چراغی بر فراز کوه

By | ۱۴۰۴-۰۱-۳۱

«پرنده مردنی‌ست. پرواز را به خاطر بسپار.»

چراغی بر فراز کوه

در شهر تهران، آن‌جا که کوهش، خسته از سال‌ها فریاد خاموش مردم، هنوز ایستاده‌ است، کودکی به دنیا آمد. سال ۱۳۸۸ بود. صدای شعارها تازه از خیابان‌ها عقب‌نشینی کرده بود، و جای گاز اشک‌آور هنوز بر دیوارهای کوچه‌ها نشسته بود. مادری که با چشمان اشک‌بار، در خیابان «آزادی» را فریاد زده بود: «رأی من کو؟»، حالا در اتاقی ساده، نوزاد تازه به دنیا آمده را در آغوش گرفته بود. نامش را «امید» گذاشتند.

پدر امید، متولد ۱۳۵۰، با خاطره‌ای آمیخته به دود و شعارهای انقلاب ۵۷، یکی از هزاران معترضی بود که در راهپیمایی سکوت ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ شرکت کرده بود. او صدای آن روزها را در سر حفظ کرده بود، اما دیگر کمتر حرف می‌زد.
مادر، که دیگر اجازه‌ی تدریس در مدرسه را نداشت، شب‌ها برای امید قصه‌هایی از سبزها می‌گفت:
از روزهایی که مردم با دستان خالی، روبه‌روی خشونت ایستادند. از دختر جوانی به نام ندا، که در خیابان افتاد و تصویرش تا ابد در تاریخ ماندگار شد.
او می‌گفت:
«امید جان، بعضی‌ها با خون‌شون چراغ می‌شن. روی کوه‌ها.»

امید با این قصه‌ها بزرگ شد. نسلی بود که از کودکی فهمید آسمان ایران دو لایه دارد: یکی سقف سانسور، یکی رؤیاهای آبی.
یک روز یکی از دوستان امید پرسید: رویای آبی چبیست؟
امید پاسخ داد: رؤیاهای آبی، یعنی آرزوهایی که زلال‌اند، انسانی‌اند، طبیعی‌اند.
آرزوهایی ساده، اما عمیق؛
آزادی، عشق، سفر، رقص، خنده، نوازش نور خورشید بر پوست، صدای موسیقی در خیابان، لمس دست کسی که دوستش داری، بی‌آنکه از نگاه دیگران بترسی

اما در دلش چیزی بیش از قصه می‌جوشید. سوالی همیشگی: «من چه می‌توانم بکنم؟»
گاه از آنچه می‌شنید، می‌ترسید. گاه خیال می‌کرد شاید فقط دیدن و شنیدن کافی‌ست. اما هر بار که به چشم‌های خاموش پدرش نگاه می‌کرد، چیزی در دلش می‌لرزید.

او با فیلترشکن بزرگ شد، با خاطره‌ی سرکوب، با آرزوی آزادی.
و آن پرنده‌ی بی‌نام، که سال‌ها پیش در دل پدرش پر زده بود، حالا در جان او بال می‌زد. اما بی‌قرارتر، گستاخ‌تر، آماده‌ی پرواز. شمارش معکوس شروع شده بود.

زمان زیادی نگذشت. امید نوجوان فعال در فضای مجازی شد . شبکه‌های اجتماعی، دیگر تنها راه نفس کشیدن شده بودند. با آن سن جوان نوشت، عکس گرفت، فیلم ساخت؛ از عشق و اندوه، از شادی‌های کوتاه و خنده‌هایی که با سرعت حذف می‌شدند.
و آرام ‌آرام فهمید که فقط تماشا کافی نیست.

و بعد، سال ۱۴۰۱ فرا رسید.

مهسا (ژینا) امینی. دختری کرد، ساده و زیبا، که مثل هزاران دختر جوان دیگر که برای دیدن تهران، پایتخت آمده بود، اما زنده برنگشت.
امید با آن سن جوان ،آن روز فریاد زد.
نه فقط از پشت صفحه، نه فقط با کلمات.
در خیابان‌ها. در تلگرام، اینستاگرام، و از همه مهم‌تر در دل مردم.

در دل خودش، جنگی درگرفت، تردید و ترس در پی جای خودش بود:
برگردد خانه، یا بایستد. بترسد، یا بگوید «نه».
در یکی از شب‌های پاییزی، بارانی نرم بر شیشه می زد. مادرش گفت: «امید، نرو.»
و امید ، فقط مادرش را نگاه کرد.
برای نخستین‌بار، صدایش آرام و مصمم بود:
«دیگه نمی‌شه نرفت.»

شعاری تازه در کوچه‌ها پیچید:
زن، زندگی، آزادی.
شعاری که از کوبانی آمده بود، از دل مبارزه‌ی زنان کرد، اما حالا در قلب تهران می‌تپید. امید حس کرد آن پرنده، حالا فقط در او نیست؛ در قلب هزاران دختر و پسر بال می‌زند.

او و دوستانش، همان‌هایی که پس از ۸۸ چشم به جهان گشوده بودند، حالا به نسل ۱۴۰۱ ، نسل Z بدل شده بودند.
نسلی که دیگر ترسی به دل نداشت؛ نسلی که نه تنها رأی، بلکه زندگی‌اش را مطالبه می‌کرد.
از دیوارهای مدرسه تا میدان انقلاب، از خیابان ستارخان تا کوچه‌های سقز، صدایشان شنیده می‌شد.
در شبی تاریک از پاییز، وقتی اینترنت قطع بود و گلوله‌ها واقعی، امید بازداشت شد.
هیچ‌کس نفهمید کِی، کجا، چرا؟
فقط پدرش، این‌بار سکوت نکرد. با صدایی بغض آلود گفت:
«سال ۸۸ صدای ما رو خفه کردند. اما حالا دیگه نمی‌تونن همه رو خاموش کنن. پرنده‌ها زیاد شدن.»

امید جوان از زندان برنگشت.
نام او را در کنار دیگر جوانان غیور ؛ در کنار کیان، نیکا، سارینا …… نوشتند
مادرش دیگر قصه‌ای برای گفتن نداشت. اما یک دفترچه از امید پیدا کرد:
چند خط شعر، چند عکس، و نوشته‌ای با دست‌خط امید:
«چراغی اگر مانده، باید بالا بردش. حتی اگر باد بوزه.»

در دانشگاه تهران، دیواری هست که بچه‌ها شبانه روی آن نوشته‌اند:
«پرنده مردمی‌ست. پرواز را به خاطر بسپار.»
و زیر آن، کسی با ماژیک قرمز نوشته:
«از سبز تا زن، زندگی، آزادی، ما راهرو ادامه‌ می دهیم.»

نسل‌ها دست در دست هم داده‌اند.
چراغی از سبز ۸۸ روشن شد، و حالا بر قله‌ای بلندتر، پرنورتر، راه را نشان می‌دهد.
این، داستان ، داستان تنها امید نیست؛
داستان همگی ماست. داستان ۲۵۰۰ سال غمناک در ایران .
اما راه همچنان ادامه دهنده دارد.
استکهلم
۱۹ آوریل ۲۰۲۵
فرشید نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *