منجی یا مشارکت؟ ریشه‌های یک انتظار جمعی / جدال تاریخی جامعه‌ی ما با امید از بالا

By | شهریور ۱۹, ۱۴۰۴

منجی یا نهاد؟
جدال تاریخی جامعه‌ی ما با امید از بالا

متنی جالب از یکی از دوستان قدیمی‌ام درباره‌ی مقاله شماره ۳، منجی یا نهاد، به دستم رسید. به‌دلیل اهمیت نکته‌ای که در نوشته‌اش برجسته کرده بود، پاسخی برای او نوشتم و خواستم دیگران هم در جریان قرار بگیرند.

نوشته دوست عزیز:
نحوه رسیدن مردم یک جامعه به نهاد و حزب بسیار مسیر پر سنگلاخی است چون قدرت رانت و رانت فساد میآورد به نظر من واقعا باید اراده‌‌ای از بالا باشد. طولانیترین دوران جامعه مدنی ما در دوران معاصر دوران مشروطه بوده بعد شهریور بیست به هفت هشت سال رسید و ۵۷ به۴ سال در اینجا هیچ صنف نمیتواند یکهویی شکل بگیرد و در همان نطفه خفه میشود. و این موضوع جنبه تاریخی دارد ببین حافظ در این چگونه جامعه دوران خودش را توصیف کرده که به نظر من هنوز هم همین طور است:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
و….
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
———-

شاید بگویی خوش‌بینی است که در این برهوت از «نهادهای مدنی و مردمی» می نویسم.
اما مگر انسان بدون امید، رویا و آرزو تا اینجا رسیده است؟
به قول سوئدی‌ها: باید ستاره‌ها را نشانه گرفت،

اتفاقاً همین نگاهِ «اراده‌ای از بالا» ریشه‌ی بیماری تاریخی جامعه ماست. هر بار جامعه چشم به بالا دوخته، به‌جای مرهم، تازیانه نصیبش شده است. نهاد و حزب «بخشیده» نمی‌شوند؛ ساخته می‌شوند، آن هم در جدال با سرکوب، نه در سایه‌ی لطف قدرت.

قدرت همیشه رانت می‌زاید و رانت فساد. اما آیا راه‌حل این است که دوباره به همان سرچشمه‌ی رانت دخیل ببندیم؟
این چرخه استبداد را بازتولید می‌کند.
هیچ «بالا»یی دلسوز نهاد مستقل نیست؛
تنها فشار و ایستادگی اجتماعی می‌تواند آنها را زنده نگه دارد.

البته در زمینه‌ی ساخت و یا به وجود آمدن احزاب می‌توان بر فشار استبداد انگشت گذاشت، اما باید در نظر داشت که احزاب معمولاً از جمع کوچکی از نخبگان برمی‌خیزند؛ نخبگانی که در سایه‌ی درک و توان و دانششان از جامعه، برنامه‌ریزی‌های مدونی در هر عرضه ارائه می‌کنند.
در مقابل، نهادهای مدنی بر دوش جمعیت بسیار گسترده‌تری قرار دارند و همین پایگاه اجتماعیِ وسیع، بر حرکت احزاب و حتی بر کیفیت برنامه‌هایشان اثر تعیین‌کننده می‌گذارد. از این رو، در جامعه‌ای که امکان تأسیس حزب اندک یا سرکوب‌شده است،
نقطه‌ی عزیمت واقعی از دل جامعه‌ی مدنی می‌گذرد؛ از همان انجمن‌ها، شوراها و شبکه‌های خودسازمانی که می‌توانند هم بستر بقای اجتماعی باشند و هم در درازمدت زمینه‌ی پیدایش یا تقویت احزاب را فراهم کنند.

تجربه‌ی جهانی نیز همین را تأیید می‌کند. در لهستان دهه‌ی هشتاد، جرقه‌ی اصلی تغییر نه از حزب، که از اتحادیه‌ی «همبستگی» برخاست؛ نهادی مدنی-کارگری که توانست اعتماد اجتماعی را بسیج کند و قدرت سیاسی را به عقب براند. در آمریکای لاتین، از شیلی تا برزیل، همین انجمن‌ها و شبکه‌های مدنی بودند که پایه‌ی گذار به دموکراسی شدند. در اروپای شرقی هم سقوط نظام‌های توتالیتر تنها زمانی ممکن شد که نهادهای اجتماعی ، چه کلیسا، چه اتحادیه، چه انجمن‌های فرهنگی ،توانستند شبکه‌ای از مقاومت بسازند. در مقابل، کشورهایی که جامعه‌ی مدنی نحیف داشتند، پس از فروپاشی قدرت مرکزی دچار هرج‌ومرج یا بازتولید اقتدارگرایی شدند.

در ایرانِ ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، حزب توده را می‌توان نمونه‌ای متفاوت دانست: حزبی که توانست نهادهایی شبه‌مدنی ایجاد کند؛ از اتحادیه‌های کارگری گرفته تا انجمن‌های زنان و جوانان. حزب توده عملاً نشان داد که یک حزب، اگر شبکه‌سازی اجتماعی کند، می‌تواند بذر نهادهای مدنی را بپاشد. اما مشکل در دو سطح بود: نخست، وابستگی شدید این نهادها به حزب توده یعنی استقلال ذاتی‌شان محدود بود و بیش از آنکه بر خودسازمان‌دهی مردمی استوار باشند، تابع دستور و مصلحت حزبی بودند. دوم، فشار استبداد و کودتا امکان تداوم و بلوغ این نهادها را از میان برد. نتیجه این شد که با فروپاشی حزب توده ، بخش بزرگی از شبکه‌ی مدنیِ وابسته به آن نیز نابود شد، چون توان خوداتکایی نداشت.

به همین دلیل است که می‌ نویسم نهادهای مدنی باید ریشه‌ی مستقل داشته باشند، حتی اگر با احزاب هم‌پوشانی کنند یا از آن‌ها نیرو بگیرند. تجربه‌ی حزب توده نشان می‌دهد که بدون استقلال نهادی و فرهنگ مشارکت از پایین، نهاد مدنی در لحظه‌ی بحران فرو می‌پاشد.

اینجاست که نقش نهادهای مدنی روشن می‌شود:
آن‌ها عرصه‌ی تمرین مشارکت، مسئولیت‌پذیری و اعتماد اجتماعی‌اند.
جامعه‌ی بی‌نهاد، جامعه‌ای بی‌حافظه است؛ هر بار از نو آغاز می‌کند و هر بار نیز از همان نقطه شکست می‌خورد.
در حالی‌که جامعه‌ی نهادینه، حتی اگر احزاب و برنامه‌های سیاسی‌اش به محاق بروند، زیرساخت اعتماد و همکاری را حفظ می‌کند و امکان بازسازی سیاست را دوباره فراهم می‌سازد.

حافظ اگر از «عالمی دیگر» گفت، آن «دیگر» نه در تکرار منجی‌پرستی، بلکه در زایش همین نهادهای مستقل و ریشه‌دار معنا پیدا می‌کند. نهاد یک‌شبه ساخته نمی‌شود، درست. اما اگر امروز نیز بگوییم «نمی‌شود» و چشم به بالا بدوزیم، صد سال بعد باز همان شعر حافظ را شاهد می‌گیریم. مسئله روشن است: یا باید این سنگلاخ را با سماجت و پایداری طی کرد،
یا تا ابد در باتلاق منجی‌گرایی غوطه خورد.
استکهلم
۹ سپتامبر ۲۰۲۵
فرشید نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *