کشتار خونینی که رژیم به دستور رهبر، علی خامنهای، به راه انداخت، مانند نمونههای قبلی به فراموشی سپرده نخواهد شد؛ به یک دلیل روشن و آن اینکه رژیم به «مرد بیماری» تبدیل شده که در انتظار پایان است و وضعیتش روز به روز وخیمتر میشود.
نشست کاخ سفید میان دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو با یک تفاهم ضمنی به پایان رسید که میان رویکردهای آن دو توازن برقرار میکند. پرزیدنت ترامپ بر ادامه مذاکره با نظام ایران پافشاری کرد، بدون آنکه مشت آهنین نظامی را که ایران را از هر سو محاصره کرده است، سست کند. حتی پنتاگون خبری را فاش کرد مبنی بر اینکه دومین ناو هواپیمابر بهزودی راهی منطقه عملیاتی خواهد شد؛ منطقهای که با احتمال وقوع جنگ علیه ایران مرتبط است.
در مقابل، نتانیاهو بر تداوم فشارها و آمادگی برای یک عملیات نظامی گسترده علیه ایران تاکید کرد. فراتر از آن، نخستوزیر اسرائیل توانست نظریه خود را تقویت کند: اینکه عملیات نظامی محدود علیه نظام ایران بیفایده است؛ یا یک عملیات گسترده که منجر به فروپاشی یا تضعیف شدید نظام شود، یا هیچ عملیات نظامی در کار نباشد!
بدیهی است که این نتایج باعث آرامش خاطر نظام ایران نشده است؛ نظامی که همچنان در وضعیت آمادهباش کامل در سطوح مختلف قرار دارد، امری که آن را از نظر تشکیلاتی و مالی فرسوده میکند. این در حالی است که ایرانیها میدانند ایالات متحده امکانات کافی برای تأمین مالی بسیج نظامی خود را در اختیار دارد. همزمان، نظام ایران از فرسودگی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و معنوی رنج میبرد که با خشم گسترده اقشار مختلف جامعه ایران تشدید میشود؛ جامعهای که روز به روز از نظام فاصله میگیرد.
کشتار خونینی که نظام به دستور رهبر، علی خامنهای، به راه انداخت، مانند نمونههای قبلی به فراموشی سپرده نخواهد شد؛ به یک دلیل روشن و آن اینکه نظام به «مرد بیماری» تبدیل شده که در انتظار پایان است و وضعیتش روز به روز وخیمتر میشود. این داستان یک «مرگ از پیش اعلام شده» است. از این رو، نظام با یک بحران وجودی روبروست، تا جایی که ناظران گزینهها را به سقوط سریع یا تدریجی محدود میبینند.
چرا این تشخیص مطرح میشود؟ زیرا نمیتوان بحران نظام ایران را نادیده گرفت؛ بحرانی که معتقدیم روند سقوط آن با انقلاب «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ پس از قتل مهسا امینی آغاز شد. عوامل دیگری نیز در میان است، مانند نتایج عملیات «طوفان الاقصی» که منجر به فروپاشی بازوهای منطقهای ایران از غزه تا لبنان شد، و سپس سقوط نظام سابق سوریه و ضعیف شدن بازوی یمنی پس از ضربات سنگین به زیرساختهای تحت کنترل آنها. همچنین متغیر اقتصادی که پیش از طوفان الاقصی مطرح بود – یعنی پروژه کریدور اقتصادی هند-خاورمیانه-اروپا (IMEC) که برای دور زدن پروژه «کمربند و جاده» چین طراحی شده بود – با حمله ۷ اکتبر ضربه بزرگی خورد. این پروژه که قرار بود شبهقاره هند را از طریق خاورمیانه به اروپا متصل کند، امروز با تکیه بر تغییرات ژئوپلیتیک منطقه بازگشته است؛ مهمترین تغییر این است که روسیه از سوریه خارج شده، چین جز در موارد تجاری در حاشیه مانده، و ایران که عنصر مانع این پروژه بود، اکنون زیر بار فشارهای خارجی و داخلی خطرناکی قرار دارد. نظام ایران که در گذشته گرفتار شده، صلاحیت پیوستن به بلوکهای اقتصادی بزرگی که دشمنان سابق را گرد هم میآورد، ندارد. ایدئولوژی، روح کشور را کشته و آن را ابتدا از خارج و سپس از داخلی که تشنه تغییر عمیق است، منزوی کرده است. از این رو، انباشت نکات منفی سیاسی و امنیتی، اکنون فراتر از توان این نظام فرسوده برای مقابله است؛ برخلاف آنچه در دهههای گذشته رخ میداد.
با توجه به آنچه گفته شد، باور نداریم که گزینه نظامی کنار گذاشته شده باشد، بلکه دو گزینه دیگر نیز به آن افزوده شده است: نخست، مذاکره سیاسی در سایه نگرانیهای شدید، و دوم، محاصره نظامی که دو پیام را مخابره میکند؛ ابتدا رو به داخلِ آسیبدیده و خشمگین با این مضمون که نظام این بار برخلاف دوران رئیسجمهور اسبق، باراک اوباما، از مجازات اعمال خود قسر در نخواهد رفت. پیام دوم رو به همسایگان منطقهای است با این محتوا که مرحله کنونی، مرحله جستوجو برای جایگزینهای منطقی نظامی است که یا باید از درون تغییر کند، یا فشارهای نظامی و جنگ منجر به تغییری عمیق و یکباره در آن شود.
