با چه رویی سخن از شادیِ ما میگویید
دستتان در خون و از عدلِ خدا میگویید
عشقی
این وضعیت «توطئه» نیست.
اتهامی که هر بار، وقتی دیگر پاسخی ندارید،
از جیب پوسیدهی ایدئولوژی بیرون میکشید
و به سمت مردمی پرتاب میکنید
که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.
آنچه امروز در ایران جریان دارد، نه حادثه است، نه غافلگیری، و نه نتیجهی دخالت بیرونی.
این وضعیت، حاصل یک مسیر طولانی و قابلردیابی است؛
مسیرِ فرسایش اقتصادی، انسداد سیاسی، و تخریب تدریجی رابطهی میان قدرت و جامعه.
این مسیر از ۱۳۸۸ آغاز نشد.
۱۳۸۸ فقط نقطهای بود که شکاف پیشتر شکلگرفته، آشکار شد.
پیش از آن، در اواخر دههی هفتاد، با روی کار آمدن محمد خاتمی، جامعه برای نخستینبار پس از سالها سرکوب، سیاست را دوباره به میدان عمومی کشاند.
این حرکت نه از سر اعتماد به ساختار قدرت، بلکه واکنشی به انسداد کامل بود؛ تلاشی برای عقبراندن قدرت، حتی در محدودترین شکل ممکن و امکانات محدود.
با اینحال، آمدن خاتمی را نمیتوان صرفاً نتیجهی فشار از پایین دانست، همانطور که نمیتوان آن را بهطور کامل محصول مهندسی آگاهانهی نظام تقلیل داد.
واقعیت، ترکیبی از هر دو بود:
فشار واقعی و گستردهی اجتماعی از یکسو،
و محاسبهی ساختار قدرت برای کنترل این فشار از سوی دیگر.
نظام، خاتمی را خلق نکرد، اما او را پذیرفت؛
نه برای تغییر بنیانها، بلکه برای مهار بحرانی که ادامهی انسداد میتوانست آن را تشدید کند.
در این معنا، پروژهای که از سوی جامعه بهعنوان “اصلاح” فهم شد، در سطح ساختار، بیشتر کارکرد “تعلیق بحران” داشت.
مسئله از همانجا آغاز شد؛
جایی که فاصلهی میان انتظارات جامعه و ظرفیت واقعی ساختار پنهان ماند.
مشارکت گستردهی مردم، هزینهدادن، و عقبنشینی مطالبات، به این امید صورت گرفت که اصلاح تدریجی ممکن است.
اما همزمان، خطوط قرمز تغییر نکرد، و نسبت قدرت با جامعه دستنخورده باقی ماند.
۱۳۸۸ پایان منطقی این تناقض بود، نه انحراف از آن.
لحظهای که روشن شد حتی کنش قانونی، مدنی و مسالمتآمیز نیز، اگر نتیجهاش خارج از خواست قدرت باشد، تحمل نمیشود.
جملهی “بروید خانههایتان” فقط یک واکنش سیاسی نبود؛
اعلام رسمی پایان مشارکت کنترلشده بود.
پس از آن، الگو تکرار شد.
در ۱۳۹۶، اعتراض از حاشیهها و با مطالبات معیشتی آغاز شد و با برچسب “اغتشاش” پاسخ گرفت.
در ۱۳۹۷، فروپاشی پول ملی و تشدید بحران اقتصادی، اعتراض را گستردهتر کرد و به “تحریک دشمن” نسبت داده شد.
در ۱۳۹۸، با افزایش ناگهانی قیمت بنزین و پاسخ گلوله، مسئله از اقتصاد فراتر رفت و به پرسش دربارهی ارزش جان انسان در معادلهی قدرت رسید.
در ۱۴۰۱، دیگر چیزی برای بازسازی باقی نمانده بود؛
نه اعتماد،
نه ترس،
و نه امید به اصلاح از درون.
شعار «زن، زندگی، آزادی» نه محصول هیجان، بلکه برآیند دههها تحقیر انباشته بود.
در این چارچوب، ارجاع مداوم به “دشمن خارجی” نه تحلیل است و نه توضیح.
این روایت، پوششی برای ناتوانی در پذیرش مسئولیت داخلی است.
چه کسانی را می خواهید فریب بدهید، وقتی اقتصاد از کار افتاده، سیاست مسدود شده، و امکان اعتراض از بین رفته، اعتراض اجتماعی نیازی به تحریک بیرونی ندارد.
مردم به خیابان نیامدهاند تا موازنهی منطقهای را تغییر دهند.
آمدهاند چون زندگیشان فرسوده شده،
چون امکان بیان ندارند،
و چون تجربه کردهاند که حتی مشارکت محدود نیز تضمینی ندارد.
آنچه امروز دیده میشود،
نه پروژه است،
نه موج رسانهای،
و نه توطئه.
ادامهی منطقی همان مسیری است که سالها پیش آغاز شد و هر بار، بهجای حل، به تعویق افتاد.
آینده روشن نیست، اما بسته هم نیست.
آنچه وضعیت را خطرناک میکند، اعتراض مردم نیست؛
اصرار ساختار کودن قدرت بر نادیدهگرفتن منشأ این اعتراضهاست.
و تا زمانی که پاسخ به بحران اجتماعی، بهجای تحلیل تاریخی، با برچسب «توطئه» داده شود،
این مسیر نه متوقف میشود
و نه قابلکنترل خواهد بود.
استکهلم
۱۶ ژانویه ۲۰۲۵
فرشید نوروزی
