نجات از راه نهاد، نه رهبر

By | بهمن ۴, ۱۴۰۴

پرسشی از یک دوست :

“در این شرایط چه باید کرد و چگونه باید از گزند این اهریمنان نعلین پوش بر حذر بود و ازین دیکتاتوری گذر کرد”و من پرسش را ادامه می دهم: و البته در دام و چاله بعدی نیافتاد؟

پرسش دغدغه دار او دقیقاً پرسش نسل ۶۰ درصدی جوان امروز ایران است: نسلی که نه شاه می‌خواهد، نه شیخ، نه ایدئولوژی.

پس‌پرسش ساده‌ای نیست و پاسخ درخور آن سخت است.

پاسخ من این است که راه نجات نه از انتخاب یک نظام، بلکه از ساختن قواعدی می‌گذرد که هیچ نظامی نتواند آزادی را مصادره کند.
پرسشی که مطرح شده پرسش کلیدی تمام فعالین و کنشگران سیاسی چه منفرد و چه فعال در احزاب و سازمان‌های سیاسی چه در داخل ایران و چه در خارج می‌باشد.
پس‌پرسش ساده‌ای نیست.

پاسخ به این پرسش، پیش از آن‌که در انتخاب یک چهره یا یک جریان خلاصه شود، در فهم یک خطای تاریخی نهفته است: اشتباه گرفتن «گذار» با «قدرت‌گیری». تجربه‌ی یک قرن اخیر ایران نشان می‌دهد که تقریباً در همه‌ی مقاطع حساس، نیروهای سیاسی بیش از آن‌که به طراحی قواعد بازی بیندیشند، در پی تصاحب خودِ بازی بوده‌اند. نتیجه آن بوده که هر بار یک قدرت فردی جای قدرت فردی پیشین را گرفته، بی‌آن‌که سازوکاری پایدار برای مهار آن شکل گرفته باشد.

در این میان، جمله‌ای اهمیت ویژه‌ای دارد:
«در سیاست، چیزی را به مردم نشان خواهند داد که سیاست‌ورزان خارجی می‌خواهند.»
این دقیقاً یادآور یک واقعیت تلخ و گزنده است:
تصویرهایی که از «گزینه‌های ممکن» به جامعه نشان داده می‌شود، اغلب محصول موازنه‌ی منافع قدرت‌های خارجی است، نه لزوماً حاصل نیازهای واقعی جامعه.
اما همین‌جا یک خطر پنهان وجود دارد: اگر جامعه به جای طراحی قواعد مستقل، فقط به رد یا پذیرش چهره‌های تحمیل‌شده بسنده کند، باز هم بازی در زمینی انجام می‌شود که دیگران چیده‌اند.

گذارهای موفق جهان نشان می‌دهند که نخبگان سیاسی زمانی نقش تاریخی خود را ایفا کردند که از ابتدا پذیرفتند وظیفه‌شان حکومت کردن نیست، بلکه ممکن کردن حکومت‌پذیری است.
آن‌ها قدرت آینده را نه برای خود، بلکه برای نهادها طراحی کردند.
در ایران اما، سیاست هنوز بیش از حد حول پرسش «چه کسی؟» می‌چرخد و کمتر حول پرسش «با چه قواعدی؟».

اگر از سطح کلی‌گویی عبور کنم، حداقلِ عقلانی برای یک گذار سالم روشن است:
۱- نهادی جمعی برای مدیریت موقت گذار،
۲- قانون اساسی موقت کوتاه و غیرایدئولوژیک،
۳- سازوکاری برای عدالت انتقالی،
۴- تضمین بی‌طرفی نیروهای مسلح،
۵- نهادی برای طراحی نظم سیاسی آینده بدون تحمیل یک مدل خاص.
بدون این زیرساخت‌ها، هر تغییر سیاسی (حتی اگر به سقوط حکومت فعلی منجر شود )به احتمال زیاد به بازتولید یک اقتدارگرایی جدید ختم خواهد شد.

در این چارچوب، وطن‌دوستی دیگر نه در وفاداری به سلطنت معنا پیدا می‌کند، نه در دفاع از جمهوری اسلامی، و نه در پناه بردن به ایدئولوژی‌های قرن بیستم.
وطن‌دوستی مدرن یعنی دفاع از آزادی فردی، قانون قابل کنترل و قدرت قابل عزل.
یعنی به‌جای انتظار برای منجی، مطالبه‌ی قاعده.

خطر بزرگ سیاست ایران همچنان توهم منجی است؛ این تصور که فردی یا جریانی هم سقوط را ممکن می‌کند، هم گذار را مدیریت می‌کند و هم آینده را می‌سازد. تجربه‌ی تاریخی اما روشن است:
هر جا منجی آمده، نهاد نیامده؛
و هر جا نهاد نیامده، استبداد بازگشته است.

بنابراین شاید صادقانه‌ترین پاسخ به آن پرسش آغازین این باشد:
نه با رهبر، نه با انقلاب ناگهانی، نه با دولت در تبعید، بلکه فقط با گذار تدریجی، پرهزینه، کند، اما نهادی می‌توان از این چرخه عبور کرد.
نجات ایران نه از راه رهبر خوب، بلکه از راه ساختن قواعدی است که رهبر بد نتواند در آن دوام بیاورد.
استکهلم
۲۳ ژانویه ۲۰۲۶
فرشید نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *