|
به سايت
اطلاعات.نت |
صفحه اول
|
روزنامه ها
| گروهاي
سياسی|
ادب و هنر |
راديو | موسيقی
| تلويزيون
| فايل هاي
صوتی |
|
آنكه یافت می نشود آنم آرزوست"شرح و تفسیر آیات 28 ، 29 و 30 از سوره بقره حسین میرمبینی www.4iran.us دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر كز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتم: یافت می نشود, گشته ایم ما گفت : آنكه یافت می نشود آنم آرزوست مولوی
٢٨ كَیفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْیاكُمْ ثُمَّ یمِیتُكُمْ ثُمَّ یحْییكُمْ ثُمَّ إِلَیهِ تُرْجَعُونَ چگونه است كه به خدا كفر می ورزید!؟ حالیكه مرده بودید، زنده تان كرد سپس بمیراند شما را، بعد زنده تان كند. سپس به سویش بازگردانده می شوید. موضوع این آیات در ارتباط با مطالب آیات قبل است. به همین خاطر ضرورت دارد که شرح این آیات را در ادامه شرح آیات قبل مطالعه کنید. (شرح تفسیر آیات قبل را در اینجا بخوانید ) با توجه به آن موضوعاتی که در آیات قبل مطرح شده، در می یابیم که روی سخن قرآن در این آیه نیز به آن دسته از حقیقت پوشان قشری مذهب است كه كلام خدا را برای کسب درآمد و رسیدن به قدرت دگرگون می كنند و بدین طریق کافری کرده و حقیقت را كتمان می كنند. نوع سخن خدا تعجبی و سئوالی و ملامت گرانه و خطابش به فرصت طلبان مذهبی و ملاها است كه؛ "چگونه است شما دین فروشان با تحریف کلام خدا حقیقت را دگرگون می کنید؟ یعنی شما "چگونه است که به خدا كفر می ورزید؟ در حالیكه مرده بودید خدا زنده تان کرد. و بعد همو شما را بمیراند، "و بعد زنده تان كند و سپس به سویش بازگردانده می شوید". یعنی، چگونه است كه شما مردم مذهبی- با وجودی كه باور دارید دوبار به اراده الهی مرده و زنده می شوید و سپس به سویش بازگردانده می شوید اما باز به خدا نسبت دروغ می دهید و به این طریق حقیقت را دگرگون می کنید و آن را می پوشانید!؟ (با در نظر داشتن به موضوعات آیه قبل) چگونه است كه شما مذهبیون, با وجودی كه به قیامت و روز داوری باور دارید, اما "بعد از میثاق با خدا، عهد او را می شكنید و چیزی كه خدا دستور به وصل آن داده شما قطع می كنید و در زمین فساد می كنید"؟ به عبارت روشن تر، شما مردم مذهبی که می دانید خدا شما را در حالی که نبودید و مرده بودید، زنده تان کرد (همچون آدم) و اینکه پس از چندی زندگانی در روی زمین باز می میرید و سپس به خواست و اراده الهی دوباره زنده می شوید تا به سویش بازگردانده شوید که در پیشگاهش به آنچه کرده اید عدالتش در مورد شما محقق شود، پس"كیف تكفرون بالله= چگونه است كه كافری می كنید!؟". به لحن و سخن حافظ: مگر به روز قیامت باور ندارید؟ گوییا باور نمی دارند روز داوری كین همه قلب و دغل در كار داور می كنند نوع جمله"كیف تكفرون بالله "سئوالی و تعجبی است و مربوط است به زمان حال (1) و آن به این معناست كه خدا در زمان حال و زمانی که ما هنوز زنده هستیم و نمرده ایم این اتمام حجت را با ما می كند نه در زمان بعد از مرگ. یعنی روی سخن خدا به آن دسته از مذهبیونی است که به سخن خدا باور دارند و هنوز به مرگ طبیعی نمرده اند اما به نوعی (که در آیه 27 شرح داده) کفر می ورزند. اینجا است که من معتقدم که خطاب قرآن در این آیات به مردگان و همچنین به غیرمذهبیون نیست. چراکه هم مردگان و هم غیر مذهبیون مورد خطاب خدا واقع نمی شوند. بنابراین ایجاب می کند که خدا با کسانی طرف سخن باشد که به مراحل مرگ و حیات در دو مقام باور دارند. اینها هستند که باور دارند که بعد از مرگ دوباره زنده می شوند اما با این وجود باز به خدا كفر می ورزند. انسانی که مرده و یا اگر نمرده و جزو آن دسته از بی دینانی است كه به این مراحل باور ندارد، چگونه است که باید مورد خطاب و عتاب خدا واقع شود ؟ این مطلب از عقل و عدل الهی به دور است که چنین سخیف و بی معنی سخن بگوید. سخن قرآن زمانی معنی دار می شود که خطاب و عتابش به خود همین مذهبیون و کسانی باشد که از روی اعتقاد، آیات الهی را می خوانند اما باز کفر می ورزند. اینانند که باور دارند وقتی که میمیرند، دوباره زنده می شوند و سپس به سوی خدا بازگردانده می شوند که عدالت خدا درباره آنها تحقق یابد. چنانكه ادامه آیه بدان اشاره می كند. "سپس شما را بمیراند و بعد زنده تان كند. سپس بسویش بازگردانده می شوید". چراکه باز در قرآن (جاثیه/14) خطاب به پیامبر اسلام می خوانیم: "به کسانی که ایمان آورده اند بگو: از کسانی که به ایام الله (روز قیامت و یا روز داوری) باور ندارند، در گذرند تا خدا خود هر قومی را نسبت به آنچه کسب می کند، مجازات کند". پس مشخص است که روی سخن قرآن با کسانی است که به خدا و قیامت و روز داوری ایمان و باور دارند. نه آنها که باور ندارند. کسانی که می دانند دوبار می میرند و دوبار زنده می شوند. شرح این مسئله از طرف شارحان سنتی آنچنان گنگ و نابجا است که من فکر می کنم آنها با توضیحات شان حتا مسئله را پیچیده تر و به نوعی مردم را گمراه تر کرده اند. از آن جمله تفسیر علامه طباطبایی در کتاب"المیزان" است که به نظر من شرحی را که ایشان از این آیه داده اند، کلا اشتباه است. خلاصه آنچه را که ایشان در آن کتاب تفسیر کرده اند، این است که: موضوع "کنتم امواتا" (یعنی مردن اول)، همان مرگ طبیعی است. اما موضوع "فاحیاکم"، به حیات بعداز مرگ طبیعی و زنده شدن در عالم برزخ اشاره دارد. همچنین موضوع مرگ دوم (ثم یمیتکم) به مرگی اشاره دارد که در عالم برزخ بعد از آن که انسان مدتی را در آن عالم بسر برد ، در همان عالم برای او رخ می دهد که بعد از آن ، باز انسان در عالم قیامت دوباره زنده می شود (موضوع "یحییکم") و سپس "ثم الیه ترجعون" یعنی پس از چندی درنگ در عالم قیامت به سوی خدا بازگردانده می شود (رجوع كنید به تفسیر المیزان جلد اول ص 170). اگر سخن "علامه" را به همین سیاق بپذیریم آنگاه مشخص است که مخاطب سخن خدا از ابتدا مرده است و گویی او در عالم برزخ مورد خطاب واقع شده که: " کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا". درحالیکه می دانیم خدا با مردگان اتمام حجت نمی کند. چنانکه در قرآن هم (70 /یس) می خوانیم: "لینذرو من کان حیا و یحق القول علی الکافرین= تا هرکس که زنده است را بیم دهد و بر آنکافران قول حق را محقق سازد". (یعنی اتمام حجت کند). انسانی که مرده است و کاری از دستش ساخته نیست چگونه می تواند در عالم برزخ مورد خطاب خدا واقع شود که ( کیف تکفرون بالله؟). در ثانی، از عقل و عدل خداوندی بعید است كه او با مردمی اتمام حجت كند كه نه از زندگی برزخی خبر دارند و نه به حشر قیامت آگاهی و باور دارند. درحالی که اگر بخواهیم باورهایمان را با قرآن همآهنگ کنیم، آنگاه باید قبول کنیم كه شخص مورد خطاب در آیه 28 می باید هم زنده باشد و هم به موضوع مرگ پیش از آن و حشر در عالم قیامت باور داشته باشد تا از سئوال عتاب آلود خدا آنچنان بترسد که دست از کفرورزی و حقیقت پوشی بردارد. من فکر می کنم که مشکل کج اندیشی مفسرین سنتی (از جمله علامه طباطبایی) در توضیح این مطلب در آنجایی است که آنها به معاد جسمانی باور دارند و معتقدند که انسانها با همین عناصر مادی شان در عالم برزخ و عالم قیامت زنده می شوند. علامه مجلسى نیز در کتاب بهار الانوار (ج 7، ص 47)مىگوید: "معاد جسمانى از امورى است که همه صاحبان ادیان در آن اتفاق نظر دارند و از ضروریات دین محسوب مىشود و منکران آن از زمره مسلمین خارجند، آیات کریمه قرآن در این زمینه صراحت دارد و قابل تأویل نیست و اخبار در این زمینه متواتر است و قابل انکار نمىباشد". مشخص است که علامه مجلسی نیز نتوانسته درست این مسئله را از قرآن درک کند، چراکه اگر او این مسئله را به درستی درک کرده بود دیگر برای اثبات درستی فهم خود به آراء مذهبیون یهودی و مسیحی و یا زرتشتی مراجعه نمی کرد، چنانکه می گوید: "همه صاحبان ادیان در آن اتفاق نظر دارند". زیرا هیچ معلوم نیست آنچه را که امروز صاحبان ادیان جهان به آن معتقدند با آنچه که پیامبران شان گفته اند مطابقت داشته باشد و درست همان چیزی باشد که پیامبران گفته اند. علی بن ابی طالب با توجه به نوآوری های فکری (بدعت) برخی از مسلمین است که پیش بینی می کند"بزودی بر قامت پاک و آراسته اسلام پوستین واژگون بپوشانند". (نهج البلاغه، داریوش شاهین خطبه 106). وقتی قرآن کریم می فرماید : (بقره/۴۲) یا (آل عمران/۷۱) :"حق را به لباس باطل مپوشانید و آن را پنهان مسازید و شما می دانید"، مشخص است که روی سخنش با همین عالمان دین و صاحبان مذاهب است که با حرف های من درآوردی خود بر حقیقت دین الهی پرده های متعدد و تو در تو کشیده اند و دیگر امروز کسی قادر نیست با وجود این پرده های تو در تو و ضخیم، قامت آراسته و پاک اسلام (یا هر دین دیگری) را ببیند. اشکال و ایراد بزرگتر علامه مجلسی آنجایی است که فراتر از حد خویش (به عنوان یک مجتهد جایز الخطا) حکم داده که "معتقدان معاد روحانی از زمره اسلام و مسلمین خارجند". هیچ مسلمان و غیر مسلمانی حق این را ندارد که از روی استنباطات شخصی خود دیگرانی را که به معاد جسمانی باور ندارند را از "زمره مسلمین خارج" نماید. آنچه را علامه مجلسی می گوید "آیات کریمه در این زمینه صراحت دارد و قابل تاویل نیست" نیز حرف یاوه است و می توانند به گونه ای دیگر (به غیر از آنچه علامه طباطبایی و یا علامه مجلسی تعبیر می کنند) تعبیر و تفسیر کرد. وقتی قرآن می فرماید: "کل من علیها فان" و یا "کل شیی هالک" آنگاه براحتی می توان ثابت کرد که قالب جسمانی انسان مثل هر شیی ای از حالت جسدی و جسمانی اش معدوم می شود و چیزی که معدوم شد (حداقل) دیگر به همان صورت اولیه اش اعاده نمی گردد. سلول های بدن انسان به گونه ای اند که هر روز برخی شان می میرند و جایشان را به سلول های نو می دهند. گفته می شود که در هر دوره زمانی 13- 12 ساله تمامی سلول های بدن انسان می میرند و جای شان را به سلولهای جدید می دهند. بنابراین اصرار "علمای شیعه"در اثبات درستی نظریه معاد جسمانی کاری بیهوده و ناکارآمد است و به نظر من حتا می تواند بدآموزی آورد و اصل حکمت عقلی معاد را نیز زائل کند. که زایل کرده است و الا چگونه است که "مذهبیون شیعه" با وجودی که به معاد و قیامت باور دارند اما شرم ندارند که تحریف نکنند و یا بدعت نکنند (مثل موضوع ولایت فقیه) و یا ظلم نکنند؟ در عین حال باید توجه داشت که موضوع آیات قرآنی در این باره صرفا جنبه تنبیهی و اعتقادی دارند تا آنکه انسانها با باور داشتن به قیامت و "روز جزا" از تقلب کاری و ظلم کردن پروا داشته باشند. ازاینرو با خواندن آیات قرآنی در این باره نمی توان صد در صد به این نتیجه رسید که خدا در روز قیامت انسانها را با همین پوست و گوشت و استخوان شان محشور می کند. بسیاری از مسلمانان و دانشمندان اسلامی هستند که به معاد جسمانی باور ندارند بلکه تا حتا آن را به سخره می گیرند و آن را انکار می کنند.. دلیل شان هم این است که وقتی انسانی می میرد بدنش که از جنس خاک است، پوسیده شده به خاک بر می گردد. درحالیکه موضوع معاد مربوط به روح است. روحی که خدا در جسم (خاک) انسان دمید تا که او را به روح زنده کند. از اینجا است که می گویند روح از خدا است و ودیعه ی الهی است و همو است که پس از مردن بر می خیزد (رستاخیز می کند) و به سوی خدا می رود که حساب پس بدهد. (انا للله و انا الیه راجعون). بنابراین معاد مربوط به روح می شود . ناصرخسرو قبادیانی نیز با این قصد که باور قشریون مذهبی را در ارتباط با معاد جسمانی باطل گرداند، به سخره می گوید:
مردکی را به دشت گرگ درید
سخن ناصرخسرو به هیچ وجه نافی باور داشتن به قیامت و روز جزا نیست. درواقع اگر خوب دقت کنیم می بینیم که سخن او بیشتر و بهتر از "علمای شیعه" زمان ما به حکمت عقلی معاد نزدیک تر است. کسی که بخواهد او را از زمره اسلام و حتا "تشیع واقعی" بیرون اندازد جز آنکه بر نادانی خویش صحه گذاشته باشد، نکرده است. اما در ارتباط با شرح آیه 28 آنچه به نظر من می آید آن است که اولا خطاب آیه به مومنین (زنده) و آنهایی است که به موضوع مرگ و قیامت باور دارند. دوما موضوعات مرگ اول (کنتم امواتا) و حیات اول (فاحیاکم) و حیات دوم (ثم یحیکم) و در پی آن مرگ دوم (ثم یمیتکم)، ربطی به مرگ و حیات برزخی ندارند. بلکه مراحل مرگ و زندگی مادی و معنوی انسان را تشریح می کند. در قرآن كریم در آیه 11 سوره مومن نیز از زبان مذهبیون بدکردار، آمده است: "قالوا: ربنا امتنا اثنتین و احییتنا اثنتین فاعترفنا بذنوبنا فهل الی خروج من سبیل = گفتند: پروردگارا دو نوبت ما را میراندی و دو نوبت زنده كردی ، و اینك بگناهان خود اعتراف می كنیم. پس آیا ممكن هست كه از این راه بیرون رویم ؟ " (از این مخمصه نجات پیدا كنیم ؟) مشخص است كه موضوع این آیه مربوط به مذهبیونی است که مرده اند و در روز قیامت با حقیقت روبرو شده اند. مذهبیونی که در دوران حیاتشان تقوا و حیا نداشتند بلکه برعکس با ریاکاری و ظلم هرچه بیشتر بر کج روی هاشان اصرار ورزیده اند. در توضیح موضوع "و کنتم امواتا" باید اضافه کنم که شبیه این مطلب در قرآن بسیار است و اصولا خاک و "زمین" در قرآن کریم مرده محسوب می شوند. چنانچه در آیه 164 سوره بقره می فرماید: "و ما انزل الله من السماء من ماء فاحیابه الارض بعد موتها". یعنی : و آبی را که خداوند از آسمان نازل کرده که زمین را بعد از آنکه مرده بود را زنده کند. آب در طبقه بندی عناصر چهارگانه (خاک و آب و آتش و هوا) ، عنصری است آسمانی و نازل شدنی و حیاتبخش که زمین مرده به واسطه آن زنده می شود. جسد انسانی نیز از آنجایی که جنسیتش از خاک است تا آن زمان که از آب حیات نازل شده، روح زندگی نیافته مرده است. باز در قرآن می خوانیم (فرقان/ 54): "هوالذی خلق من الماء بشر" (= او کسی است که بشر را از آب آفرید). یعنی اینکه زندگانی انسان در روی زمین بواسطه آب صورت گرفته است. باز توجه داشته باشید که از نظر قرآنی موضوع زمین و خاک جدا از موضوع آب است. خاک و آب و آتش و هوا چهار عنصر اصلی تشکیل دهنده خلقت اند که هر کدام شان با آن دیگری فرق دارد. از ممزوج شدن آب و خاک حیات در روی کره زمین پدید آمده که قرآن هم(انبیاء/30)بدان اشاره دارد. "و جعلنا من الماء کل شیی حی". یعنی ما قرار دادیم که هر چیز از آب زنده شود. یعنی زندگی به آب بستگی دارد و اشیاء بدون آب مرده اند. بنابراین زمانی هم که قرآن در این آیه می فرماید: "فاحیاکم" منظورش به همین موقعیت زنده شدن بشری است، و موضوع آن ربطی به زنده شدن در عالم برزخی که علامه طباطبایی به آن اشاره می کند، ندارد. در سوره دخان آیه 56 در خصوص موقعیت بهشتیان می فرماید: "لایذوقون فیها الموت الا الموته الاول". یعنی : جز همان مرگ اول که منظور همان مرگ طبیعی و مرگی است که همه انسانها آن را خواهند چشید، آنها (بهشتیان) طعم مرگ های بعدی را نمی چشند. اگر انسانها به حساب علامه طباطبایی دوبار می میرند (یکبار به مرگ جسدی و یک بار به مرگ برزخی) آنگاه سخن خداوند غلط می نماید که بگوید انسان های آمرزیده همان یکبار مرگ را تجربه می کنند و دیگر هرگز مزه مرگ را نخواهند چشید. یا نعوذبالله خدا حساب و کتاب نمی داند یا علامه طباطبایی خطا کرده که می گوید موضوع "فاحیاکم" منظور زنده شدن برزخی است که بعد از آن "ثم یمیتکم"باز دوباره مرگ در همان عالم برای هر کس واقع می شود . همین سخن معلوم می دارد که داستان برزخ و داستان های که مذهبیون قشری در این باره از پیش خود بافته اند همه یاوه است و نباید انسانها آنها را (به این نحو که ایشان شرح و بسط می دهند) باور داشته باشند. در آیه 35 سوره انبیاء هم که می خوانیم:"کل نفس ذائقه الموت ثم الینا ترجعون"(=هر نفسی مرگ را می چشد و سپس به سوی ما بازگشت می کند)، مشخص است که موضوع آیه به قیامت یعنی رستاخیز روح از بدن اشاره دارد. بعد از این حالت است که انسان به سوی خدا می رود که حساب پس بدهد (ثم الینا ترجعون). یعنی اینکه روح پس از چندی به سوی خدا و مالک روز داوری بازگردانده می شود تا که درباره او داوری کند که آیا او بهشتی است و یا جهنمی. اگر مشخص شد که بهشتی است او به حیات جاوید می رسد و دیگر مزه هیچ نوع مرگی را نمی چشد. اما به نظر می رسد که داستان جهنمی ها فرق می کند و آنها در پیش رو میلیونها بار (شاید هم تا ابد) می میرند و زنده می شوند و به این طریق عذاب می کشند. قصد من در اینجا این نیست که بخواهم به رسم آخوندها ترس بوجود آورم. آنهم ترسی که از آن معرفتی و تنبیهی به دست نیاید. بلکه قصد من این است که مشخص کنم چگونه آخوند جماعت (تا حتا دانشمندان ایشان) با توضیح و تفسیرات من درآوردی شان مردم را در این باره گمراه کرده اند. اینکه امروزه اغلب مردم مذهبی دروغ می گویند و در ظلم کردن و حقه بازی بر یکدیگر سبقت گرفته اند همه از آنرو است که آنها با برخوردار شدن از آموزه های آخوندهای قشری و باورداشتن به برزخ و فاصله زمانی تا روز قیامت (که می گویند 50 هزار سال است) و همچنین موضوع شفاعت دیگر نه از خدا می ترسند و نه از روز جزای او. از اینرو هرگز نباید فكر كرد كه "آنها که کفر می ورزند به خدا" مردمان غیر دینی اند. بلکه این کافران کسانی اند که حقیقت را می دانند اما تنها به سبب قدرت طلبی حق پوشی می كنند. از اینروست كه خداوند با آنها اتمام حجت می كند. چراكه اینانند که به موضوع مرگ و حیات حداقل در دو مقام آگاهی دارند. نتیجه اینکه وقتی قرآن می گوید:" كیف تكفرون بالله". منظور این است كه مایی که به قیامت باور داریم و می دانیم که به سوی خدا بازگردانده می شویم_ نباید در متون الهی دست ببریم و با گفته های من درآوردی مان حق آیات خدا را بپوشانیم و به این طریق دین را نابود کنیم. چراکه دین همان پیوندی است که خدا به وسیله آن با مردم ارتباط دارد. و وقتی که دین نابود شود، پیوند هایی اتصالی با خدا (که خدا امر به وصلش كرده) قطع می شود و به تبع آن فساد و تباهی زمین را فرا می گیرد. (موضوع نگرانی فرشتگان از خلق آدم که در دو آیه بعد بدان اشاره می شود) "سپس به سویش باز گردانده شوید". از نوع واژگان این آیه بنظر می رسد كه پس از مرگ، و پس از اینکه روح آدمی در عالم قیامت زنده شد، رستاخیر می کند. "سپس"، یعنی پس از چندی نیروهایی ارواح انسانها را کشان کشان به سوی خدا به جهت "روز داوری" می برند. روزی كه هیچ نكته ای از اعمال و كردار ما انسان ها از نظرگاه حق دور نیست و مطمئنا در باره ما به درستی رسیدگی و قضاوت خواهد شد. در عین حال باید توجه داشت که قصد و نظر قرآن در آیه 28 فقط آن نیست كه به مراحل زندگانی پس از مرگ اشاره كند، بلكه تاكید بر "كیف تكفرون بالله" است تا با اهمیت دادن به آن، بفهمیم كه روی سخن پروردگار با كیست ؟ چه در آنصورت است كه موضوع هدایت- كه قصد و هدف قرآن است- عملی می شود و ما می توانیم بفهمیم كه كفر چیست و كافر كیست تا ناخودآگاه پا جای پای آن موجود ناسپاس نگذاریم. اینكه در آیات بعد خداوند به مقام والای انسانی"هوالذی خلق لكم ما فی الارض جمیعا ثم استوی الی السمآء فسویهن سبع سموات و هو لكل شیی علیم" و سپس در آیه 29 به داستان "آدم و حوا" اشاره می كند ، از اینروست كه بخواهد ما را به این نكته توجه دهد كه شما انسانها موجودی می باشید استثنایی که مرگ (به عنوان نیستی) در مسیر حیات شما مفهوم ندارد. چه آنگاه كه خدا شما انسان ها را آدم به حساب آورد، زمین و زمان و آسمانهای معنوی را تا هفت مرتبت برای شما استوار نهاد تا به نهایت رشد و تعالی خود دست یابید. همچنانكه خدا آدم و حوا را خلق كرد و عالی ترین ارزشهای وجودی را نیز به ایشان بخشید. اما همانطور كه آنها فقط به سبب یك عمل كفرآمیز از ملكوت اعلا رانده شدند شما نیز درصورتی كه مثل آنان كنید به دركارت بدبختی و ذلالت گرفتار خواهید شد. (موضوعات مورد اشاره در دو آیه بعد)
٢٩ هُوَالَّذِی خَلَقَ لَكُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ او كسی است كه همه آنچه در "زمین" است را برای شما آفرید، سپس به سوی "آسمان" قصد كرد و آنرا تا هفت آسمان راست نهاد و او به هر چیزی داناست این آیه نیز در ادامه آیه قبل و به جهت تذكر و اتمام حجت آمده است. به این عبارت که خدا بر گردن انسان ها (به ویژه مذهبیون) حق پروردگاری دارد، از اینرو نباید که آنها بر خدا كفر بورزند؟ خدایی كه نعمت های دو عالم را برای شما آفرید؟ " او كسی است كه همه آنچه در "زمین" است را برای شما آفرید". "همه آنچه در "زمین" است" یعنی انسان بر همه موجودات زمینی اشراف دارد و خدا همه آنها را آفرید تا که انسان در آن مطالعه كند و یا از آنها در جهت تعالی فکر خود بهره ببرد. "سپس به سوی "آسمان" قصد كرد و آنرا تا هفت آسمان راست نهاد"، یعنی خداوند با بلند گرداندن آسمان (عنصر معنوی و روحانی) و گسترش آن تا به هفت مرتبه وجودی انسان را قادر ساخته تا مراتب معنوی خود را تا مرز عرش و ملکوت اعلاء گسترده سازد و در آن پرواز کند. به این سخن كه خدا انسان را بر همه مخلوقات (زمینی و اسمانی) اشراف داده و همه چیز را برای انسان و برای استفاده او به جهت پركشیدن به سوی آسمانهای معنوی قرار داده است. این بلندی مقام البته نه برای آنست كه انسان به دیگر موجودات و از جمله به همنوع خودش ظلم كند (موضوع نگرانی فرشتگان از جعل آدم كه در آیه بعد به آن اشاره می شود) بلكه به سبب بلندی منزلت معنوی انسان و اینكه انسانها بدانند که آفرینش آنها به گونه ای است که می توانند مراتب روحی خود را تا به مرز عرش بالا ببرند. از اینرو انسانهای با شرف از نظرگاه قرآن انسان هایی هستند كه به جهان مادی نه به عنوان هدف بلكه به عنوان سكوی پرواز و جایگاه و مرحله ای كه باید از آن گذر كنند و به سوی آسمانهای روحی و معنوی پرواز كنند، نگاه می كند. چراكه همه چیز در جهان مادی متغیر و در جهت فنا شدن است. "كل من علیها فان" و یا "کل شیی هالک" و چیزی در جهان مادی برای همیشه ثابت و باقی نمی ماند، غیر آن وجه الهی و روح ازلی كه در فطرت هر انسان به ودیعه و امانت نهاده شده و شرف او نیز به سبب همان وجه روحانی است. بنابراین مذهبیونی كه دنیا را هدفمند می بینند و قصد ریاست و حكومت در آن را دارند، قطعا انسانهای متعالی نیستند بلکه از نظر قرآن "بی شرفند" . زیرا آنها در قبال بدست آوردن متاع پست دنیوی، پا روی شرف (آسمانهای روحی و معنوی) خود گذاشته اند. چه گوهر وجه معنوی آدمی برخوردار از جلالت و فطرت الهی است كه به تعبیر قرآن خداوند آن را منحصرا به بشر بخشیده است. (روم/30) "سپس به سوی آسمان قصد كرد و آنرا تا هفت آسمان استوار نهاد"، یعنی بعداز آنكه خداوند انسان را در جهان مادی (با مجهز کردن او به برخی از توانایی ها) منزلت داد، جهان معنوی و آسمانهای روحی را نیز زیر پر بال او قرار داد و آنرا تا به هفت مرتبه و مرحله بلندگردانید. قبلا در آیه 23 همین سوره آنجا كه فرمود:"الذی جعل لكم الارض فراشا و السماء بناء "به این معنا اشارت كردم. یعنی آنكه خداوند مقام انسان و ارزشهای روحی او را بسیار والا نهاده و آنرا تا به هفت فوق و مرتبه گسترش داده است. علی بن ابی طالب می فرماید: و تزعم انك جرم صغیر و فیك انطوی العالم الاكبر = تو مپندار كه جرم ناچیزی هستی حال آنكه عالم اكبر در تو نسخه شده است به عبارت دیگر خداوند در این آیه به همه انسانها به ویژه انسانهای مذهبی اتمام حجت می كند كه : با وجود اینكه من شما را چنین بزرگ و عالی مقام آفریده ام اما چگونه است كه شما به مختصر كالای این دنیا (متاع قلیل) بسنده می كنید و ارزشهای عالی انسانی خود (عطاء كثیر) را به جهت بدست آوردن قدرت و ثروت به پائین ترین مرتبه تقلیل و تنزل می دهید؟ به همین خاطر، معتقدم كه روی سخن قران بیشتر به ملاها و آخوندهای قدرت طلبی است كه برای بالانشینی در دنیا با دین فروشی ارزش های آسمانی خود را پایین می آورند و آن را پنهان می كنند و بدین طریق بر خدا کفر می ورزند. امام صادق می فرماید(2) : "چون عالمی (مذهبی) را دنیا دوست دیدید او را نسبت به دین تان متهم کنید. زیرا دوست هرچیزی گرد محبوبش می گردد". عالمی كه برای حكومت و ثروت دنیا اینچنین در نحوه معانی آیات خدا دست می برد كه ولایت (سروری) خویش را به نیروی اجیر شده سپاهی و بسیج و زور اسلحه به کرسی بنشاند و برای این کار مردمان آزاده را اسیر و زندانی می كند و آنها را می كشد، مشخص است كه گرد محبوبش یعنی دنیا می گردد. حافظ هم می گوید: یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود بنابراین مذهبیونی كه از خیر عطای كثیر آسمانهای روحی به امید متاع قلیل زمین صرف نظر می کنند، همان كافرانی اند كه قصد و غرضشان از مذهب رسیدن به ثروت و نعمات مادی است. "سپس به سوی آسمان قصد كرد" یعنی خداوند مراتب معنوی و آسمانی روح آدمی را تا هفت آسمان و هفت مرتبه روحانی تا کنگره عرش بلند گردانید. این بدان معناست كه خداوند حیطه ارزشهای والای انسانی را تا مرز حریم قدس خویش ارتقا داده است. (موضوع آیات بعد). "استوی" در لغت عرب بر چند وجه معنی شده است(3) . به معنی انتصاب ، قائم شدن ، راست بنا كردن ، اعتدال و تساوی ، جوانی و بلوغ و كمال ، و قصد و اقبال (یعنی نظر كردن) و همچنین به معنی استیلا و غلبه نیز آمده است. بنظر میرسد كه استوی صاحب تمامی این خصوصیات است ، چنانچه فرمود (آیه 5 سوره طه): "ثم استوی علی العرش = سپس در عرش استقرار و استیلا یافت". یعنی ذات خداوندگاری در عرش لامکان (در مقامی بالاتر از هر مقام) استقرار ، اعتدال ، استیلا و كمال دارد. معنای آیه آن است که مراتب روحی انسان به اراده الهی در فضای عالم قدس تا کنگره عرش الهی گسترش یافته و از این رو او (انسان) بر هر موجودی شرف دارد. با توجه به این برداشت قرانی است که حافظ هم می گوید: ترا ز کنگره عرش می زنند صفیر ندانمت که درین دامگه چه افتادست! "و او به هر چیز داناست" یعنی خدا به تمامی كائنات احاطه دارد و بی جهت این شرافت عظیم را به انسان نبخشیده است ، چه او می داند كسانی از بندگانش این مسیر را می پیمایند و تا به حریم قدسش سیر می کنند. موضوع سیر الی الله به همین امر اشاره دارد. شرح این مطلب در اینجا ضرورت دارد که بر حسب آموزه های قرآنی انسان هیچگاه در جایی قرار نمی گیرد که با خدا یکی شود. در اسلام با وجود شعارهای مثل الله اکبر و لااله الالله و یا الحمدلله به هیچ رو نمی توان توجیه کرد که انسانها بتوانند با خدا یکی شوند و یا در سطح و مقامی قرار بگیرند که خدا قرار دارد. اندیشه و باور انسان خدایی_که بیشتر صوفیه و معتقدان"وحدت وجود" به آن باور دارند_ از اسلام نیست بلکه پوششی است از جنس اندیشه های گنوسی مسیحی- یونانی (و همینطور باورهای هندی) که از طریق فلاسفه نوافلاطونی به توسط صوفیه بر قامت اسلام پوشانده شده است. امروز هیچ مذهب اسلامی اعم از فرقه های مربوط به تسنن و یا تشیع نیست که آلوده به این اندیشه های غیراسلامی نباشد و اینکه متاسفانه اغلب "مسلمانان" نیز چیزی از این موضوع نمی دانند و اگر هم برخی شان بدانند حق پوشانه (کافرانه) به آن فکر باطل مفتخر و مباهی هستند. بطور مسلم همه آنهایی که با باور داشتن به اسلام، به انسان خدایی باور دارند و به نوعی معتقدند که اندیشه انسان خدایی از اسلام نشات گرفته شده و یا معتقدند این فکر با قرآن و اسلام می تواند توجیه پذیر شود، همه بر کفر و گمراهی قرار دارند. چنین کسانی در اسلام مشرک قلمداد می شوند، چرا که آنها از موجودات و مخلوقات برای خدا شریکانی قائلند که می توانند چون خدا، خدایی کنند. این حکم شامل همه آنهایی است که با وجود اسلام به معصومیت پیامبران و امامان (و یا در مورد مسیحیان به عیسای پسر خدا) باور دارند. چرا که ایشان نیز برای قدیسان شان صفاتی همچون صفات الهی قائلند و آنها را در معابد و زیارتگاه شان می پرستند. توجه و ستایش آدمی اگر به جز خدا باشد شرک بوجود می آورد و شرک چیزی است که انسانها را از خود بیگانه و جامعه را فاسد می کند. از شرک است که دین در خدمت سیاست بازانی قرار می گیرد که مذهب را بهانه ثروت جویی و قدرت طلبی می کنند. از این مقوله است که آن رندان از پیامبران و امامان (مرده و غایب)، کسانی را می سازند که بتوانند آنها را همچون خدا در روز داوری مورد شفاعت و بخشش قرار دهند تا به این طریق انسانها هرچه بیشتر ازخود بیگانه شوند که بتوانند از رای و همراهی آن مردم از خودبیگانه به روزی بی زحمت و ثروت و قدرت بی حساب دست پیدا کنند. اینها همه از شرک حاصل می شود. بنابراین اگر مسلمان باشیم باید معتقد باشیم که خدای اسلام والاتر از آن است که انسانی (تا حتا رسول خدا و اولیاء او مثل حضرت علی و یا حضرت مسیح و حضراتی همچون حلاج و شمس و مولانا و ....) بتواند با او همسطح و هم کف شود. "او به هرچیز دانا است" یعنی اینکه خدا بر همه مخلوقات از جمله انسانها و فرشتگان و عالم زمین و عوالم آسمان، همه و همه احاطه دارد و نمی تواند عکس آن واقع شود. دانایی خدا نیز از احاطه ای است که او بر همه موجودات دارد. بنابراین خدا با موجودات متحد نیست (یعنی موضوع وحدت وجود به این معنا که خدا با مخلوقاتش وحدت داشته باشد و با آنها یکی باشد ، باطل است). اگر در قرآن می خوانیم که خدا یکی است (الله احد) یعنی خدا یک چیزی است که هیچ چیز به او شبیه و هم سطح و برابر نیست. معتقدین به انسان خدایی باید اسلام را رها کنند و بروند کشک شان جای دیگری بسابند. من اگر بخواهم به شرح واژگانی همین مختصر آیه بپردازم كه مثلا زمین در قرآن چه معنی می دهد و آسمان و موضوع هفت آسمان چیست، آنقدر مطلب به درازا می كشد كه رشته سخن از دست می رود و نكته اصلی مورد اشاره قرآن (یعنی موضوع كفر ورزی ملاها و صوفی ها) در آن گم می شود. (برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به بخش اول شرح سوره فاتحه). به همین خاطر در داستان آدم (موضوع آیات بعد) در واقع خداوند پرده از سرّ نهفته پرسش خود برمی دارد و دقیقا مشخص می كند كه این كفر ورزی مذهبیون از روی چه انگیزه ای صورت می پذیرد. زیرا داستان آنها مثل داستان آدم است كه خدا نیز او را از خاك مرده آفرید و بعد او را به دم روحانی خود زنده كرد و عالی ترین ارزشهای معنوی را به او بخشید، اما با این همه او نیز به پیروی از یک فکر غلط از آسمان، یعنی از بهشت رانده شد. پس بیاد آورید آنگاه كه:
٣٠ وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یفْسِدُ فِیهَا وَیسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ و آنگاه كه پروردگارت برای "ملائكه" گفت: همانا من در "زمین""خلیفه" "قرار دادم". گفتند: آیا كسی را قرار دادی كه در آنجا فساد بكند؟ و "خونها" بریزد؟ درحالیكه ما به سپاس ات ترا منّزه می كنیم و برایت مقدس می داریم. فرمود: به درستی كه من چیزی را دانم كه شما نمی دانید. "و آنگاه كه" ، یعنی به یادآرید آنگاه كه..... . همین مشخص می كند كه خطاب قران به مذهبیون است. آنهایی كه به داستان های دینی باور دارند و از آن ها می توانند به داستان آدم و حوا مراجعه کنند و آن را به یاد آورند .... اگر کلام قرآن را به غیر این معنا بگیریم، در آنصورت موضوع "آنگاه" (که زمان یادآور شدن را افاده می کند)، بی معنی خواهد بود. به عبارت دیگر موضوع "آنگاه" فقط به داستان به خصوصی که در اینجا داستان آدم و حوا است بر می گردد و آن را یادآور می شود. به غیر این توضیح ممکن نیست که خواننده قرآن بتواند از کلام خدا تعبیر درستی داشته باشد. چراکه هر کس چنین تعبیر می کند که قرآن توقع دارد انسانها بتوانند زمان ازلی خلق آدم را به یاد آورند، که این درست نیست. منظور از این یادآوری آن است که انسان از داستان آدم و حوا می تواند آن قسمتی را به یاد آورد که خدا به فرشتگانش گفته ، آدم را در روی زمین جانشین خود کرده است. "و اذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفه" (= و به یاد آورید آنگاه را كه پروردگارت برای "فرشتگان" گفت: همانا من در "زمین" "خلیفه" قرار دادم). توضیح دیگر این قضیه آن است که شما انسانها به این داستان به دید داستان اسطوره ای و داستانی که حاوی نکته معنوی است توجه کنید تا بتوانید از آن معرفتی بیآموزید که ارزش یاد آوردن داشته باشد. و اذ قال = و آنگاه که .... داستان آدم و حوا در قرآن كریم بغیر از سوره بقره آیات 30 تا 38 در دو سوره دیگر - اعراف آیات 11 و 19 تا 25 و سوره طه آیات 115 تا 126_ بطور كلی تر اشاره شده است. شاید در وحله نخست بنظر برسد كه روایت قرآن از داستان آدم و حوا با روایت كتاب مقدس مساوی باشد. اما درواقع اگر به متون این داستان در قرآن و همچنین در کتاب مقدس خوب نگاه کنیم می بینیم که از جهت معرفتی آنها به کل با هم فرق دارند. شباهت عمده آنها بیشتر در برخی اسامی مشترک (مثل آدم و حوا و شیطان و خدا) و نوع اسراری بودن آنها است. یعنی این داستان هم در قرآن و هم در کتاب مقدس به صورت رمزی و اسراری آمده و برای آن کس که بخواهد کلید رمز آن را بخواند جز اینکه به کتب تفسیر مراجعه کند و یا خود شخصا تحقیق کند راه دیگری ندارد. باتوجه به آنچه مفسرین در باره این داستان در کتب تفسیر نوشته اند، مشخص است که انسانها با مراجعه به کتب تفسیر معرفت به درد بخوری از آن دستگیرشان نمی شود. اگر ما به کلام خدا باور داشته باشیم و بدانیم که صورت واژگانی این آیات درست مطابق است با آنچه بر حضرت محمد نازل شده، و همینطور باور داریم که خداوند مراتب معنوی همه ما انسانها را همچون عیسی و محمد بالا آفریده است، مجبوریم که قطع نظر از تفسیر مفسران از مرتب معنوی و کرامت انسانی خود کمک بگیریم تا مگر آنها را همچنانکه خدا بر اولیاء و انبیاء خود روشن ساخته بر ما نیز روشن بفرماید. مطمئنا آنچه را که حافظ در مورد درک اشعار خود می گوید:
من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
به طریق اولی در مورد آیات پر راز و رمز خدا در قرآن کریم (از جمله آیات مربوط به داستان آدم و حوا) صدق می کند. لذا در این موارد نیز چاره نداریم، جز آنکه سعی کنیم (قطع نظر از تفسیر مفسران) مستقلا (به همان صورتی که قرآن روایت کرده) به این داستان نگاه کنیم و از نیروی فهم درونی مان یاری بجوییم تا مگر بتوانیم پرده از اسرار نهفته این داستان برداریم . پیشتر برای خوانندگان این تفسیر باید توضیح دهم که قرآن در بیان این داستان (برخلاف آنچه یهودیان از کلام خدا در "كتاب مقدس" تعبیر کرده اند) در پی آن نیست که بخواهد ثابت کند که عناصر تشکیل دهنده این داستان یعنی موضوعات آدم و حوا و ملائکه و بهشت عناصری واقعی و رخدادی اند که فرضا برخی ها بخواهند آن را بر حسب تئوری تکامل حیات و یا نظریه داروین مورد سنجش و داوری قرار بدهند. درحالی که باید بدانیم که موضوع داستان آدم و حوا از عناصر الهامی و موضوعات عرفانی اند که صرفا به کار علم اخلاق و معرفت (حقیقت شناسی) می خورند و قرآن به عنوان یک کتاب معنوی در بیان این داستان فقط به آن جنبه ها نظر دارد. ما اگر به این معنا برسیم که موضوعات قرآنی موضوعاتی عرفانی اند و معارفی اند که باید به تعالی اخلاق و معنویات بشر سر و کار داشته باشند ، آنگاه می فهمیم که نباید موضوعات قرآنی را با علوم طبیعی و عقل و منطق ریاضی مورد مطابقت قرار دهیم. علوم طبیعی چیزی دیگری هستند و معنویات چیز دیگری. در عین حال باید توجه داشته باشیم که آیات قرآنی را اگر به وجه درستش نخوانیم آنگاه قادر نخواهیم بود که از آن آیات به معنویاتی برسیم که به کار تعالی روح انسانی و یا تکامل اخلاقی جامعه مان مفید واقع شود. این است که به توصیه خود قرآن می باید که در قرآن تدبر و تفقه کرد و از آیات آن در جهت تکامل اخلاق و بالابردن سطح معنویات فردی و به تبع آن برای جامعه اجتهاد نمود. چنانکه می فرماید : "افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها= مگر قرآن را تدبر نمی کنند یا شاید که بر دلهاشان قفل هایی است؟"(24/محمد). یا آیاتی از این قبیل که می فرماید: "لایات لقوم یعقلون= آیه هایی برای گروهی که تعقل می کنند". یا قد بینا لکم الآیات لعکم تتفکرون= همانا روشن ساحتیم آن آیات را شاید که درباره اش فکر کنند". یا "نصرف الآیات لعلهم یفقهون= آن آیات را وسعت دادیم تا شاید درباره آن تفقه کنند". تمامی این آیات دلیل برآن است که طرز قرار گرفتن کلمات و واژه ها در متن آیات به گونه ای است که اگر به وجه درستش خوانده نشوند و به وجه درستش تدبر نشوند آنگاه انسانها قادر نخواهند که از آیات الهی به درک درستی که بالابرنده روح شان و اخلاقیات شان باشد برسند. درکی که اگر متفاوت از معنای اصلی آن باشد چه بسا خطرناک و گمراه کننده نیز می باشد. این است که نقش واژه ها در معنی و فهم قرآن بسیار اساسی و حیاتی است و برای كسی كه می خواهد از آیات قرآنی نكته ای را درك كند جز این راه نیست که نمی تواند از حد و مرز معانی واژه های آن خارج شود. قرآن کریم در 121 سوره بقره خود به این مسئله اشاره کرده و می فرماید: "الذین آتیناهم الکتاب یتلونه حق تلاوته اولئک یومنون به و من یکفر به فاولئک هم الخاسرون = کسانی که "کتاب" به ایشان داده شده کسانی اند که حق خواندن آن را درست ادا می کنند و آنها هم آنهایی هستند که به آن ایمان دارند، کسانی که به آن کفر می ورزند (یعنی آن را بد می خوانند) همآنهایی اند که زیان کارند". متاسفانه بسیاری از مردم نمی دانند که مومنین مورد نظر خدا غیر آن مومنینی هستند که ایشان در نظرشان مجسم می کنند و آنها لزوما در یک جا نمی نشینند. این است که بیشتر مردم به ظاهر افراد و آنچه در اطراف خود از مردم به اصطلاح "مومن"در نظر دارند نسبت به قرآن و کلمات آن قضاوت می کنند و واضح است که از این راه جز آنکه کافری کنند و از معنای معنوی و درست (حق) قرآن دور شوند و هلاک شوند چیزی عایدشان نمی شود. این مشکل به اسلام و کتاب معنوی آن یعنی قرآن محدود نمی شود بلکه اگر خوب بنگریم می بینیم همه کتب الهی این چنین مورد تحریف و سوء استفاده کسانی واقع شده اند که از دین قصد ثروت جویی و قدرت طلبی دارند. یکی از آن بزرگترین تحریفاتی که در تاریخ صورت گرفته همین موضوع داستان اسطوره ای آدم و حوا است که به نظر می رسد اول بار به دست یهودیانی صورت گرفته که در دوره هخامنشی از بابل به فلسطین بازگشتند. اینها از جمله آن کسانی هستند که پس از آزادی از یوغ اسارت شاهان بابلی به دست کوروش هخامنشی بعدها از جانب جانشینان او ماموریت یافتند که به بیت المقدس بازگردند و کنترل منطقه فلسطین را به نفع ایرانیان به دست بگیرند. از آنجایی که ایشان دینشان را در خدمت سیاست و حکومت قرار دادند بر آن شدند بسیاری از موضوعات و احکام دینی را به نفع سیادت خود و سیاست زمانه دگرگون کنند. از جمله اینکه آنها (به رهبری عزرای کاتب) تورات را بازنویسی کردند و در بازنویسی آن با پس و پیش کردن بسیاری از کلمات اصلی و حذف و اضافه کردن کلماتی تورات موسی و سایر صحف انبیاء بنی اسراییل را تحریف کردند تا که از آن طریق بتوانند مقاصد سیاسی خود را دنبال کنند. با سقوط دولت هخامنشی و جایگزین شدن رومیان در فلسطین، یهودیان تا زمان پیدایش حضرت عیسی همچنان به این روش برتری جویانه و قدرت طلبانه ادامه دادند. بعد از پیش آمدن مسائل مربوط به حمله رومی ها در سال 70 میلادی به فلسطین و کشتار یهودیان به توسط امپراتور تایتس رومی و فرار آنها از آن سرزمین، باز یهودیان توانستند دست نوشته های شان را بنام کتاب مقدس و عهد عتیق به رومی ها و غیریهودی های تازه مسیحی شده بقبولانند و به این طریق مشکلات ناشی از بدآموزی های مذهبی خود را از طریق تحریف در کلام حق به مذهب مسیحیت منتقل کنند. با وجود همین بدآموزی ها است که مسیحیان نحستین _ نه به تبعیت از عیسی مسیح که او هیچگاه به حکومت و قدرت نزدیک نشد بلکه_ به تبیعت از عزرای کاتب و نویسندگان سیاست زده "کتاب مقدس" توانستند سالها بر افکار مردم اروپا و اراضی آنها سلطه ستمگرانه و مردسالارانه داشته باشند و همچون حکومتگران یونانی و رومی با خودکامگی محض و خداوار هر ستمی را بنام خدا به انسان ها روا بدارند. با این تحریف است که آنها توانستند زنان را از دایره انسانیت بیرون اندازند و آنها را همچون حکومت گران یونانی و رومی به حساب نیآورند. داستان آدم و حوا را اگر بدانگونه که تحریفگران "کتاب مقدس" آن را شرح و بسط داده اند بخوانیم و تفسیر کنیم آنگاه می باید بپدیریم که کتاب الهی خود در گمراه کردن مردم از اینکه به زنان و دختران شان در طی قرون و اعصار ظلم شود و در نتیجه بشریت را گرفتار یک چرخه ظلم همیشگی نماید، بیش از هر عاملی مقصرتر است. نوع برداشت مفسران قدرت طلب یهودی از داستان آدم و حوا آنچنان مقلوب و مخرب و فسادانگیز است که اگر بگویم ریشه بیشترین خرابی و فساد جهان امروزی ما در تحریفی است که آنها از این داستان کرده اند، اغراق نکرده ام. وسعت فساد و خرابی که آنها در این مسئله به وجود آورده اند بی حد و حصر است، تا آنجا که می توان گفت هیچ برداشت مذهبی (چه در مذهب مسیحیت و چه در اسلام) بی تاثیر از نوع تفسیر قدرت طلبانه آنها نیست. متاسفانه تا به امروز این حقیقت از دید بسیاری از محققان پنهان مانده که داستان آدم و حوا در قرآن بالکل با آنچه که در تورات از آن نقل شده تفاوت دارد. در قرآن موضوع نحوه خلقت آدم و حوا نیست که اهمیت دارد بلكه بیشترین تاکید و توجه قرآن به موضوع جعل آدم یعنی نصب مقام آدم (به عنوان کسی که خلیفه و جانشین خدا در روی زمین می شود) است که اهمیت دارد. در حالی كه اغلب مفسران اسلامی وقتی به این آیات رسیده اند به تبعیت از اسراییلیات و باورهای غالبا مقلوب یهودی به شرح چگونگی خلقت آدم پرداخته اند و اینکه خدا چگونه ابتدا آدم را به طریق مجسمه سازان از گل و سپس حوا را از دنده چپ او آفریده است، که مشخص است مطالب آنها با عقل هیچ انسان عاقلی قابل هضم نیست. (برای نمونه می توانید به تفسیر سورآبادی نوشته ابوبکر عتیق نیشابوری و تصحیح مرحوم سعیدی سیرجانی جلد اول صفحات 53 به بعد مراجعه کنید و ببینید که این مفسر بزرگ اسلامی چه لات و آلاتی را از قول ابن عباس (عموی پیامبر) و وهب بن منه (عالم یهودی مسلمان شده) نوشته که براستی عقل آدمی از این همه پرت و پلاگویی سوت می کشد). داستان آدم و حوا در سوره های بقره و اعراف و اسرا و طه بطور پراکنده اشاره شده که خلاصه آنها چنین است : پیشتر به عنوان مقدمه باید بگویم که در نگاه قرآن زمین (تا قبل از پیدایش موجودات در آن) به خودی خود جای مرده و مکان پست و فرو افتاده ای بوده است که خداوند (صاحب اسماء نیکو) نمی توانسته در آن حضور عینی داشته باشد. درواقع خدا با خلق موجودات و نهایت با خلق انسان و جانشین کردن آدم بعنوان خلیفه و قائم مقام خود در زمین، قصد می کند که به واسطه وجود آدم در زمین حضور پیدا کند و قوانین ملکوتی اش را در آن جاری سازد. به همین خاطر خداوند قصدش را با فرشتگانش در میان می گذارد (وإِذْ قال ربك للملائكة ....). فرشتگان به او می گویند: "آیا می خواهی كسی را جای خود بگذاری كه در روی زمین فساد كند و خون بریزد؟ و خدا می فرماید: من چیزی را می دانم كه شما نمی دانید. و آنگاه كه خدا آدم را خلق می کند و گاهی كه او به تعادل و تكامل می رسد ( و اذا سویته) از روح خود در او می دمد (و نفخت فیه من روحی) و سپس همه اسما و آوازه ها را به او تعلیم می دهد( و علم ادم الاسما كلها )، بعد خداوند حوا را از آدم و به صورت زوج (=جفت ) او می آفریند تا که آنها در بهشت با هم به آرامش برسند. اینکه در قرآن اشاره می شود كه خدا آدم را از خاك آفریده معنی اش آن است كه خدا آدم را از خاک مرده آفریده است. خاکی که بر حسب طبقات عناصر چهارگانه (یعنی خاک و آب و آتش و هوا) پست ترین عنصر است. اما قرآن نمی گوید که آدمیت آدم در جسم پستش خلاصه می شود. (مسئله ای که شیطان نیز بر همین وجه زمینی انسان قیاس می کند و خود را از او برتر می شمارد که به سبب همین تکبر، مطرود و منفور خدا واقع می شود). بلکه آدم از آنجایی شرافت پیدا می کند که خدا از روح خویش در او می دمد و به سبب همان روح الهی است که بلندی مقامش تا به سرحد کنگره عرش وسعت می گیرد. روحی که دیده نمی شود و آن از امر خدا و عالم روحانی است. تا همینجا می توان ثابت کرد که برحسب روایت قرآن ، خدا حوا را مساوی آدم خلق کرده چراکه زوج در زبان عربی یعنی جفت و یا چیزی که مثل آن دیگری است. به عبارت روشن تر در قرآن زنان بر حسب اراده الهی زوج مردان و جفت آنان یعنی با آنها "همسر" و برابراند. بعد، خداوند آدم و زوجه اش حوا را در بهشت سكونت می دهد و آنها را به عنوان بهترین مخلوقاتش مورد عنایت و توجه خاص خویش قرار می دهد, ولی به آنها یاد آور می شود كه به "این درخت" نزدیك نشوید (لاتقربا هذه الشجر) . اما اگر نزدیک شوید از ستمكاران خواهید بود (فتكونا من الظالمین). با وجودی كه آدم و حوا در بهشت در آسایش كامل و به عزت و كرامت بسر می بردند و به عبارتی از دانش الهی برخوردار بودند با این حال بر حسب این حکمت که "الانسان حریص علی ما منع = انسان به آنچه که بدان منع می شود حریص است"، به اغوای شیطان به درخت ممنوعه نزدیك می شوند و از میوه آن می چشند. (درخت ممنوعه بر حسب تعلیمات و تفسیرات دین یهود و مسیحیت, درخت دانش و یا درخت معرفت است. درحالیكه در نحوه بیان قرآن (نه تفسیر مفسرین) درخت ممنوعه درختی است كه خدا در تعریفش به آدم گفت «اگر به آن نزدیك شوی از ستمكاران خواهی شد» یعنی درخت ممنوعه درختی است كه اگر حتا به آن نزدیك شوی (منظور خوردن نیست که خوردن آخر کار است منظور قرآن حتا نزدیک شدن به آن است) آنگاه ستمكار و خونریز و تبه كار خواهید شد. این مسئله مشخص می کند که درخت ممنوعه قرآن درخت برتری طلبی و درخت قدرت است كه هركس به آن نزدیک شد (فرق نمی كند چه كسی، تا حتا آدم خلیفه الله) ظالم و ستمگر می شود. همچنین در قرآن برعكس تورات، هیچگاه گفته نشده كه میوه درخت ممنوعه را اول بار حوا خورده و بعد به اغوای او آدم آن را می خورد. بلكه در قرآن هم در سوره بقره و هم در سوره اعراف ، كه این داستان آمده ، آدم و حوا هر دو به اغوای شیطان به درخت ممنوعه كه باید همان درخت برتری طلبی باشد نزدیك می شوند و آنهم فقط از میوه آن (که قدرت باشد) می چشند (یعنی میوه را كامل هم نمی خورند، بلكه فقط آن را می چشند) . درحالیکه در سوره طه دقیقا معلوم می دارد که اول بار این آدم است که از میوه درخت ممنوعه چشیده و بعد حوا آن را تجربه کرده است. به هر حال هم آدم و و هم حوا بخاطر نزدیك شدن شان به درخت برتری طلبی (یعنی تکبر، همان چیزی که شیطان به خاطرش از بهشت رانده شد) و چشیدن میوه آن (قدرت) از بهشت ملكوت به ارض ناسوت سرنگون می شوند. اینجاست كه آنها به واسطه دور شدن از اصل خود ، در روی زمین همه اسما و نام هایی را كه پیشتر در بهشت فرا گرفته بودند را از یاد می برند و نام شان می شود انسان. یعنی فراموشکار. در روی زمین این فراموشکار به تعلیم و تلقی پروردگار از سرنوشت غم انگیز خود آگاه می شود و پس از به یاد آوردن از آن منزلت از آنچه كه سبب این دوری شده بود (یعنی آن عاملی که او را به درخت برتری طلبی و قدرت نزدیک کرد) پشیمان می شود. خدا پشیمانی او را می پذیرد و از خطای او در می گذرد و به او كلماتی یاد می دهد كه او بتواند توبه كند و به سوی پروردگار مهربانش برگشت نماید. چنانكه قرآن در آیه ٣٧ سوره بقره اشاره می فرماید: « فتلقی ادم من ربه كلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم= پس آدم از پروردگارش كلماتی دریافت از آنرو خدا توبه او را پذیرفت كه او توبه پذیرنده مهربان است» .ا به اعتقاد اهل عرفان همه ما انسان ها در آغاز به فردوس برین ساكن بوده ایم و همه ما به خطای پدرمان آدم (یعنی تكبر و قدرت طلبی) از بهشت ملكوت به زمین مطرود و عالم ناسوت رانده شده ایم . چنانكه خواجه شیراز هم می گوید : ا طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق كه درین دامگه حادثه چون افتادم من ملك بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خراب آبادم بر اساس همین اعتقاد همه ما از پیش (یعنی در فطرتمان) كلمات و نشانی هایی به یادگار داریم كه چنانچه آنها را به خاطر آوریم آنگاه می توانیم از این فراموش خانه طبیعت (ناسوت) به ملكات آگاهی رستگار شویم و به سوی بهشت آرامش و پروردگار خود قیام كنیم . چنانكه شیخ محمود شبستری در گلشن راز می گوید : ا هم از الله در پیش تو جانی است كه از روح القدس در وی نشانی است اگر یابی خلاص از نفس ناسوت در آیی در جناب قدس لاهوت هر آنكس كو مجرٌد چون ملك شد چو روح الله(حضرت عیسی) بر چارم فلك شد
اصل و اساس سخن جلال الدین محمد مولوی در مقدمه شرح مثنوی(بشنو از نی چون حکایت می کند) نیز بر همین تعلیم قرآنی از داستان آدم قرار دارد. بویژه آنجا که می گوید: کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرخ درد اشتیاق هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش الی آخر
اما یهودیانی که بعدها موضوع دین شان را به موضوع برتری طلبی قومی و سیاست و حکومت مربوط ساختند و برای آنکه بتوانند با رقبای حکومتگر مردسالار زمانه خود به رقابت بپردازند، کلام الهی را در تورات تحریف کردند تا بتوانند این دروغ را جا بیاندازند که در داستان آدم و حوا، این حوا بود که به فریب ابلیس میوه درخت ممنوعه را اول بار خورده است. بعد هم با طنازی و وسوسه كردن آدم را برآن داشته که آن میوه را (که به تعبیر آنها میوه دانش است) بخورد. براین اساس، "یهودیان" و "مسیحیان" تا قرون متمادی زن را عامل گناه نخستین و در نتیجه عامل شیطان معرفی می کردند و به همین سبب، آنها در طی قرون اعصار زنان را از حق انسانی شان محروم می ساختند و بدین صورت در حق آنها ظلم و ستم بسیار می کردند. با توجه به اینکه موضوع ظلم و ستم هرگز از بین نمی رود بلکه آن در ضمیر ناخودآگاه هر جامعه ی باقی می ماند و آن را همواره به نسلهای بعد از خود منتقل می کنند، آنگاه به این حقیقت می رسیم که با ظلمی که در حق زنان به عمل آمده چه جنایتی عظیمی توسط مذهبیون قدرت طلب در تاریخ صورت گرفته است. اگر در جوامع به اصطلاح "اسلامی" نیز به زن ظلم شده و می شود ، از آن روست كه فقها و مفسرین "اسلامی" نیز همواره به تفسیرات اهل یهود دلبسته اند و از اسراییلیات و تفسیراتی که علمای یهودی از این داستان کرده اند، بهره برده اند. امروزه اغلب کتب تفسیر (چه آنها که سنی ها تفسیر کرده اند و چه آنها که شیعیان تفسیر کرده اند) مملو از همین اسراییلیات و برداشت هایی است که از طرف یهودیانی که به اسلام تغییر دین داده اند، منتقل شده است. از آنجایی که شرح و تفسیرات مسلمین نیز همواره در کار سیاست و خدمت حاکمان قدرت طلب توجیه می شده، بالطبع مسلمین نیز روی به تفسیراتی می آوردند که به درد کار آنها بخورد. از اینرو ایشان نیز دلبسته تفسیراتی بوده اند که پیشتر یهودیان آنها را بر اساس تحریف شان از تورات بیان کرده بودند. اینگونه شد که در نحوه برداشتهای قرآنی مفسیرین اسلامی تدبر لازم صورت نگرفته است. اینک که فقیهان دلبسته قدرت و ولایت طلب در ایران به قدرت رسیده اند و با پیروی از همان تکبر و برتری طلبی شیطانی مشخصا دیکتاتوری مذهبی راه انداخته اند و برگ های قرآنی را همچون آن لئیم بدکردار تنها به منظور پوششی برای زشتی هاشان استفاده می کنند، برای ما فرصت استثنایی به وجود آمده که بتوانیم از همه این نشانه ها راز خدای سبحان را از داستان آدم و حوا بخوانیم و پرده از سر آن برداریم. تا همه بشریت |