آه…
کاش کسی میگفت
چیزهایی هست
که اگر بگذری،
دیگر بازنمیگردند
حسرت
دوری از خانه پدری و مادری
خانهای در دوردست
خانهای بود در ته کوچهای باریک، پشت دیوارها، با حیاطی پر از شمعدانیهای سرخ و بوی نان تازهای که هر صبح در تنور مادر میپخت. خانهای که صدای خنده در آن از گلدستههای دوردست با صدای گنجشکهای روی درختان توت در هم میآمیخت.
پدر، با دستانی پینهبسته اما مهربان، هر غروب کنار حوض کوچک حیاط مینشست و نگاهش را به دوردستهای افق میدوخت. مادر، با چارقدی سپید، میان سایهروشن آفتاب و دیوارهای قدیمی، عطر نعنای تازه را با نغمههای آرامشبخش در هم میآمیخت.
ای خانهی کودکیهای من، ای کوچههای پر از خاطره! هنوز که هنوز است، در خوابهایم به حیاطت بازمیگردم، هنوز بوی خاک بارانخوردهی بعدازظهرهایت را حس میکنم، هنوز صدای در چوبیات را در گوشهایم می شنوم.
اما اکنون دورم، در سرزمینی غریب، جایی که هیچ خیابانی بوی باران خانهی ما را نمیدهد، هیچ نسیمی عطر نان مادرم را ندارد. غربت، سایهاش را بر روزهایم گسترانده و دلم هر لحظه برای آن خانهی قدیمی، برای آغوش گرم وطنم، پرپر میزند.
غربت جاییکه که تکهای از وجودت جا مانده، در همان کوچهها، همان حیاط، همان آغوش گرم مادر. و هرچند دنیا بزرگ است و هزاران شهر برای زیستن دارد، اما فقط یک خانه هست که قلبت در آن آرام میگیرد…
غربت همان دقایقی هستند که در آنها آدمی میان بودن و نبودن سرگردان است. جایی که زندگی جریان دارد، اما چیزی در عمق وجودت میگوید که اینجا، جای تو نیست.
آه، که اگر روزی بازگردم، شاید زمین تهران را ببوسم و یا مانند زمانی که از سربازی برای مرخصی می آمدم حلیمی در سر راه در پپسی کولا بزنم گونهام را بر دیوارهای خانه بگذارم و از روی دیوار خانه بپرم، شاید دست بر خاکش بکشم و با صدایی لرزان، در گوشش نجوا کنم: “دیر آمدم، اما دلم هرگز از تو دور نشد…”
استکهلم
۲۰ فوریه ۲۰۲۵
فرشید نوروزی
