غلبه “منطق جنگ” بر جامعه

By | تیر ۲۹, ۱۴۰۵

بخش نخست

وقتی منطق جنگ بر شناخت غلبه می‌کند.

موضوع این مجموعه، جنگ نیست؛ غلبه “منطق جنگ “ بر شناخت، کنش و رابطه است.

جنگ تنها میدان نبرد را دگرگون نمی‌کند؛ شیوه اندیشیدن، داوری کردن و عمل کردن انسان‌ها را نیز تغییر می‌دهد. گاه حتی پس از خاموش شدن سلاح‌ها، آنچه در جامعه باقی می‌ماند، نه خودِ جنگ، بلکه منطقی است که جنگ بر زندگی سیاسی و اجتماعی تحمیل کرده است.

در این مجموعه، از این شیوه اندیشیدن و عمل کردن با عنوان “منطق جنگ” یاد می‌کنم.

منظور از “منطق جنگ”، خودِ جنگ نیست، بلکه نوعی منطق سیاسی و اجتماعی است که در آن اضطرار جای تأمل، صف‌بندی جای گفت‌وگو، قطعیت جای تردید و قدرت جای جامعه را می‌گیرد. هرگاه این منطق بر سیاست و زندگی اجتماعی غلبه کند، آثار آن تنها به میدان نبرد محدود نمی‌ماند، بلکه حتی پس از پایان جنگ نیز در شیوه اندیشیدن، تصمیم‌گیری و روابط اجتماعی به حیات خود ادامه می‌دهد.

اما آیا منطق جنگ فقط مناسبات سیاسی را دگرگون می‌کند؟

در اینجا نشان خواهم داد که پاسخ این پرسش منفی می باشد.

غلبه “منطق جنگ”، سه بنیان اصلی زندگی سیاسی و اجتماعی را نیز دستخوش دگرگونی می‌کند:
شناخت، کنش و رابطه.

این مجموعه، در سه مقاله کوتاه، تلاشی است برای واکاوی این سه بُعد. مقاله نخست به شناخت می‌پردازد؛ زیرا هر تحول در کنش و رابطه، پیش از آنکه در رفتار انسان‌ها آشکار شود، در شیوه فهم آنان از واقعیت آغاز می‌شود.

شناخت چگونه دچار بحران می‌شود؟
شناخت، صرفاً گردآوری اطلاعات نیست. شناخت، توانایی دیدن پیچیدگی‌ها، درک رابطه علت و معلول، سنجیدن گزینه‌های گوناگون و طرح پرسش‌هایی است که پاسخ آن‌ها از پیش معلوم نیست.

در شرایط عادی، جامعه می‌تواند درباره ریشه‌های یک بحران، منافع بازیگران، پیامدهای تصمیم‌ها و راه‌های متفاوت برون‌رفت از آن گفت‌وگو کند. چنین گفت‌وگویی به شهروندان امکان می‌دهد واقعیت را از زوایای مختلف ببینند و میان تبیین‌های گوناگون داوری کنند.

اما هنگامی که “منطق جنگ” بر فضای سیاسی و اجتماعی غلبه می‌کند، این امکان به‌تدریج محدود می‌شود.

اضطرار جای تأمل را می‌گیرد. زمان اندیشیدن کوتاه می‌شود و پرسش‌های پیچیده جای خود را به انتخاب‌های فوری می‌دهند.

پرسش‌هایی مانند:

“چرا این وضعیت شکل گرفته است؟”
“چه نیروهایی از آن سود می‌برند؟”
“چه راه‌های دیگری وجود دارد؟”
و
پیامدهای بلند مدت این تصمیم‌ها چیست؟”
آهسته‌آهسته جای خود را به یک پرسش واحد می‌دهند:

“با کدام طرفی؟”

از همین نقطه، بحران شناخت آغاز می‌شود.

