در جریان اعتراضات علیه ملاها در ایران، رضا پهلوی، فرزند شاه، به طور فزایندهای مورد حمایت قرار میگیرد. زینب المسرار، نویسنده، در یک یادداشت مهمان مینویسد که او میتواند نقشی ایفا کند مشابه آنچه زمانی یک پادشاه در اروپا ایفا کرد.
شجاعت مردم ایران، تظاهرات و فداکاریهای مرتبط با آن، باید احترام عمیق هر ناظری را برانگیزد. در مورد اینکه آیا و چگونه گذار به ایران جدید میتواند صورت گیرد، سناریوهای مختلفی در جریان است. من میخواهم دیدگاهی از مراکش را به آنها اضافه کنم؛ کشوری که در سال ۱۹۷۹ تبعیدگاهی موقت برای شاه و خانوادهاش فراهم کرد. از آنجا، من مرتباً به اسپانیا نگاه میکنم که تنها چند کیلومتر دورتر است. و آرزو میکنم آنچه ۵۰ سال پیش در اسپانیا موفقیتآمیز بود، برای مردم ایران نیز محقق شود.
سالهاست که ولیعهد رضا پهلوی با حمایت فزایندهای از سوی مردم در داخل ایران روبرو شده است. با این حال، گزارشها در این باره در آلمان به شکل عجیبی با خویشتنداری و احتیاط همراه است. اهمیت او برای مردم ایران و خارج از کشور اغلب نادیده گرفته میشود. نظرات و تحلیلها تقریباً به طور انحصاری به حکومت اقتدارگرای پدرش و عدم اقبال مردم محلی اشاره میکنند و مدعی هستند که تنها ناامیدی باعث فراخواندن او شده است. چنین اظهاراتی بیش از حد عجیب به نظر میرسند، زیرا واقعیت سیاسی امروز ایران را نادیده گرفته و به نقاط کور غربی – به ویژه جناح چپ – اشاره دارند.
هنگامی که مردم ایران در اواخر سال گذشته قیام خود را علیه حاکمان اسلامی آغاز کردند، مصادف بود با پنجاهمین سالگرد درگذشت فرانسیسکو فرانکو، دیکتاتور اسپانیا. اسپانیا به یاد آورد که چگونه حکومت چند دههای او به پایان رسید و دوران گذار آغاز گشت. چرا در آلمان تشخیص شباهتهای تاریخی، زمانی که صحبت از ایران و رضا پهلوی به میان میآید، تا این حد دشوار است؟
اسپانیا در سال ۱۹۷۵ به شدت دوقطبی بود. وقتی خوآن کارلوس پس از مرگ فرانکو پادشاه شد، بیش از همه جناح چپ به او بیاعتماد بود. سوسیالیستها، کمونیستها و جمهوریخواهان در او نه یک پیامآور امید، بلکه کسی را میدیدند که راه دیکتاتوری و سرکوب را ادامه خواهد داد. این بیاعتمادی موجه بود: خوآن کارلوس توسط خودِ فرانکو به عنوان جانشین انتخاب شده و تحت آموزشهای سیاسی او قرار گرفته بود.
دقیقاً به همین دلیل است که روند تحولات بعدی او (خوآن کارلوس) قابل توجه است. او به عنوان خوآن کارلوس اول، از جایگاه خود برای تثبیت قدرت استفاده نکرد، بلکه قدرت خود را محدود ساخت. او فعالیت کمونیستها و سوسیالیستها را قانونی کرد، انتخابات آزاد را پذیرفت و از قانونی اساسی حمایت کرد که نقش خود او را محدود میکرد. جناح چپ همچنان منتقد باقی ماند، اما دریافت که یک گذار نظاممند و منظم، مهمتر از ایدئولوژی است.
I spoke with ARD’s nightly news program @tagesschau about the revolution in Iran, what Iranians expect of Germany and Europe, and the vision I have for the future of my country. pic.twitter.com/hPjZ5CuQGs
— Reza Pahlavi (@PahlaviReza) January 24, 2026
ایران امروز با چالشی مشابه روبروست. با این حال، نقش جناح چپ در اینجا متفاوت است. چپهای ایران – که از حمایت معنوی رفقای مارکسیست و ضدامپریالیست خود در غرب برخوردار بودند – نقشی تعیینکننده در به قدرت رسیدن ملاها ایفا کردند. بسیاری از آنها هسته مرتجع جنبش مذهبی را تشخیص ندادند. دههها تبلیغات شوروی چنان ذهن فعالان مارکسیست را مهآلود کرده بود که به این نتیجه رسیدند که اسلامگرایان متحدان بالقوهای هستند؛ تصوری که حتی خود اتحاد جماهیر شوروی هم تا این حد پیش نرفت. بسیاری از فعالان چپ علیه شاه مبارزه کردند، اما بعدها توسط حاکمان جدید مورد تعقیب قرار گرفته یا حذف شدند.
امروز بخشی از جناح چپ اروپا استراتژیهای مشابهی را دنبال میکند. آنها از گفتگو با بازیگران اسلامگرا دفاع میکنند. بنیاد «رُزا لوکزامبورگ» در نشریه «مواد ۱۷ – گفتگو با اسلام سیاسی ۲» صراحتاً توصیه میکند که «با اسلامگرایان به صورت انتقادی گفتگو شود». آنها به عنوان بازیگران مشروع سیاست اجتماعی تلقی میشوند و ساختارهای اقتدارگرا و ضد تکثرگرایی (آنتیپلورالیستی) آنها نادیده گرفته میشود.
علاوه بر این، اسطوره نقش تعیینکننده غرب و به ویژه ایالات متحده در سقوط نخستوزیر ایران، محمد مصدق، در سال ۱۹۵۳ نیز وجود دارد. اینکه سیا و سرویسهای اطلاعاتی بریتانیا در بازگرداندن شاه به قدرت دست داشتند، از نظر تاریخی مستند است. اما نتیجهگیری از این واقعه مبنی بر اینکه غرب دموکراسی را در ایران «حذف» کرده و باعث پیدایش جمهوری اسلامی شده است، سادهانگاری است. این نوع خوانش از تاریخ، مدتها برای توجیه و تلطیف حاکمیت استبدادی اسلامی به کار رفته است.
هر کس که با رضا پهلوی مخالفت میکند، این نکته را نادیده میگیرد: اسلامگرایان نمیتوانند یک گذار دموکراتیک را تسهیل کنند. ادعای قدرت آنها مطلق، دارای مشروعیت مذهبی و ناسازگار با تکثرگرایی (پلورالیسم) است. اصلاحات همیشه فقط ادعا میشوند، اما هرگز به اجرا درنمیآیند. تاریخ ایران پس از انقلاب ۱۹۷۹ گواه این مدعاست. حتی بهاصطلاح «اصلاحطلبان» درون سیستم نیز جایگزینی محسوب نمیشوند؛ آنها نه قدرت دارند و نه ارادهای برای تغییر سیستم. با این حال، سالهاست که در فضای رسانهای و سیاسی به عنوان پیامآوران امید به ما فروخته شدهاند.
رضا پهلوی خارج از این سیستم ایستاده است. او میتواند نقش میانجیگر دوران گذار را ایفا کند، زیرا مشروعیت او از نظر سیاسی قابل مذاکره است. اسلامگرایان باید قدرت خود را به چالش بکشند، چیزی که از نظر ساختاری قادر به انجام آن نیستند. هر کس این عدم تقارن را نادیده بگیرد یا به دلیل ضدیت با سلطنت (آنتیمونارکیسم) رد کند، واقعیت سیاسی ایران را به درستی نشناخته است.
خوآن کارلوس توسط یک دیکتاتور تربیت شد تا سیستم اقتدارگرا را تداوم بخشد – اما او در نهایت تصمیم دیگری گرفت. او با اقداماتش به یک دموکرات تبدیل شد. رضا پهلوی امروز در برابر آزمونی مشابه قرار دارد. با این تفاوت که او نه قدرت نهادی دارد، نه ارتش و نه یک دولت. پیشنهاد او «میانجیگری» است، نه «بازگشت به گذشته» (رستوراسیون)؛ و دقیقاً همین نکته او را به چهرهای تعیینکننده تبدیل میکند.
پنجاه سال پس از مرگ فرانکو، ثابت شده است که دموکراسیها نه در یک فضای اخلاقی بیعیب و نقص، بلکه از طریق سازشهای دشوار پدید میآیند. چپهای اسپانیا پادشاهی را که برآمده از دوران دیکتاتوری بود پذیرفتند تا به دموکراسی دست یابند. چپهای ایران – چه در داخل و چه در تبعید – امروز با این وظیفه روبرو هستند که با تاریخ خود و رابطهشان با اسلامگرایی مواجه شوند.
نگاه به نمونه اسپانیا نشان میدهد: یک ولیعهد میتواند بخشی از راه حل باشد و جناحی چپ که مسئولیتپذیر است، میتواند موتور محرک دموکراسی شود. مسئله کلیدی این نیست که آیا ایرانیها میتوانند نمونه اسپانیا را کپی کنند یا خیر، بلکه مسئله این است که آیا از تاریخ درس میگیرند. و آیا گزارشهای رسانهای در غرب بالاخره صداها و تجربیات مردم را جدی میگیرند، به جای آنکه به آنها درس اخلاق بدهند. هر کس این را درک کند، به ملت ایران این شانس را میدهد که آیندهاش را به دست خودش رقم بزند.
