داشتن نظر و دیدگاه در هر حوزهای (سیاسی، اجتماعی، اقتصادی یا هنری) باید نشانهای از بلوغ انسانی باشد؛ بلوغی که پیش از هر چیز، در تحمل و احترام به دیدگاههای متفاوت خود را نشان میدهد.
اگر انتظار داریم دیگران حتی اگر با ما موافق نباشند، به نظرمان احترام بگذارند، ما نیز موظفیم همین احترام را حفظ کنیم.
میخواستم پاسخی به یک کامنت درباره شیوهی جدید برخورد برخی از پهلویدوستان بنویسم، اما دیدم مسئله فراتر از یک واکنش ساده است. در اینجا ما با پدیدهای روبهرو هستیم که برای برخی تازه و ناشی از تبِ جدید سیاستزدگی است و برای برخی دیگر، مزمن و ریشهدار؛ رفتاری که در بخشی از جامعه ایرانی ( چه داخل و چه خارج) به شکلی نگرانکننده تکرار میشود.
پس خطابم را عمومی میکنم:
جملاتی از این دست در فضای مجازی کم نیست:
“یا با حمله نظامی موافقی، یا همدست رژیم هستی.”
“اگر طرفدار جنگ نیستی، خفه شو.”
“گوه اضافه هم نخورید.”
اینها فقط چند جمله نیستند؛ چکیدهی یک منطق خطرناکاند: حذف، دوقطبیسازی و بستن دهان هر صدای مخالف.
یا با ما، یا دشمن ما.
و این را کسانی میگویند که از دموکراسی حرف میزنند.
این دیگر بحث سیاسی نیست؛ این ذهنیتیست که امکان گفتوگو و نقد را از بین میبرد.
اینها بیانیهی خشماند، نه تحلیل.
حمله به مخاطب بهجای استدلال، با عباراتی مثل:
“از دنیا بیخبر هستید”
“بخندید و ادرار کنید”
“صد بار بدتر از هیتلر”
نشان میدهد هدف اقناع نیست، بلکه تخلیه خشم و برچسبزنی است.
چنین زبانی استدلال را تضعیف میکند و فقط همفکران را نگه میدارد.
مسئله اما فقط لحن نیست؛
ساختار استدلال هم مسئله دارد. کنار هم گذاشتن نمونههایی مثل جنگ جهانی دوم، رواندا یا یوگوسلاوی برای نتیجهگیری کلی درباره ضرورت مداخله نظامی، یک سادهسازی خطرناک است. این موارد زمینههای کاملاً متفاوتی داشتهاند و حتی در همانها هم نقش مداخله محل مناقشه است.
تناقض آنجاست که همین نگاه، نمونههایی که فاجعهبار را که از نظر زمان و فاصله چندان از ما دور نیستن را نادیده میگیرد: لیبی، عراق، سوریه و افغانستان، جایی که مداخله نه به رهایی، بلکه به فروپاشی و رنج بیشتر انجامید.
این انتخاب گزینشیِ مثالها (cherry-picking) نشانهی یک سوگیری جدی است. اگر از “کمک خارجی” حرف میزنیم، باید کل طیف نتایج را دید—نه فقط بخشهای مطلوب را. وگرنه با تحلیل روبهرو نیستیم، بلکه با روایتی از پیشتعیینشده طرفیم.
اگر قرار است درباره نسبت میان سرکوب، مقاومت و مداخله بحثی جدی شکل بگیرد، نقطه شروع باید دقت و پذیرش پیچیدگی باشد، نه خشم.
بدون اینها، متن حتی، اگر از رنج واقعی برخاسته باشد، بیشتر شبیه فریاد است تا تحلیل.
مسئله این است که این نگاه، یک وضعیت پیچیده را به یک روایت ساده تقلیل میدهد:
“یا با ما هستید یا در سمت رذالت.”
چنین نگاهی نه مسئله را روشنتر میکند و نه راهحل میدهد—فقط شکافها را عمیقتر میکند.
نکته مهمتر: این متنها اصلاً به “روز بعد” فکر نمیکنند.
حتی اگر مداخلهای ساختار موجود را تضعیف کند، پرسش اصلی تازه شروع میشود:
چه چیزی جایگزین میشود؟
چه کسی قدرت را در دست میگیرد؟
خطر فروپاشی یا جنگ داخلی چیست؟
این سکوت، یکی از جدیترین خلأهای تحلیلی است.
از سوی دیگر، با تعمیم تجربههای محدود، تصویری یکدست از جامعه ساخته میشود. یک کلیپ یا چند جمله، ناگهان میشود:
“صدای مردم ایران”
یا ادعاهایی مثل: “مردم فهمیدهاند” و “اکثریت به این نتیجه رسیدهاند” بدون هیچ دادهای تکرار میشود.
در حالی که اینها بیشتر بازتاب حلقههای همفکر و فضای الگوریتمی است، نه واقعیت اجتماعی.
چند محتوای همسو کافیست تا این توهم شکل بگیرد که “همه همین را میگویند.”
در نتیجه، یک تجربه فردی یا یک برش محدود، جای تحلیل را میگیرد و به کل جامعه تعمیم داده میشود، چیزی که بیشتر بازتاب احساس است تا واقعیت.
استکهلم
۱۱ آپریل ۲۰۲۶
فرشید نوروزی
