چرا اپوزیسیون از نمایندگی می‌گریزد؟

By | ۱۴۰۴-۱۰-۲۶

گره‌گاه اصلی بن‌بست اپوزیسیون غیرسلطنت‌طلب ایران
مورد خطاب این نوشته افراد منفرد و کنشگران مستقل سیاسی نیست؛
بلکه خطاب اصلی، احزاب و سازمان‌های سیاسی‌ای است که در سپهر سیاست ایران نقش داشته و همچنان درگیر هستند، بی‌آن‌که در این‌جا قصد تحلیل عملکرد گذشته‌ی آن‌ها مطرح باشد.
چه بخواهیم و چه نخواهیم، اعضای بسیاری از این احزاب و سازمان‌ها، فارغ از درستی یا نادرستی باورهایشان، به‌سبب اعتقادات سیاسی خود دوران‌ها سخت در زندگی و طعم تلخ زندان را هم در دوران محمدرضا پهلوی و هم در جمهوری کذایی اسلامی چشیده‌اند.

پس“چرا و چگونه با وجود آن‌که احزاب، چپ‌ها، سکولارها، لیبرال‌ها و دموکرات‌ها در بسیاری از اصول و اهداف، دیدگاه‌های مشترک دارند، پس از ۴۷ سال هنوز جبهه‌ای که جامعه بتواند آن را به‌عنوان یک آلترناتیو سیاسی به رسمیت بشناسد شکل نگرفته، یا حتی تلاشی جدی برای شکل‌دادن به آن صورت نگرفته و همه‌چیز در حد حرف، تحلیل و بیانیه باقی می ماند ؟

آنچه امروز اپوزیسیون غیرسلطنت‌طلب ایران با آن مواجه است، نه کمبود تحلیل است و نه فقدان تجربه‌ی تاریخی.

مسئله، در سطحی عمیق‌تر، امتناع مزمن از عبور به سیاست واقعی است.

سیاست واقعی جایی آغاز می‌شود که
الف- اختلاف‌ها مدیریت می‌شوند، نه انکار؛
ب- مسئولیت پذیرفته می‌شود، نه تعلیق؛
ث- و همکاری نه به‌عنوان یک امتیاز اخلاقی، بلکه به‌مثابه‌ی یک ضرورت تاریخی پذیرفته می‌شود.

تا زمانی که نیروهای چپ، لیبرال، دموکرات و سکولار حاضر نشوند هزینه‌ی ورود به یک ساختار مشترک را بپردازند، هر جهش اجتماعی ( هرقدر گسترده، رادیکال یا فراگیر ) ناگزیر در خلأ سیاسی فرسوده خواهد شد.

جامعه‌ی ایران بارها نشان داده که آماده‌ی حرکت است؛ اما این نیروها هنوز نشان نداده‌اند که آماده‌ی نمایندگی هستند.
اگر این شکاف پر نشود، مسئله دیگر “تشکیل آلترناتیو” نخواهد بود، بلکه بی‌ربط‌شدن تدریجی سیاست‌ورزان به واقعیت زنده‌ی جامعه خواهد بود؛ وضعیتی که در آن، تاریخ نه منتظر می‌ماند و نه هشدارهایش را تکرار می‌کند.

این پرسش، یعنی چرایی ناتوانی نیروهای سیاسیِ مدعی تغییر (در همکاری مؤثر) از اواخر دهه‌ی هفتاد تا امروز، هم‌زمان با موج‌های پیاپی اعتراض و جنبش‌های اجتماعی، بارها و بارها مطرح شده است. اما با وجود ورود جامعه در ۱۴ روز اخیر به مرحله‌ای به‌مراتب حساس‌تر، پویاتر و فراگیرتر (مرحله‌ای که لایه‌های وسیعی از مردم عادی را نیز درگیر کرده)، نه پاسخ تحلیلی متناسبی به آن داده شده و نه اراده‌ای جدی برای آماده‌سازی عملی در برابر آن شکل گرفته است.

در تمام این مقاطع، مسئله نه فقدان نارضایتی اجتماعی بوده و نه نبود ظرفیت اعتراضی؛ مسئله، ناتوانی مزمن نیروهای سیاسی در عبور از خودمحوری، رقابت‌های فرساینده و توهم نمایندگی بوده است.

جامعه بارها جلوتر حرکت کرده، اما نیروهای مدعی تغییر یا در منازعات درونی فرسوده شده‌اند، یا منتظر “لحظه‌ی ایده‌آل” مانده‌اند،
یا کوشیده‌اند جنبش‌های واقعی را در قالب‌های ازپیش‌تعریف‌شده‌ی خود فروبکاهند.
نتیجه، بازتولید الگویی خطرناک بوده است: جهش اجتماعی بدون صورت‌بندی سیاسی، جنبش بدون همکاری، و خیزش بدون آمادگی نهادی؛ الگویی که تکرار آن، هزینه‌ی مرحله‌ی بعدی را به‌مراتب سنگین‌تر خواهد کرد.

این بن‌بست، برخلاف تصور رایج، ربطی به اختلاف‌های نظری بنیادین ندارد.

واقعیت این است که نیروهای چپ، سکولار، لیبرال و دموکرات، در اصولی چون:
جدایی دین از دولت، انتخابات آزاد، حقوق بشر، نفی ولایت فقیه و نفی خشونت سازمان‌یافته، اشتراک‌های گسترده‌ای دارند.
پس مسئله “چه می‌خواهیم” نیست؛ مسئله این است که چه کسی حاضر است هزینه‌ی عمل سیاسی را بپردازد. بیانیه‌نویسی کم‌هزینه‌ترین کنش است و ائتلاف واقعی پرهزینه‌ترین آن.

در چهار دهه‌ی گذشته، بخش بزرگی از این نیروها در خارج از کشور و در شرایطی نسبتاً امن فعالیت کرده‌اند؛ با معیشتی مستقل از کنش سیاسی. این وضعیت، به‌تدریج نوعی سیاست‌ورزی کم‌هزینه تولید کرده که در آن “موضع‌گیری” جای “تصمیم” را گرفته است.
سیاست، به‌جای آن‌که عرصه‌ی تعهد، ریسک و انتخاب‌های دشوار باشد، به حوزه‌ی تولید متن، تحلیل و بیانیه تقلیل یافته است. طبیعی است که در چنین چارچوبی، نوشتن امن‌تر و جذاب‌تر از ساختن نهاد و پذیرش مسئولیت باشد.

تشکیل یک جبهه‌ی سیاسی، به‌معنای عبور از آستانه‌ی نمایندگی است؛ نمایندگی‌ای که مستلزم برنامه، اولویت‌بندی، تصمیم‌گیری الزام‌آور و پذیرش مسئولیت شکست است. تجربه‌ی این ۴۷ سال نشان می‌دهد که بسیاری ترجیح داده‌اند “منتقد دائمی قدرت” باقی بمانند، نه “مدعی جایگزینی آن”. منتقد بودن امکان نقد بی‌پایان را فراهم می‌کند، بی‌آن‌که الزام پاسخ‌گویی به‌دنبال داشته باشد؛ اما مدعی قدرت شدن، به‌معنای قرار گرفتن در معرض قضاوت سیاسی است.

در کنار این، فردمحوری ریشه‌دار نقش تعیین‌کننده‌ای داشته است. اگرچه در سطح گفتار، از دموکراسی و ساختارهای افقی سخن گفته می‌شود، در عمل بسیاری خود را محور پروژه‌ی تغییر می‌دانند. ائتلاف تا جایی پذیرفته می‌شود که این محوریت به چالش کشیده نشود. به‌محض آن‌که ساختار مشترک مستلزم توزیع واقعی قدرت می‌شود، روند وحدت متوقف می‌گردد. این وضعیت با بحران حل‌نشده‌ی رهبری گره خورده است: نه رهبری کاریزماتیک پذیرفته می‌شود، نه رهبری نهادی ساخته می‌شود، و نه رهبری جمعی تمرین می‌گردد.

تعلیق دائمی سیاست، عامل مهم دیگری است. زمان عمل همواره به آینده حواله داده می‌شود: “وقتی شرایط مهیا شد”.

اما جبهه‌ی سیاسی، اگر قرار است کارکرد داشته باشد، باید پیش از بحران شکل بگیرد، نه در دل آن.

این تعویق مداوم، در عمل نوعی گریز از تصمیم در زمان حال است. این گریز، با ناهم‌زمانی این نیروها با جامعه تشدید می‌شود: جامعه در منطق “اکنونِ بحرانی” زیست می‌کند، در حالی که بخش بزرگی از اپوزیسیون در زمان تعلیق‌شده‌ی “فردای ایده‌آل” متوقف مانده است.

در نهایت، فاصله‌ی این نیروها با جامعه‌ی داخل کشور را نمی‌توان نادیده گرفت. فقدان شبکه‌های سازمان‌یافته در داخل، باعث شده فشار اجتماعی مؤثری برای وحدت شکل نگیرد. مخاطب اصلی بسیاری از این جریان‌ها، نه جامعه‌ی فعال داخل، بلکه دیگر کنشگران هم‌فکر در خارج از کشور بوده‌اند. در چنین بستری، بیانیه‌نویسی به‌تدریج جای سیاست را گرفته است؛ بیانیه هزینه‌ای ندارد، اما جبهه‌ی سیاسی کارنامه می‌سازد، و کارنامه یعنی پاسخ‌گویی.

این ناتوانی فقط به کم‌کاری یا اشتباهات سیاسی برنمی‌گردد. سرکوب در داخل کشور، ارتباط پایدار با جامعه را سخت و پرهزینه کرده و همه را محتاط کرده است. از طرف دیگر، چون پایگاه اجتماعی روشنی وجود ندارد، ادعای نمایندگی مبهم و نامشخص مانده است. در کنار این‌ها، روشن نبودن منابع مالی و امید بستن به فشار یا دخالت بیرونی، شکل‌گیری نهادهای مستقل و پاسخ‌گو را تضعیف کرده است.

نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها، بحران مشروعیت نمایندگی است؛ به‌طوری که کنار کشیدن از نمایندگی و عقب انداختن تصمیم‌ها، گاهی نه از سر ترس، بلکه واکنشی آگاهانه به همین بی‌اعتباری است.

تا زمانی که اپوزیسیون غیرسلطنت‌طلب با این لایه‌های حل‌نشده مواجه نشود :
( با قدرت به‌عنوان امر عینی، با شکست به‌عنوان امکان واقعی، با رهبری به‌عنوان ضرورت، و با زمان به‌عنوان عامل سیاسی )

هر تلاش برای وحدت، هر بیانیه‌ی مشترک و هر فراخوان، صرفاً بازتولید همان الگویی خواهد بود که جامعه بارها هزینه‌ی آن را پرداخته است:

الف- جهش اجتماعی بدون صورت‌بندی سیاسی( یعنی جامعه می‌جوشد، اعتراض می‌کند، خشم و خواست تغییر دارد، اما این انرژی به زبان سیاسی روشن ترجمه نمی‌شود. نه برنامه‌ی مشخصی وجود دارد، نه مطالبات اولویت‌بندی شده، نه سازوکار تصمیم‌گیری و نمایندگی. در نتیجه، کنش اجتماعی بالا می‌رود، اما چون شکل سیاسی منسجم ندارد، یا فرسوده می‌شود یا سرکوب‌پذیر باقی می‌ماند)

ب- و سیاست‌ورزی بدون آمادگی برای قدرت
(یعنی نیروهایی که خود را سیاسی می‌دانند، درباره‌ی نقد، مخالفت و اعتراض حرف می‌زنند، اما وقتی پای قدرت به میان می‌آید—این‌که اگر فردا مسئول شدند چه می‌کنند، با چه منابعی، با چه ساختاری و با چه پاسخ‌گویی—یا سکوت می‌کنند یا عقب می‌کشند. گویی سیاست فقط تا آستانه‌ی قدرت مشروع است، نه فراتر از آن).
استکهلم
۱۵ ژانویه ۲۰۲۵
فرشید نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *