رابطه‌ی تضعیف و فروپاشی: دینامیک بقای حکومت‌ها در شرایط بحران

By | فروردین ۱۱, ۱۴۰۵

دکتر مهدی میرسعیدی – با گذشت ۲۸ روز از آغاز بمباران زیرساخت‌های حکومت اسلامی، از پادگان‌ها و مراکز موشکی گرفته تا انبارهای زیرزمینی، این رژیم همچنان فرو نپاشیده است. حتی با حذف خامنه‌ای و از میان رفتن بخش مهمی از سران نظامی و سیاسی، آنچه «شالوده دولت» نامیده می‌شود، هنوز سرپا مانده است. این مقاله تلاش دارد علل این تاب‌آوری را مورد بررسی قرار دهد و دینامیک بقا یک حکومت را باز‌تعریف کند.

نخست باید به یک اصل مهم در مکانیسم جنگ پرداخت و آن قدرت جنگ هوایی‌ست. رابرت پیپ (Robert A. Pape) در فصل‌های ۲ و ۷ کتاب Bombing to Win: Air Power and Coercion in War (۱۹۹۶) اشاره می‌کند که قدرت هوایی به‌تنهایی بندرت به تغییر رژیم می‌انجامد، مگر آنکه با اشغال زمینی، شکاف در میان مسئولان سیاسی یا نظامی، یا فروپاشی داخلی توسط مردم همراه شود. تجربه‌های تاریخی نیز همین را تأیید می‌کنند. حتی دقیق‌ترین و گسترده‌ترین بمباران‌ها معمولا فقط صحنه را آماده می‌کنند و پایان بازی در جای دیگری رقم می‌خورد.

در جنگ عراق، هفته‌ها حملات هوایی زیرساخت‌های نظامی را درهم شکست، اما رژیم صدام تا زمانی که نیروهای زمینی وارد بغداد نشدند، سقوط نکرد. بمب‌ها مسیر را آماده کردند، تا سربازان با کمترین تلفات و سریعترین زمان سقوط را عملی کردند.

در نمونه‌ی دیگر، مداخله‌ی هوایی ناتو در سال ۲۰۱۱ در لیبی نقش مهمی در تضعیف نیروهای قذافی داشت، اما آنچه مسیر سقوط را هموار کرد، موجی از جدایی مسئولان سیاسی و نظامی بود. افرادی مانند موسی کوسا، وزیر خارجه و رئیس پیشین دستگاه اطلاعاتی که به بریتانیا گریخت و عبدالفتاح یونس، وزیر کشور و فرمانده‌ی نظامی که به مخالفان پیوست. همچنین چهره‌هایی چون شکری غانم، نخست‌وزیر پیشین، و علی عبدالسلام تریکی، دیپلمات ارشد، با فاصله گرفتن از رژیم، این پیام را به بدنه‌ی حکومت منتقل کردند که وفاداری در حال فروپاشی است. این مجموعه جدایی‌ها، همراه با تغییر موضع برخی نزدیکان امنیتی مانند منصور ضو، توازن قدرت را بتدریج برهم زد و ساختاری که تا پیش از آن پایدار بنظر می‌رسید، از درون فروپاشی کرد.

حتی در تجربه‌ای مانند جنگ ویتنام، بمباران‌های طولانی‌مدت نتوانستند دولت را براحتی ساقط کند. آنچه در نهایت تعیین‌کننده شد، فروپاشی درونی بود، نه فشار از آسمان. ضعف ساختاری حکومت ویتنام یکی از عوامل کلیدی در نتیجه‌ی نهایی جنگ بود. این حکومت از ابتدا با بحران مشروعیت روبرو بود و نتوانست پیوند عمیق و پایداری با بخش‌های گسترده‌ای از جامعه برقرار کند. فساد گسترده در سطوح مختلف اداری و نظامی، و ناتوانی در ایجاد یک ساختار سیاسی کارآمد، باعث شد دولت از درون شکننده باقی بماند.

در این میان، نوع حملات هوایی هم مهم است. در این ۲۸ روز، حملات هوایی آمریکا و اسرائیل عمدتا بر اهداف نظامی متمرکز بوده و آسیب به زیرساخت‌های حیاتی غیرنظامی بسیار محدود گزارش شده است؛ رویکردی که در صورت تداوم، می‌تواند به نفع جامعه و دولت آینده‌ی ایران آزاد باشد. در همین چارچوب است که رهبر دوران گذار، شاهزاده رضا پهلوی، بر تمایز میان زیرساخت‌های ملی و ابزارهای بقای حکومت تأکید می‌کند و بر حفاظت از منابع حیاتی مردم، مانند آب و برق، پافشاری دارد.

از کنار هم گذاشتن این شواهد تاریخی، یک الگوی تکرارشونده بدست می‌آید: قدرت هوایی می‌تواند فشار ایجاد کند، توازن نیروهای دولتی را برهم بزند و هزینه بقای حکومت را بطور قابل‌توجهی افزایش دهد. اما تغییر حکومت نیازمند اقداماتی دیگر است. به‌همین دلیل، در سطح راهبردی، بنظر می‌رسد بخشی از تحلیلگران غربی به‌دنبال ایجاد شکاف در درون حاکمیت هستند. اگرچه ادامه‌ی فشار می‌تواند چنین شکافی را در طولانی مدت محتمل کند، اما ساختار قدرت در جمهوری اسلامی به‌گونه‌ای شکل گرفته‌است که به‌سادگی دچار فروپاشی هرمی نمی‌شود. توزیع قدرت در شبکه‌ای از نهادهای امنیتی و نظامی، بویژه نقش سپاه و خانواده‌های آخوندی که همچون مافیا اداره می‌شوند، امکان ایجاد یک گسست سریع در رأس را محدود کرده است.

گزینه‌ی دیگر، مداخله زمینی است. گزینه‌ای که در عمل تنها از سوی ایالات متحده و با یا بدون همراهی متحدان اروپایی قابل تحقق است. چنین مداخله‌ای می‌تواند در کوتاه‌مدت مؤثر باشد، اما هزینه‌های انسانی، خطر آسیب به غیرنظامیان و پیامدهای عمیق اجتماعی آن، این گزینه را به سناریویی پرهزینه و نامطلوب تبدیل می‌کند. حضور نیروهای خارجی در خاک ایران ممکن است بخشی از جامعه را ناخواسته در کنار رژیم قرار دهد. در جریان جنگ جهانی دوم، و بویژه در رویداد موسوم به «اشغال ایران توسط نیروهای بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی» در سال ۱۳۲۰، نیروهای این دو قدرت وارد خاک ایران شدند و در مدت کوتاهی رضاشاه را وادار به کناره‌گیری کردند. حضور نیروهای خارجی در خاک کشور، بویژه در سال‌های پس از آن، به شکل‌گیری احساسی عمیق از بی‌اعتمادی و حساسیت نسبت به نفوذ خارجی در جامعه‌ی ایران منجر شد. احساسی که برای دهه‌ها در سیاست و ذهن جمعی ایرانیان باقی مانده است.

آنچه بعنوان مسیر محتمل‌تر برای تغییر رژیم باقی می‌ماند، تغییری است که از درون جامعه شکل می‌گیرد. ظرفیتی که در میان مردم وجود دارد، همچنان تعیین‌کننده‌ترین عامل در هر سناریوی تحول است.

جامعه‌ی ایران امروز، جامعه‌ای خسته از دهه‌ها سرکوب و تهدید است. جامعه‌ای که بارها خروشیده و داغدار هزاران جان‌باخته است. این جامعه، در عین التهاب، به نقطه‌ای از انتظار برای تغییر رسیده است. خصوصا با قبول رهبری دوران گذار توسط شاهزاده، همصدایی ملت ایران بسیار بیشتر و تقویت شده است. به عبارتی، شاهزاده، امید رهایی از دست رژیم را در دل‌های ایرانیان روشن کرده است.

به باور من، رژیم نیز این واقعیت را درک کرده‌است و بیش از حمله هوایی، از فروپاشی از درون جامعه هراس دارد. بر همین اساس، وضعیت خود را به «شرایط بقا» تغییر داده است.

رژیمی که وارد مرحله‌ی «شرایط بقا» می‌شود، منطق حکمرانی خود را از «توسعه و کارآمدی» به «حفظ حداقل تداوم» تغییر می‌دهد. هدف دیگر اداره‌ی بهینه‌ی کشور نیست، بلکه صرفا باقی ماندن است.

در این چارچوب، نخستین اقدام، کوچک‌سازی کارکردهای دولت است. بسیاری از فعالیت‌های دوران صلح، از برنامه‌های توسعه‌ای تا پروژه‌های بلندمدت، متوقف می‌شوند و تمرکز بر خدمات پایه مانند امنیت نظامی، حداقل توزیع منابع و کنترل اداری قرار می‌گیرد. تعطیلی دانشگاه‌ها، ادارات و سازمان‌ها بخشی از همین روند است؛ شکل‌گیری نوعی «دولت حداقلی در شرایط اضطرار».

گام دوم، تمرکز منابع بر ابزارهای بقاست. بودجه، نیروی انسانی و ظرفیت مدیریتی به‌سمت نهادهای امنیتی و نظامی هدایت می‌شود. در این مرحله، حفظ انسجام نیروهای وفادار اهمیت بیشتری از رضایت عمومی پیدا می‌کند. پرداخت حقوق، تأمین لجستیک و حفظ زنجیره‌ی فرماندهی، به اولویت‌های اصلی بدل می‌شوند. دریافت کمکهای نظامی و تاکتیکی از دولت‌های حامی از جمله روسیه، چین و شاید کره شمالی از این اقدامات باشد.

گام سوم، افزایش کنترل و نظارت داخلی است. رژیم در وضعیت بقا، حساسیت بالایی نسبت به هرگونه بی‌ثباتی نشان می‌دهد. ایست‌های بازرسی، محدودیت‌های تردد و نظارت بر ارتباطات، با هدف جلوگیری از شکل‌گیری بحران‌های ناگهانی و همچنین تقویت روحیه‌ی نیروهای وابسته به حکومت اعمال می‌شوند.

گام چهارم، مدیریت ادراک و روایت است. در چنین شرایطی، آنچه مردم «فکر می‌کنند» به‌مراتب مهمتر از آن چیزی است که واقعا رخ می‌دهد. رژیم تلاش می‌کند با اقدامات اطلاعاتی و رسانه‌ای، نشانه‌هایی از کنترل، ثبات و تداوم را برجسته کند؛ پیامی ساده اما حیاتی: «سیستم هنوز برقرار است.» اینجاست که اینترنت را خاموش می‌کند و حتی تلفن را محدود می‌‌سازد.

گام پنجم، تعلیق زمان سیاسی است. جامعه در وضعیتی نگه داشته می‌شود که در آن تصمیم‌های بزرگ به تعویق می‌افتند. نوعی انتظار شکل می‌گیرد، انتظار برای پایان بحران و بازگشت به وضعیت پیشین، و همین تعلیق به ابزاری برای تداوم بقا تبدیل می‌شود.

مهم‌ترین ویژگی این وضعیت، کاهش افق‌هاست. هم برای حکومت و هم برای جامعه، نگاه از آینده‌های بلندمدت به اکنون محدود می‌شود. تصمیم‌ها کوتاه‌مدت، واکنشی و حداقلی می‌شوند. در چنین فضایی، بقا نه بعنوان یک استراتژی بلندمدت، بلکه به یک رفتار روزمره تبدیل می‌شود. این وضعیت را می‌توان در چارچوب نظریاتی که ماکس وبر و در نظریه‌پردازان اخیر از جمله جورجو آگامبن مطرح کرده‌اند، فهمید: حفظ حداقل انحصار قدرت در شرایط استثنایی.

نکته‌ی کلیدی در این میان، پیوند دو روند است: عادی‌سازی در سطح جامعه و نمایش کنترل در سطح حکومت. مردم با دیدن نشانه‌هایی از تداوم، بیشتر با شرایط کنار می‌آیند و حکومت با دیدن اینکه جامعه فرو نریخته، توان ادامه پیدا می‌کند. این یک چرخه است، چرخه‌ای که بی‌شک از رضایت‌ نمی‌آید، بلکه از نیاز به بقا تغذیه می‌کند.

در چنین فضایی، تداوم فشارهای خارجی، بویژه حملات هدفمند نظامی، می‌تواند نقش مهمی در شکستن این چرخه ایفا کند. زمانی که نشانه‌های «قدرت‌نمایی» حکومت در معرض تضعیف قرار گیرد، اثر روانی آن بر جامعه می‌تواند بسیار عمیقتر از حذف چند نیروی بسیج باشد. اینجاست که معادله‌ی بقا، بتدریج به نفع مردم وارد مرحله‌ای تازه می‌شود؛ مرحله‌ی سقوط.

سناریوهای سقوط در آینده‌ی نزدیک را می‌توان در سه قالب احتمالی ترسیم کرد. در سناریوی نخست، لحظه‌ای تاریخی فرا می‌رسد که جامعه‌ای که تا دیروز در وضعیت انطباق و تحمل قرار داشت، امکان تغییر را درک می‌کند و اکثریت مردم با شاهزاده همگام می‌شوند. این تغییر ادراک، همان نقطه‌ای است که چرخه‌ی بقا را از درون می‌شکند و معادله‌ی بقا دیگر به نفع حکومت عمل نمی‌کند. در این گذار با فرمان شاهزاده، وضعیت از «تعلیق» به «تحول» حرکت می‌کند و همین لحظه، نقطه‌ی سقوط این نظام را رقم می‌زند.

در سناریوی دوم، نیروهای زمینی داخلی، با اتکا به مسلح شدن قوم یا اقوامی از ایرانیان و همراهی بدنه نظامی گارد جاویدان، وارد مرحله‌ای از رویارویی فعال و آزادسازی می‌شوند. با گسترش این حرکت، بخشی از جامعه نیز به این روند می‌پیوندد و هم‌افزایی میان نیروهای میدانی و بدنه‌ی اجتماعی، شرایط سقوط را فراهم می‌کند.

در سناریوی سوم، مداخله نیروهای زمینی خارجی، بویژه ایالات متحده و متحدانش، در قالب یک عملیات نظامی گسترده، مسیر سقوط را تسریع می‌کند. در این حالت، ترکیب فشار نظامی مستقیم و تضعیف ساختار قدرت، می‌تواند به فروپاشی سریع نظام منجر شود.

با اینکه بسیاری امید آن دارند که سناریوی نخست مسیر تحقق سقوط رژیم باشد. اکنون باید منتظر ماند و دید که ایرانیان، تاریخ این سرزمین را چگونه خواهند نوشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *