستان گرفته شده بود) را بربار چندين شتر كرده به مكه گريخت. ابوموسا اشعری كه از كوفه بر همدان و اصفهان و ری و گرگان و خراسان فرمان ميراند، راه را بر فرماندار اعزامی علی بست و اورا به مدينه برگرداند ولی مراتب اطاعتش از علی را به مدينه فرستاد. ازآنجا كه ابوموسا از يك قبيله‌ی يمنی همريشه‌ی قبيله‌ی مالك اشتر بود مالك به علی مشورت داد كه ابوموسا را در مقامش ابقا كند. معاويه نيز فرماندار اعزامی علی برای دمشق را پيش ازآنكه از مرز عربستان بگذرد با نيروهايش ترسانده به مدينه باز فرستاد و خودش را برای مقابله با علی آماده كرد. عربهای بصره فرماندار اعزامی علی را ابتدا به بصره راه ندادند و سپس برای آنكه جنگی پيش نيايد مذاكراتی با او انجام داده اورا نه بعنوان فرماندار بلكه بعنوان نماينده‌ی علی وارد بصره كردند و قرار گذاشتند كه كسانی را به مدينه بفرستند تا اگر معلوم شد كه علی درقتل عثمان دست نداشته و اصحاب پيامبر با او بيعت كرده‌اند ويرا فرماندار بشناسند و توسط او با علی بيعت كنند. دراين ميان طلحه و زبير به بهانه‌ی زيارت كعبه به مكه رفتند. هيچكس از مردم مكه خلافت علی را به رسميت نشناخته و برايش بيعت نفرستاده بود، زيرا كه عائشه- دشمن ديرينه‌ی علی- درآنزمان در مكه بود و همينكه شنيد علی انتخاب شده است با انتخاب او پرچم مخالفت برافراشت و به بدگوئی از او پرداخت. بنی‌اميه كه به مكه گريخته بودند نيز شديدا برضد علی تبليغ ميكردند. عبدالله عامر نيز با اموال بسياری به مكه گريخته بود و فرماندار يمن نيز با تمامی اموال بيت المال يمن به مكه رفته به اموی‌ها پيوسته بود. در مدينه نيز با روی كار آمدن علی مردم به دو دسته شدند؛ دسته‌ئی معتقد بودند كه عثمان به ناحق كشته شده است و علی بايد خونش را از كشندگانش (كه به نظر آنها مالك اشتر، عمار ياسر، و محمد پسر ابوبكر بودند) بگيرد؛ و دسته‌ی ديگری كه اندك بودند از علی حمايت ميكردند. (f3)

 جنگ جمل

طلحه و زبير همينكه وارد مكه شدند با عائشه و عبدالله عامر و مروان حكم و ديگر مخالفان علی متحد شده برضد حاكميت علی دست به فعاليت زدند؛ و به پيشنهاد عبدالله عامر تصميم گرفتند به بصره رفته درآنجا تشكيل حاكميت بدهند. علی درصدد گردآوری نيرو برای حركت به سوی شام و بركناری معاويه بود كه خبر شد طلحه و زبير و عائشه با سه هزار تن از شيعيانشان به سوی بصره به راه افتاده‌اند. علی بی‌درنگ برای جلوگيری ازاينها به راه افتاد ولی زمانی كه آنها به بصره رسيده بودند وی به شمال حجاز رسيد. بصره پس از مقاومت اندكی كه توسط فرماندار اعزامی علی و حاميانش صورت گرفت تسليم طلحه و زبير شد. ششصد تن از هواداران علی به اتهام شركت در شورش برضد عثمان دستگير و اعدام شدند؛ فرماندار اعزامی علی دستگير شد، موهای سر و ريشش را تارتار بركندند و اورا رها كردند كه به نزد علی برود. او در «ربذه» با اردوگاه علی پيوست و گفت: «يا اميرالمؤمنين! مرا با سر و ريش پرمو فرستادی و اينك بی‌مو و گر به نزدت برگشته‌ام». علی پس از حركت از ربذه در نزديكی كوفه اردو زد و به ابوموسا اشعری فرمان فرستاد كه جنگندگان كوفه را برداشته به او بپيوندد. ابوموسا پاسخ فرستاد كه ما در هيچ جنگی برضد اصحاب رسول الله شركت نخواهيم كرد؛ ولی حاضريم با كشندگان عثمان بجنگيم. علی ويرا بركنار كرد و فرستاده‌اش بخشی از مردم كوفه را گردآورده به اردوگاه علی برد؛ و علی با يك نيروی ده هزارنفری به سوی بصره به راه افتاد. نبرد علی با طلحه و زبير در كنار بصره بيش از يك روز طول نكشيد (10 جمادی الثانی سال 36) ؛ طلحه و زبير كشته شدند، عائشه اسير شد، چندهزار تن از دوطرف (كه همه‌شان فاتحان عراق و ايران در زمان عمر و عثمان بودند) به كشتن رفتند، و بصره به دست علی افتاد. امام علی پسرعمويش عبدالله عباس را به فرمانداری بصره گماشت و زياد ابن ابيه (پدر عبيدالله زياد) را به معاونت او گماشت و خود به سوی كوفه حركت كرد. (f4)

 جنگ صفين

در مدينه پس از رفتن امام علی مردم به دودسته‌ی «شيعه‌ی عثمان» و «شيعه‌ی علی» تقسيم شدند. به زودی بقايای اموی‌ها به مدينه برگشتند و فرماندار علی كه از بوميان مدينه بود را چندان زير فشار نهادند كه او مدينه را رها كرده به كوفه رفت و مدينه عملا به دست شيعيان عثمانی افتاد. امام علی سه ماه كوشيد كه با فرستادن قاصد و نامه از كوفه معاويه را وادار به بركناری كند، و وقتی آخرين قاصدش- جرير بجلی- برايش خبر آورد كه معاويه آماده‌ی حركت به سوی عراق است، سپاهش را برداشته راهی سوريه شد. در آخرين روزهای ذوالقعده سال 36 هجری دولشكر در زمينی به نام صفين، در نقطه‌ئی كه روزگاری مرز ميان دوامپراطوری بزرگ ايران و روم بود، دربرابر هم اردو زدند. نودهزار مرد در سپاه علی و هشتاد و پنج هزار مرد در سپاه معاويه بودند. اينها همان جهادگرانی بودند كه عراق و ايران و شام را به فرمان عمر و عثمان گشوده بودند. علی باز كوشيد كه معاويه را به وسيله‌ی نامه و قاصد وادار به عقب‌نشينی و تسليم كند. ولی اين اقدامها كارگر نبود، زيرا معاويه رسما خودش را خونخواه پسرعمويش عثمان ميدانست و از علی ميخواست كه كشندگان عثمان را به او تسليم كند. همين بهانه بود كه همه‌ی عربهای شام را به حمايت ازاو كشانده بود. ديگر آنكه معاويه ميگفت علی با اتفاق نظر اصحاب پيامبر انتخاب نشده است و بايد استعفا بدهد تا مسلمانها هركس را كه بخواهند به اتفاق آرايشان انتخاب كنند. شماری از اصحاب پيامبر كه علی از مدينه تبعيدشان كرده بود نيز اورا دراين ادعا تأييد ميكردند. يك پسر ابوبكر، يك پسر عمر و يك پسر عثمان نيز همراه معاويه بودند. پسر ديگر ابوبكر يعنی محمد كه مادرش همسر علی بود در كنار علی قرار داشت. در سراسر روزهای ماه ذوالحجه همه روزه درگيريهای پراكنده‌ئی ميان دوطرف رخ ميداد و از هرطرف شماری برزمين می‌افتادند. در ماه محرم جنگ متوقف گرديد و مذاكرات ازسر گرفته شد؛ و چون به نتيجه نرسيد با فرارسيدن ماه صفر جنگ از سرگرفته شد. جنگ هشت روز تمام به شدت ادامه داشت و هرروز صدها تن از دوطرف برزمين می‌افتادند ولی برای هيچكدام پيروزی دربر نداشت. روز هشتم نبرد سختی درگرفت و همه با شمشير و نيزه به جان هم افتادند و كشتگان بسيار زيادی (چندده‌هزار تن ازدوطرف) برزمين غلتيدند، ولی باز هم پيروزی نصيب هيچ طرفی نشد. دردور اول نبرد روز نهم غلبه با سپاه معاويه بود و جناح چپ علی شكست يافته ازبرابر معاويه عقب نشست تا راه فرار درپيش گيرد. مالك اشتر كه فرمانده سواره‌نظام علی بود با سخنان تحريك‌آميزش به ياد فراريان آورد كه اگر شاميان پيروز شوند خانمانهای عربهای عراق برباد خواهد رفت، اموال و املاكشان تاراج خواهد شد، و همه به ذلت خواهند افتاد و تا دنيا باقی است اين فراريان در بدنامی خواهند ماند. او با سخنان شورانگيزش فراريان را برسر غيرت آورد و بخشی ازآنها را بازگرداند و با حميت تمام بر سپاه معاويه تاختن گرفت. نبرد در تمام شب تا بامداد ادامه يافت، سپاه معاويه قدم به قدم عقب نشستند و معاويه در آستانه‌ی شكست نهائی قرار گرفت و برآن شد كه راه فرار درپيش گيرد. دراين ميان عمرو عاص به معاويه مشورت داد كه قرآن برافرازند و از علی بخواهند كه قرآن را داور كند و برطبق حكم الله بدانگونه كه در قرآن رهنمود داده است عمل نمايند. او به معاويه گفت: چه علی اين پيشنهاد را بپذيرد چه نپذيرد برسرِ‌ آن در ميان سپاهش دودستگی خواهد افتاد (f5)

ساعتی كه مالك اشتر درآخرين مرحله‌ی رسيدن به پيروزی بود از طرف سپاه معاويه قرآن برافراشته شد، و فريادهای دسته‌جمعی برآمد كه «اگر ما يكديگر را بكشيم چه كسانی از مرزهای شام دفاع خواهند كرد؟ چه كسانی از مرزهای عراق دفاع خواهند كرد؟ چه كسی جلو سپاه روميان را خواهد گرفت؟ چه كسی جلو تركان خواهد ايستاد؟ چه كسی مانع خطر كافران خواهد شد؟». مردان سپاه علی نيز كه شمار كشتگانشان به بيش از بيست هزار تن ميرسيد نميخواستند كه جنگ به اين صورت ادامه يابد. كسانيكه مايل به ادامه‌ی نبرد نبودند، شعار شيعيان معاويه بهانه‌ی خوبی به دستشان داد. اينها به علی گفتند كه چون معاويه خواهان داوری قرآن شده است دست از جنگ بكشيم و قرآن را داور كنيم و طبق حكم الله عمل كنيم. علی كوشيد به اينها بفهماند كه معاويه راست نميگويد و هدفش آنست كه به اين وسيله از شكست بگريزد وجنگ را متوقف و تجديد قوا كند. چون فشارها برای قبول پيشنهاد معاويه تشديد يافت، علی به يارانش گفت كه او شخصيتهائی كه دركنار معاويه‌اند را از زمان كودكيش ميشناسد، و يقين دارد كه به هيچ عهد و پيمانی پابندی نشان نخواهند داد، و آنچه را اكنون ميگويند فقط يك حيله برای تغيير نتيجه‌ی جنگ است. او گفت: «معاويه و عمرو ابن عاص و وليد ابن عقبه و حبيب ابن مَسلَمه و ابن ابی‌سرح و ضحاك ابن قيس نه دين دارند و نه معتقد به قرآن‌اند. من بهتر از هركس آنانرا ميشناسم. من ازكودكی با آنها بوده‌ام و در بزرگسالی نيز آنان را ديده‌ام. اينها بدترين كودكان بودند و بدترين مردان‌اند. اينها اصلا نميدانند كه حكم قرآن چيست، بلكه قرآن را برافراشته‌اند تا شما را بفريبند و به دام افكنند». (f6)

ولی آن عده كه ازجنگ خسته بودند و ميخواستند به هروسيله صلح برقرار گردد گفتند: «اكنون كه آنها قرآن برافراشته‌اند ما هيچ راهی جز قبول آن نداريم». علی گفت: «ما برای اين با آنها درجنگيم كه به حكم اين كتاب گردن نهند، زيرا اين كتاب را به پشت سر افكنده‌اند و پيمانی كه با الله بسته بوده‌اند را ازياد برده‌اند و از او نافرمانی كرده‌اند». ولی برخی از افراد سپاه علی جز توقف جنگ و داوری قرآن چيزی را خواهان نبودند. آنها به علی گفتند: «اكنون كه به كتاب الله فراخوانده شده‌ای بايد قبول كنی، وگرنه تو را به آنها خواهيم سپرد، يا برسر تو همان در خواهيم آورد كه بر سر عثمان درآورديم. ما بايد به هرچه در كتاب الله است عمل كنيم. يا قبول كن يا با تو همان كنيم كه گفتيم». علی برای آنكه به آنان اتمام حجت كرده باشد گفت: «آنچه را من ميگويم و آنچه را خودتان ميگوئيد بخاطر بسپاريد. اگر مطيع منيد به جنگ ادامه دهيد، و اگر جز اين است هرچه خواهيد با من بكنيد». آخرين پاسخ اينها آن بود كه گفتند: «دستور بده كه مالك اشتر دست از نبرد بكشد و بازگردد». (f7)

علی در شرائط دشواری قرار گرفته بود، و از سر ناراحتی با خودش ميگفت: «مرا بنگريد كه ديروز فرمانده بودم و امروز بايد فرمانبر باشم». فشار اين گروه چنان شديد بود كه او ناگزير توسط مأموری به مالك اشتر دستور فرستاد كه دست ازجنگ كشيده عقب‌نشينی كند. مالك اشتر به مأمور گفت: «به اميرالمؤمنين بگو اكنون كه من درمرحله‌ی پيروزی حتمی هستم مرا بازمَدار». مأمور برگشت و سخن اشتر را به علی رساند. مجددا صدای مخالفان ادامه‌ی جنگ بلند شد و گفتند: «تو خودت به او دستور ادامه‌ی جنگ داده‌ای. فورا او را احضاركن وگرنه هم اكنون تو را عزل خواهيم كرد». علی كه اوضاع را بسيار خطرناك ميديد به ناچار مأمور را بازفرستاد و به‌وسيله‌ی او به مالك اشتر فرمود كه دست از جنگ بكشد و بيايد وگرنه فتنه‌ی بزرگی رخ خواهد داد. مأمور اينبار به مالك اشتر گفت كه اگر عقب ننشيند و به نزد علی برنگردد، علی را خواهند كشت. بدين ترتيب، جنگ صفين بعد از دوماه با حدود هفتاد هزار كشته از دوطرف- چهل و پنج هزار كشته از سپاه معاويه و بيست وپنج هزار كشته ازسپاه علی- بدون هيچ نتيجه‌ئی متوقف شد، تا اختلاف معاويه با علی به‌وسيله‌ی مذاكره حل و فصل شود. (f8)

 داستان حكميت (داوري)

وقتی امام علی قبول كرد كه داوری براساس قرآن انجام شود «اشعث ابن قيس»- از قهرمانان فتوحات ايران در زمان عمر، فاتح و فرماندار آذربايجان- به علی پيشنهاد كرد كه بعنوان مأمور او به نزد معاويه برود تا بنگرد كه معاويه چه نظری دارد. او بعنوان نماينده‌ی علی به نزد معاويه رفت و در بازگشت به علی اطلاع داد كه نظر معاويه آن است كه دو نفر از دو طرف انتخاب شوند تا برسرِ دستيابی به يك راه حل خداپسند نظر بدهند و داوری كنند تا به اختلاف علی و معاويه خاتمه داده شود. اين پيشنهاد چنان بود كه علی و معاويه را در موقعيت متساوی و درعرض يكديگر قرار ميداد؛ يعنی به گونه‌ئی طرحريزی شده بود كه معاويه را از حد كارگزار شورشی بيرون آورده به او دربرابر علی مشروعيتی متساوی می‌بخشيد و در موضع مستحكمتر ازآنچه تا آن هنگام داشت قرار ميداد. نتيجه‌ی پذيرش چنين پيشنهادی، هرچه بود، به زيان علی و به نفع معاويه تمام ميشد. علی زير فشار افرادش اين پيشنهاد را قبول كرد. پس ازآن اشعث ابن قيس به علی پيشنهاد داد كه ابوموسا اشعری را كه مردی بيطرف و درعين حال از اصحاب صاحبنام پيامبر است بعنوان نماينده برای داوری تعيين كند. ليكن امام علی ميدانست كه ابوموسا شخصيتی نيست كه در آن شرائط حساس بتواند نقش مثبتی ايفا كند. ابوموسا ازنظر سنتهای قبيله‌ئی جزو هم‌پيمانان بنی‌اميه بود؛ و ازاين حيث نيز طبيعی بود كه قلبا مايل به دوام وثبات حاكميت علی نباشد. او در قضيه‌ی جمل نه تنها جانب بيطرفی را گرفته از علی حمايت نكرده بود بلكه مردم كوفه را نيز تشويق كرده بود كه در هيچ جنگی برضد عائشه و طلحه و زبير شركت نكنند؛ و به همين سبب علی براو خشم گرفته از فرمانداری كوفه بركنار كرده بود، و ابوموسا برای آنكه در جنگ صفين شركت نكند ازكوفه گريخته بود. بعدتر علی اورا بخشود ولی او هيچگاه جرأت نكرد كه به كوفه برگردد. اينك اشعث ازعلی ميخواست كه اين مرد را نماينده‌ی تام‌الاختيار خويش سازد و سرنوشت حاكميتش را به دست او بسپارد. بخش اعظم شيعيان علی نيز از پيشنهاد اشعث حمايت ميكردند. تلاش علی برای آنكه به شيعيانش بفهماند كه ابوموسا شايسته‌ی اين كار مهم و سرنوشتساز نيست بيهوده رفت، وكسانی كه خواهان حكميت بودند چونكه ابوموسا را بعنوان يك شخصيت بيطرف ميشناختند برعلی فشار آوردند كه بايد ابوموسا نماينده‌ی وی باشد و جز او هيچ كس ديگری را قبول ندارند. علی درنظر داشت كه اكنون كه كار به اينجا كشيده پسرعمويش عبدالله عباس را بعنوان نماينده‌ی خويش تعيين كند. ولی به بهانه‌ی اينكه عبدالله عباس نميتواند بيطرف بماند با وی مخالفت كردند. بعد مالك اشتر را پيشنهاد كرد كه مثل اشعث ابن قيس از يك قبيله‌ی يمنی بود. اين پيشنهاد نيز رد شد، و گفتند بايد فردی را تعيين كنی كه نه هوادار تو باشد و نه هوادار معاويه و نه مخالف هيچكدامتان، و چنين مرد بيطرفی كسی جز ابوموسا نميتواند باشد. علی ناگزير ابوموسا را تعيين كرد. ابوموسا درآن ايام در انزوای تبعيد در يكی از كاخهای مصادره‌ئی‌اش ميزيست.وقتی پيك علی به نزدش رفت و به او خبر داد كه بعنوان نماينده‌ی علی تعيين شده تا درباره‌ی اختلاف معاويه و علی داوری كند؛ و از او خواست كه بدون معطلی به سوی كوفه به راه افتد، ابوموسا گفت: «انا لله و انا اليه راجعون»؛ و رخت بربسته به راه افتاد. (f9)

معاويه برای نوشتن قرارداد حكميت شتاب بسيار داشت و، در پايان نخستين هفته‌ی توقفِ جنگ، عمرو عاص را بعنوان نماينده‌ی خويش در رأس هيئتی به اردوگاه علی فرستاد تا برای نوشتن و امضای قراردادِ داوری با علی مذاكره كند. دراينجا نيز معاويه تدبير شگفتی به‌كار برد و خودش دربرابر علی حضور نيافت بلكه نماينده‌اش را برای مذاكره با شخص علی فرستاد؛ و اين جالبترين جنبه‌ی قضيه‌ی حَكَمِيّت بود. يعنی در نوشتن و امضای قرارداد داوری نه شخص معاويه بلكه نماينده‌اش با شخص اميرالمؤمنين علی طرفِ مذاكره بود. برای تهيه‌ی متن قرارداد داوری، دونفر منشی تعيين شدند تا دونسخه از قرارداد را در يك صيغه و همزمان به املای عمرو عاص و علی تحرير كنند. از بامداد تا ساعاتی از ظهر برسر اينكه عبارت اميرالمؤمنين برسر اسم علی باشد يا نباشد گفتگو رفت؛ زيرا عمرو عاص ميگفت: «علی اگر اميرمؤمنين عراق است امير مؤمنين شام نيست» (امير به معنای فرمانده بود، و مؤمنين نيز عربهای مسلمان بودند). برسر حذف عبارت اميرالمؤمنين ميان علی و عمرو عاص جدال لفظی شديدی درگرفت وكار به ناسزا گفتن دوطرفه انجاميد. سرانجام با پادرميانی اشعث ابن قيس عبارت اميرالمؤمنين را حذف كردند. علی وقتی اين عبارت را حذف ميكرد گفت: «الله اكبر كه سنتی تكرار شد. در حديبيه من كاتب رسول الله بودم، و چون عبارت محمد رسول الله را نوشتم، گفتند: تو فرستاده‌ی الله نيستی، فقط اسم خودت و اسم پدرت را بنويس. رسول الله به من دستور داد كه عبارت را حذف كنم، ولی من دلم راضی به حذف عبارت رسول الله نميشد. پيامبر به من گفت: به خودم نشان بده. و به او نشان دادم و با انگشتش آنرا پاك كرد، آنگاه به من گفت: از تو نيز چنين چيزی خواسته خواهد شد و تو اجابت خواهی كرد». عمرو گفت: «سبحان الله. ما را با كفار تشبيه ميكني!». علی خشمگينانه به عمرو گفت: «ای پسر نابغه! تو چه وقت ياور فاسقان و دشمن مؤمنان نبوده‌اي؟ تو مثل همان مادری هستی كه تورا زائيده ست». عمرو وقتی اين دشنام زشت را شنيد گفت: «به الله سوگند كه از اين پس هيچگاه درجائی كه تو باشی حضور نخواهم يافت». علی گفت: «من اميدوارم كه خدا اشخاص پليدی چون تورا درجائی كه من هستم حاضر نياورد». و در ميان اين وضعيت خشم‌آلوده قرارداد داوری را علی و عمرو عاص ديكته و سپس امضاء كردند. متن قرارداد به همان نحوی نوشته شد كه مورد نظرِ عمرو عاص و برآورنده‌ی خواسته‌های معاويه بود. در قرارداد آمده بود كه «علی ابن ابيطالب به نمايندگی از طرف مسلمين و مؤمنين كوفه و توابع، و معاويه ابن ابی‌سفيان به نمايندگی از طرف مسلمين و مؤمنين شام و توابع» اختلافی كه فيمابين خودشان دارند را به دونفر از داورانِ مورد اتفاق تفويض كرده‌اند كه طبق حكم قرآن در ميانشان داوری كنند، تا علی و معاويه برای حل اختلافشان دست به دامن جنگ نشوند و خون مسلمانان دراين راه ريخته نشود. نيز نوشته شد كه علی و معاويه تعهد ميسپارند كه تسليم فرمان الله و قرآن باشند و آنچه را قرآن احياء كرده احياء كنند و آنچه را قرآن ميرانده بميرانند. همچنين مقرر گشت كه داورها موظفند براساس حكم قرآن عمل كنند، و اگر موردی را دركتابِ الله نيابند براساس سنتی وحدتبخش و مبتنی برعدالت و نه تفرقه‌آور عمل كنند، وكاری نكنند كه مسلمانان با هم درجنگ شوند و به اختلافی آشتی‌ناپذير افتند. نيز نوشته شد كه اگر داوران خلاف حكم قرآن عمل كنند رأيشان لازمُ الاجرا نخواهد بود. برپای قرارداد 9 نفر از شيعيان علی و 8 نفر از شيعيان معاويه گواهی دادند. مهلتی كه به داوران داده شده بود، تا رمضان آينده بود؛ و به آنها اجازه داده شده بود كه اگر ضرورتی اقتضا كند اين مهلت را تمديد كنند. همچنين مقرر شده بود كه دوداور در پايان مهلت تعيين‌شده در نقطه‌ئی به مشورت و قضاوت و صدور حكم بنشينند كه درميان دمشق وكوفه و مدينه باشد؛ و برای نظارت برجريان كار داوران، هركدام از دوطرفْ يك هيئت چهارصد نفره به محل تجمع داوران گسيل دارد، بدون آنكه اعضای اين هيئتها حق مداخله و اظهار نظر داشته باشند. (f10)

پس ازآنكه قرارداد امضاء شد علی آنرا به دست اشعث ابن قيس داد تا برای رؤسای قبايل حاضر در اردوگاه او بخواند و همه را از مفادش مطلع سازد. شخصيتهای اردوگاه علی همينكه از مفاد قرارداد اطلاع يافتند بی‌درنگ به مخالفت با آن پرداختند. نخستين مخالفت علنی با محتوای قرارداد داوری ازطرف بنی‌تميم ابراز شد. وقتی اشعث ابن قيس برپشت اسبش نشسته بود و قرارداد را ميخواند مردی از بنی‌تميم برخاسته گفت كه مگر در حكم الله ميشود داوری كرد؟ (لا حُكمَ اِلاّ لِلّه). ديگرانی نيز برخاستند تا نگذارند اشعث قرارداد را بخواند. كسانی برای آنكه اشعث را از آنجا برانند تا بقيه‌ی قرارداد را نخواند تازيانه بر اسبش زدند. كسانی از قبيله‌ی اشعث از توهين به او خشم گرفتند و نزديك بود با تميمی‌ها درافتند؛ ولی ديگرانی پادرميانی كردند و موضوع درهمينجا خاتمه يافت، تا درگيريها به صورت لفظی در سراسر اردوی علی گسترش يابد. ساعتها مردان اردوگاه علی برسر اين كه متن قرارداد بايد يا نبايد به آن صورت نوشته ميشد با هم منازعه كردند. «همه با چوبدستی و دسته‌های شمشير و نعلين به سروروی هم ميكوفتند و همگی يكديگر را ملامت ميكردند و دشنام ميدادند». همانروز شالوده‌ی تشتت هواداران علی ريخته شد تا در آينده به صورت ظهور خوارج بروز كند. در بازگشت علی به كوفه سپاه او به چندين دسته تقسيم شده بود و هردسته راهی جداگانه را در پيش گرفته وارد شهر شدند «و همه با هم دشمن و در بُغض وكين بودند». همانگونه كه عمرو عاص طرحريزی كرده بود ازآن روز درجبهه‌ی علی شكاف افتاد. علی وقتی دوروز بعد از امضای قرارداد حكميت به درون كوفه برميگشت مردی از انصار را درراه ديد. ازآن مرد پرسيد: مردم درباره‌ی ما چه ميگويند؟ گفت: برخی ميگويند كار درستی كرده‌ای و برخی ميگويند كار بدی كرده‌ای. پرسيد: عاقلان چه ميگويند؟ گفت: ميگويند «علی جمع عظيمی داشت و ازهم پاشاند، و دژ مستحكمی داشت و ويران كرد. ديگر تاكی خواهد توانست چنين جمعی را فراهم آورد و چنين دژی را بسازد! بهتر آن بود كه بدون توجه به نافرمانان با فرمانبرانش به پيش ميرفت تا يا پيروز ميشد يا به‌كشتن ميرفت». علی گفت: «من بودم كه ويران كردم يا آنها؟ من بودم كه پراكندم يا آنها؟ اينكه با فرمانبرانم به پيش بروم تا پيروز يا كشته شوم من نيز ميدانستم و ازجان خودم پروائی نداشتم و چنين تصميمی هم گرفتم. ولی به اين دو مرد نگريستم كه دركنارم بودند (يعنی حسن و حسين فرزندان فاطمه) و به اين دو مرد نگريستم كه در پيشاپيشم بودند (يعنی عبدالله پسر جعفر ابن ابيطالب و محمد ابن‌حنفيه پسر علي)، و با خود گفتم كه اگر حسن و حسين كشته شوند نسل پيامبر از زمين برخواهد افتاد، و اين دو مرد ديگر را نيز روا نميداشتم كه كشته شوند». (f11)