نمونه‌های این وضعیت را می‌توان به‌روشنی در همین چند ماه اخیر مشاهده کرد. این الگوی برخورد را بیشتر در میان هواداران رضا پهلوی و هم در میان اشخاصی که زمانی دیدگاه چپ داشتند می‌توان دید. در بسیاری از این موارد، مخالفت با جنگ نه به‌عنوان یک موضع سیاسی قابل بحث، بلکه به‌منزله نشانه‌ای از همراهی با جمهوری اسلامی تلقی می‌شد. کافی بود کسی با جنگ یا مداخله نظامی خارجی مخالفت کند تا، حتی اگر سال‌ها به مخالفت با جمهوری اسلامی شناخته می‌شد، با برچسب “حامی رژیم” یا “هم‌صدای حکومت” روبه‌رو شود.

نکته اصلی، داوری درباره این جریان‌های سیاسی نیست، بلکه نشان دادن سازوکاری است که “منطق جنگ “ پدید می‌آورد؛ سازوکاری که در آن، پرسش “استدلال تو چیست؟” جای خود را به پرسش “در کدام جبهه ایستاده‌ای؟” می‌دهد. هنگامی که چنین منطقی بر فضای سیاسی غلبه می‌کند، هویت سیاسی افراد بر محتوای استدلالشان پیشی می‌گیرد و شناخت، به‌تدریج جای خود را به صف‌بندی می‌دهد.

آنچه در این مقاله بررسی می‌شود، صرفاً تأثیر جنگ بر شیوه اندیشیدن انسان‌ها نیست، بلکه پیامدهای غلبه “منطق جنگ” بر شناخت است.

وقتی “منطق جنگ” بر فضای سیاسی و اجتماعی غلبه می‌کند، شناخت به‌تدریج توانایی خود را برای دیدن پیچیدگی‌های واقعیت از دست می‌دهد. تحلیل جای خود را به صف‌بندی می‌دهد، پرسش‌های دشوار با پاسخ‌های ساده جایگزین می‌شوند و واکنش بر فهم پیشی می‌گیرد. در چنین شرایطی، شناخت دیگر کمتر در پی کشف واقعیت است و بیشتر به ابزاری برای تعیین جایگاه افراد در یکی از دو سوی یک دوگانه تبدیل می‌شود.

اما بحران در همین‌جا متوقف نمی‌شود.

اگر شناخت، کنش و رابطه سه پایه عمل اجتماعی باشند، اختلال در هر یک از آن‌ها، دو پایه دیگر را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. از همین رو، بحران شناخت به‌تدریج به بحران کنش و بحران رابطه نیز راه می‌یابد.

در این مجموعه، گسست پیوند میان شناخت، کنش و رابطه را “بحران پراتیک” می‌نامم.

بنابراین، “بحران پراتیک” نه نقطه آغاز، بلکه نتیجه غلبه “منطق جنگ” بر سه بنیان اصلی زندگی سیاسی و اجتماعی است. هرچه شناخت بیشتر به دوگانه‌های ساده فروکاسته شود، کنش اجتماعی محدودتر و رابطه میان انسان‌ها شکننده‌تر خواهد شد.

از همین‌جا، پرسش مقاله بعدی شکل می‌گیرد:

اگر “منطق جنگ”، جامعه را از شناختی پیچیده و چندلایه به سوی صف‌بندی‌های ساده سوق می‌دهد، این دگرگونی چه تأثیری بر کنش سیاسی و اجتماعی می‌گذارد؟

به بیان دیگر، هنگامی که جامعه خود را کمتر عامل تغییر بداند، پاسخ به پرسش “تغییر از کجا می‌آید؟” چگونه دگرگون می‌شود؟

پاسخ به این پرسش، موضوع مقاله دوم است:

«وقتی منطق جنگ بر کنش غلبه می‌کند.»

ادامه دارد….
۱۹ جولای ۲۰۲۶
فرشید نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *