از آغاز قرن بیستم تا حال، رژیمهای ددمنش در جهان کم نبودند و هنوز هم کم نیستند. در صدر آنها رژیمهای کمونیستی در اتحاد جماهیر شوروی، جمهوری خلق چین و اقماریاند که یکسرشان کامبوج و ویتنام است و سوی دیگرشان در یمن جنوبی، آلبانی، یکدوجین رژیم گروهبانهای یکشبه ژنرالشده آفریقا و البته در خاورمیانه خودمان هم، عفلقیهای بعثی عراق و سوریه و در کنارش، کوبای رفیق فیدل، زیمبابوه مرحوم اخوی موگابه، کره شمالی آقازاده کیم جونگ ایل و نواده حضرت امام کیم ایل سونگ و بر فراز سر همه آنها، نظام «نایب امام زمان».
با این حال من در طول پنج دهه روزنامهنگاری و مشاهده و گاه تجربه عملی اعمال و گفتار بسیاری از نظامهای سرکوبگر، هرگز با نظامی برخورد نکردهام که هم جنایت کند، هم فریب و حقهبازی جزئی مهم از وجودش باشد و همزمان، ادعا کند تولیت بارگاه ذات اقدس الهی را برعهده دارد.

حسن البنا و نواب صفوی تا محمد مرسی و سید علی خامنهای
رژیمهای سرکوبگر بسیاری را میشناسم، اما به جز عصر هیتلر و استالین، در هیچ زمانهای ندیدهام، نخواندهام و نشنیدهام که حکومتی، آن هم حکومتی دینی که بند ناف رهبرش، مستقیما به امام زمان وصل است (یا حداقل اینجور ادعا میکنند) در فریبکاری و دروغزنی و جنایت تا آنجا پیش رود که در دو روز، ۴۰ هزار تن از زیباترین و رشیدترین فرزندان میهنش را با دوشکا و مسلسل و تپانچه و چاقو به قتل برساند و بعد، خونسردانه قربانیان را ستونپنجم اسرائیل و آمریکا و جاسوس صهیونیستها بخواند و بعد از جنایت قرن، به اعدام زندانیانی بپردازد که گناه اغلبشان شرکت در تظاهرات انقلاب شیرو خورشید و ذکر نام و یاد پهلویها و شاهزاده رضا پهلوی است.
سید روحالله مصطفوی کشمیری، ملقب به خمینی، و حواریونش از نخستین روز به حرکت درآمدن، برپایی رژیم اسلامی را فراز همه شعارهایشان قرار دادند و خمینی بر آن بود که حکومتش را «دولت اسلامی ایران» بخواند، اما با توصیههای مهندس بازرگان و ابراهیم یزدی و قطبزاده و بنیصدر و البته با حذف «دموکراتیک» (که پیشنهاد یزدی و بنیصدر بود) و بیاعتنا به تقاضای مهندس بازرگان و حسن نزیه برای گذاشتن پیشوند «ملی» یا «جمهوری ایران»، سرانجام عنوان «جمهوری اسلامی» را برگزید.
خمینی، بهشتی، سیدعلی خامنهای، سیدهادی خسروشاهی، ربانی شیرازی و… از سرسپردگان ابوالعلاء مودودی، سید قطب، و طبیعتا، حسن البنا، رهبر اخوانالمسلمین بودند (برخلاف امام موسی صدر که با اخوانالمسلمین بهشدت زاویه داشت).
شباهتهای جنبش اخوان و اسلام ولایتی از همان روزی که نواب صفوی شیفته حسن البنا شد و به دیدار رهبران اخوان به مصر رفت، آشکار شد. یکی به دنبال خلافت با کراوات و ریشکی گاه تنک و گاه ضخیم، و دیگری در پی ولایت با ریش و تهریش بود، اما نوع رسوخ در جامعه از طریق ایجاد مدارس، بیمارستان، آموزشگاه عالی، مساجد و دارالذکرها عملا مشابه بود.
خمینی تا پیش از ظهور در راس قدرت، با اخوان مدارا میکرد. یادم است زمانی که عمر التلمسانی، رهبر اخوان، بیمار و در ژنو بستری بود، سیدهادی خسروشاهی، سفیر وقت رژیم در واتیکان، با دوست نویسنده و مترجمم، غلامرضا امامی، به دیدنش رفت و کتابی نیز از این دیدار منتشر کرد. با این حال جنبش اخوان در مرگ خمینی خیلی بیاعتنا، به «اناالله و انا الیه راجعون» بسنده کرد، چرا که اختلافات چندقرنه تشیع و تسنن با رفتار و عملکرد خمینی و جانشینش، تجلی پیدا کرده بود.
یادم است زمانی که معروف الدوالیبی، دولتمرد سرشناس سوری و رهبر اخوانالمسلمین این کشور، بعد از کشتار حما و حمص به دستور حافظ الاسد، به شکوه و به منظور یاری طلبیدن از خمینی به تهران آمد، خمینی برسرش فریاد زد که تو بازی خوردهای و آلت دست شیطان بزرگ شدهای! اسد از ما است و دل در مهر اهل بیت دارد.
بعد از آن هم روابط رژیم جمهوری اسلامی با اخوان المسلمین همهگاه با تشنج همراه بود. وقتی در بهار عربی، اخوانالمسلمین در تونس و لیبی جلو افتادند و سپس در سوریه، پیشتازی مبارزه را به دست گرفتند، بار دیگر آشکار شد که اسلام سیاسی در جستجوی قدرت اخوانالمسلمین با اسلام بهقدرترسیده ولایتی اختلاف و تباین آشکار دارد.
این تباین اوت ۲۰۱۲ در جریان کنفرانس سران غیرمتعهدها در تهران، به بدیهیترین شکل و در عین حال رسواترین وجه، از سوی دولت ولایتمدار میزبان آشکار شد. در مراسم رسمی در روز نخست با حضور دهها تن از رهبران و برجستگان ۱۲۰ کشور جهان و دهها سازمان و نهاد بینالمللی و نمایندگان رسانههای تصویری و مکتوب و گویای جهانی، سخنان محمد مرسی، از سران اخوانالمسلمین و رئیسجمهوری وقت مصر، دولتی که کشورش از بنیانگذاران جامعه غیرمتعهدها بود و اینک در مقام رئیس این جامعه، بر آن بود تا ریاست را به همتای ایرانی خود تقدیم کند، به صورت مشمئزکنندهای تحریف شد.
من هنگام سخنرانی محمد مُرسی، سخنان او را به زبان عربی و ترجمه همزمانش به زبان فارسی را مستقیم دنبال میکردم. با شنیدن ترجمه حرفهای او، نخست گمان بردم اشتباه شنیدهام. به همین دلیل بار دیگر در تلویزیون ماهوارهای نیل متعلق به مصر، سخنان مرسی را به زبان عربی گوش کردم. حقا کاری که مترجم ایرانیــ از ماموران وزارت اطلاعات و از تیم ترجمه رسمی جمهوری ولایت فقیهــ در تحریف سخنان مرسی کرد، با هیچ نوع متر و معیار و عذر و توجیهی، قابلدرک نبود.
چگونه میشود به جای «رژیم سرکوبگر سوریه که به خواست مردم انقلابی سوریه باید برود» از رژیم «بحرین» یاد شود؟ در باب محکومیت رژیم سوریه که بیمحابا به کشتار مردم بیدفاع سوریه دست زده بود، هم جناب مترجم به کلی عبارت را از دهان انداخت و از «انقلاب بحرین» یاد کرد. بعد هم به مصادره بهار عربی پرداخت و ادعا کرد که عامل برانگیختگی مردم در جهان عرب، اسلام ناب بود، حال آن که محمد مرسی از انقلابهایی میگفت که برای تحقق دموکراسی و حاکمیت ملی و عدالت برپا شدند.
مرسی در بخشی از سخنانش گفت: «مردم فلسطین و سوریه برای آزادی، عدالت و کرامت انسانی مبارزه میکنند» اما مترجم محترم که میدانست «مقام معظم رهبری» تا چه حد به بشار الاسد بعثی دل بسته، ولی از آل خلیفه بیزار است، برای رضایت خاطر خطیر «نایب امام زمان»، به جای سوریه دولت مقاومت و ممانعت، از بحرین، دولت کوچولوی وابسته به استکبار، یاد کرد.
مرسی سپس با اشاره به وتو ناجوانمردانه روسیه و چین در مورد دو قطعنامه محکومیت سوریه و برقراری مجازات علیه رژیم بعثی، یادآور شد که وتوها باعث شدند دست شورای امنیت عملا از سوریه کوتاه شود. عالیجناب مترجم که فرزند یکی از زیارتنامهخوانهای دور حرم دوطفلان مسلم بود، عبارت مذکور را چنین ترجمه کرد: حق وتو دست شورای امنیت را برای حلوفصل بحران ها و تحولات مردمی کوتاه کرد.
مرسی همچنین از «نظام ظالم سوریه» گفت و اینکه ما با مردم سوریه علیه رژیم ظالم سرکوبگر اظهار همبستگی و حمایت میکنیم. اینجا دیگر مترجم از خود سیدعلی آقا نیز پیش افتاد و به جای عبارات رئیسجمهوری منتخب مردم مصر، مکنونات قلبی نایب امام زمان را در دهان او گذاشت، به این مضمون که: ما آرزوی بقای رژیم سوریه را داریم که دارای پشتوانهای مردمی است!!
در اینکه اظهارات محمد مرسی، ریزودرشت رژیم را دستپاچه کرد و ولید المعلم، وزیر خارجه وقت رژیم بعثی سوریه، و مقداد، معاونش، را به ترک سالن کنفرانس واداشت، البته جای شک و شبههای نیست. توضیحات حاج عزت ضرغامی، سردار و وزیر ارشاد سابق، در باب اشتباه مترجم نیز تنها ما را به یاد داستان ملانصرالدین و صدای مشکوک انداخت که میگفت: حال صدایش را با کوفتن کفش بر زمین پوشاندی، با بوی عفنش چه میکنی؟
رژیم سالها بر آن بود تا با جا انداختن این دروغ که بهار عربی نتیجه زمستان ۱۳۵۷ ایران بود، چنین نشان دهد که ملتهای اسلامی پس از چند دهه، با الهام گرفتن از افکار و اندیشههای سیدروحالله مصطفوی و پس از او سیدعلی آقا خامنهای، به پا خاستند. آنچه هم در مصر و تونس و لیبی و یمن و بحرین! رخ داد و میدهد، در واقع بازتاب «صحوه اسلامی» (بیداری اسلامی) در ایران است.
به عبارت دیگر ولیامر مسلمانان چهارراه آذربایجان، ولیامر به معنای عام آن، برای مردم کشورهایی است که با انقلاب خود، نظام سیاسی کشورشان را تغییر دادهاند. البته در مورد سوریه، رژیم قائل به استثنا شد، چون در نگاه ولی فقیه و اهالی ولایتش، مردم سوریه مسلمان نیستند، بلکه همگی تروریست، عامل آمریکا و اسرائیل و عربستان سعودی و قطر و ترکیهاند که برای بقای کیان شیعه ولایتی+علوی، باید ریزودرشتشان را نابود کرد.
بشار اسد تا روزی که به مسکو گریخت، نصیحت ولیامر را به گوش جان شنید وپس از کشتار نیممیلیون سوری، حکومت را به احمد الشرع (شیخ جولانی اخوانی) واگذاشت.
راشد الغنوشی، رهبر جنبش نهضت تونس هم که سالها زیر عبای ولی فقیه ارتزاق میکرد، در پی سرنگونی بنعلی، به تونس بازگشت و به ریاست دولت و پارلمان رسید و امید این بود که در تونس خلافت اسلامی بر پا کند. شگفتیآور اینکه ظهور اختلافهای ایدئوژیک عمیق با رژیم ولایت فقیه خیلی زود بین او و تهران فاصله انداخت.
همین را در یمن و لیبی و اردن نیز مشاهده کردیم. حماس با داشتن ریشه در هرزاب اخوانی، در واقع آخرین پیوند رژیم با اخوانالمسلمین است. این پیوند نیز با حملات ویرانگر اسرائیل به غزه و سپس ایران، خالی شدن بیتالمال ولایت و کشته شدن سیدعلی خامنهای و نیممردگی مجتبی، روزبهروز کمرنگتر میشود.
در عراق، جنبش اخوان با رنگورویی پریده، ریاست پارلمان را عهده دارند، اما راه و مسلکشان با خط وربط اخوان، تفاوتهای آشکار دارد. آنها دموکراسی را پذیرفتهاند و زیر بار سلطه القاعده و داعش نرفتهاند.
راشد الغنوشی، نمکپرورده سیدعلی آقا، در سالهای اخیر واژهای در ستایش رژیم بر لب نیاورده و انقلاب تونس را یک خیزش «ملی و مردمی» میداند که هدفش برپایی دموکراسی، عدالت اجتماعی و حاکمیت ملی است.
اخوانالمسلمین لیبی و اردن و مغرب هم امروز به جمهوری ولایت فقیه پشت کردهاند. ملک عبدالله دوم، پادشاه اردن، و سلطان محمد ششم، همتای مغربی او، در دو دوره انتخابات نسبتا آزاد، حکومت را به اخوانالمسلمین و متحدانش سپردند (در مغرب البته پررنگتر) که آنها نیز بعد از مدتی نهچندان طولانی، با سر فروافتاده و بیآبرویی به دلیل شکست در تحقق وعدههایشان و نیز شکست در انتخابات، کنار زده شدند.
بدین ترتیب بزرگترین جنبش سیاسی اسلامی در جهان عرب و اسلام، بعد از نزدیک یک قرن، عملا بازارش را بهسرعت از دست میدهد. طالبان حتی ظاهرش هم با اخوانیهای کراواتی و پاپیونی متفاوت است. در واقع طالبان وحشیترین و عقبماندهترین شاگردان ابوالعلای مودودیاند که کمی دورتر به بچه سقا میرسند؛ همان ملای بیمایه و مجنونی که علیه امانالله خان، پادشاه اصلاحطلب افغانستان، به پا خاست (مثل خمینی) و با کمک ملاها، حکومت او را به زیر کشید، اما خود چندی دوام نداشت و سرش به دار رفت.
علیرضا نوریزاده