يك گروه از بنی‌تميم كه از متن قرارداد داوری و اختيارهای داوران بدانگونه كه نوشته شده بود ناراضی بودند رهسپار يكی از روستاهای كوفه به نام حَروراء شده درآنجا پيرامون دو تن از خودشان به نامهای شَبَث ابن رِبعی و عبدالله ابن كَوّا گرد آمدند، تا اعتراضشان را نسبت به قرارداد ابراز دارند. در روزهای آينده گروههای ديگر معترض به داوری نيز به آنها پيوستند. به زودی شمار اينها به دوازده هزار مرد رسيد. هرچند كه علی به وسائلی تجمع آنها را برهم زد و آنان را به كوفه بازآورد ولی بازآوردنشان به‌كوفه مشكل علی را دوچندان كرد، زيرا درتجمعات مسجد با شعارهايشان ويرا می‌آزردند و همواره به او فشار ميآوردند كه قرارداد را ملغی‌شده اعلام دارد و از ادامه‌ی كار داوران جلوگيری كرده مجددا با معاويه وارد جنگ شود. حُرقوص سعدی- كه قبلا فرمانده شورشيان بصره برضد عثمان بود- به علی گفت: «از خطايت توبه كن و از قضيه‌ات برگرد و با ما به جنگ دشمن بيا تا به لقای پروردگار برسيم». علی گفت: «من اينرا ازشما خواستم و شما نافرمانی كرديد. اكنون ما و آنها قراردادی امضا كرده و شروطی را پذيرفته و عهد و پيمانی داده‌ايم. الله گفته است كه وقتی پيمان بستيد به پيمان خدائی وفادار بمانيد و سوگندها را پس از بستنش مشكنيد، زيرا كه الله را برخودتان كفيل ساخته‌ايد». حرقوص گفت: «تو مرتكب گناه شده‌ای و بايد توبه كنی». علی گفت: «اين نه گناه بلكه عجز در اتخاذ نظر و ناتوانی در اقدام است و من نتايج اينرا به شما گوشزد كردم و شما را ازآن بازداشتم». زَرَعه ابن برج طائی گفت: «اگر داوری انسانها درباره‌ی كتاب الله را رها نكنی، بخاطر الله با تو خواهم جنگيد». اين وضعيت كوفه بود. در بصره نيز كه ازپيش ازآن نارضايتی نسبت به علی وجود داشت و بخش اعظم عربان از همراهی با او خودداری كرده بودند، هواداران سابق او پس از بازگشت به شهر نسبت به مفاد قرارداد تحكيم ناخشنود بودند و به دور مردی تميمی ازياران سابق علی به نام مُسَعِّر ابن فَدَكی گرد آمدند كه از صفين برگشته بود و جبهه‌ی مخالف علی را درآن شهر تشكيل داد. (f12)

 صدور رأی داوران


داوران اعلان كرده بودند كه درماه رمضان درمحلی به نام «اَذرُح» برای صدور رأی نهائی تشكيل جلسه خواهند داد. درفرصت 7 ماهه‌ئی كه از زمان امضای قرارداد داوری تا جلسه‌ی اذرح در دست بود عوامل معاويه تا ميتوانستند دركوفه و بصره جنگ روانی به راه افكندند. معاويه و عمرو عاص كارشان را با مخفی‌كاری تمام به پيش ميبُردند؛ ولی درجبهه‌ی علی كارها چنان پيش ميرفت كه همه ميدانستند چه مسائلی درجريان است. «وقتی معاويه چيزی به عمرو مينوشت قاصد ميآمد و ميرفت و كسی نميدانست چه آورد و چه برد، و مردم شام هيچ پرس و جوئی نميكردند. وقتی قاصد علی ميآمد عربهای عراق به نزد عبدالله عباس ميرفتند كه اميرالمؤمنين برای ابوموسا چه نوشته است. اگر مخفی ميداشت گمانهای بد ميبردند و ميگفتند: حتما فلان چيز و فلان چيز نوشته است. عبدالله عباس ميگفت: چرا عقل نداريد! مگر نمی‌بينيد كه قاصد معاويه ميآيد وكسی نميداند چه آورده و برميگردد وكسی نميداند چه ميبرد! اينها سر وصدا به راه نمی‌اندازند ولی شما همه‌روزه گمانهای بد ميبريد». (f13)

در هفته‌های قبل ازتشكيل جلسه‌ی اذرح شايع بود كه داوران برآنند كه علی را ازخلافت و معاويه را از حاكميت خلع كنند و زمينه‌های تشكيل شورای مسلمانان برای انتخاب خليفه‌ی جديدی را فراهم آورند. با شنيدن چنين شايعاتی برخی ازكسانی كه درخودشان صلاحيتهائی را سراغ داشتند كه اميدوارشان ميكرد شايد داوران آنها را بعنوان نامزد خلافت در نظر گرفته به مسلمانان معرفی كنند، به اذرح رفتند تا در روز تشكيل جلسه‌ی نهائی حضور داشته باشند. عبدالله عمر و عبدالله زبير و مغيره ابن شعبه و سه نفر از بنی‌مخزوم و بنی‌زهره و بنی‌عَدی به اميد آنكه شايد توسط داوران برای نامزدی مقام خلافت در نظر گرفته شوند در اذرح حاضر آمدند. سعد ابی‌وقاص با وجوديكه يكی از ده نفر اصحاب طراز اول پيامبر به شمار ميرفت و سوابق درخشانی در اسلام داشت و بعد از علی تنها عضو بازمانده‌ی شورای عمر بود و ويژگيهائی داشت كه اورا بعد ازعلی بيش ازهركس ديگری شايسته‌ی احراز مقام خلافت ميكرد، در اينزمان عملا از جريانهای سياسی كناره گرفته بود و برآن نبود كه دراين جلسه حضور يابد. پسرش عمر سعد كه مردی بلندپرواز بود به او توصيه كرد كه چون بيش از ديگران شايستگی جانشينی پيامبر را دارد در اين جلسه حاضر شود. ولی سعد گفت: «من چنين نخواهم كرد. من از پيامبر شنيده‌ام كه ميگفت: در آينده فتنه‌ئی برپا خواهد شد، و بهترين كس آنست كه خود را در گوشه‌ئی نهان بدارد و تقوای الله پيشه كند. من هيچگاه در چنين جاهائی حاضر نخواهم شد». (f14)

جلسه‌ی صدور رأی در توقيتی كه داوران تعيين كرده بودند، با حضور دو هيئت چهارصد نفره از شام و عراق، و با حضور افرادی كه خواب خلافت خودشان را ديده بودند تشكيل شد. عمرو عاص از مدتها پيش ازآن برروی ابوموسا اشعری كار كرده و چنان زمينه را فراهم آورده بود كه علی را بركنار كند و معاويه را بعنوان خليفه‌ی مسلمانان اعلام نمايد. او برسر اين موضوع با معاويه معامله‌ئی انجام داده بود. برطبق اين معامله معاويه به او تعهد سپرده بود كه اگر علی بركنار شود و او به خلافت برسد حاكميت مصر را به او واگذار خواهد كرد، وكل ماليات مصر مادام العمر ازآن عمرو خواهد بود. عمرو عاص به ابوموسا القا كرده بود كه بهترين راه آنست كه علی و معاويه را كه مسببان كشتار دهها هزار عرب در صفين‌اند بركنار كنند وكس ديگری را بعنوان نامزد خلافت معرفی نمايند تا مسلمانان به اتفاق آراء ويرا برگزينند و اختلافات از ميان برود. نظر ابوموسا به معرفی شوهر دخترش عبدالله پسر عمر خطاب بود كه بركنار از جريانها در مدينه ميزيست. در همينجا عمرو عاص توانست ابوموسا را اميدوار كرده كاملا خام نگاه دارد و به نقطه‌ئی كه مورد نظر خودش بود بكشاند و اورا اميدوار سازد كه اگر علی بركنار شود عبدالله عمر به خلافت خواهد رسيد. وقتی عبدالله عمر به محل اجتماع داوران رفت، عمرو عاص به او اطلاع داد كه ما تصميم گرفته‌ايم تورا بعنوان نامزد مقام خلافت به مسلمانان معرفی كنيم؛ ولی آيا حاضری كه مالی بگيری و خلافت را برای كسی رها كنی (يعنی معاويه) كه از تو حريصتر است؟ عبدالله عمر به خشم شده برخاست و گفت: من فقط وقتی خلافت را قبول خواهم كرد كه همه‌ی مردم به انتخاب من راضی باشند. عمرو عاص با چنين زيركی‌هائی ابوموسا را چنان خام كرده بود كه ابوموسا يقين داشت عمرو عاص در لحظه‌ی تصميم نهائی دست بيعت به داماد او خواهد داد؛ به همين جهت او در روز صدور رأی آمادگی كامل داشت كه بركناری علی (و به همراه او بركناری معاويه) را اعلام كند؛ زيرا با عمرو به توافق رسيده بود كه هردو را بركنار كنند. ولی عمرو ويرا فريفته بود وميخواست بعد ازآنكه او علی را خلع شده اعلام كرد معاويه را تنصيب كند. اين حيله‌ئی بود كه ماهها رويش كار شده بود و می‌بايست در لحظه‌ی موعود ثمر ميداد. (f15)

درميان انتظارِ اضطراب‌آلودِ اعضای دوهيئتِ ناظر عراقی و شامی و افرادی كه به اميد دستيابی به خلافت به اذرح آمده بودند، عمرو به ابوموسا تعارف كرد كه برخيزد و به منبر برود و رأی داوران را برای جمعيت حضار اعلام دارد. عبدالله عباس به ابوموسا گفت: اگر قراری با هم گذاشته‌ايد به گمانم تو را فريفته باشد. بگذار اول او برود و سخن بگويد و تو پس ازاو حرف بزن؛ زيرا عمرو مردی غدار و مكار است و من ميترسم كه هر قراری كه با هم داشته باشيد بعد ازآنكه تو حرفت را زدی او قرارش را زير پا بگذارد. ابوموسا گفت: ما برسر همه‌چيز با هم توافق كرده‌ايم و هيچ موضوع ناخوشايندی پيش نخواهد آمد. ابوموسا با تعارفِ عمرو عاص برمنبر رفت و پس از مقدماتی خطاب به جمعيت گفت: «من و عمرو بر سر يك امری توافق كرده‌ايم كه اميدواريم خداوند امور اين امت را به‌وسيله‌ی آن به اصلاح برساند. ما در امور اين امت تفحص كرده‌ايم و به اين نتيجه رسيده‌ايم كه تنها خدمتی كه در راه وحدت دوباره‌ی اين امت ميتوان انجام داد آنست كه علی و معاويه را خلع كنيم و اتخاذ تصميم را به اين امت واگذاريم تا از ميان خودشان يك نفر را كه مورد اتفاقشان باشد برگزينند. اينك من علی و معاويه را خلع ميكنم. شما هم تصميمتان بگيريد و هركه را شايسته ميدانيد انتخاب كنيد». عمرو بعد ازاو برمنبر رفت و پس از مقدمه گفت: «سخنان اين مرد را شنيديد و دانستيد كه موكل خويش را خلع كرد. من نيز مثل او علی ابن ابيطالب را خلع ميكنم، و موكل خودم معاويه را كه خونخواه عثمان و شايسته‌ترين شخص برای جانشينی او است، تثبيت ميكنم». ابوموسا كه تازه متوجه شده بود فريب خورده است به عمرو گفت: «خدا خوارت كناد، تو را چه شده است؟ غداری كردی و فاجر شدی. تو مثل سگی هستی كه اگر بار بر پشتش نهند هَك‌هَك ميكند، و اگر رهايش سازند هك‌هك ميكند». عمرو با پوزخندی به او پاسخ داد: «تو هم مثل خری هستی كه كتاب برپشتش دارد». اختلاف نظر ابوموسا و عمرو دراين مجلس به زد وكوب انجاميد، و شُرَيح ابن هانی چوب برعمرو كشيد. پسر عمرو نيز چوب كشيد و شريح را زد. ابوموسا كه خود را فريب‌خورده ميديد و احساس ميكرد كه جانش درخطر است در اين ميان فرار كرد و سوار اسبش شده يكراست به مكه گريخت. (f16)

 تضعيف امام علی در عراق و تقويت معاويه در شام


با اعلام رأی داوران، علی به نظر بخش بزرگی ازعربان ازخلافت بركنار شد و معاويه بعنوان فرمانده مؤمنين شام منصوب گرديد. عموم عربان شام از اين انتخاب استقبال كردند و به زودی با معاويه بعنوان اميرالمؤمنين دست بيعت دادند. درمكه و مدينه نيز علی پايگاهی نداشت و اغلب مردم هواخواه معاويه بودند و منتظر فرصتی بودند تا دست بيعت به او بدهند. درعراق نيز كه از پيشتر مخالفت با علی درجريان بود ازاين زمان مخالفتها شكل بسيار جدی وكريه به خود گرفت و به ظهورِ نيرومند خوارج انجاميد و علی را برای سه سال آينده گرفتار خود كرد و نگذاشت درباره‌ی معاويه اتخاذ تصميم كند. هرچند كه علی تصميم گرفت مجددا به جنگ معاويه برخيزد ولی جريانها در عراق به نحوی پيش رفت كه عملا مانع او از اين تصميم شد. علی در بصره متزلزلش را كاملا از دست داده بود، به نحوی كه وقتی به عبدالله عباس- فرماندار بصره- نامه نوشت كه ازبصره نيرو جمع‌آوری كند، فقط 1500 مرد برای حركت به كوفه اعلام آمادگی كردند، و در يك تلاش مجدد كه توسط ابوالأسود ديلی انجام گرفت 1700 نفر با اين مرد گرد آمدند؛ واين درحالی بود كه طبق آمار رسمی، شمار جنگجويانِ مستمری‌بگير بصره به شصت هزار نفر بالغ ميشد. طبری مينويسد كه عبدالله عباس در سخنرانيش به مردم بصره گفت: «از اميرالمؤمنين به من دستور رسيده كه شما را بسيج كرده به سوی او گسيل دارم. به شما فرمان دادم كه با احنف ابن قيس حركت كنيد. ولی جز هزار و پانصد تن از شما با او همراهی نكردند، حال آنكه شما علاوه بر فرزندان و غلامان و موالی‌تان شصت هزار نفريد». دركوفه هم جريانها به گونه‌ئی پيش رفته بود كه عربها چندان شور و شوقی برای جنگ مجدد با معاويه نداشتند. عربان كوفه بهانه آوردند كه اگر ازكوفه بروند، خوارج بر كوفه دست يابند و تشكيل حاكميت بدهند. در اين مرحله باز اشعث ابن قيس به ميدان آمد و به علی فشار آورد كه بايد قبل از هرعملی خطر خوارج را مرتفع سازد، وآنگاه اگر بخواهد ميتواند با معاويه وارد جنگ شود. خوارج كه برای خودشان تشكيل حاكميت داده يكی از خودشان را امام كرده بودند مركزشان در نهروان بود و حمايت از علی را تحريم كرده تعقيب هواداران فعال علی را آغاز كرده بودند، و برخی را گرفته كشته بودند. ازجمله‌ی اين كشتگان يكی هم عبدالله ابن خَبّاب اَرَت- فرماندار مدائن- بود؛ اين مرد را خوارج گرفته سرش را بريدند و شكمِ همسر حامله‌اش را دريده جنينش را بيرون كشيده كشتند. درنتيجه بهانه‌ی عربهای كوفه در ضرورت سركوب خوارج كاملا قابل توجيه بود و آمادگی هم برای جنگ با نيروی ناتوانی چون خوارج در آنها وجود داشت. خودِ علی نيز متوجه خطر آنها شده و تصميم به نابودسازی‌شان گرفته بود. او در يك سپاه چهارده هزار نفری برای به اطاعت كشاندن يا سركوب خوارج حركت كرد. او باز در نهروان كوشيد كه خوارج را به سوی خودش بكشاند؛ ولی كسی ازاو اطاعتی نشان نداد. با اينحال هفتصد تنی از خوارج از بقيه جدا شده به دوتا از روستاهای منطقه رفتند. بقايای خوارج با امامشان- عبدالله راسبی- درنهروان ماندند و همه‌شان در خلال يك روز به كشتن رفتند. از اصحاب علی فقط 9 تن كشته شدند. بلاذری تاريخ رخداد نهروان را نهم صفر سال 38 هجری نوشته، كه پنج ماه بعد از صدور رأی داوران بوده است. (f17)

كشتار خوارج هيچ تشويقی برای تحكيم جبهه‌ی علی دربرابر شام به دنبال نياورد. همه‌ی رؤسای قبايل كوفه كه به نحوی دريكی ازمراكز قدرت بعنوان كارگزار علی فعاليت ميكردند، خواه و ناخواه جنگجويانشان را فراخوانده بودند، و نزديك به شصت هزار نفر جزو سپاه علی محسوب ميشدند، ولی تمايلی به رفتن به شام و جنگ با معاويه درميان اينها وجود نداشت. علی تصميم داشت كه بی‌درنگ پس از نهروان رهسپار شام شود؛ ولی بسياری از رؤسای عرب برآن بودند كه علی تصميم به جنگ با معاويه را به فرصت ديگری موكول كند. دراين مورد نيز اشعث ابن قيس مؤثرترين نقش را ايفا كرد. او به نمايندگی از رؤسای قبايل عرب با علی سخن گفته پيشنهاد كرد كه اجازه دهد جنگجويانِ قبيله‌ها به خانه‌هايشان برگردند، زيرا «شمشيرهايشان كند شده و نوك نيزه‌هايشان فروريخته و همه را خستگی فراگرفته است». او به علی گفت كه به همگان مرخصی بدهد تا بروند و تجديد قوا كرده با آمادگی بيشتر در لشكركشی آينده شركت كنند. (f18)

اينك درسال 38 هجری سراسر شام تا فراتِ شمالی دردست معاويه بود. مصر نيز به زودی ضميمه‌ی قلمرو معاويه شد. معاويه از اوانِ خلافت علی درصدد بود كه مصر را بگيرد. قيس ابن سعد را امام علی به فرمانداری مصر فرستاده بود. معاويه ابتدا مدتی كوشيد تا از راه مكاتبه و قاصد و وعده‌های فريبا ويرا به سوی خود بكشاند؛ و وقتی دراين راه كامياب نشد توسط جاسوسانش در كوفه شايع كرد كه قيس ابن سعد ازشيعيان عثمانی مصر حمايت ميكند و منتظر فرصتی است تا هواخواهان علی را اخراج كند. اين شايعه كارگر افتاد، و علی ضمن اعزام محمد پسر ابوبكر به مصر فرمان عزل قيس ابن سعد را فرستاد (اواخر سال 37 هجري). محمد ابوبكر دستور داشت كه مخالفان علی را ازمصر اخراج كند؛ و همينكه وارد مصر شد دست به‌كارِ اجرای اين دستور گرديد. مخالفان علی برضد محمد ابوبكر شوريدند؛ و علی چون گزارش آشفتگی اوضاع مصر را دريافت، دانست كه محمد ابوبكر قادر به آرام داشتن مصر نخواهد بود، و مالك اشتر را كه درآن هنگام فرماندار نصيبين بود به سِمَتِ فرماندار به مصر فرستاد. معاويه كه از هرگونه حركتی در دستگاه علی توسط جاسوسانش مطلع ميشد، پيش از آنكه مالك اشتر وارد مصر شود مأموری را به نزد يكی از كارمندان بومی اداره‌ی ماليات شمالشرق مصر فرستاد و به او تعهد سپرد كه اگر مالك اشتر را در راه سربه‌نيست كند ماليات ناحيه‌ی زير ِنظارتش برای مدت 20 سال به وی ببخشد. چون مالك اشتر وارد مصر شد، اين شخص ازاو استقبال كرد و اورا مهمان كرده خوراك زهرآلوده به او داد و مالك در اثر آن درگذشت. علی پس ازشنيدن خبر درگذشت مالك، حكم فرمانداری مصر را مجددا برای محمد ابوبكر فرستاد. ولی دراين هنگام عمرو عاص برای تحويل گرفتن مصر ازشام حركت كرد. شيعيان عثمانی مصر همچنان در شورش و خواستار بيرون رفتن محمد ابوبكر بودند. محمد طی نامه‌ئی از علی تقاضای نيروی كمكی كرد؛ ليكن علی كه نيروئی برای امداد به او در اختيار نداشت به وی پاسخ فرستاد كه «همان اندازه از افراد كه در مصر هستند را به دور خويش گرد آورَد و اطمينان داشته باشد كه چون برحق است الله به او ياری خواهد رساند و نيروی اندك ويرا غالب و نيروی دشمن را مغلوب خواهد كرد و او بردشمنش پيروز خواهد گشت». نوشته‌اند كه چون نامه‌ی محمد ابوبكر به كوفه رسيد علی در مسجد سخنرانی كرده اوضاع مصر را تشريح كرد و مردم را به بسيج وگسيل به مصر دعوت نموده گفت كه مصر از شام بزرگتر و پربركت‌تر و پردرآمدتر است و نبايد ازدست برود. او از رؤسای قبايل كوفه خواست كه روز ديگر در اردوگاهی كه تعيين كرده بود جمع آيند. ولی فردا «حتی يك نفر هم درآن محل حاضر نشد»، و علی «تنها و مهموم به كاخ فرمانروائی برگشت». او عصر همان روز رؤسای قبايل كوفه را دعوت كرده تلاش كرد كه آنها افرادشان را برای گسيل به مصر آماده كنند. از ميان كسانيكه دعوت شده بودند تنها يك نفر وعده داد كه افراد قبيله‌اش را در اختيارش بگذارد. اين مرد با دوهزار تن آماده‌ی حركت به مصر بود كه خبر كشته شدن محمد ابوبكر رسيد. درحالی كه بخش اعظم عربهای مصر به رهبری مردی به نام ابن‌حديج در شورش برضد محمد ابوبكر بودند، عمرو عاص با شش هزار نفر از شام وارد مصر شد. برای محمد هيچ راهی جز مقابله نمانده بود. ولی شمار شيعيان علی كه با وی همراه بودند از دوهزارتن كمتر بود. در درگيری اوليه‌ئی كه ميان او و شيعيان عثمانی رخ داد، بعد از دادن يكی دوكشته همه‌ی افراد محمد از پيرامونش پراكندند و محمد تنهای تنها ماند و راه فرار در پيش گرفته در ويرانه‌ئی مخفی شد. به زودی ويرا تشنه وگرسنه يافته دستگير كرده به نزد عمرو عاص بردند. نوشته‌اند كه محمد ابوبكر چون به دست ابن حُدَيج گرفتار آمد، آب طلبيد. ابن حديج گفت: «تورا آب نخواهيم داد. مگر شما نبوديد كه اميرالمؤمنين عثمان را تشنه و روزه‌دار به قتل آورديد؟ امروز تو را به قصاص خون عثمان خواهم كشت و تشنه به نزد پروردگار خواهم فرستاد تا از مواد گداخته‌ی جهنم به تو بنوشاند»؛ سپس محمد ابوبكر را درپوست خر چپانده بريان كردند. چون خبر قتل محمد ابوبكر به مدينه رسيد اموی‌های مدينه جشن گرفتند؛ و ام‌حبيبه دختر ابوسفيان گوسفندی بريان برای هوويش عائشه فرستاد و به او پيغام داد كه «اگر خبر نداری، بدان كه برادرت را مثل اين گوسفند در مصر بريان كردند». (f19)
چون در بصره مخالفان علی جمعيت قابل توجهی بودند معاويه درسال 39 عبدالله ابن عامر حَضرَمی- فرماندار سابق مكه كه علی بركنارش كرده بود- را به بصره گسيل كرد تا به‌كمك عربهائی كه شيعه‌ی عثمانی ناميده ميشدند برآن شهر دست يابد. گويا كسانی از سران قبايل بصره به معاويه نامه نوشته فتح مصر و قتل محمد ابوبكر را به او تبريك گفته ازاو خواسته بودند كه كسی را برای گرفتن بصره گسيل كند تا مردم را به بهانه‌ی خونخواهی عثمان بشوراند؛ و او عبدالله حضرمی را كه پسرخاله‌ی عثمان بود فرستاد. دراين زمان عبدالله عباس با علی در اختلاف شده و بصره را خشمگينانه رها كرده به مكه رفته بود؛ و سرپرستی بصره دردست معاونش زياد ابن ابيه بود. شيعيان عثمانی در بصره از عبدالله حضرمی حمايت نمودند و او برای معاويه بيعت گرفت. زياد از علی استمداد جُست و علی يكی از بنی‌تميم كوفه را با گروهی به كمك زياد فرستاد. زياد كه مردی بسيار باتدبير بود ابتدا به شيوه‌ی خاصی درميان بنی‌تميم بصره تفرقه افكند وآنها را از عبدالله حضرمی دور كرد، و آنگاه خانه‌ئی كه وی درآن مستقر بود را به محاصره درآورده آتش درآن افكند و عبدالله حضرمی و 70 تن از مردانش را در آتش سوزاند. با اين تدبير، بصره بطور موقت در اطاعت علی ماند؛ ولی چونكه بخش عظيمی ازمردم بصره خواهان علی نبودند و آماده بودند كه به هركس ديگری دست بيعت دهند، اين يك اطاعت ظاهری بود و نميتوانست قدرت علی را در بصره تحكيم بخشد. سالهای 38 و 39 را علی درمقابله با گروههای خوارج و درتلاش برای گردآوری نيرو و تهيه‌ی مقدمات حمله به شام گذراند. متقابلا معاويه با رؤسای قبايل كوفه و بصره تماسهای مستمر برقرار كرده بسياری ازآنها را با پرداختن رشوه‌های كلان و دادن وعده‌های فريبنده از علی دور و به خود نزديك ساخت و جبهه‌ی علی را به‌كلی تضعيف كرد. از جمله كسانيكه بخاطر منافع مادی دست از علی كشيده به معاويه پيوستند يكی هم عقيل برادر علی بود. عقيل از علی تقاضا كرد كه از بيت‌المال مبلغی به او وام بدهد. علی كه مالی در اختيار نداشت تا به برادرش يا هر خواهنده‌ی ديگری بدهد، گفت: من جز مستمری خودم چيزی ندارم كه به تو بدهم. عقيل از برادرش نوميد شده به شام رفت. معاويه او را تحويل گرفته نواخت و سخاوتمندانه به او بخشش كرده مستمری كلانی برايش تعيين كرد، و عقيل بقيه‌ی عمرش را در شام گذراند. آنچه برمشكلات علی می‌افزود شورشهای پردامنه‌ی ضد عربی ايرانيان در سراسر ايران بود كه خزانه‌ی علی را تهی ميداشت و به سببش علی نميتوانست خواسته‌های رؤسای قبايل كوفه را برآورده سازد؛ و بسياری آنها از او ناراضی شده به معاويه روی آوردند. كارگزاران علی در ايران چون نميتوانستند در برابر شورشهای مردمی مقاومت كنند، اموالی را كه در خزانه داشتند برميداشتند و به شام نزد معاويه ميگريختند. صاحب كتاب الغارات گزارشهائی از فرار برخی از اين كارگزاران و پوستنشان به معاويه را به دست داده است. خراسان و گرگان و سيستان و كرمان و فارس با آغاز جنگهای علی و مخالفانش از سلطه‌ی عرب بيرون رفتند و كارگزاران علی را اخراج كردند و بسياری از عربها را از منطقه‌شان فراری دادند. فقط آذربايجان در سال 38 هجری توسط اشعث ابن قيس با سركوب بسيار شديدی كه همراه با كشتار وسيع و مصادره‌ی ممتلكات مردم و اسكان دادن قبايل عرب در بسياری از روستاها به جای بوميان بود، آرام گرفت. ولی تلاشهای امام علی برای بازپس گرفتن خراسان و سيستان و گرگان و مركز ايران با شكست مواجه شد، و نيروهائی كه برای بازپس گرفتن اين مناطق به فرماندهی كسانی از قبيل پسرعمه‌اش جعده ابن هبيره و ديگران فرستاد با ناكامی برگشتند. فارس در اواخر سال 39 هجری توسط زياد ابن ابيه به دستور علی مورد حمله قرار گرفته به تسليم كشانده شد، ولی ديگر نقاط ايران تا تشكيل خلافت معاويه عملا از قلمرو دولت عربی بيرون بود؛ و معاويه از سال 41 هجری به بعد آنها را بازپس گرفت. (f20)

جنگ روانی همه‌جانبه‌ئی كه جاسوسان معاويه درعراق برای تضعيف امام علی به راه افكنده بودند گاه به مناسبتهائی در سخنرانی‌های امام نيز نمود می‌يافت. مسعودی مينويسد كه معاويه كسانی را به‌كوفه فرستاد تا شايع كنند كه معاويه مرده است. مردم درباره‌ی مرگ معاويه سخن ميگفتند. چون اين سخنان به گوش علی رسيد ضمن خطبه‌اش گفت: «شما از مرگ معاويه سخن ميگوئيد. والله او نمرده است و تا وقتی كه زمينی كه زير پای من است را تصرف نكند نخواهد مرد. پسر زن جگرخواره ميخواهد نظر مرا بداند و كسانی را فرستاده تا مرگش را شايع كنند تا بداند كه من چه نظری دارم و درآينده برسر وی چه خواهد آمد». آنگاه راجع به حاكميت معاويه و بعد ازاو و سختيهائی كه بر شيعيان علی خواهد رسيد سخن گفت و حاضران با صدای بلند گريستند. يكی پرسيد: آيا واقعا اينها شدنی است؟ گفت: «والله اينها شدنی است، من نه دروغ ميگويم و نه به من دروغ گفته‌اند». ديگری پرسيد: چه وقت اينها اتفاق خواهد افتاد؟ او يك دست را بر ريش و دست ديگر را برسر نهاده گفت: «آنگاه كه اينجا ازاينجا رنگين شود». مردم بيشتر گريستند. گفت: «اكنون مگرييد كه پس ازمن بسيار خواهيد گريست». (f21) همچنين در خطبه‌ی 56 نهج البلاغه از زبان امام علی خطاب به مردم كوفه چنين ميخوانيم: «پس از من مردی گشاده‌گلو و بزرگ‌شكم برشما مسلط خواهد شد كه هرچه بيابد را ميخورد و هرچه نيابد را می‌طلبد. اورا بكشيد، ولی نتوانيدش كشت. او به شما دستور خواهد داد كه مرا دشنام دهيد و از من برائت بجوئيد. دشنامم بدهيد، زيرا هم مرا پاكيزه ميكند و هم شما را نجات ميدهد؛ ولی از من برائت مجوئيد، زيرا من بر فطرت زاده‌ام و در ايمان و هجرت [برديگران] پيشی گرفته‌ام».

دراين ميان معاويه به‌قصد محروم داشتن علی از دريافت مالياتهای عراق و يمن افرادش را در رأس دسته‌جاتی به نواحی مختلف گسيل ميكرد و از فرماندارانِ عرب مطالبه‌ی ماليات مينمود، و بدين وسيله به همه‌ی قبايل عرب ميفهماند كه اميرالمؤمنين او است و بايد همه در اطاعت وی باشند. او نعمان ابن بشير (از اصحاب پيامبر كه علی ازمدينه تبعيدش كرده بود) را با دوهزار مرد به عين‌ُالتمر در همسايگی شمال كوفه فرستاد، و اين مرد توانست اموال بيت‌المال عين‌التمر را غارت كرده به شام ببرد. همچنين سفيان ابن عوف را در رأس شش هزار مرد به انبار- نزديك كوفه- فرستاد و او توانست اموال بيت‌المال انبار را غارت كند. و مردی به نام عبدالله ابن مَسعَده را به تَيماء- شمال حجاز- فرستاد تا از عربان منطقه ماليات بستاند. و ضحاك ابن قيس را به شمال عربستان اعزام كرد و او از قبايل حيره- دركنار كوفه- ماليات گرفت. او همچنين بُسر ابن اَرطاه طائی را با سه هزار مرد به حجاز گسيل كرد. اين مرد برمدينه دست يافت و ازمردم مدينه برای معاويه بيعت گرفت. او سپس به مكه رفت و پس ازآنكه برای معاويه بيعت گرفت ازآنجا راهی يمن شد و عبيدالله عباس كه فرماندار يمن بود ازبرابر او به بيابانها گريخت، و بُسر در يمن شيعيان علی را كشتار كرد و افراد خانواده‌ی عبيدالله را، ازجمله دوكودك خردسال اورا گرفته سربُريد. اين وضعيت در سالهای 38 و 39 ادامه داشت؛ و اقدامات علی كه اهل غدر نبود برای مقابله با شيوه‌هائی كه معاويه برای تضعيف او به‌كار ميبرد نميتوانست نتيجه‌ئی بدهد، و علی هرروز درعراق ضعيفتر ميشد. سرانجام در اواخر سال 39 هجری مكاتباتی ميان علی و معاويه صورت گرفت، و به دنبال آنها به توافقی دست يافتند كه برطبق آن عراق و توابعش حيطه‌ی حاكميت علی، و شام و توابعش حيطه‌ی حاكميت معاويه شمرده ميشد؛ و هردو طرف قرار گذاشتند كه از دست‌اندازی به مرزهای يكديگر خودداری ورزند. (f22).

 شهادت امام علی به دست خوارج


امام علی تا سال 40 هجری همه‌ی حاميانش را ازدست داده بود. حتی وفادارترين كس به او يعنی عبدالله عباس نيز، احتمالا به توطئه‌ی زياد ابن ابيه كه خواب حاكميت بصره را برای خودش ميديديد، ازاو ناراضی و جدا شد. درباره‌ی اين نارضايتی و جدائی، بلاذری مينويسد كه ابوالاسود ديلی حسابدار بيت المال بصره (دوست صميمی زياد) به علی گزارش نوشت كه عبدالله عباس مقاديری مال از بيت المال اختلاس كرده است. علی به عبدالله عباس نوشت كه فورا صورتحساب اموال بيت المال را برای او بفرستد و اگر خيانتی كرده است خيانتش را جبران كند. عبدالله عباس به او پاسخ نوشت كه هرگزارشی درباره‌ی خيانت به او رسيده دروغ و بی‌پايه است. علی به او بازنوشت كه برای آنكه معلوم شود خيانت نكرده صورتحساب كاملی از درآمد ماليات و چگونگی هزينه‌ی آن را تهيه كرده برای او بفرستد. عبدالله عباس از اين دستور كه نشانه‌ی بی‌اعتمادی بود ناراحت شد و طی نامه‌ی اهانت‌آميزی متذكر شد كه اگر همه‌ی دنيا را به او بدهند حاضر نيست خون مسلمانان را بخاطر حفظ حاكميت برزمين بريزد (و اشاره‌اش به جنگهای جمل و صفين و كشتار خوارج مسلمان در نهروان بود). او همچنين به علی نوشت كه ديگر حاضر نيست در بصره بماند؛ و شش ميليون درهم موجودی بيت المال بصره را برداشته با يك گروه مسلح بصره را رها كرده به مكه رفت؛ و در مسيرش هركه را ميديد مقداری از آن اموال را به وی ميداد. چون خبر او به علی رسيد ضمن نامه‌ئی به وی نوشت: «من تورا شريك امانت خويش كرده بودم و در خاندانم كسی بيش از تو مورد اعتمادم نبود. تو نيز وقتی ديدی كه زمانه از پسرعمويت رخ برگردانده و دشمن ازهمه سو بر او چيره شده و اين امت گرفتار فتنه گشته است، سپرت را به جانب او برگرداندی و به او پشت نمودی و به او خيانت كردی و در محنتها تنهايش گذاشتی». علی دراين نامه عبدالله عباس را بخاطر آنكه اموال بيت المال را برداشته با خود برده بود نكوهيد و يادآور شد كه تو جهادت بخاطر مال دنيا بوده و وقتی فرصت دست داد كه مال مورد نظرت را به دست آوری آنرا برداشتی و خيانت بزرگی مرتكب شدی. و عبدالله عباس را تهديد كرد كه اگر آن مالها را بازنگرداند، درصورتی كه دستش به او برسد ويرا به مجازات شديد خواهد رساند. عبدالله عباس به او پاسخ فرستاد كه حق من در اموال بيت المال بسيار بيش از مبلغی است كه برداشته‌ام. (f23) نمونه‌های چندی از ناراحتی‌های امام علی از رفتارهای شخصيتهائی كه سابقا ازاو حمايت ميكردند را ميتوان در نهج البلاغه خواند. مثلا در خطبه‌ی 19 نهج البلاغه ميخوانيم كه يكبار وقتی امام علی خطبه ميكرد و موضوعی را (كه معلوم نيست چه بوده) مطرح كرد، اشعث ابن قيس كه درآن زمان نيرومندترين سپهدار عرب در عراق بود به او گفت: «يا اميرالمؤمنين! اين بر عليه تو است نه بر له تو. امام ديده به او دوخته گفت: تو چه ميدانی كه چه بر له من و چه بر عليه من است؟! لعنت خدا و همة لعنت‌كنندگان برتو بادا! جولاهه‌ی جولاهه‌زاده! منافق كافرزاده!». چنين سخنانی هرچه باشد نشانه‌ی خشم شديد امام علی از اشعث ابن قيس است. فقط ميتوانيم تصور كنيم كه اشعث بعد ازآن به محل حاكميتش كه آذربايجان بود برگشت و به انتظار نشست كه وقايعی كه پيش آمده بود به كجا بكشد.

چند تن از شخصيتهای خوارج در نيمة سال 40 هجری در مكه دركنار كعبه تجمع كردند و درباره‌ی مسائل سياسی سالهای اخير به تبادل نظر پرداختند و به جستجوی يافتن راهی برآمدند تا مسلمانان را از نابسامانيهائی كه دامنگيرشان شده بود خارج سازند. آنها با هم عهد و پيمان بستند كه در راه اين هدف ازجان خودشان مايه بگذارند؛ و قرار گذاشتند كه در سومين سالروز صدور رأی داوران، در يك ساعت واحد، هم علی را بكشند و هم معاويه را و هم عمرو عاص را. بيان مسعودی دراين زمينه چنين است: «جماعتی از خوارج درسال چهلم در مكه با هم گرد آمدند و درباره‌ی جنگها و فتنه‌هائی كه دامن مسلمين را گرفته بود به تبادل نظر پرداختند. سه تن ازآنها پيمان دادند كه علی و معاويه و عمرو عاص را به قتل برسانند؛ و چنين توافق كردند كه هركدام ازآنها تا شخص مورد نظر را نكشد دست برندارد، حتی اگر دراين راه كشته گردد. اين سه تن يكی عبدالرحمان ابن ملجم ملعون از تجيب بود كه يكی از تيره‌های مراد به شمار ميرفت؛ ديگر حجاج ابن عبدالله صُرَيمی ملقب به بُرَك؛ و سومی زادويه مولای بنی‌عنبر بود». پس ازآنكه خوارج دركنار كعبه تصميمشان را گرفتند، عبدالرحمان ملجم به كوفه رفت و نزديك به يك ماه در كوفه بود و برای قتل علی زمينه‌سازی ميكرد. او برای قتل علی همه‌ی جوانب احتياط را مراعات كرد. زنی به نام قطامه كه پدر و برادرش را امام علی در نهروان كشته بود، از همدستان او بود، و درآن روزها در مسجد كوفه به بهانه‌ی اعتكافْ چادركی (پشه‌گيري) زده بود ودرآن عبادت ميكرد؛ و عبدالرحمان ملجم اين زن را- ظاهرا- نكاح كرده چند روز در چادرك او به سر برد. دو نفر ديگر به نامهای شبيب ابن نجده و مجاشع ابن وردان نيز از همدستان عبدالرحمان ملجم بودند. در شب و ساعت موعود، بُرَك كه برای كشتن معاويه رفته بود ضربه‌ئی ناكارآ به معاويه زد و دستگير شد و معاويه جان سالم به در برد (شايد زير لباسش زره پوشيده بوده است). عمرو عاص درآن شب به مسجد نرفت و به جای خودش قاضی مصر را به امامت نماز فرستاد، و اين مرد بيچاره به جای عمرو به دست زادويه كشته گرديد. امام علی به دست ابن ملجم ضربت كاری بر فرق سرش خورد و دوروز بعد به شهادت رسيد. ابن ملجم بعد از آنكه فرق علی را شكافت دستگير شد. اورا پس از درگذشت علی به عبدالله جعفر (برادرزاده و داماد علي) سپردند، و او دستها و پاهايش را بريد و چشمانش را با سيخ سرخ‌شده سوزاند. بعد ازآن ويرا در قلمهای نی پيچانده به نفت آغشتند و زنده در كنار شهر به آتش كشيدند. دو تن ديگر از دستياران ابن ملجم نيز كه با او دستگير شده بودند همراه او به همان سان به قتل رسيدند. (f24)

نوشته‌اند كه جسد امام علی را افراد خاندانش شبانه به دور از چشم همگان و بدون اطلاع شيعيان درجائی دفن كردند؛ زيرا بيم آن داشتند كه اگر كسی از محل دفنش اطلاع يابد به گوش خوارج برسد و جسد را از گور برآورند. (f25) يك روايت شيعه ميگويد كه يكبار (در قرن دوم هجري) يكی از شيعيان از امام جعفر صادق می‌پرسد كه بعضی گويند امير المؤمنين در رحبه مدفون است؟ امام صادق ميگويد: اين درست نيست. می‌پرسد: پس كجا مدفون است؟ امام صادق ميگويد: دربيابان كنار كوفه، نزديكی نجف، دست راست حيره، دست چپ غَری در جائی كه چند تپه‌ی كوچك سفيدرنگ وجود دارد. (f26) و يكبار يكی از شيعيان كوفه (در اواخر قرن دوم هجري) به ديدار ديگری ميرود. دوستش از وی ميخواهد كه سوار شود و با او برود؛ و اورا به جائی ميبرد و قبری را به او نشان ميدهد و ميگويد: اين قبر امام علی است. وی ازاو می‌پرسد: تو از كجا اينرا ميداني؟ به او پاسخ ميدهد: من با امام صادق به اينجا آمده‌ام و او به من گفته كه اين قبر امام علی است. (f27) يك روايت شيعه نيز ميگويد كه امام علی به فرزندانش گفته بود جنازه‌ی مرا به فلان نقطه از زمين كوفه ببريد؛ درآنجا سنگ سفيد درخشنده‌ئی خواهيد يافت؛ آنرا برداريد و حفر كنيد تا به جائی برسيد كه مسطح است، و آنجا مرا دفن كنيد. چون به اين وصيت عمل كردند و زمين را كندند به جائی مسطح رسيدند كه برآن نوشته شده بود: اينست جائی كه نوح عليه السلام برای علی ابن ابيطالب تهيه كرده است. امام علی را آنجا دفن كردند و آثار قبر را از بين بردند تا كسی به آن پی نبرد. (f28) يك روايت ديگر شيعه كه در اوائل قرن چهارم نگاشته شده است ميگويد كه هارون الرشيد به شكار ميرود تا به جائی ميرسد كه سگانش شكاری را می‌بينند و اورا دنبال ميكنند ولی در نقطه‌ئی از دنبال كردن او بازمی‌ايستند. هارون الرشيد از اين پيشامد در شگفت ميشود و مأمورانش را ميفرستد تا ازمردم منطقه بپرسد اين چگونه جائی است؟ و مردی ميگويد كه درميان اين تپه‌ها امام علی مدفون است. (f29)

امام علی پس از فاطمه هفت زن گرفت. او دارای چهارده پسر و هفتده دختر بود. حسن و حسين و زينب و ام كلثوم فرزندان فاطمه بودند كه در نيمه‌های سال 11 هجری در سن حدود 29 سالگی رحلت كرده بود. ديگر پسرانش عبارت بودند از: عباس، جعفر، عبدالله، عبيدالله، ابوبكر، عمر، عمر اصغر، عثمان، محمد اكبر، محمد اوسط، محمد اصغر، يحيا و عون. (f30). عباس و جعفر و عبدالله و عبيدالله و ابوبكر و عثمان و محمد اصغر بعدها در فاجعه‌ی كربلا همراه امام حسين بودند و دركنار او به شهادت رسيدند. زينب همسر پسرعمويش عبدالله جعفر شد و چهار پسر و يك دختر آورد، و در سنين بالا از او طلاق گرفت و ديگر ازدواج نكرد و در واقعه‌ی كربلا همراه امام حسين بود. بلاذری مينويسد كه دختر زينب كه ام كلثوم نام داشت بعدها همسر حجاج ابن يوسف ثقفی شد (f31). ام‌كلثوم- دختر ديگر امام علی و فاطمه- درسال 17 هجری به سن 10 سالگی همسر عمر ابن خطاب شد كه خليفه‌ی دوم بود. چون عمر ترور شد به همسری پسرعمويش عون ابن جعفر درآمد. پس از او همسر محمد ابن جعفر، و بعد از او همسر عبدالله ابن جعفر شد. (f32)

------------------
منابع و مآخذ
(f1) برای مطالعه‌ی اين رخدادها بنگريد: تاريخ طبري: 2 / 640 – 642 ، 651- 656 ، 662- 670 ، 687- 690 ، 700- 701 و 3 / 6 . انساب الاشراف بلاذري: 6 / 157- 159 ، 164- 184 ، 188 ، 201 ، 246. الكامل ابن اثير: 3 / 156، 167- 180 و 190- 192. تاريخ يعقوبي: 2 / 173- 175. مروج الذهب مسعودي: 2 / 334.
(f2) تاريخ طبري: 2 / 703- 704. انساب الاشراف: 3 / 10.
(f3) برای اين موضوعها بنگريد: تاريخ طبري: 2 / 702 و 704 ، 3 / 3- 4 و 7 . انساب الاشراف: 3 / 11، 12و 29. ابن اثير: 3 / 203 و 207. مروج الذهب: 3 / 357.
(f4) تاريخ طبري: 3 / 8- 10 ، 14- 19، 24 ، 29 ، 32- 43 ، ابن اثير: 3 / 206- 208 ، 228 ، 233، انساب الاشراف: 3 / 17، 24- 27 ، 30- 37 ، 44- 46 ، 51- 53 ، 59 ، 61- 62. مروج الذهب: 2 / 358- 364.
(f5) تاريخ طبري: 3 / 73- 80 ، 87 ، 101. انساب الاشراف: 3 / 65 ، 73 ، . ابن اثير: 3 / 276. اغاني: 16 / 234. مروج الذهب: 2 / 375 ، 390.
(f6)تاريخ طبري: 3 / 101.
(f7) همان.
(f8) تاريخ طبري: 3 / 101-102. مروج الذهب 3/ 352 و 390.انساب الاشراف: 3 / 98.
(f9) تاريخ طبري: 3 / 102- 105. مروج الذهب: 2 / 391. انساب الاشراف: 3 / 108.
(f10) تاريخ طبري: 3 / 103- 110.ابن اثير: 3 / 320- 321. انساب الاشراف: 3 / 208- 209.
(f11) تاريخ طبري: 3 / 107. ابن اثير: 3 / 322- 324.انساب الاشراف: 3 / 112- 114. مروج الذهب: 2 / 394- 395.
(f12) تاريخ طبري: 3 / 113و129 . ابن اثير: 3 / 326- 328. مروج الذهب: 2 / 395.
(f13) تاريخ طبري: 3 / 111.
(f14) همان. مروج الذهب: 3 / 354.
(f15) تاريخ طبري: 3 / 111- 112. انساب الاشراف: 3 / 119.
(f16) تاريخ طبري: 3 / 113. مروج الذهب: 2 / 399.انساب الاشراف: 3 / 124- 125. ابن اثير: 3 / 332- 333.
(f17) انساب الاشراف: 3 / 117- 119 ، 126 ، 136 ، 146- 149. مروج الذهب: 3 / 405- 407 .تاريخ طبري: 3 / 117- 119، 121- 123.
(f18) تاريخ طبري: 3 / 123. انساب الاشراف: 3 / 153.
(f19) الغارات ثقفي: 163- 164، 186- 187. تاريخ طبري: 3 / 127 ، 131- 135. مروج الذهب: 2 / 409 . انساب الاشراف: 3 / 171. منتظم: 5 / 151- 152.
(f20) انساب الاشراف: 3 / 174، 187- 196، 247- 248. تاريخ طبري: 3 / 68 ، 125- 136 ، 142- 146 ، 150- 151.مروج الذهب: 3 / 36.منتظم ابن الجوزي: 5 / 152- 153.الغارات ثقفي: 275- 283. 357- 378. فتوح البلدان: 68 ، 253 ، 314 ، 320- 321 ، 383 ، 395.
(f21) مروج الذهب: 2 / 418 .
(f22) تاريخ طبري: 3 / 149- 150. منتظم: 5 / 163.
(f23) انساب الاشراف: 3 / 398- 401.
(f24) مروج الذهب: 2 / 411- 415.انساب الاشراف: 3 / 249- 257. تاريخ طبري: 3 / 155.
(f25) تاريخ طبري: 3 / 161. انساب الاشراف: 3 / 257.
(f26) اصول كافي: كتاب الحجه، باب 169، حديث 5 .
(f27) همان: حديث 6 .
(f28) اعلام الوري: 1 / 393- 394
(f29) ارشاد شيخ مفيد: 1 / 26- 27
(f30) تاريخ طبري: 3 / 162- 163. انساب الاشراف: 2 / 414- 415 .
(f31) انساب الاشراف: 2 / 325 .
(f32) همان: 411- 412 .
 

 

 

Copyright © 1999-<%=Year(Date)%> Ettelaat Network, All  Rights Reserved
Webmaster
اطلاعات.نت به هيچ گروه و مرام و مسلك وابسته نيست