در آغاز سخن به برخی نظرات کناری نویسندگان متن اشاره ای کوتاه می کنم.
۱. تقسیمبندی جعلی: پادشاهیخواهی در برابر سلطنتطلبی
تلاش می شود که تمایز ساختگی بین “پادشاهیخواه” و “سلطنتطلب” ایجاد کند، گویی که اولی مترقی و دومی ارتجاعی است. اما این بازی زبانی چیزی را تغییر نمیدهد: هر دو مفهوم به یک معنا اشاره دارند—حفظ یا بازگشت سلطنت به عنوان یک نظام سیاسی. تفاوتگذاری بین این دو اصطلاح تلاشی بیهوده برای مشروعیتبخشی به یک نظام کهنه و غیرانتخابی است.
پادشاهی در ذات خود، سلطنت است. پادشاهیخواهی، خواه به شکل مشروطه یا مطلقه، در نهایت خواهان حفظ نهادی است که بر پایه وراثت و امتیاز نَسَبی بنا شده است، نه بر اساس شایستگی، رأی مردم یا دموکراسی.
اینکه کسی بخواهد خود را از “سلطنتطلب” متمایز کند، اما همچنان مدافع نهادی باشد که بر اساس همان اصول غیرمردمی بنا شده، چیزی جز فریبکاری سیاسی نیست.
۲. تحریف تاریخی: جنگ میان “پادشاهیخواهان” و “سلطنتطلبان”
ادعای نویسنده مبنی بر اینکه مشروطهخواهان در برابر “سلطنتطلبان” جنگیدهاند، یک تحریف آشکار تاریخ است. مشروطهخواهان نه “پادشاهیخواه” بودند و نه “سلطنتطلب”، بلکه نیروهایی مترقی بودند که علیه استبداد و نهاد سلطنت مبارزه میکردند. اگر برخی از آنها در نهایت سلطنت مشروطه را پذیرفتند، این صرفاً نتیجه یک سازش بود، نه نشانهای از اینکه آنها پادشاهی را یک نظام سیاسی ایدهآل میدانستند.
واقعیت این است که مشروطهخواهان در اصل به دنبال محدود کردن قدرت پادشاه و تبدیل ایران به یک نظام دموکراتیک پارلمانی بودند، نه آنکه سلطنت را تقدیس کنند. اگر نویسنده به تاریخ مراجعه کند، خواهد دید که بسیاری از مشروطهخواهان، حتی آنهایی که در آغاز به دنبال سلطنت مشروطه بودند، در نهایت به دلیل خیانتهای مکرر شاهان قاجار و پهلوی، به سوی جمهوریخواهی متمایل شدند.
پیش مقدمه ای بر متن پخش شده از آقای بی نیاز .
۱. پادشاهی پارلمانی و مسئله مشروعیت دموکراتیک
متن از پادشاهی پارلمانی دفاع میکند و آن را مناسبترین گزینه برای ایران میداند. چنین استدلالی با اصول بنیادی دموکراسی و حاکمیت مردمی همخوانی ندارد. عموماً سلطنت – حتی در شکل نمادین و مشروطه – یک نهاد غیرانتخابی و مبتنی بر امتیازات طبقاتی است که ریشه در نظامهای پیشامدرن دارد. این مسئله بهویژه در کشوری مانند ایران، که تجربه تلخی از سلطنت پهلوی داشته است، اهمیت بیشتری پیدا میکند.
۲. نگاه غیرتاریخی به سیاست
احزاب سیاسی، محصول مبارزات اجتماعی و تضادهای طبقاتی هستند. اگرچه ابزارهای سازماندهی ممکن است تغییر کنند، اما تضادهای اساسی میان کار و سرمایه، و میان طبقات حاکم و فرودست، همچنان پابرجا خواهد ماند. از این منظر، ادعای متن مبنی بر “پایان احزاب” یک دیدگاه سطحی و تکنوکراتیک است که تضادهای اجتماعی را نادیده میگیرد و بهطور ضمنی این فرض را مطرح میکند که پیشرفت فناوری میتواند جایگزین مبارزات اجتماعی شود.
۳. تناقض در نگاه به تاریخ و سیاست
متن تأکید میکند که تاریخ هیچگاه دوباره تکرار نمیشود و هر پدیدهای منحصربهفرد است. این یک دیدگاه ایدئالیستی و غیرماتریالیستی است. تاریخ نهتنها دارای الگوها و روندهای تکرارشونده است، بلکه بهشدت تحت تأثیر شرایط اقتصادی، طبقاتی و اجتماعی قرار دارد. برای مثال، چرخههای بحرانهای سرمایهداری، انقلابها و مقاومتهای کارگری، و ظهور دوباره جنبشهای فاشیستی، همگی نمونههایی از روندهای تاریخی هستند که تکرار میشوند.
بنابراین، این ادعا که “تاریخ تکرار نمیشود” میتواند بهعنوان تلاشی برای نادیده گرفتن درسهای تاریخی از جنبشهای مردمی، انقلابها و سرکوبهای طبقات حاکم تعبیر شود.
متن پخش شده توسط آقای بی نیاز تلاش دارد از پادشاهی پارلمانی دفاع کند، اما در این مسیر، چالشهای اساسی را نادیده میگیرد. در ادامه، متن را با در نظر گرفتن هر یک از چهار محور انتقادی بررسی خواهد شد..
۱. نبود فرهنگ سیاسی حزبی در ایران و پیامدهای آن
متن به توسعه سیاسی آلمان و ژاپن اشاره میکند، اما تفاوت اساسی بین این کشورها و ایران را نادیده میگیرد:
• آلمان و ژاپن، هر دو، قبل از استقرار دموکراسی، ساختارهای سیاسی منسجمی داشتند، فرهنگ حزبی در این کشورها از قرن ۱۹ بهوجود آمده بود، و تجربهای تاریخی از تمرین سیاست حزبی داشتند.
• اما ایران، نهتنها از چنین پیشینهای برخوردار نبوده، بلکه در ۱۲۰ سال اخیر، هرگونه تحزب و رقابت سیاسی واقعی سرکوب شده است. حتی در دوران پهلوی، احزاب آزادانه فعالیت نکردند، و در دوران جمهوری اسلامی، وضع از آن هم بدتر شد.
این فقدان فرهنگ حزبی باعث شد که در انقلاب ۱۳۵۷، نیروهای مذهبی که شبکههای سنتی و مساجد را در اختیار داشتند، کنترل اوضاع را به دست بگیرند. حال، پرسش اساسی این است:
• چگونه انتظار داریم که یک نظام پادشاهی پارلمانی، بدون داشتن سنت احزاب قوی، به درستی کار کند؟
• وقتی که هیچ نهاد مدنی یا حزبی مستقل در ایران ریشه نگرفته، چه تضمینی وجود دارد که دوباره تمام قدرت در دستان یک نهاد خاص (مثلاً نهاد سلطنت یا نهاد نظامی) متمرکز نشود؟
• اگر جمهوری اسلامی، بهرغم شعارهای اولیهاش، در نهایت یک استبداد دینی شد، چرا نباید نگران باشیم که یک پادشاهی پارلمانی هم به یک سلطنت فردمحور تبدیل شود؟
پس، قیاس نادرست بین ایران با آلمان و ژاپن بدون در نظر گرفتن زمینه اجتماعی و سیاسی، مقایسهای ناقص و خوش بینانه و در آخر گمراهکننده است.
۲. رضا شاه: از جمهوریخواهی تا سلطنت مطلقه
در متن، از رضا شاه بهعنوان «پایهگذار ایران مدرن» یاد شده است، اما یک واقعیت تاریخی نادیده گرفته شده:
• رضا شاه در آغاز حامی جمهوریخواهی بود و وعده یک حکومت مدرن و مردممحور را میداد.
طرح جمهوریخواهی (۱۹۲۴)
• پس از سقوط سلسله قاجار در پی کودتای ۱۲۹۹ شمسی (۱۹۲۱ میلادی) و تقویت قدرت رضا خان، او و برخی از نخبگان سیاسی، بهویژه گروهی از مدرنیستها و ناسیونالیستها، بحث جمهوریخواهی را مطرح کردند.
• در اواخر سال ۱۳۰۲ شمسی (۱۹۲۴ میلادی)، رضا خان و برخی هوادارانش، بهویژه علیاکبر داور، تیمورتاش و نصرتالدوله فیروز، بحث جمهوری را به عنوان جایگزین سلطنت قاجار پیش کشیدند.
• رضا خان که در آن زمان نخستوزیر بود، حمایت خود را از جمهوریخواهی ابراز کرد و تلاشهایی برای تغییر نظام سیاسی انجام شد.
• اما پس از بهقدرت رسیدن، نهتنها زیر قولش زد، بلکه عملاً یک سلطنت مطلقه بنا کرد و آزادیهای سیاسی را از بین برد.
• تمام نهادهای مشروطه (از جمله مجلس) به یک ماشین بیاراده در دست او تبدیل شد.
اکنون، اگر پادشاهی پارلمانی پیشنهاد میشود، چه تضمینی وجود دارد که این بار باز تاریخ تکرار نشود؟
• چه ضمانتی وجود دارد که یک پادشاه پارلمانی، در سایه ضعف احزاب و نهادهای دموکراتیک، دوباره قدرت را بهشکل فردی قبضه نکند؟
• تاریخ نشان داده که در ایران، تمرکز قدرت در دست یک فرد، بهراحتی میتواند به استبداد ختم شود.
