تردیدی نیست که ایران از زمانی که به اسارت در چنگال روحانیون درآمده، دیگر آن ایرانی نیست که جهان در عصر مدرن میشناخت؛ بلکه گویی به بقایای دوران استبداد مذهبی در اروپا بدل شده است. با وجود تمام تلاشهای نظریهپردازان و رهبران حکومت مذهبی حاکم برای بخشیدن ظاهری دموکراتیک به آن تا معاصر و مدرن به نظر برسد، اما صحنههای قطع انگشتان، کور کردن چشمها، سنگسار زنان، اعدامهای در ملاء عام، شکنجه در زندانها و فعالیتهای تروریستی در کشورهای منطقه و جهان، ثابت کرد که این مدرنیته ادعایی، پوچ و بیپایه است.
از آنجا که حذف منطق و نادان فرض کردن عقل، دو رکن ضروری برای هر حکومت دینی در عصر جدید پنداشته میشود، آنچه در بیش از چهار دهه گذشته در ایران رخ داده را نمیتوان جز این تفسیر کرد؛ بهویژه از جهت تلاش حکومت مذهبیِ سیاسیشده برای تحمیل دیکتههای خود بر منطقه و جهان. این حکومت با دست نکشیدن از مداخلات در کشورهای منطقه و بازی با امنیت آنها و بیاحترامی به حاکمیت ملیشان، و همچنین با بستن تنگه هرمز و گروگان گرفتن جهان برای سیاستهای خود، شواهد کافی ارائه داده است که به این عصر تعلق ندارد.
با وجود تمام آنچه درباره جریان اعتدال و اصلاحات گفته و نوشته شده، این جریان در بهترین حالت اگر نشانهای از چیزی باشد، تنها یک آغازِ از شکلافتاده، مسخشده و شکستخورده برای دوران نوزایی (رنسانس) در ایران است؛ البته اگر آن را با رنسانس اروپایی که پس از استبداد کلیسا رخ داد مقایسه کنیم. همین به تنهایی نشان میدهد که جمهوریِ خمینی مانند یک «عدد ثابت» است و هر کس که در انتظار تغییری در آن به سمت اعتدالی باشد که آن را شایسته ادغام در جامعه جهانی کند، خود را در کنار «گودو»ی ساموئل بکت در انتظار خواهد یافت!
زمانی که تمام جهان شاهد ویرانی و خرابی ایران پس از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ بود—در حالی که پیش از آن نیز وضعیت خوبی نداشت و همچنان زخمهای ناشی از «جنگ ۱۲ روزه» را میلیسید—تصور غالب این بود که بقایای جمهوری خمینی و دستگاه پاسداران تروریست آن با مقداری منطق و حکمت رفتار خواهند کرد و برای فرو انداختن پرده بر این عهد تاریک (که با تحمیل حکم ولایت فقیه آغاز شد) و زمینهسازی برای دورانی جدید تلاش میکنند. اما این تصور تنها زمانی درست از آب در میآمد که در کشوری دیگر حاکم بر منطق و عقل رخ میداد، نه در کشوری که توسط گروههایی اداره میشود که خود را «سایه آسمان» میبینند و معتقدند حق همیشه با آنهاست.
بدون شک، علیرغم ادعاهای بقایای جمهوری خمینی مبنی بر اینکه مردم ایران در کنار آنها ایستادهاند، هرگز نمیتوان آنچه را که بر سر این مردم زیر یوغ ظلم و تحقیر این جمهوریِ عجیب در شکل و محتوا آمده و میآید، نادیده گرفت؛ به ویژه استثمار مردم با عامل دین. چه زیبا گفت چهگوارا که: «زشتترین استثمار انسان، استثمار به نام دین است». و این دقیقاً همان چیزی است که در ایران رخ میدهد؛ جایی که پس از ۴۷ سال از حکومتی که آغازش بشارتهای خمینی به مردم برای آزادی، رفاه، نقش دادن به فقرا و توزیع درآمدهای نفتی بین آنها بود، اکنون بر کفِ جنزدهای به نام دونالد ترامپ معلق است و سرنوشت آن بیش از هر زمان دیگری مبهم و ناشناخته به نظر میرسد.
