وقتی جوانان «خط امام» اندکی پس از پیروزی انقلابشان سفارت آمریکا در تهران را تصرف کردند، از چشم بسیاری دور ماند که این تصرف، اقدامی تأسیسی برای یک نظام و یک روش زندگی بود.
این اقدام، اصل روابط دیپلماتیک را انکار کرد و قانون را زیر پا گذاشت. این انکار در مکتبی میگنجد که به نام «پوچگرایی» (عدمگرایی) شناخته میشود و منشأ آن «عدم» (نیستی) است، در حالی که معادل خارجی آن Nihilism از واژه لاتین Nihil به معنای «هیچ» گرفته شده است. پوچگرایی، مشروعیت و معنای اخلاقی ترتیبات سیاسی و نهادی موجود را انکار میکند، صحت منابع آنها را زیر سؤال میبرد و سرنگونی آنها را آسان میشمارد. از این رو، پوچگرایی با سایر گرایشهای رادیکال که جایگزینهایی برای وضعیت نامطلوب پیشنهاد میکنند — چه چپگرا مانند مارکسیسم و آنارشیسم و چه راستگرا مانند فاشیسم — متفاوت است.
مهم این است که گفته شود: «نه»، و طبق این «نه» عمل شود، و تنها پس از آن ببینیم چه میشود! و تا زمانی که جهان شامل چیزهایی است که ارزش حفظ کردن ندارند، اشتها برای خشونتِ پاککننده، بزرگ و گسترده میشود.
با این حال، برای فرد پوچگرایی که قدرت را به دست میگیرد — چنانکه در ایران رخ داد — دشوار است که پوچگرایی خود را به طور مطلق اعمال کند. او مسئول میشود و چیزی ملموس در اختیار دارد که باید با آن تعامل کند و آن را اداره نماید. از آنجا که او دیگر از این رفاه برخوردار نیست که به جهان پیرامون صرفاً به عنوان یک «عدم» یا «صفر» بنگرد، گاهوبیگاه مجبور میشود به این قاعده فقهی متوسل شود که «الضرورات تبیح المحظورات» (ضرورتها رفتارهای ممنوعه را مباح میسازند). اما این گزینشگریِ پوچگرایانه، فراتر از پراگماتیسم (واقعگرایی)، به سمت فرصتطلبی میرود؛ زیرا از ضرورتی ناشی میشود که زندگی تحمیل کرده است، در حالی که زندگی، طبق فرضیات آنان، منحط و ناخوشایند است. از چنین زاویهای، میتوان بر اقداماتی مانند «ایران-کنترا» (ایرانگیت) در دهه هشتاد میلادی، یا معاملههای کموهنگامِ گوناگونی که در زمانهای مختلف با «شیطانهای» بزرگ و کوچک بسته شد، مکث کرد.
اما بعدِ پوچگرایانه اخیراً خود را در چندین موضع نشان داده است. تهران نه اهمیتی داد که «یادداشت تفاهم» با واشنگتن به نفعش است، و نه تحولات اخیر لبنان و عراق که «کارتهایش» را سوزاند او را متوقف کرد؛ نه تلاشهای کشورهای خلیج فارس برای کمک به آن با او سخن گفت، و نه علاقهای به سرمایهگذاری روی تناقضات کشورهای غربی نشان داد. تهران در برابر این تحولات گوناگون و متناقض، تنها یک پاسخ را در پیش گرفت: سرسختی و سرپیچی که دایره دشمنان را گستردهتر و دایره دوستان را کوچکتر میکند.
این موضع پوچگرایانه نسبت به سیاست، مکمل نگرشی است که به کشورهای همجوار، و بلکه به مفهوم «دولت» دارد. تهران هنگامی که به لبنان، عراق و یمن میاندیشد، در واقع به آنها به چشم شبهنظامیانی مینگرد که سهم عمدهای در ساختنشان داشته است. زیرا دولتها نباید وجود داشته باشند مگر به عنوان امتداد شبهنظامیان، یا همپوشانی با آنها، مانند سوریه در دوران اسد. و هنگامی که به کشورهای همسایه خلیج فارس میاندیشد، آنها و جوامعشان را خلاصه میکند در تقلیل دادنشان به صرفِ وظایف استراتژیکی که با بمباران و ایجاد رعب و وحشت مجازات میشوند. در هر دو حالت، دولت آرمانی دولتی است که پروبالش با محروم کردنش از بخش اساسی سیادت و حاکمیتش چیده شود، به طوری که حاکمیت آن به یک حاکمیت مشترک، تجزیهشده، یا مورد مناقشه در داخل یا با خارج تبدیل گردد.
