خیابانهای شهر دیگر بوی زندگی نمیدهند!
* متن منشر شده در شبکههای اجتماعی
بوی دود میآید، بوی ناامیدی، بوی سیگار و مشروب و مخدرهای دخترانی که در هجدهسالگی پیر شدهاند.
* متن منشر شده در شبکههای اجتماعی
بوی دود میآید، بوی ناامیدی، بوی سیگار و مشروب و مخدرهای دخترانی که در هجدهسالگی پیر شدهاند.
پسرانی که خندیدن را یادشان رفته و فقط بلدن مصرف کنند؛ مصرفِ «گل»، مصرفِ مشروب، مصرفِ امید.
این جامعه آرام آرام دارد پوسیده میشود، نه از بیدینی مردم، از بیعدالتی صاحبان قدرت.

سالها گفتند حجاب، گفتند ظاهر، گفتند غیرت اما کسی نگفت نان. کسی نگفت عدالت.
کسی نپرسید این جوانِ بیکار چطور مرد بماند؟
این دخترِ تنها چطور پاک بماند وقتی در هر کوچه دستهایی از تاریکی بیرون میآید و امید را میدزدد؟
این دخترِ تنها چطور پاک بماند وقتی در هر کوچه دستهایی از تاریکی بیرون میآید و امید را میدزدد؟
ای کاش فقط روسریها افتاده بود؛ لباس افتاده. ایمان افتاده. اعتماد افتاده. اخلاق زیر پای فقر له شده است.
در این خاک، هرچه فقر بیشتر شد، موعظه هم بیشتر شد؛
هرچه سفرهها کوچکتر شد، خطبهها بلندتر شد. اما مردم گوش نمیدهند؛ نه از لجاجت، از درد.
از بس وعده شنیدند و چیزی ندیدند. از بس عدالت را بر زبان دیدند و رانت را در عمل.
حالا ببین؛ جوانی که باید در کارخانه باشد، در پارک است و دود میکشد. دختری که باید معلم باشد، در اینستاگرام میرقصد.
پیرمردی که باید پناه باشد، دنبال شکارِ جوانی است. و همه وانمود میکنند که عادی است.
اما نیست. هیچ چیز دیگر عادی نیست.
این کشور دارد آرام آرام از درون میسوزد. آتش نه از غرب آمده، نه از ماهواره، از ظلم آمده.
از نانِ نابرابر، از فرصتِ نابرابر، از بیعدالتی. از وعدههایی که نان نشدند و سخنانی که صداقت نداشتند.
جامعهای که دروغ در آن عادت شود، ایمانش میمیرد. جامعهای که عدالت در آن فراموش شود، عفتش از دست میرود.
نه با فحشا، با ناامیدی. فحشا فقط شکل ظاهریِ ناامیدی است. وقتی دختر بداند پاکیاش نان نمیشود، وقتی پسر بداند غیرتش کار نمیشود، وقتی ایمان خرج ندارد، همه چیز فرو میریزد.
شما میگویید دشمن تهاجم فرهنگی کرده؟
اما دشمن از درون آمده. از پشت تریبونهایی که سالها عدالت گفتند و رانت خوردند.
اما دشمن از درون آمده. از پشت تریبونهایی که سالها عدالت گفتند و رانت خوردند.
از اتاقهایی که دربارهی حجاب تصمیم گرفتند اما دربارهی نان سکوت کردند. ما بیحیا نشدیم، شما بیعدالت شدید.
ما بیدین نشدیم، شما دین را بیاعتبار کردید. ما خیانت نکردیم، شما اعتماد را کُشتید. و امروز، دختران ما با وقیح ترین شکل با سیگار و مخدری در دست در خیابان میگردند. چون هیچ پناهی برای گریهشان نمانده است.
تا عدالت برنگردد، حجاب هم برنمیگردد. تا صداقت زنده نشود، ایمان زنده نمیشود.
تا رانت هست، فساد هست، و تا فساد هست، هنجار شکن هم هست. و اگر اینگونه ادامه دهید بدتر هم خواهد شد.
جامعه را با گشت ارشاد نمیشود نجات داد، بلکه با بازگرداندنِ کرامت انسان.
با نانِ پاک، با وعدهی صادق، با عدالتِ واقعی. ما هنوز هم میخواهیم مؤمن باشیم، اما به چیزی که دیده نمیشود نمیشود ایمان داشت. عدالت را نشان دهید، تا ایمان بازگردد.
کاش بجای ۲۰ سال مذاکره با دنیا یکبار هم با خود ما مذاکره می کردید.
ما نه ناو آبراهام لینکلن داشتیم و نه ناو جرج دبلیو بوش. نه جنگندههای اف _ ۳۵ داشتیم نه بمب افکنهای بی _ ۲ و بی _ ۵۲ نه تحریمتان کرده بودیم نه محاصره و نه ضرب العجلی برایتان تعیین کرده بودیم.
نه نیاز به میانجی بود و نه نیاز به کشوری ثالث و نه نیاز به اینکه بعد از مذاکره، مجبور شوید برای مشورت به پایتخت خود برگردید.
سالها از ابتداییترین حقوق محروممان کردید و در بیرون از مرزها دم از دفاع از حقوق ملت ایران زدید.
کاش یکبار، فقط یکبار از خود ما میپرسیدید آیا ما بدنبال انرژی هستهای هستیم یا نه؟ اورانیوم و موشکی و نیابتی میخواهیم یا نه؟
تمام آنچه در این سالها دیدیم اندوه بود و اندوه و تمام آنچه زندگی کردیم جنگ بود و تحریم، فساد بود و تورم، بیعدالتی بود و رانت، مذاکره بود و محاصره، مهاجرت نخبگان بود و پرپر شدن جوانان…..
هم از خوابیدن ترسیدیم هم از بیدار شدن. هم از مردن ترسیدیم، هم از زنده ماندن!
هم از فریاد زدن ترسیدیم هم از سکوت. هم از جنگ ترسیدیم هم از مذاکره!
از داخل فیلترینگیم از بیرون تحریم!
و امروز در نقطهای قرار گرفتیم که نه به بیرون دلخوشیم و نه به داخل!
معلق ماندهایم بین امید و ناامیدی، بین رفتن و ماندن، بین دل بستن و دل کندن. و این فرسایشیترین رنجیست که سالها بر ما تحمیل کردید..!

