“خوشا ملتی که به قهرمان نیاز ندارد.”
— برتولت برشت
سیزیف در اساطیر یونان پادشاهی زیرک، سرکش و نافرمان بود که اراده خدایان را به چالش کشید. او رازهای زئوس را فاش کرد و حتی تاناتوس، خدای مرگ، را برای مدتی به بند کشید؛ کاری که نظم جهان را بر هم زد و خشم خدایان را برانگیخت.
سرانجام خدایان او را محکوم کردند تا سنگی عظیم را تا قله کوهی بغلتاند؛ اما هر بار درست پیش از رسیدن به قله، سنگ به دامنه بازمیگشت و او ناچار میشد از نو آغاز کند. این مجازات به نماد تلاشی تبدیل شد که بارها با شکست روبهرو میشود اما هرگز متوقف نمیگردد.
سنگ سیزیف فقط یک تختهسنگ نیست؛ نماد آزادی، عدالت، کرامت، حق انتخاب و مشارکت در سرنوشت خویش است.
برخی نیز او را نماد انسانی دانستهاند که
در جهانی بیمعنا، همچنان در جستجوی معناست.
اگر بخواهیم از این استعاره برای توصیف جامعه ایران پس از تغییرات سال ۱۳۵۷ استفاده کنیم، سالهای ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۷، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ یادآور همین حرکت سیزیفیاند. در هر یک از این مقاطع، بخشی از جامعه کوشید سنگ آزادی و حق تعیین سرنوشت را به سوی قله پیش ببرد، اما هر بار سنگ به دامنه بازگشت.
با این حال، سنگ در همه این سالها یکسان نبوده است. در ۱۳۸۸ نام آن رأی و حق شهروندی بود؛ در ۱۳۹۶ و ۱۳۹۷ با معیشت، فساد و تبعیض گره خورد؛ در ۱۳۹۸ به اعتراضی علیه کلیت وضع موجود تبدیل شد و در ۱۴۰۱، در قالب «زن، زندگی، آزادی»، آزادی فردی، کرامت انسانی و حق انتخاب را در مرکز خود قرار داد.
از همین رو، این سالها را نباید صرفاً زنجیرهای از شکستها دانست. هر موج اعتراضی چیزی به تجربه تاریخی جامعه افزوده است. تابوها شکسته و آگاهی گسترش یافته، و نسلهای تازهای وارد میدان شدهاند. سنگ بارها سقوط کرده، اما جامعه هرگز به نقطه آغاز بازنگشته است.
اما چرا سنگ هر بار سقوط میکند؟
پاسخ ساده این نیست که مردم کم آوردهاند یا خواستههایشان نادرست بوده است. جامعه ایران بارها ظرفیت خود را برای تغییر نشان داده است. سقوط سنگ را باید در ترکیبی از دو عامل جستوجو کرد: ساختار قدرت و ضعف نهادسازی.
طی چهار دهه گذشته، ساختار قدرت در ایران تنها بر سرکوب مستقیم متکی نبوده است. شبکهای از نهادهای امنیتی، سیاسی، اقتصادی و تبلیغاتی شکل گرفته که نه فقط اعتراضها را مهار کرده، بلکه از شکلگیری سازمانهای مستقل و پایدار نیز جلوگیری کرده است. بسیاری از احزاب، انجمنها، اتحادیهها، رسانهها و تشکلهای مستقل یا فرصت رشد نیافتهاند یا با محدودیت و سرکوب مواجه شدهاند. به بیان دیگر، سنگ فقط به دلیل ضعف کسانی که آن را بالا میبرند سقوط نمیکند؛ دامنه کوه نیز به گونهای ساخته شده که سقوط را بازتولید میکند.
اما این همه ماجرا نیست. در بسیاری از کشورها، گذار سیاسی نه از طریق قهرمانان فردی، بلکه از دل اتحادیهها، انجمنهای صنفی، تشکلهای دانشجویی، رسانههای مستقل، سازمانهای مدنی و احزاب پاسخگو شکل گرفته است. این نهادها حلقه واسط میان اعتراض و تغییر پایدار بودهاند؛ حلقهای که مطالبات پراکنده را به نیرویی سازمانیافته تبدیل میکند.
در ایران اما این حلقه یا ضعیف بوده، یا سرکوب شده، یا هرگز فرصت استقرار نیافته است. در نتیجه، پس از فروکش کردن هر موج اعتراضی، بخش بزرگی از انرژی اجتماعی پراکنده شده است. جامعه حرکت کرده، اما ابزارهای لازم برای حفظ دستاوردهای خود را در اختیار نداشته است.
تقریباً هیچیک از نیروهای مدعی آلترناتیو نیز نتوانستهاند این خلأ را پر کنند. جمهوریخواهان گرفتار پراکندگی مزمن بودهاند، بخش بزرگی از نیروهای چپ هنوز نتوانستهاند زبان و ساختاری متناسب با جامعه امروز ایران بیابند و بخش مهمی از اپوزیسیون خارج از کشور نیز بیش از آنکه به نهادسازی بپردازد، درگیر رقابتهای سیاسی و هویتی شده است.
جریان پیرامون رضا پهلوی نیز، با وجود برخورداری از شناختهشدهترین چهره اپوزیسیون و دسترسی گسترده به رسانهها و منابع مالی، نتوانسته است طی سالهای گذشته سازمانی فراگیر و ساختاری شفاف برای پیوند دادن نیروهای داخل و خارج کشور ایجاد کند. از این رو، مسئله را نمیتوان به یک جریان خاص فروکاست. آنچه آشکار شده، بحران عمومی نهادسازی و ضعف سازماندهی در سراسر اردوگاه مخالفان جمهوری اسلامی است.
در نتیجه، سنگ سیزیف نه فقط زیر فشار سرکوب، بلکه زیر وزن پراکندگی، شخصمحوری، بیبرنامگی و فقدان نهادهای پایدار نیز بارها به دامنه کوه بازگشته است.
شاید بزرگترین تناقض چهار دهه گذشته این بوده است که جامعه ایران اغلب از نیروهایی که مدعی نمایندگی و پیشروی آن بودهاند، جلوتر حرکت کرده است. ظرفیت تغییر جامعه بارها از ظرفیت سازماندهی مدعیان رهبری و آلترناتیو فراتر رفته است.
با این همه، یک تفاوت بنیادین میان سیزیف و جامعه انسانی وجود دارد. سیزیف محکوم بود هر بار از نقطه صفر آغاز کند؛ اما جامعه انسانی حافظه تاریخی دارد. هر اعتراض، هر شکست، هر زندان، هر تبعید و هر فریاد خاموششده بخشی از حافظه جمعی را میسازد. ترسها فرومیریزند، تجربهها انباشته میشوند و نسلهای تازه از تجربه نسلهای پیشین میآموزند.
شاید به همین دلیل، داستان ایران صرفاً داستان سقوط سنگ نیست. داستان جامعهای است که بارها زمین خورده اما هر بار دوباره برخاسته است. اگر چرخه سیزیفی هنوز ادامه دارد، علت آن فقدان شجاعت یا اراده نیست.
تجربه سالهای گذشته نشان میدهد که مسئله ایران کمبود اعتراض نیست؛ کمبود نهادی است که بتواند اعتراض را به تغییری پایدار تبدیل کند. جامعه بارها توان حرکت خود را نشان داده، اما هنوز نتوانسته است ابزارهای لازم برای حفظ دستاوردهای آن را بسازد.
امروز پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا مردم توان حرکت دارند یا نه؛ آنها بارها پاسخ این پرسش را دادهاند. مسئله این است که آیا جامعه ایران خواهد توانست آن حلقه مفقوده را بسازد یا نه؛ حلقهای از نهادهای مدنی، تشکلهای صنفی، سازمانهای سیاسی پاسخگو و شبکههای اجتماعی پایدار که بتوانند میان اعتراض و تغییر پلی برقرار کنند.
شاید پاسخ آینده ایران نه در ظهور یک قهرمان، بلکه در شکلگیری همین نهادها نهفته باشد؛ نهادهایی که اجازه ندهند سنگ هر بار در آستانه قله، دوباره به دامنه کوه بازگردد.
مشکل اصلی ایران کمبود شجاعت مردمش نیست؛ کمبود نهادهایی است که بتوانند شجاعت مردم را به تغییری پایدار تبدیل کنند.
استکهلم
۳۱ مه ۲۰۲۶
فرشید نوروزی

