این بخش، ادامه مقاله نخست است. اگر هنوز بخش اول را نخواندهاید، پیشنهاد میکنم ابتدا آن را مطالعه کنید تا پیوند مباحث این مجموعه روشنتر شود.
وقتی ”منطق جنگ” بر کنش غلبه میکند
در مقاله نخست دیدیم که غلبه ”منطق جنگ” پیش از هر چیز شناخت را دچار بحران میکند. اما این بحران تنها به شیوه فهم واقعیت محدود نمیماند، بلکه کنش سیاسی و اجتماعی را نیز دگرگون میسازد. از همینجا، ”بحران کنش” آغاز میشود.
کنش سیاسی و اجتماعی صرفاً واکنش به رویدادها نیست. کنش زمانی معنا پیدا میکند که افراد و گروههای اجتماعی خود را بخشی از فرایند تغییر بدانند و باور داشته باشند که میتوانند بر سرنوشت جامعه اثر بگذارند. جامعهای که چنین باوری را حفظ کند، حتی در دشوارترین شرایط نیز راهی برای اثرگذاری بر آینده مییابد. 
اما جامعهای که احساس کند سرنوشتش در اتاق های فکر دیگری رقم میخورد، بهتدریج از کنش فاصله میگیرد و به تماشاگر تحولات تبدیل میشود.
جنگ تنها میدان نبرد میان ارتشها نیست؛ بلکه شیوه اندیشیدن و عمل کردن جامعه را نیز تغییر میدهد. هنگامی که ”منطق جنگ” بر فضای عمومی غلبه میکند، سیاست از عرصه مشارکت اجتماعی به میدان رقابت قدرتها فروکاسته میشود و مردم بیش از پیش خود را تماشاگر تصمیمهایی میبینند که دولتها، ارتشها یا قدرتهای خارجی اتخاذ میکنند.
در حکومتهای استبدادی، جنگ فقط یک بحران امنیتی نیست؛ بلکه میتواند به منبعی برای بازتولید اقتدار سیاسی تبدیل شود. در چنین شرایطی، حکومت با ارجاع دائمی به تهدید خارجی، هرگونه اعتراض، سازمانیابی مستقل یا مطالبه آزادیخواهانه را با عنوانهایی چون ”تضعیف جبهه داخلی“، ”اخلال در امنیت ملی“ یا ”همراهی با دشمن“ سرکوب میکند. در نتیجه، محدود شدن عاملیت جامعه فقط محصول انتخابهای سیاسی نیروهای مخالف نیست، بلکه پیامد فشار ساختاری حکومتی نیز هست که از ”منطق جنگ“ برای گسترش کنترل خود بهره میگیرد.
مهمترین دگرگونی نه در میدان نبرد، بلکه در ذهن جامعه رخ میدهد. پرسش بنیادین این است:
”عامل اصلی تغییر چه کسی است؟”
در فضای غلبه ”منطق جنگ”، سه پاسخ متفاوت به این پرسش شکل میگیرد.
برداشت نخست؛
انتقال عاملیت به بیرون از جامعه
برداشت نخست بر این فرض استوار است که جامعه ایران دیگر توان ایجاد تغییرات بنیادین را ندارد و عامل اصلی تحول باید در بیرون از مرزهای کشور جستوجو شود. در این نگاه، فشارهای بینالمللی، مداخله قدرتهای خارجی یا شکست نظامی حکومت، موتور اصلی تغییر به شمار میآیند و نقش جامعه بیشتر به پذیرش نتایج این تحولات محدود میشود.
در جریان جنگ اخیر، این برداشت بیش از همه در میان بخشی از نیروهای سلطنتطلب و الخصوص هواداران رضا پهلوی دیده شده است. استقبال از تشدید فشارهای خارجی، امید بستن به مداخله قدرتهای بینالمللی و تصور اینکه سقوط حکومت عمدتاً از بیرون رقم خواهد خورد، از ویژگیهای این رویکرد بود.
در این برداشت، مردم بیش از آنکه عامل تغییر باشند، دریافتکننده نتایج آن هستند. ازاینرو، عاملیت جامعه بهتدریج به حاشیه رانده میشود و جای خود را به عاملیت بازیگران خارجی میدهد.
برداشت دوم؛
تعلیق موقت عاملیت جامعه
برداشت دوم جنگ و مداخله نظامی خارجی را مردود میداند، اما شرایط جنگی را وضعیتی استثنایی تلقی میکند. از این منظر، اولویت با مهار جنگ، جلوگیری از گسترش خشونت و حفظ انسجام اجتماعی است؛ زیرا ادامه جنگ میتواند جامعه را فرسوده، اقتصاد را ویران و ظرفیت پیگیری مطالبات آزادیخواهانه و دموکراتیک را کاهش دهد.
در این نگاه، تغییر همچنان باید به دست مردم ایران و بدون اتکا به قدرتهای خارجی تحقق یابد. با این حال، تشدید رویارویی سیاسی در میانه جنگ میتواند هزینههای سنگینی بر جامعه تحمیل کند و حتی امکان تغییرات آینده را نیز کاهش دهد. ازاینرو، کاهش تنش و عبور از وضعیت اضطراری، بر تشدید همزمان منازعه سیاسی اولویت پیدا میکند.
برخلاف برداشت نخست، این دیدگاه عاملیت جامعه را انکار نمیکند، بلکه آن را تا پایان شرایط اضطراری به تعویق میاندازد. این گرایش نماینده واحدی ندارد و بیشتر در میان بخشی از نیروهای ملی، ملیـمذهبی و برخی جمهوریخواهان و چپ های سابق دیده میشود.
برداشت سوم؛
حفظ عاملیت جامعه در دل جنگ
برداشت سوم بر این باور است که حتی در شرایط جنگ نیز جامعه نباید عاملیت خود را از دست بدهد. جنگ، هر اندازه ویرانگر باشد، نمیتواند جایگزین اراده مردم شود و هیچ قدرت خارجی، هیچ ارتش و هیچ ائتلافی قادر نیست آزادی، دموکراسی و عدالت را به جامعهای هدیه کند. تغییر پایدار تنها زمانی شکل میگیرد که خود جامعه به نیروی اصلی آن تبدیل شود.
در این نگاه، مخالفت با جنگ، مخالفت با استبداد و دفاع از استقلال کشور سه مسیر جداگانه نیستند، بلکه اجزای یک راهبرد واحداند. جنگ، استبداد و وابستگی، هر سه در نهایت ظرفیت کنش مستقل جامعه را تضعیف میکنند. ازاینرو، مقابله با هر سه، بخشی از یک پروژه مشترک برای حفظ ”عاملیت جامعه” است. هیچیک از این سه هدف نیز نباید به بهای حذف یا تعلیق دو هدف دیگر دنبال شود.
برخلاف برداشت نخست که عامل تغییر را بیرون از جامعه جستوجو میکند و برخلاف برداشت دوم که عاملیت جامعه را تا پایان وضعیت اضطراری به تعویق میاندازد، این برداشت بر آن است که حتی در دشوارترین شرایط نیز نباید سازمانیابی اجتماعی، آگاهیبخشی، اعتراض مدنی و پیوند میان نیروهای اجتماعی متوقف شود؛ زیرا جامعهای که در دوران جنگ از صحنه سیاست کنار برود، پس از پایان جنگ نیز بهآسانی نخواهد توانست جایگاه خود را بهعنوان فاعل تغییر بازیابد.
این برداشت را، با وجود تفاوتهای نظری و سیاسی، میتوان در مواضع کنگره آزادی ایران، حزب توده ایران، حزب کمونیست ایران، شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست ایران و همچنین بخشی از نیروهای ملیـمذهبی(حسن یوسفی اشکوری، تقی رحمانی، حسن علیجانی یا هدی صابر )، جمهوریخواه و چپ مشاهده کرد. وجه مشترک این جریانها نه اشتراک ایدئولوژیک، بلکه مخالفت همزمان با جنگ، مداخله نظامی خارجی و استبداد، همراه با تأکید بر نقش تعیینکننده مردم در فرایند تغییر است؛ هرچند در تحلیلها، راهبردها و افقهای سیاسی خود تفاوتهای قابل توجهی دارد.
البته این سه برداشت، مرزهای کاملاً صلب و جدا از یکدیگر ندارند. آنها را نباید سه اردوگاه کاملاً مجزا، بلکه سه قطب یک طیف تحلیلی دانست. در عمل، نیروهای سیاسی ممکن است بسته به شرایط و ارزیابی خود از جنگ، به یکی از این قطبها نزدیکتر شوند یا میان آنها جابهجا شوند.
برای نمونه، حزب چپ ایران و سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)، از یکسو با مداخله نظامی خارجی و انتقال عامل تغییر به بیرون از جامعه مخالفت میکنند و بر نقش مردم در تحولات سیاسی تأکید دارند؛ اما از سوی دیگر، در مواضع رسمی خود طی جنگ، بیش از آنکه بر تداوم کنش مستقل جامعه در دل جنگ تأکید کنند، اولویت را به توقف جنگ، مهار بحران و جلوگیری از گسترش درگیری دادهاند. از این رو، میتوان گفت مواضع این دو جریان در این مقطع، به برداشت دوم نزدیکتر بوده است؛ هرچند از نظر نظری همچنان بر عاملیت جامعه و نقش مردم در فرایند تغییر تأکید دارند. همین نمونه نشان میدهد که این سه برداشت، بیش از آنکه دستهبندی ثابت نیروهای سیاسی باشند، چارچوبی برای تحلیل نسبت نیروهای سیاسی با مسئله ”عاملیت جامعه” در شرایط جنگاند.
دشواریهای عملی برداشت سوم
برداشت سوم نیز با پرسشها و دشواریهای جدی روبهروست. حفظ ”عاملیت جامعه” در میانه جنگ، سرکوب و مداخله خارجی، نه شعاری ساده، بلکه مسئلهای پیچیده و پرهزینه است.
پرسشهای مهمی در برابر این دیدگاه قرار دارد: جامعه چگونه میتواند در شرایط بمباران، فضای امنیتی و سرکوب گسترده، همزمان کنش مدنی خود را حفظ کند؟ چگونه میتوان با جنگ و مداخله خارجی مخالفت کرد، بیآنکه به دفاع از استبداد متهم شد؟ و چگونه میتوان با استبداد مبارزه کرد، بیآنکه این مبارزه به تضعیف دفاع از کشور یا زمینهسازی برای مداخله خارجی تعبیر شود؟
افزون بر این، در شرایط جنگ، تعارضهای واقعی نیز پدید میآیند. اگر اعتراض مدنی به تضعیف جبهه دفاعی بینجامد، چه باید کرد؟ اگر دفاع از کشور به تقویت اقتدار حکومت منجر شود، چگونه میتوان همزمان از استقلال کشور و آزادیهای سیاسی دفاع کرد؟ و اگر حفظ انسجام ملی مستلزم تعویق بخشی از مطالبات سیاسی باشد، مرز این تعویق کجاست و چه زمانی به تعلیق نامحدود عاملیت جامعه تبدیل میشود؟
اینها پرسشهایی واقعیاند و نمیتوان با پاسخهای ساده از کنار آنها گذشت. هدف این مقاله ارائه نسخهای عملی برای همه این وضعیتهای پیچیده نیست، بلکه طرح یک مسئله نظری است: غلبه ”منطق جنگ” چگونه جایگاه جامعه را بهعنوان فاعل تغییر دگرگون میکند و چه مخاطراتی برای ”عاملیت جامعه” به همراه دارد. پذیرش این دشواریها به معنای چشمپوشی از اصل عاملیت جامعه نیست؛ بلکه نشان میدهد حفظ این عاملیت، خود مسئلهای است که نیازمند اندیشیدن، تجربه سیاسی و سازمانیابی اجتماعی است.
هدف این مقاله داوری میان این سه برداشت نیست. هر یک از آنها از دل تجربهای واقعی و در مواجهه با شرایطی پیچیده شکل گرفتهاند و منطق سیاسی خاص خود را دارند. مسئله اصلی، پدیدهای عمیقتر است:
اینکه غلبه ”منطق جنگ” چگونه خودِ مفهوم کنش سیاسی را دگرگون میکند.
سه برداشتی که بررسی شد، در واقع سه پاسخ متفاوت به یک پرسش بنیادیناند:
”عامل اصلی تغییر چه کسی است؟”
در برداشت نخست، این نقش به بازیگران خارجی واگذار میشود.
در برداشت دوم، عاملیت جامعه به دلیل شرایط اضطراری موقتاً به تعویق میافتد.
و در برداشت سوم، جامعه حتی در میانه جنگ نیز باید کنشگر اصلی سرنوشت خود باقی بماند.
با این حال، غلبه ”منطق جنگ” تنها نیروهایی را که تغییر را از بیرون جستوجو میکنند تحت تأثیر قرار نمیدهد. حتی بخشی از نیروهایی که بر استقلال و عاملیت جامعه تأکید دارند نیز ممکن است در شرایط جنگ، کنش اجتماعی را به حمایت از جبهه دفاعی فروبکاهند و دیگر اشکال کنش مدنی را تا پایان جنگ به تعویق اندازند. هرچند این رویکرد از نظر اهداف سیاسی و ملی تفاوتی بنیادین با گرایش متکی به مداخله خارجی دارد، اما از منظر جامعهشناختی هر دو در معرض یکی از پیامدهای غلبه ”منطق جنگ” قرار میگیرند: کاهش نقش مستقل جامعه در فرایند تغییر. یکی عاملیت جامعه را به بازیگران خارجی واگذار میکند و دیگری آن را به آینده موکول میسازد.
این همان بحرانی است که غلبه ”منطق جنگ” در عرصه کنش سیاسی پدید میآورد؛ بحرانی که در آن، جامعه بهتدریج جایگاه خود را بهعنوان فاعل تغییر از دست میدهد و عرصه سیاست بیش از پیش به دولتها، ارتشها و دیگر کانونهای متمرکز قدرت واگذار میشود
اما بحران کنش پایان ماجرا نیست.
وقتی ”منطق جنگ” بر کنش غلبه میکند، بهتدریج بر روابط میان انسانها نیز سایه میافکند. زبان گفتوگو جای خود را به زبان حذف و حتی فحاشی میدهد، مخالف سیاسی به دشمن تبدیل میشود، اعتماد اجتماعی فرومیریزد و جامعه به اردوگاههای متخاصم تقسیم میشود.
از همینجا، بحران دیگری آغاز میشود؛ بحرانی که دیگر تنها به شیوه اندیشیدن یا عمل کردن مربوط نیست، بلکه خودِ رابطه میان انسانها را دگرگون میکند.
موضوع مقاله سوم این مجموعه، بررسی همین بحران است:
”وقتی منطق جنگ بر رابطهها غلبه میکند.”
ادامه دارد…
اسناد مورد استفاده
* بیانیههای رسمی کنگره آزادی ایران درباره جنگ ۱۴۰۴.
* بیانیههای رسمی حزب توده ایران (خرداد و تیر ۱۴۰۴).
* گزارش هیئت سیاسی حزب توده ایران به هفتمین نشست کمیته مرکزی (بهمن ۱۴۰۴).
* بیانیههای حزب کمونیست ایران درباره جنگ و مداخله نظامی.
* بیانیههای شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست ایران درباره جنگ ۱۴۰۴.
* بیانیه مشترک احزاب کمونیست و کارگری جهان در محکومیت جنگ و مداخله نظامی
۲۱ جولای ۲۰۲۶
فرشید نوروزی

