تورم مزمن در ایران یکی از مهمترین عوامل شکلگیری پدیده اختلال سازگاری (انطباقی) بوده است. تورم در اقتصادها معمولا به صورت شوک بروز پیدا کرده و اثرات آن اگرچه جامعه را به شدت متأثر میکند اما زودگذر است و همین زودگذر بودنِ عوارض، امکان عبور از آسیبها و بازیابی را به جامعه میدهد؛ اما تورم مزمن در ایران، جامعه را در معرض فرسایشی مستمر قرار داده است.
فقر که برجستهترین عارضه تورم مزمن است -بر اساس آمارهای رسمی- اکنون بیش از دو سوم از جامعه ایران را فرا گرفته است؛ همچنین آخرین برآوردها نشان میدهد دستکم یک سوم از جمعیت کشور دچار «فقر مطلق» هستند. تورم مزمن در سفرههای خانوارها نیز ردپایی دردناک را بهجا گذاشته است. میلیونها خانواده بهطور پیوسته از تهیه خوراک کافی محروم هستند و بسیاری از فاکتورهای زندگی معمولی مانند سفر، تفریح و آموزش را بهناچار حذف کرده و حتی قادر به پیگیری درمان نیستند.
این تصویر هولناک، در کنار سرکوبهای مختلف حکومتی که به درازای چهلوهفت سال در جریان بوده، جامعه را به مرور با احساس طرد شدن، رها شدن، و بیارزشی روبرو کرده است.
بخش قابل توجهی از جامعه ایران در چرخهی باطل فشار اقتصادی و حکومتی، احساس توانمندی، اثرگذاری، و ایجاد تغییر را از دست داده است. از سوی دیگر تورم مزمن، بحرانهای معیشتی، درآمدهای ناکافی و بیکاری، دهکهای پایین درآمدی را وارد فاز «بقا» کرده؛ فازی که یک واکنش طبیعی اقشار درگیر با آن، «بیتفاوتی اجتماعی» و «اولویت قرار دادن حیات خود به حیات دیگری و جامعه» است.
اینهمه در کنار تشدید آسیبهای روانی به جامعه ایران، سبب تضعیف و فرسایش سرمایه اجتماعی شده است. سرمایه اجتماعی همواره بهسختی شکل میگیرد و در صورت فروپاشی، بازسازی آن بسیار دشوار است. فرسایش سرمایه اجتماعی معمولا تدریجی و خاموش، اما به شکلی عمیق، صورت میگیرد و به همین دلیل پیامدهای آن ممکن است تا چند نسل دامن جامعه، و همچنین فرهنگ، سیاست و حتی اقتصاد در یک کشور را بگیرد.
در چنین شرایطی به نظر میرسد بیاعتنایی حکومت به سلامت روان جامعه و تحلیل رفتن سرمایه اجتماعی کاملا آگاهانه در جریان است چرا که همواره «مردم» بهعنوان بزرگترین تهدید علیه جمهوری اسلامی ارزیابی شدهاند. همچنین مسئولیت مستقیم آن بر عهده ساختاری است که بجای پاسداری از کرامت، امنیت و آینده شهروندان، روح جمعی یک ملت را هدف گرفته است.
حکومت ایران سالهاست زیر نظر اتاقفکرهای امنیتی و بهصورت سازمانیافته، عاملیت و نقشآفرینی موثر اجتماعی مردم را از آنها سلب کرده است؛ بهطوریکه از دید بسیاری از شهروندان ایران، سقوط به زیر خط فقر و آمیخته شدن با فلاکتِ هر روزه، و زیر انواع فشارها و سرکوبهای حکومتی قرار داشتن دیگر یک شرایط زودگذر و موقت نیست، بلکه به یک ویژگی ساختاری تبدیل شده است و به همین دلیل بازسازی سلامت روانی و اجتماعی ایران، بدون عبور از این ساختار فرساینده ممکن نیست.
روشنک آسترکی
کیهان لندن

