مقالهای ترجمهشده که در کیهان لندن منتشر شده (رسانهای که ارادت ایدئولوژیک و علاقهٔ مزمنش به نظام پادشاهی و سلطنت بر کسی پوشیده نیست)توجه مرا جلب کرد. در این یادداشت، بهطور مشخص به مغلطهها، وارونهخوانیها و تحریفهای نظری در مقالهای میپردازم که کیهان لندن برای توجیه پروژهٔ سلطنتطلبی به آن استناد کرده است.
*نویسنده: فهد سلیمان الشقیران
*منبع: روزنامه فرامنطقهای الشرق الاوسط
*ترجمه: کیهان لندن
دلایل برتری نظامهای پادشاهی در نظریه ماکس وبر
خوب است که اول وبر را کوتاه بشناسیم:
ماکس وبر (Max Weber) کیست؟
ماکس وبر (۱۸۶۴–۱۹۲۰) جامعهشناس، تاریخدان و نظریهپرداز آلمانی است که همراه با مارکس و دورکیم یکی از سه بنیانگذار اصلی جامعهشناسی مدرن بهشمار میرود. وبر نه ایدئولوگ بود و نه نسخهنویس سیاسی؛ مسئلهٔ اصلی او فهم منطق قدرت، اقتدار و عقلانیت در جهان مدرن بود.
وبر در بستر فروپاشی نظمهای سنتی اروپا، رشد سرمایهداری، شکلگیری دولت مدرن و بحران اقتدار سیاسی مینوشت. دغدغهٔ محوریاش این پرسش بود:
چرا برخی جوامع به دولت مدرن و باثبات میرسند و برخی در سلطهٔ شخصی و بحران مزمن باقی میمانند.
هر بار که پروژهٔ پادشاهی در ایران به بنبست نظری میرسد، به قفسهٔ نظریه پناه میبرد: وبر، هگل، تاریخ، “تجربهٔ خاص”. این بار نام ماکس وبر را احضار کردهاند تا ناتوانی سیاسی را به سرنوشت تاریخی بدل کنند. اما وقتی سیاست تهی است، نظریه را گروگان میگیرند.
استناد به وبر برای اثبات “برتری پادشاهی” نه سوءتفاهم است و نه اختلاف خوانش؛ تحریف آگاهانهٔ یک نظریهٔ ضد شخصمحوری است. وبر نه مدافع سلطنت است، نه مبلغ ثبات سنتی؛ مسئلهٔ او یک چیز است:
گذار از سلطهٔ شخصی به دولت عقلانی–قانونی.
وبر اگر امروز زنده بود، نه در تهرانِ سلطنتطلب مأوا داشت، نه در جمهوریهای اقتدارگرا؛ بلکه دقیقاً همانجا میایستاد که قدرت از شخص جدا میشود، چه با تاج، چه با عمامه، چه با یونیفرم نظامی.
ایران هرگز “دموکراسیپرست” نبوده است که شکستهایش را به پای دموکراسی بنویسیم. مسئلهٔ ایران، از مشروطه تا امروز، چیز دیگری بوده است:
دولتِ شخصیشده.
۱- در دورهٔ پهلوی، دولت به شاه گره خورد.
۲- پس از تغییرات سال ۱۳۵۷، به ولی فقیه.
در هر دو، نهاد تابع شخص شد،
قانون فرمالیته ماند،
و جامعه به تماشاگر فروکاسته شد.
این الگو منحصر به ایران نیست.
روسیهٔ پوتین، ترکیهٔ اردوغان، ونزوئلای چاوز، و حتی مصرِ ناصری، همگی نمونههای دولتهایی هستند که شکل حقوقی مدرن دارند اما منطق سلطهشان شخصی است.
وبر این وضعیت را بهروشنی تعریف میکند:
سلطهای که در آن قدرت نه به قانون، بلکه به شخص، نسب، یا کاریزما متکی است، غیرعقلانی است؛
چه با تاج، چه با عمامه، چه با رأی ۹۹ درصدی.

ماکس وبر
جمهوریخواهی در ایران، دقیقاً نقد همین تداوم تاریخی است، نه تکرار آن با نوستالژی سلطنت.
سلطنتطلبی ایرانی همیشه شیفتهٔ واژهٔ “ثبات” است. اما در منطق وبر، ثبات بهخودیِ خود یک فضیلت سیاسی محسوب نمیشود. ثباتی که در آن میان شخص و منصب تفکیکی وجود ندارد، نشانهٔ دولت پیشامدرن است، نه دولت عقلانی
نمونهها روشناند:
۱- اسپانیا تنها زمانی باثبات شد که پادشاه از سیاست کنار رفت و قانون اساسی حاکم شد
۲- ژاپن تنها زمانی توسعهزا شد که امپراتور به نماد خالی از قدرت اجرایی تقلیل یافت
۳- کرهٔ جنوبی نه با “پدر ملت”، بلکه با نهادسازی پس از دیکتاتوری به ثبات رسید
در مقابل:
رژیمی که:
الف- احزاب را برنمیتابد
ب- پارلمان را تزئینی میخواهد
پ- ارتش را ملک شخصی میداند
ت- و توسعه را از بالا دیکته میکند
نه باثبات است، نه مدرن؛ فقط بحران را به تعویق میاندازد.
ایران پیش از ۱۳۰۳ تا ۱۳۵۷ نمونهٔ کلاسیک همین بنبست بود:
دولتی که همهچیزش به “شخص” گره خورده بود و در لحظهٔ بحران، هیچ مسیر بازگشتی نداشت.
وبر دقیقاً دربارهٔ چنین دولتهایی هشدار میدهد.
استناد به چین سنتی برای توجیه پادشاهی در ایران، یک فریب مضاعف است.
وبر چین را مثال میزند نه برای دفاع از امپراتوری، بلکه برای نشان دادن این حقیقت تلخ که:
حتی باسوادترین نخبگان،
بدون حقوق عقلانی، بوروکراسی تخصصی و تفکیک شخص/منصب،
قادر به ساخت دولت توسعهزا نیستند.
چین مدرن، اتفاقاً زمانی جهش میکند که:
۱- حزب جای شخص مینشیند
۲- بوروکراسی حرفهای میشود
۳- و حتی کاریزمای مائو به “گذشتهٔ مقدس” تبعید میگردد
اما مقالهٔ مورد بحث، شکست چین سنتی را به “روح ملت” نسبت میدهد و نتیجه میگیرد:
“پس دموکراسی تحمیلی فاجعه است، پادشاهی طبیعی است.”
این منطق، منطق تسلیم است.
وبر میگوید: بدون نهاد، توسعه ناممکن است.
مقاله میگوید: چون نهاد سخت است، به سلطنت برگردیم.
این وارونهخوانی وبر است.
حذف بزرگ: تفکیک شخص از قدرت
مفهومی که مقاله عامدانه حذف میکند، ستون فقرات نظریهٔ وبر است:
تفکیک شخص از منصب.
دولت عقلانی فقط آنجاست که:
الف- قدرت به قانون گره بخورد، نه به فرد
ب- منصب مستقل از نسب و کاریزما باشد
پ- و سیاست از ارادهٔ شخصی جدا شود
پادشاهی موروثی حتی در شکل مشروطه ، این تفکیک را همواره مخدوش میکند.
به همین دلیل است که در بحران، همیشه “نام” جای “نهاد” را میگیرد.
وبر این را میفهمد؛
مدافعان سلطنت یا در بهترین حالت نمی فهمند و یا عامیانه نادیده میگیرند.
پادشاهی و مکر تاریخ
ارجاع به هگل نیز چیزی را عوض نمیکند. تاریخ ایران نشان داده است:
پادشاهی هر بار که فرصت نهادسازی داشت، آن را قربانی تمرکز قدرت کرد.
این همان “مکر تاریخ” است:
نظامی که خود را ضامن نظم میداند، به عامل فروپاشی بدل میشود.
از قاجار تا پهلوی،
از پهلوی تا ولایت،
همیشه یک شخص آمد تا “بیثباتی” را مهار کند و همان شخص، مسیر اصلاح را بست.
جمهوریخواهی در ایران یعنی:
۱- قطع زنجیرهٔ شاه/رهبر
۲- پایان سیاست بهمثابه ارادهٔ فرد
۳- بازگرداندن حاکمیت به قانون
۴- و تبدیل جامعه از رعیت و مقلد به شهروند
جمهوریخواهی نه شعار است و نه کپی غرب؛
پاسخ تاریخ است به دو قرن شکست دولت شخصی در ایران..
وبر را نمیتوان علیه جمهوری مصادره کرد.
تاریخ ایران را نمیتوان با افسانهٔ “ثبات” تحریف کرد.
و آینده را نمیتوان با تاج و خاطره ساخت.
یا ایران وارد منطق دولت عقلانی میشود،
یا همچنان میان “شاه” و “رهبر” دستبهدست خواهد شد.
تاریخ، برخلاف نظر سلطنتطلبان، اهل نوستالژی نیست.
ریگا
۲۴ دسامبر ۲۰۲۵
فرشید نوروزی

