من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
شاملو
تراژدی احمد فقط مرگ یک جوان نیست؛ رسواییِ جامعهایست که فرزندانش باید برای «حق ابتداییِ زندهبودن» بجنگند. حقی که باید مثل هوا رایگان باشد، اما در جهنم فقر سازمانیافته، فساد دولتی و رهاشدگی مطلق آدمها، تبدیل شده به امتیازی کمیاب؛ به رؤیایی که تنها خوششانسها لمسش میکنند. احمد نه فقط کارگر بود و نه فقط دانشجو؛ او اسم رمز تمام جوانانیست که در حاشیه شهرها، در کارگاههای بیپنجره، میان بدهی و ناامنی شغلی، در صفهای بیپایانِ بیکاری، دنبال سهمی از زندگی میدوند و آخر سر هم متهماند که «چرا بیشتر تلاش نکردید؟»
پیام گوهر عشقی در پایان، یک مرثیه نبود؛ یک اعلان جنگ بود. وقتی گفت «احمد سوخت تا ما خاموش نمانیم»، تیر خلاص را شلیک کرد به روایت رسمیای که میخواهد مرگها را خصوصی، بیصدا و بیمعنا نگه دارد. در کشوری که سیاست را از مردم مصادره کردهاند و اعتراض را به «تهدید امنیت» ترجمه میکنند، همین یک جمله خودش بیانیهایست علیه نظم موجود؛ یادآوری اینکه هیچ قدرتی نمیتواند تا ابد بر دو ستون پوسیده «فقر» و «ترس» تکیه بدهد.
تا وقتی نان روی سفره کارگر «مطالبه» حساب میشود و نه بدیهی؛
تا وقتی امید در دل جوان نوعی «مقاومت فردی» تلقی میشود و نه نتیجه سیاست عمومی؛
تا وقتی مرگهایی مثل احمد بهجای تکاندادن ساختارها، فقط به آمار اضافه میشوند؛
هر فریاد مادری چون گوهر عشقی، سند ورشکستگی یک سیستم است.
زنده نگهداشتن نام احمد یعنی زنده نگهداشتن ضرورت تغییر؛ ضرورتی که دیر یا زود، از زیر خاکستر همین آتشها به مطالبهای جمعی و غیرقابل چشمپوشی بدل خواهد شد.
زیرِ خاکسترِ شهر،
جایی که نان
به بهایِ جان فروخته میشود،
جوانی ایستاد
و آتش را
نه برای سوختنِ خویش
از برای روشنکردنِ تاریکیها
بلند کرد.
استکهلم
۱۵ نوامبر ۲۰۲۵
فرشید نوروزی
