نوشتهای به دستم رسید که چنین آغاز میشد:
«گمان نمیکنم جوانها آنگونه که شما ۵۷ ها همچنان تفکر دارید فکر کنند …. من به چشم خودم دیدم و به گوش خودم شنیدم که جوانان ایران همچون این جوان فکر میکنند … همه مهمان های من و همسایگانی که از ایران امسال از ایران به ترکیه آمده بودند درست مثل این جوان حرف میزدند .. تک تک شان از حمله اسرائیل به سپاه و فرقه نکبت شادی میکردند و همگی آرزوی برگشت پهلوی را دارند … حتی یک نفر هم به غیر از این فکر نمیکرد …»
پاسخی از زبان تاریخ
گذشته چراغ راه آینده است؛ کسی که گذشته را نشناسد، نخوانده باشد و یا بنا به سلیقهی شخصی دگرگونش کند، توان فهم درست آینده را از دست خواهد داد.
بله، هستند بخشی از نسل امروز، که با پوست و گوشت خود تباهی جمهوری اسلامی را لمس کرده؛ خشمشان واقعیست، نفرتشان طبیعی، و اشتیاقشان برای تغییر، کاملاً قابل درک. اما اینکه در واکنش به جهنم کنونی، بیدرنگ دل به تصویری ایدهآلشده از گذشته ببندیم، راه برونرفت نیست؛ تکرار همان دور باطل است.
آن بخش از جوانانی که امروز از بازگشت پهلوی حرف میزنند، نه دوران پهلوی را دیدهاند، نه در آن فضا زندگی کردهاند، نه آزادیهای نیمبندش را لمس کردهاند، نه از سرکوبهایش را خبر دارند.
تصویری که از آن دارند، بیشتر برساختهی رسانههای ماهوارهای و خاطرات سانسورشدهی نسل قبل است تا شناختی تحلیلی و واقعگرا.
طبیعیست وقتی آدمی از فلاکت بیزار میشود، به اولین تصویر «آرامش و نظم» دل ببندد، اما مشکل اینجاست:
تاریخ، با نوستالژی و احساسات اداره نمیشود. تجربهی زیسته باید با تحلیل انتقادی همراه شود تا منجر به بلوغ سیاسی شود، نه بازتولید استبدادی نو به اسم آزادی.
آیا نسل جوان امروز درک روشنی از ریشههای شکلگیری این جهنم که نام جمهوری اسلامی دارد را دارند؟
آیا میدانند چگونه ساختارهای سرکوبگر، تبعیضآمیز و بستهی رژیم پهلوی ، از سانسور سیستماتیک و شکنجه در ساواک تا حذف نیروهای دگراندیش و حذف صدای مخالف، بهتدریج بستر را برای رشد و مشروعیتیابی جریانهای رادیکال مذهبی فراهم کرد؟
و اینکه چگونه همین انسداد سیاسی و فقدان نهادهای مردمی، راه را برای قدرتگیری قشری ارتجاعی، زالووار و فرصتطلب از روحانیت هموار ساخت؟
بهگمان من، اغلبشان نه تنها چنین درکی ندارند بلکه هیچ نخوانده اند.
و نیز اینکه چگونه برخی، از حمله اسرائیل نه فقط به بخش امنیتی و کشتن سران نظام، بلکه به خاک یک کشور با تمام پیچیدگیهای هویتی و ملیاش خوشحال میشوند، گویی دشمنی با حکومت، جواز بیقیدی نسبت به مفهوم وطن است، نشاندهندهی خلأ جدی در تفکیک میان نفرت از حکومت و وفاداری به سرزمین است
مسئله اصلاً نفی آقای رضا پهلوی نیست؛ مسئله، فقدان حافظهی تاریخی و فقدان نهادهای دموکراتیک در این نوستالژی است. پادشاهی، هرچقدر هم مدرن و میهندوست باشد، وقتی بر مبنای تمرکز قدرت، غایب بودن نظارت و رابطهی عمودی مردم با یک «پدر نمادین» «پیشوا» شکل گیرد، در نهایت دوباره به استبداد ختم خواهد شد ولو این دفعه با لبخند و کراوات.
قرار نیست ما دوباره قربانی احساسات لحظهای شویم. قرار نیست چون امروز از جمهوری اسلامی خستهایم، فردا به آغوش نهادهایی بیفتیم که ساختار پاسخگو، شفاف، و مشارکت جمعی در آنها غایب است. تاریخ را باید خواند، ساختارها را باید شناخت، و قدرت را باید مهار کرد و نه فقط تعویض.
این هشدارها از سر عداوت با پهلوی نیست؛ از سر وفاداری به آرمان آزادی و کرامت انسانی است. آنکه آزادی میخواهد، باید اول از خود بپرسد:
آیا این مسیری که میروم، به توزیع قدرت میرسد یا به تمرکز دوبارهی آن.
ریگا
۲۹ جولای ۲۰۲۵
فرشید نوروز ی