اگر مفهوم «همسایگی» موضوع «حسن همجواری» را مطرح میکند، این یک تعبیر صرفاً انشایی و تشریفاتی نیست، بلکه ریشه در حقوق بینالملل، منشور ملل متحد و پیمانهای متعدد دوجانبه و جمعی دارد. چرا که حسن همجواری به تعریف، با تهدید نکردن کشورها به زور و حل مسالمتآمیز مناقشات با آنها تا رسیدن به همکاری در مسائل مشترک پیوند خورده است. اما رفتار پوچگرایانه، منافع را چیزی میبیند که از طریق اجبار و الحاق محقق میشود و طردِ سیاست، دیپلماسی و قانون را تثبیت میکند.
واقعیت این است که ریشه این موضع استعماری است؛ به این معنا که امنیت و ثبات منطقهای از موازنه قوا و مناطق نفوذ — و در غیر این صورت نفوذ شبهنظامی — حاصل میشود، نه از همکاری، اعتماد متقابل و شراکت در منافع.
مانند سیاست، دولت، دیپلماسی و قانون، رفتار پوچگرایانه احترام زیادی برای منافع اقتصادی و تجارت بینالملل قائل نیست. اینگونه است که یک آبراه ناوبری مانند تنگه هرمز بسته میشود و از طریق حوثیها برای بستن آبراه دیگری مانند بابالمندب تلاش میشود؛ بنابراین آسیب فقط به منافع کشورهای منطقه محدود نمیشود، بلکه به منافع کل جهان تعمیم مییابد. و مشخص است ایرانی که کنوانسیون سازمان ملل متحد درباره حقوق دریاها را امضا کرده، آن را به تصویب نرسانده و ملاحظات اساسی نسبت به برخی از بندهای آن ابراز داشته است.
پوچگرایی دارای یک شکمِ شکوفا و بارور از گذشتهگرایی است. تا زمانی که جهان موجود، بد و ناخوشایند است، وارد کردن درمان از «گذشته با شکوه» به یک ماموریت مطلوب تبدیل میشود. و مانند تصرف سفارت، بر دزدی دریایی به عنوان یک ابزار حیاتی و استراتژیک اتکا میشود. این رفتاری است که به قرن شانزدهم بازمیگردد و برخی از مورخان اقتصاد آن را از ابزارهای انباشت اولیه سرمایه دانستهاند، درست مانند تجاوز استعماری، تجارت برده از طریق اقیانوس اطلس، تصرف زمینهای مشترک و انحصارگریهای تجاری… در آن قرن، انگلستانِ عصر الیزابت از دزدی دریایی علیه کشتیهای اسپانیایی استفاده کرد، و هلند هنگام شورش علیه اسپانیاییها از آن بهره برد. در منطقه ما نیز در همان قرن، ایالتهای عثمانی در شمال آفریقا مجوزهایی برای دزدی دریایی اعطا کردند و شوالیههای مالت از آن علیه عثمانیها استفاده نمودند…
اما در دوران جدید، شاید یکی از نخستین بازآفرینیهای آن رفتار قدیمی، ربودن اتباع خارجی در بیروتِ دهه هشتاد بود، در قالب یک تلاش مشترک ایرانی-سوری که «حزبالله» اجرای آن را به عهده گرفت تا انباشت اولیهای از دستاوردهای سیاسی به دست آورد.
اما پوچگرایی در سیاست، اقتصاد و قانون به اندازهای که در فرهنگ و ارزشها پیش رفته، نرسیده است؛ جایی که چشم از مدرنیته و جهان آن با جسارتی یکپارچه و بیسابقه برگردانده میشود و در را به روی هرگونه توسعه و تحولی که به نظامهای اعتقادی مربوط میشود، میبندد.
و چقدر سطحی به نظر میرسد که به همه اینها با این جمله پاسخ داده شود که: «اما ایران با اسرائیل و آمریکا میجنگد»، چه این سخن درست باشد و چه نباشد.
حازم صاغیه
الشرق الاوسط