متن هیچ توضیحی نمیدهد که چگونه و چرا اینبار سرنوشت پادشاهی متفاوت خواهد بود.
۳. ضمانتی برای عدم دخالت رضا پهلوی؟
یکی از مشکلات اساسی در متن، این است که هیچ تضمینی برای عدم دخالت رضا پهلوی در امور حکومتی ارائه نمیشود.
• گفته شده که شاه باید فقط یک نماد ملی باشد و قدرت اجرایی نداشته باشد، اما این موضوع در حد حرف باقی میماند.
• در گذشته، رضا پهلوی چندین بار مواضع خود را تغییر داده است. برای مثال:
• گاهی گفته که خواهان جمهوری است.
• گاهی گفته که «شخصاً جمهوریخواه» است اما اگر مردم پادشاهی بخواهند، میپذیرد.
• گاهی بهطور مستقیم از پادشاهی مشروطه دفاع کرده است.
این تغییرات در گفتار، پرسش جدی در نوع دید گاه او ایجاد میکند:
• اگر در آینده، شرایط سیاسی اجازه دهد، آیا او واقعاً به محدودیتهای یک پادشاه پارلمانی پایبند خواهد ماند؟
• آیا تضمینی هست که همانطور که رضاشاه زیر قول جمهوری زد، رضا پهلوی هم در آینده مسیر مشابهی را طی نکند؟
در کشورهای پادشاهی پارلمانی، تضمینهایی مانند:
قانون اساسی محکم،
احزاب قدرتمند،
رسانههای آزاد،
و نهادهای قضایی مستقل وجود دارد که اجازه نمیدهند شاه وارد سیاست شود.
اما در ایران، چنین نهادهایی یا وجود ندارند، یا در مرحله جنینی هستند. بنابراین، اعتماد صرف به حرفهای زیبا، نه کافی بلکه ساده لوحانه به نظر می رسد.
۴. تجربه عملی رضا پهلوی در سیاست و زندگی واقعی
یکی از مسائل اساسی در هر سیستم سیاسی، این است که رهبران آن، تجربهای واقعی از زندگی مردم داشته باشند.
• رضا پهلوی در تمام عمرش، در تبعید زندگی کرده و هرگز مشکلاتی مانند بحران مالی، امنیت شغلی، یا حتی زندگی روزمره را نه تنها در ایران بلکه در خارج از ایران را هم تجربه نکرده است.
• او هرگز در ساختار دولتی یا بخش خصوصی، مسئولیت اجرایی نداشته و در هیچ بحران مدیریتی واقعی آزموده نشده است.
پرسش کلیدی اینجاست:
• چگونه فردی که هرگز حتی یک روز در شرایط واقعی ایران زندگی نکرده، میتواند هدایت سیاسی یک ملت را بر عهده بگیرد؟
• اگر فردی تجربه سیاستورزی نداشته باشد، چگونه میتواند تضمین کند که در یک بحران ملی، تصمیمات درستی خواهد گرفت؟
• آیا این صرفاً به تکرار مدلهای قبلی یعنی اعتماد به یک فرد بهجای نهادسازی ختم نمیشود؟
متن به بلوغ سیاسی مردم ایران اشاره میکند، اما در عین حال از سپردن یک نقش کلیدی به فردی که هیچگاه در ساختار سیاسی ایران نبوده، دفاع میکند!
این تناقض اساسی، پرسشهای جدی درباره کارآمدی مدل پیشنهادی ایجاد میکند.
چالشهای اساسی مدل پادشاهی پارلمانی پیشنهادی
۱. قیاس کاملا نادرست با آلمان و ژاپن → ایران فاقد فرهنگ حزبی و نهادهای دموکراتیک نیرومند است، بنابراین خطر تمرکز دوباره قدرت وجود دارد.
۲. سابقه رضا شاه در تغییر موضع از جمهوریخواهی به سلطنت مطلقه → تاریخ نشان داده که چنین وعدههایی در ایران، لزوماً پایدار نمیمانند.
۳. نبود ضمانت برای عدم دخالت رضا پهلوی → سخنان او بارها تغییر کرده و مشخص نیست که آیا در آینده واقعاً به مدل شاه تشریفاتی پایبند خواهد ماند.
۴. عدم تجربه عملی رضا پهلوی در سیاست و زندگی واقعی ایران → او هرگز در ایران نزیسته، تجربه اجرایی ندارد و زندگیاش کاملاً متفاوت از اکثریت مردم بوده است.
اگر این مدل واقعاً دموکراتیک است، چرا اجازه داده نمیشود که ابتدا احزاب قوی شوند و مردم از طریق یک سیستم انتخاباتی، تصمیم بگیرند؟
بدون ایجاد فرهنگ حزبی و نهادهای مدنی، هر سیستم جدیدی—چه جمهوری، چه پادشاهی پارلمانی—در نهایت، در معرض استبداد خواهد بود.
این موضوعی است که متن از آن غفلت کرده است.
متاسفانه تمام متن نیامده است، بقیه متن:
• تمام نهادهای مشروطه (از جمله مجلس) به یک ماشین بیاراده در دست او تبدیل شد.
اکنون، اگر پادشاهی پارلمانی پیشنهاد میشود، چه تضمینی وجود دارد که این بار باز تاریخ تکرار نشود؟
• چه ضمانتی وجود دارد که یک پادشاه پارلمانی، در سایه ضعف احزاب و نهادهای دموکراتیک، دوباره قدرت را بهشکل فردی قبضه نکند؟
• تاریخ نشان داده که در ایران، تمرکز قدرت در دست یک فرد، بهراحتی میتواند به استبداد ختم شود.
متن هیچ توضیحی نمیدهد که چگونه و چرا اینبار سرنوشت پادشاهی متفاوت خواهد بود.
۳. ضمانتی برای عدم دخالت رضا پهلوی؟
یکی از مشکلات اساسی در متن، این است که هیچ تضمینی برای عدم دخالت رضا پهلوی در امور حکومتی ارائه نمیشود.
• گفته شده که شاه باید فقط یک نماد ملی باشد و قدرت اجرایی نداشته باشد، اما این موضوع در حد حرف باقی میماند.
• در گذشته، رضا پهلوی چندین بار مواضع خود را تغییر داده است. برای مثال:
• گاهی گفته که خواهان جمهوری است.
• گاهی گفته که «شخصاً جمهوریخواه» است اما اگر مردم پادشاهی بخواهند، میپذیرد.
• گاهی بهطور مستقیم از پادشاهی مشروطه دفاع کرده است.
این تغییرات در گفتار، پرسش جدی در نوع دید گاه او ایجاد میکند:
• اگر در آینده، شرایط سیاسی اجازه دهد، آیا او واقعاً به محدودیتهای یک پادشاه پارلمانی پایبند خواهد ماند؟
• آیا تضمینی هست که همانطور که رضاشاه زیر قول جمهوری زد، رضا پهلوی هم در آینده مسیر مشابهی را طی نکند؟
در کشورهای پادشاهی پارلمانی، تضمینهایی مانند:
قانون اساسی محکم،
احزاب قدرتمند،
رسانههای آزاد،
و نهادهای قضایی مستقل وجود دارد که اجازه نمیدهند شاه وارد سیاست شود.
اما در ایران، چنین نهادهایی یا وجود ندارند، یا در مرحله جنینی هستند. بنابراین، اعتماد صرف به حرفهای زیبا، نه کافی بلکه ساده لوحانه به نظر می رسد.
۴. تجربه عملی رضا پهلوی در سیاست و زندگی واقعی
یکی از مسائل اساسی در هر سیستم سیاسی، این است که رهبران آن، تجربهای واقعی از زندگی مردم داشته باشند.
• رضا پهلوی در تمام عمرش، در تبعید زندگی کرده و هرگز مشکلاتی مانند بحران مالی، امنیت شغلی، یا حتی زندگی روزمره را نه تنها در ایران بلکه در خارج از ایران را هم تجربه نکرده است.
• او هرگز در ساختار دولتی یا بخش خصوصی، مسئولیت اجرایی نداشته و در هیچ بحران مدیریتی واقعی آزموده نشده است.
پرسش کلیدی اینجاست:
• چگونه فردی که هرگز حتی یک روز در شرایط واقعی ایران زندگی نکرده، میتواند هدایت سیاسی یک ملت را بر عهده بگیرد؟
• اگر فردی تجربه سیاستورزی نداشته باشد، چگونه میتواند تضمین کند که در یک بحران ملی، تصمیمات درستی خواهد گرفت؟
• آیا این صرفاً به تکرار مدلهای قبلی یعنی اعتماد به یک فرد بهجای نهادسازی ختم نمیشود؟
متن به بلوغ سیاسی مردم ایران اشاره میکند، اما در عین حال از سپردن یک نقش کلیدی به فردی که هیچگاه در ساختار سیاسی ایران نبوده، دفاع میکند!
این تناقض اساسی، پرسشهای جدی درباره کارآمدی مدل پیشنهادی ایجاد میکند.
چالشهای اساسی مدل پادشاهی پارلمانی پیشنهادی
۱. قیاس کاملا نادرست با آلمان و ژاپن → ایران فاقد فرهنگ حزبی و نهادهای دموکراتیک نیرومند است، بنابراین خطر تمرکز دوباره قدرت وجود دارد.
۲. سابقه رضا شاه در تغییر موضع از جمهوریخواهی به سلطنت مطلقه → تاریخ نشان داده که چنین وعدههایی در ایران، لزوماً پایدار نمیمانند.
۳. نبود ضمانت برای عدم دخالت رضا پهلوی → سخنان او بارها تغییر کرده و مشخص نیست که آیا در آینده واقعاً به مدل شاه تشریفاتی پایبند خواهد ماند.
۴. عدم تجربه عملی رضا پهلوی در سیاست و زندگی واقعی ایران → او هرگز در ایران نزیسته، تجربه اجرایی ندارد و زندگیاش کاملاً متفاوت از اکثریت مردم بوده است.
اگر این مدل واقعاً دموکراتیک است، چرا اجازه داده نمیشود که ابتدا احزاب قوی شوند و مردم از طریق یک سیستم انتخاباتی، تصمیم بگیرند؟
بدون ایجاد فرهنگ حزبی و نهادهای مدنی، هر سیستم جدیدی—چه جمهوری، چه پادشاهی پارلمانی—در نهایت، در معرض استبداد قرار خواهد گرفت .
این موضوعی است که متن از آن غفلت کرده است.
دکتر فرشید نوروزی
از سلطنتطلبی تا پادشاهی پارلمانی
ب. بینیاز (داریوش)
این نوشتار در واقع جمعبندی گفتگوهای درون-گروهی بخشی از پادشاهیخواهان است که من به آن تعلق دارم. البته ما خواهانِ پادشاهی پارلمانی هستیم و بر این باور هستیم که این نوع سامانه سیاسی با توانمندیهای جامعه کنونی ایرانی سازگار است و برای ایران مفیدترین گزینه است. تا آنجا که به نظر شخصی من برمیگردد، بر این باور هستم که عمر احزاب کلاسیک کنونی در بهترین حالت تا سه دهه دیگر خواهد بود و با همگانی شدن هوش مصنوعی- آغاز هوش مصنوعی فراگیر (Artificial general Intelligence)- شرایط واقعی و عینی تغییر خواهد کرد.
***
تاریخ هیچ گاه دوبار تکرار نمیشود؛ هر رخداد و هر پدیدهای منحصربفرد و یکتاست و فقط یک بار پدیدار میشود. «شما» یک بار پدیدار میشوید، نه پیش از شما همانندی داشتهاید و نه پس از شما، همانندی خواهید داشت. این اصل خدشهناپذیر طبعاً در مورد سامانه پادشاهی به رهبری محمدرضا شاه که به تاریخِ گذشته پیوسته است نیز صدق میکند.
در تاریخ و زندگی واقعی، صفات مطلق مانند «خوب» و «بد» جایی ندارند، زیرا قابل محاسبه، سنجش و اندازهگیری نیستند. حتا هیتلر، استالین و … تا خمینی و خامنهای نه بد مطلق و نه خوب مطلقاند. البته میتوان از منظر منششناختی (ethical) یک مرز کلی میان نیکی و پلیدی یا خوب و بد کشید، ولی نادرست است اگر بخواهیم دو سوی آن مرز را مطلق کنیم. زیرا، پیامدهای «بدی»، گاهی میتوانند «خوب» باشند. از این رو، باید از مطلقگرایی پرهیز کرد.
چرا پادشاهی پارلمانی؟
آلمان و ژاپن
ما پادشاهی پارلمانی را به سامانه جمهوری ترجیح میدهیم. پایه و بنیان این نگرش خیلی ساده است: پیوند گذشته تاریخی ایران با مدرنیسم. ما پس از مطالعه دو کشور آلمان و ژاپن شکستخورده در جنگ جهانی دوم به این نتیجه رسیدیم که برای رشد و توسعه سیاسی و اقتصادی و فرهنگی باید گذشته را در شکلِ بهروزشده با مناسبات نوین سیاسی پیوند زد.
فدرالیسم کنونی آلمان در ماهیت وجودی خود چندان تفاوتی با ایالات پادشاهینشین آلمان (تا سال ۱۹۱۸) ندارد. آلمان اساساً یک کشور یونکرنشین یا هرسوگنشین بود. هر یک از این ایالتها در گذشته زیر فرمان یک پادشاه کوچک بود. پادشاهیهایی مانند: زاکسن، هِسِن، پروس، بایرن، ورتمبرگ، اولدنبورگ و … امروز تقریباً همین پادشاهیها، ایالتهای فدرال را تشکیل میدهند. به عبارتی، پس از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، فرمول فدرالیسم به عنوان شکل بهروزشده پادشاهیهای گذشته برای کشور آلمان متحقق گردید. یعنی گذشته تاریخی آلمان به گونهای در سامانه فدرالیسم مدرن دگردیس شد ولی مبنا و گوهر آن باقی ماند.

نقشه آلمان، ۱۸۷۱ تا ۱۹۱۸ – منبع: GenWiki
پس از شکست ژاپن، آمریکایی میخواستند پادشاهی را در ژاپن از میان برچینند ولی با مقاومت شدید روشنفکران و سیاستمداران ژاپنی روبرو شد. از آنجا که شاه در ژاپن نه سایه خدا بلکه خود خدا بود، یکی از شروط آمریکاییها این بود که پادشاه ژاپن باید در سپهر همگانی بر اسبی در برابر مردم ظاهر شود، از اسباش پیاده شود تا مردم ببنند که او مانند خود آنهاست و خدا نیست. از سوی دیگر، حفظ پادشاهی با این شرط گره خورده بود که پادشاه هیچ قدرت سیاسی-اجرایی نباید داشته باشد. به هر رو، ژاپنیها توانستند به آمریکاییها بفهمانند که پیوستگی تاریخی برای ژاپنیها از اهمیت بنیادین برخوردار است و میتوانند گذشته فرهنگی-تاریخی خود را با دموکراسی پیوند بزنند.
ایران
انقلاب اسلامی در ایران علیرغم مصیبتهای بیکران، پیامدهای مثبتی داشت. اگرچه «انتخابات» برای رژیم آخوندی صرفاً یک «بازی قدرت» بود ولی برای مردم یک مبارزه سیاسی برای بهترسازی زندگیشان تلقی میشد. اگرچه رژیم اسلامی توانست از این بستر مبارزه سیاسی مردم به بهترین شکل سوء استفاده کند ولی مردم ایران توانستند تجارب بزرگی کسب کنند. مردم ایران طی این چهل و اندی سال فراگرفتهاند که چگونه خواستههای صنفی و سیاسی خود را بیان کنند. اگرچه مردم ایران بارها و بارها، در این رهگذر مأیوس و سرخورده شدند ولی این سرخوردگی هیچ چیز از تجربه سیاسی آنها نمیکاهد. در اینجا حتا با صدای بلند میتوان گفت که «دشمن سبب خیر شده است.» امروز ایرانیان از بلوغ سیاسی برخوردارند و یاد گرفتهاند که چگونه از ابزارهای سیاسی قابل دسترس استفاده کنند. درست همین تجارب است که ضامنِ سلامتِ روندهای سیاسی آتی خواهد بود.
بر مبنای همین تجارب سیاسی و گرایش شدید به مشارکت در سرنوشت خود، مردم ایران دیگر حاضر نخواهند شد که به سوی یک سامانه غیردموکراتیک جهتگیری کنند، بویژه سپردن قدرت در دست یک نفر مانند شاهزاده رضا پهلوی که پایبندی خود را به موازین دموکراتیک اعلام کرده است. تمامی تجربیات تاریخی به ما آموخته است که تمرکز قدرت در دست یک نفر یا یک نهادِ فردمحور به کجراهی و گمراهی ختم خواهد شد.
از این رو، ما خواهان پادشاهی پارلمانی هستیم که قدرت واقعی در پارلمان رقم میخورد و حکومت (Government) باید برانگیخته و برآمده از رأی مردم یا نمایندگان مردم در پارلمان باشد. این رویکرد و نگرش با تجارب سیاسی کنونی مردم ایران سازگار است.
دو علت اساسی ما را از جریان جمهوریخواه جدا میکند: ۱) جمهوریخواهان هنوز مشخص نکردهاند که چه نوع جمهوریای مد نظر دارند (ریاستی، نیمهریاستی یا پارلمانی) و دوم، که از اولی مهمتر است، این است که به نظر ما سامانه سیاسی جمهوری نمیتواند اکنون ایران را با گذشتهاش گره بزند.
با این وجود، ما بر این باور هستیم که نباید از هم اکنون سامانه سیاسی آتی را با قاطعیت مشخص کرد. زیرا باید به مردم زمان داد تا بتوانند همه جوانب سامانه مورد نظر خود را بررسی و مطالعه کنند. از این رو، ما به یک دوره کوتاه دو سه ساله گذار نیاز داریم تا احزاب سیاسی بتوانند جان و انسجام فکری بگیرند و سرانجام جامعه در یک رأیگیری همگانی برای سامانه مطلوب خود تصمیم بگیرد.
ما به بلوغ سیاسی مردم ایران باور داریم و تصمیم نهایی آنها مرتبط با نظام سیاسی آینده را – هر چه باشد – با دل و جان میپذیریم.
سلطنتطلبهای پنجاه و هفتی
فنواژه «پنجاه و هفتی» تنها ارتجاع سرخ و سیاه یعنی چپها و اسلامگرایان را در برنمیگیرد. شوربختانه هنوز پس از چهل و اندی سال جریانهای پادشاهیخواهای در سپهر سیاسی عرض اندام میکنند و دقیقاً نمیگویند که منظورشان از «پادشاهیخواهی» یا «سلطنت» چیست. پرسش اساسی این است: آیا شاه / ملکه باید از قدرت اجرایی برخوردار باشد یا خیر؟ این، آن پرسش یک میلیون دلاری است که باید بدان پاسخ گویند! اگر آری، پس باید به روشنی و بدون هر گونه لاپوشانی آن را ابزار کنند و با مردم شفاف باشند. اختراع واژههایی مانند «پهلویسم» نشان میدهد که این جریانات نوظهور هنوز افکار سیاسی خود را بهروز نکردهاند. پهلویسم یعنی چه؟ یعنی ما ایرانیان دوباره باید همان قانون اساسی مشروطه که برای امروز ایران ارتجاعی است، راهنمای سیاستهای خُرد و کلان خود قرار بدهیم؟ یعنی دوباره در قانون اساسی بیاید که «شاه در برابر هیچ چیز پاسخگو نیست؟» [اصل ۴۴ قانون اساسی]. یعنی اگر شاه وجود داشته باشد، هیچ کس [حزب] دیگر نباید وجود داشته باشد؟ یعنی یک ایرانیِ «سوسیال دموکرات، حزب سبز و …» اجنبیاست؟
اطلاق کردن فنواژه «پنجاه و هفتی» فقط به ارتجاع سیاه و سرخ و مبرا کردن تفکرات گذشته سلطنتطلبی ۱۰۰ سال پیش، فقط «یکی به نعل زدن و یکی به میخ زدن» و گرد و غبار راه انداختن برای افکار ارتجاعی خویش است.
از نظر ما، رضاشاه بزرگ و فرزندش محمدرضا پایهگذاران ایران مدرن هستند و هستی آنها در رأس قدرت در زمان خودش بجا و درست بوده است. ولی با توجه به تجربیات سیاسی پرهزینه و رسیدن به یک بلوغ سیاسی ژرف، مردم ایران خواهان مشارکت مستقیم در سرنوشت خود و مسئولیتپذیری هستند. با تمام علاقهای که بخش بزرگی از مردم ایران به شاهزاده رضا پهلوی دارند، همین دوستداران شاهزاده در بزنگاه تاریخی بر مسئولیتپذیری خودشان تأکید خواهند کرد و نخواهند پذیرفت که به اصطلاح عامیانه «قدرت را دودستی تقدیم یک نهادِ فردمحور کنند.»
به همین دلیل، شاهزاده رضا پهلوی از نظر ما نماد تاریخی و وحدت و تمامیت ارضی ایران است و وظیفه اصلیاش – و این ما ایرانیان هستیم که وظیفه برایش تعیین میکنیم- حفظ فرهنگ ایرانی (ایرانیت) است. به نظر ما اگر شاهزاده رضا پهلوی به روشنی جایگاه تاریخی خود را به عنوان نماد ملی و وحدت برای مردم ایران روشن سازد، آنگاه میتواند بخش بزرگی از نیروهای اپوزیسیون را متحد کند. بهتر است از همین حالا به مردم بگوید که دوران پدر بزرگ و پدرش به پایان رسیده و ما هم اکنون در یک دوره نوین بسر میبریم و آن وظایفی که پدر بزرگ و پدرش به عهده گرفته بودند دیگر در حیطه وظایف او نمیگنجد. او باید یک شاه فراحزبی و فراقومی باشد و اعلام کند که او دیگر عهدهدار کارهای اجرایی-سیاسی نخواهد بود. طبعاً او میتواند در صحنه جهانی در مناسباتش با دیگر مقامات سیاسی شرایط را برای سیاستمداران ایرانی هموار سازد.
اگر شاهزاده رضا پهلوی به عنوان نماد ملی عرض اندام کند، چشمانداز ساحت سیاسی ایران با یک تحول بزرگ روبرو خواهد شد. برای نمونه افرادی مانند اعضای گروه ما در آینده میتوانند یک حزب سیاسی مناسب خود را پایهگذاری کنند و وظایف امروزی ما عملاً به پایان میرسد. این بدان معنی است که دهها حزب با سمتگیریهای گوناگون، از ملیگرایی افراطی تا معتدل، از سوسیالیست تا سوسیال دموکرات، از احزاب اقلیمی تا احزاب فمینیست و دگرباشان و … برای مشارکت سیاسی وارد عرصه سیاست شوند. در آن زمان، ما دیگر احزابی مانند حزب مشروطهخواه یا احزاب سلطنتطلب نخواهیم داشت. به نظر ما بهتر است که شاهزاده رضا پهلوی بر روی پادشاهی پارلمانی تکیه کند. فقط در این صورت است که میتواند اعتماد افراد و گروههای دیگر را به دست بیاورد. یکی از زیباترین موضعگیری پادشاه ژاپن این بود که در چند دهه پیش، برخی از احزاب سیاسی به همراه صاحبان صنایع از پادشاه خواستند که علیه حزب کمونیست چیزی بگوید. چون این حزب مرتب در حال به راه انداختن اعتصاب بود. پادشاه از این پیشنهاد امتناع کرد و گفت من فراحزبی هستم و حتا اگر این موضعگیری من به نفع ژاپن باشد انجامش نمیدهم. ایران امروز به یک چنین شاه فراحزبی که نماد وحدت باشد نیازمند است.
پارههایی از قانون اساسی ژاپن:
الف: پادشاه
ماده ۱: امپراتور نماد دولت و وحدت کشور است و جایگاه خود را از اراده مردم، که منبع تمام قدرت دولتی است، دریافت میکند.
ماده ۲: تخت امپراتوری بهصورت موروثی منتقل میشود. جانشینی بر اساس قانون خاندان سلطنتی که توسط مجلس تصویب شده است، تعیین میگردد.
ماده ۳: برای تمامی اقدامات امپراتور در امور دولتی، مشاوره و تأیید کابینه ضروری است و کابینه مسئولیت آن را بر عهده دارد.
ماده ۴:
الف) امپراتور تنها اقداماتی را در امور دولتی انجام میدهد که در قانون اساسی پیشبینی شده باشد. او هیچ قدرت اجرایی ندارد.
ب) امپراتور میتواند اجرای اقدامات خود در امور دولتی را طبق قوانین مربوطه به دیگران واگذار کند.
ماده ۵: در صورتی که مطابق با قانون خاندان سلطنتی، نیابت سلطنت برقرار شود، نایبالسلطنه اقدامات خود را در امور دولتی به نام امپراتور انجام میدهد. در این صورت، بند ۱ ماده قبلی اعمال میشود.
ماده ۶:
الف) امپراتور نخستوزیری را که توسط مجلس تعیین شده است، منصوب میکند.
ب) امپراتور عالیترین قاضی دادگاه عالی را که توسط کابینه منصوب شده است، تأیید میکند.
ماده ۷: امپراتور با مشورت و تأیید کابینه اقدامات زیر را در امور دولتی به نام ملت انجام میدهد:
• اعلام اصلاحات قانون اساسی، قوانین، مقررات و معاهدات.
• تشکیل مجلس.
• انحلال مجلس نمایندگان.
• اعلام انتخابات عمومی مجلس.
• تأیید انتصاب و برکناری وزرای دولت و سایر مقامات دولتی مطابق با قانون، همچنین صدور اعتبارنامه و گواهیهای سفرا و نمایندگان دیپلماتیک.
• تأیید عفو عمومی و خاص، تخفیف مجازات، بخشش و بازگرداندن حقوق.
• اعطای افتخارات.
• تأیید اسناد تصویب معاهدات و سایر اسناد دیپلماتیک مطابق قانون.
• پذیرش سفرا و نمایندگان خارجی.
• انجام وظایف نمایندگی.
ماده ۸: بدون اجازه مجلس، خاندان سلطنتی نمیتواند ملکی را دریافت یا واگذار کند و همچنین هدایایی را قبول یا اعطا نماید.
ماده ۲۰
۱) آزادی مذهب برای همه تضمین میشود. هیچ سازمان مذهبی از حقوق ویژه برخوردار نیست و مجاز نیست [به مثابه یک سازمان مذهبی] در قدرت سیاسی دخالت کند.
۲) هیچ کس نباید مجبور شود که در کنشها، جشنها، آیینها یا تمرینات مذهبی شرکت کند.
۳) دولت و ارگانهایش باید از هر گونه تربیت [آموزش] دینی یا هر گونه فعالیت مذهبی خودداری کنند.


مختصری از کلمات جمله های فرشید نوروزی
« رضا پهلوی در تمام عمرش، در تبعید زندگی کرده و هرگز مشکلاتی مانند بحران مالی، امنیت شغلی، یا حتی زندگی روزمره را نه تنها در ایران بلکه در خارج از ایران را هم تجربه نکرده است.»
کلمات مقاله آقای فرشید نوروزی کمیاب است و مثل مقاله روزنامه نگاران حرفه ای که دارای یبوست فکری دارند، نیست و بسیار سخاوتمندانه و غیر گرانفروشی و روانکاوانه بر شخصیت تمام انسانهای از هنرمندان و فرهیختگان موفق تا فقیران نوشته شده .
و یا موقعی که آقای فرشید نوروزی نوشته «۳. نبود ضمانت برای عدم دخالت رضا پهلوی → سخنان او بارها تغییر کرده .» .
و مقایسه کنید بین پهلوی ها و نقاشان و هنرمندان و شاعرانی که در تمرکز موضوعات خود می تواند یک لحظه تغییر یا خلل در تمرکز موضوعات یک نوع بی خردی است.نه یک تمثیل حیات وجودی خود که حرف آقا فرشید اشاره به مهمترین رابطه تمثیل هنرمند بر حیات است.