تورم و آینده
چه بر سر رؤیایی میآید
که پیوسته به تعویق افتاده است؟
آیا چون کشمشی زیر آفتاب خشک میشود؟
شعر هارلم از هیوز
هیوز در ادامه میپرسد: آیا رؤیاهای بهتعویقافتاده مانند زخمی درماننشده چرک میکند، فاسد میشود، زیر فشار سنگینتر میگردد و سرانجام منفجر میشود؟
آخرین پرسش شعر، نقطهٔ اتصال آن به این مقالهٔ است:
وقتی آیندهٔ یک نسل پیوسته به تعویق می افتد و امیدش سرکوب میشود، آیا ناامیدی سرانجام به انفجار اجتماعی تبدیل نمیشود؟
هیچ انفجاری لازم نیست. گاهی یک کشور بیصدا فرو میریزد؛
نه با جنگ، نه با کودتا، بلکه با تورم.
وقتی پول هر روز بیارزشتر میشود، فروپاشی از خیابان آغاز نمیشود؛
از سبد خرید مردم آغاز میشود. از لحظهای که حقوق دیگر به پایان ماه نمیرسد، پساندازها آب میشوند، خرید خانه به رؤیایی دستنیافتنی تبدیل میشود و آینده آرامآرام از تقویم زندگی مردم حذف میگردد. این همان نقطهای است که جامعه وارد سقوطی آرام میشود؛ سقوطی که شاید در آمارها بهروشنی دیده نشود، اما مردم آن را هر روز با پوست و گوشت خود لمس و زندگی میکنند.
تورم فقط قیمت نان، دارو و مسکن را افزایش نمیدهد؛
ارزش کار مردم و امکان برنامهریزی برای آینده را نیز از میان میبرد.
برای مثال: بابک سال گذشته حقوقی میگرفت که معادل ۴۰۰ دلار بود، اما امسال همان حقوق، بر اثر تورم و کاهش ارزش پول ملی، فقط ۲۰۰ دلار میارزد. روی فیش حقوقی او چیزی تغییر نکرده، ولی در واقع نیمی از ارزش درآمدش از میان رفته است.
مهدی، مهندس جوان کامپیوتر، نیز ماهانه معادل ۲۰۰ دلار حقوق میگیرد؛ درآمدی که با آن نه میتواند خانهای تهیه کند، نه برای ازدواج و تشکیل خانواده برنامهریزی کند و نه آیندهای مستقل برای خود بسازد.
این چهرهٔ پنهان تورم است: مردم همچنان کار میکنند، اما هر روز فقیرتر میشوند.
وقتی کسی نمیداند درآمد امروزش چند ماه دیگر چه ارزشی خواهد داشت، دیگر نمیتواند برای ادامهٔ تحصیل، خرید خانه، فرزندآوری یا راهاندازی کسبوکار تصمیم بگیرد. زندگی به مجموعهای از نگرانیهای کوتاهمدت تبدیل میشود: چگونه اجارهٔ این ماه را بپردازیم؟ داروی پدر را از کجا تهیه کنیم؟ کدام هزینه را حذف کنیم تا چند هفتهٔ دیگر دوام بیاوریم؟
این وضعیت برای جوانان ویرانگرتر است؛
جوانی زمانی است که انسان باید آیندهٔ خود را بسازد.
اما جوان ایرانی، پیش از آنکه فرصت ساختن آینده را پیدا کند، ناچار است برای بقای روزمره بجنگد. سالها تحصیل دیگر تضمینی برای یافتن کار نیست و داشتن کار نیز الزاماً یک زندگی معمولی را تأمین نمیکند. مهاجرت برای بسیاری دیگر فقط یک انتخاب شخصی نیست؛ راهی برای نجات آیندهای است که در کشور خود از دسترسشان خارج شده است.
وقتی راههای معمول زندگی یکی پس از دیگری بسته میشوند، ناامیدی دیگر فقط یک احساس شخصی باقی نمیماند؛ به واقعیتی اجتماعی و سپس به نیرویی سیاسی تبدیل میشود.
در یکی از تصاویر تکاندهندهٔ اعتراضات ایران، چهار جوان دست در دست یکدیگر بهسوی نیروهای مسلح حکومتی حرکت میکنند. مردم از دور فریاد میزنند:
“نروید؛ شما را میکشند!”
و آنان پاسخ میدهند:
“از چیزی که زندگی نامیده میشود، بدتر نیست.”
این جمله نشانهٔ بیارزششدن جان آنان نبود؛ برعکس، نشان میداد که زندگی برایشان چنان تنگ، بیآینده و تحقیرآمیز شده بود که حتی ترس از مرگ نیز قدرت بازدارندگی خود را از دست داده بود. آنان در جستوجوی مرگ نبودند؛ در جستوجوی زندگیای بودند که از آنان دریغ شده بود.
خطرناکترین لحظه برای هر حکومت زمانی نیست که مردم فقیر میشوند؛ فقر را میتوان مدتی تحمل کرد. خطر اصلی زمانی آغاز میشود که مردم باور کنند دیگر هیچ راهی برای تغییر زندگی خود ندارند. هنگامی که تحصیل، تخصص، کار و پسانداز دیگر به بهبود زندگی منجر نشود، پیوند میان تلاش امروز و امید به فردا گسسته میشود. در آن نقطه، بحران اقتصادی به بحران معنا، اعتماد و مشروعیت تبدیل میشود.
تورم فقط ارزش پول را از میان نمیبرد؛ ارزش زمان را نیز نابود میکند. سالهایی که جوانان باید صرف ساختن آینده کنند، در جستوجوی کار، صف مهاجرت، تأمین هزینههای ابتدایی و اضطراب فردا از دست میرود. ارزش پول را شاید بتوان دوباره تثبیت کرد، کارخانهها را شاید بتوان بازسازی کرد و شاخصهای اقتصادی را شاید بتوان بهبود بخشید؛ اما جوانی ازدسترفته را نمیتوان بازگرداند.
این همان نقطهای است که بحران اقتصادی به بحرانی انسانی تبدیل میشود. مردمی که نمیتوانند برای چند ماه بعد برنامهریزی کنند، چگونه میتوانند به وعدههای چندسالهٔ حکومت اعتماد کنند؟ جوانی که در کشور خود هیچ چشماندازی برای کار، آزادی و زندگی شایسته ندارد، با چه امیدی باید منتظر آینده بماند؟
از همینجا پرسش اصلی این نوشته شکل میگیرد:
اگر جنگ نتواند سرنوشت یک حکومت را تعیین کند، آیا اقتصاد و نابودی امید به آینده میتواند؟
پاسخ تاریخ، نه یک “آری” ساده است و نه یک “نه” قطعی. تورم شدید میتواند پایههای اجتماعی و سیاسی یک حکومت را فرسوده کند، اما همیشه و در همهجا به سقوط آن نمیانجامد. نتیجه به عوامل دیگری نیز بستگی دارد: توانایی حکومت در کنترل دستگاه نظامی و امنیتی، میزان سازمانیافتگی جامعه، وجود یا نبود نهادهای دموکراتیک، دسترسی حکومت به منابع مالی و امکان انتقال مسالمتآمیز قدرت.
نمونهٔ آلمان وایمار نشان میدهد که چگونه پول میتواند کارکرد خود را تقریباً بهطور کامل از دست بدهد. در ابرتورم سال ۱۹۲۳، پسانداز بسیاری از خانوادههای طبقهٔ متوسط نابود شد و اعتماد عمومی به دولت و نهادهای سیاسی بهشدت آسیب دید. بااینحال، دقیق نیست اگر گفته شود همان ابرتورم مستقیماً هیتلر را به قدرت رساند. بحران اقتصادی پس از ۱۹۲۹، بیکاری گسترده، پیامدهای جنگ جهانی اول و ضعف نهادهای دموکراتیک نیز در ظهور نازیسم نقش اساسی داشتند. تورم یکی از زخمهای عمیق جامعه بود، اما تنها علت فروپاشی جمهوری وایمار نبود.
در آرژانتین، ابرتورم سال ۱۹۸۹ دولت رائول آلفونسین را ناگزیر کرد قدرت را زودتر از موعد به رئیسجمهور منتخب بعدی واگذار کند؛ اما نظام سیاسی از میان نرفت و انتقال قدرت از مسیر انتخابات انجام شد. این تجربه نشان میدهد که نهادهای سیاسی میتوانند مانع تبدیل بحران اقتصادی به فروپاشی کامل شوند.
در زیمبابوه، تورم به اندازهای رسید که پول ملی عملاً کارکرد خود را از دست داد و کشور ناچار شد استفاده از ارزهای خارجی را بپذیرد. بااینحال، حکومت رابرت موگابه فوراً سقوط نکرد. در ونزوئلا نیز ابرتورم، کمبود کالا و مهاجرت میلیونی مردم، حکومت نیکلاس مادورو را از قدرت کنار نزد. کنترل دستگاه امنیتی، محدودکردن مخالفان، دسترسی به منابع و حمایت متحدان خارجی به بقای این حکومتها کمک کرد.
بنابراین، تورم بهتنهایی حکومتها را ساقط نمیکند؛ اما اعتماد عمومی، طبقهٔ متوسط و توان برنامهریزی برای آینده را فرسوده میسازد. اگر این وضعیت با فساد، ناکارآمدی، سرکوب سیاسی و بستهبودن راههای قانونی اعتراض همراه شود، بحران پول میتواند به بحران مشروعیت تبدیل گردد.
جان مینارد کینز در کتاب پیامدهای اقتصادی صلح توضیح میدهد که تورم مستمر چگونه میتواند بخشی از ثروت مردم را پنهانی و نامتوازن از آنان بگیرد. با تورم، همه به یک اندازه زیان نمیبینند. صاحبان زمین، ارز و دارایی معمولاً امکانات بیشتری برای حفظ ثروت خود دارند، اما حقوقبگیران، بازنشستگان، پساندازکنندگان و خانوادههای کمدرآمد نخستین قربانیان کاهش ارزش پولاند.
از همین رو، تورم را میتوان بیرحمانهترین مالیات جهان دانست؛ مالیاتی که هیچ پارلمانی آن را تصویب نمیکند، اما هر روز از جیب و سفرهٔ مردم برداشت میشود. خطر اصلی نیز فقط گرانشدن کالاها نیست؛ خطر از جایی آغاز میشود که مردم کاهش قدرت خرید خود را مشکلی موقت ندانند، بلکه آن را نشانهٔ ناتوانی ساختاری حکومت تلقی کنند.
در آن لحظه، بحران پول به بحران اعتماد تبدیل میشود؛ و هنگامی که پول اعتبار خود را از دست میدهد و مردم نیز اعتمادشان را به نهادهای حاکم از دست میدهند، آنچه در معرض سقوط قرار میگیرد فقط ارزش یک واحد پول نیست، بلکه اعتبار تمام نظمی است که آن پول را منتشر میکند.
استکهلم
۱۵ آگوست ۲۰۲۶
فرشید نوروزی

