با این همه زیر سایه خفقان جمهوری اسلامی و پس از ۴۷ سال شستوشوی مغزی، میهن و خدمات خاندان پهلوی از حافظه جمعی ایرانیان پاک نشد. حالا نسل جدید، آگاهانه پرچم شیر و خورشید را بالا میبرد و طنین شعار «جاوید شاه» آنها در و دیوار شهرها را میلرزاند.
«کیهان لندن» در این گزارش، روایت دو نسل از شهروندانی را منعکس کرده است که تجربه تلخ بهمن ۵۷ را از نزدیک لمس کردهاند.
«من از اول میخواستم حقمان را از آخوند بگیرم، خیلی مرا اذیت کردند، مادرم پیش از سال ۵۶ در آزمون استعدادهای درخشان رتبه اول بدست آورده بود. اگر اشتباه نکنم سال ۶۷ یا ۶۸ به خاطر اینکه پدربزرگم جزو ساواک بود، صندلی مادرم را به یک نفر دیگر فروختند، در حالی که مادرم در رشته مامایی دانشگاه علوم پزشکی تهران با رتبه ۲۰۱ کنکور قبول شده بود، یک سال بعد مادرم امتحان وکالت خواند و قبول شد اما پروانه وکالت به او ندادند، اما باز از تلاش دست نکشید و معلم شد اما در حال حاضر استخدام نیست و به صورت خصوصی تدریس میکند. خاله من هم رتبه ۱۰۰ بود و داروسازی تهران قبول شد اما به او هم اجازه ورود به دانشگاه و تحصیل در این رشته را ندادند.»

نیروهای مسلح چریکی در انقلاب بهمن ۱۳۵۷
اینها صحبتهای یک دختر دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه صنعتی آریامهر(شریف) است.
او در ادامه میگوید: «سرگذشت زندگی خانواده ما خودش یک کتاب است، بعد از بازجویی و زندانی کردن پدربزرگم همه وسایل خانه و زندگی پدربزرگ و همینطور مادر و پدرم که در طبقه دوم خانه آنها زندگی میکردند را شکستند و بردند، حتی پوتینهای اسرائیلی پدربزرگم که از دست شاه هدیه گرفته بود یا انگشتر طلایی که به پدربزرگم کادو داده بودند را بردند. چقدر به مادربزرگم تهدید میکردند و میگفتند برو ازش طلاق بگیر بچههات و بردار و برو، پدربزرگم از دست جمهوری اسلامی در آژانس کار میکرد و در نهایت از غصه دق کرد و در بهمن ۹۶ از پیش ما رفت.»
«عموی ارشد من فارغ التحصیل زبان ایتالیایی دانشگاه تهران بود در سال ۸۸ جزو بازداشتیهای اعتراضات آن سال بود، در زندان به او قرآن میدادند و میگفتند به ایتالیایی ترجمه کن.»
«حس انزجار و تنفر من و خانواده من از جمهوری اسلامی در قالب کلمات نمیگنجد و قادر به بیانش نیستم.»
یک بازنشسته آموزش و پرورش سرگذشت پدر و خانوادهاش در تابستان ۱۳۵۸ را اینگونه روایت میکند:« «تابستان سیاه ۵۸ بود و من ده ساله بودم، در خیابان پیروزی تهران، همسایه دیوار به دیوار ما مردی به نام سیفالله بود یک آدم بیسواد ولی بسیار پولدار، از آنجا که پدرم در خانه خودمان جایی نداشت که از مادرش نگهداری کند، طبقه اول خانه همین سیفالله را برای مادرش اجاره کرد، پدرم کارگر ساده وزارت کشاورزی بود برادر بزرگم هم با او در همان اداره کار میکرد.»
بعد از مدتی شنیدیم که سیفالله قاچاقچی بوده و مقادیر زیادی هروئین را در ماشینهای بزرگ جاسازی میکرده، باند گروه ضربت خلخالی او را بازداشت کرده بودند گروهی که همه چاقوکشها و قداره کشهای زمان شاه بودند که بعد از انقلاب از زندان آزاد شده بودند و آن زمان جزو همدستان سیفالله قاچاقچی بودند.
یک روز گروه ضربت خلخالی آمدند تا وسایل سیفالله را از طبقه دوم خانهاش ببرند، آن زمان خانواده او در شهرستان بودند. پدرم اجازه نداد وسایل را ببرند و کفت:« فردا سیفالله میگه خانهام و به تو اجاره دادم طبقه بالا را خالی کردند تو متوجه نشدی.»
«سردسته همان گروه که به او ممد موتوری میگفتند به پدرم گفت اموالش مصادره شده، حکم دادگاه داریم. پدرم خواست حکمشان را ببیند و رسید خواست، گفتند رسید نداریم.
بعد از اصرارهای پدرم ممد موتوری به پدرم گفت: «یک رسیدی بهت نشون بدم که خودت بدونی». تا اینکه شهریور رسید آن سال ماه رمضان شهریور افتاده بود. پدرم از شهرستان به تهران برگشت، بعد از مدتی سروکله زن سیفالله پیدا شد. دم در آمد و به مادرم گفت: «سیفالله را گرفتند، درش میاریم، از زیر چادرش یک نایلون پول به مادرم نشان داد، گفت این ۸۰۰ هزار تومن پول هست، میخوام ببرم به صانعی بدم» آن زمان صانعی یک پستی در حکومت داشت.
زن سیفالله ادامه داد: «سیفالله رو میفرستیم به کمپ معتادها، بعد از آنجا فراریش میدیم بره، بعد اگر پرسیدند چی شد میگیم اعدامش کردند، همه جا هم اعلامیه مرگش و میزنیم، بعد خودش با یک اسم دیگه میاد پیش ما.»
همان روزها بود که دو سه نفر دم در آمدند و سراغ پدرم را گرفتند. مادرم گفت: «اذیتش نکنید مریضه داره استراحت میکنه» گفتند:«یکی از همشهریان شما رو گرفتند میخواهیم بیاد او رو شناسایی کنه بعد بر میگرده»
برادر بزرگم گفت نمیگذارم بره به او گفتند تو هم با او بیا ببین مساله مهمی نیست، پدر و برادرم را باهم بردند، بعد از دو هفته برادر دومم به هر جا میشناخت سر زد، تا اینکه به مجلس رفت و خلخالی را پیدا کرد.
برادرم تعریف میکرد خلخالی در حال روزنامه خواندن بود، به او گفتم: «پدر و برادر مرا بردهاند تو خبر داری کجان؟ میدونی این گروه ضربتت دارند چه کارهایی میکنند. گفت نه من هیچ گروهی ندارم، هر کی رو بگیرند به زندان اوین میارند.»
برادرم گفت: «پدر من در اوین نیست بلایی سر پدرم نیاد اینها هیچی حالیشون نمیشه دارن مردم رو بیخودی میکشند.»
خلخالی گفت: «اگر به عنوان قاچاقچی بیاد من میکشمش از هیچ کس هم نمیترسم»
برادرم گفت: «پس میکشی؟ یادت باشه امروز جوابگو باش برای روز قیامت»
خلخالی عصبانی شد و گفت: «برو کی این و اینجا راه داده ؟» و برادرم را از اتاقش بیرون انداختند.»
همان روز از طریق عمویم آدرس دفتر اردبیلی را گرفتیم تا بپرسیم پدرم کجاست. از طریق اردبیلی متوجه شدیم پدر و برادرم به زیرزمین یکی از خانههای مصادرهای در شمال تهران منتقل و زندانی شدهاند.
بعد برادر و پدرم را به زندان اوین تحویل دادند، پدرم برای هم بندیهایش قرآن و شعر میگفت، یک دفتر شعر هم داشت. او آشنا به طب سوزنی هم بود و به هم بندیهایش کمک میکرد، همه او را دوست داشتند، به زندانیانی که قرار بود اعدام شوند دلداری میداد، تا این که یک روز اسم پدر و برادرم را صدا کردند، ما هم در خانه از همه جا بیخبر منتظر بودیم عمویم بیاید با برادرم به نزد اردبیلی بروند. آن روزهایی که در اوین اعدامی داشتند تلفنها را قطع میکردند و خلخالی هم به هیچ تلفنی جواب نمیداد.
برادرم تعریف میکرد وقتی ما را صدا زدند به پدرم اجازه ندادند صحبت کند. دو سه نفر کنار خلخالی پشت میزی نشسته بودند و خیلی فوری حکم اعدام صادر میکردند.
اگر متهمی حرفی میزد خلخالی لنگه کفشش را پرت میکرد به سرش و میگفت حرف نزن.
بعد نوبت به پدرم رسید، حکم اعدام برایش صادر کردند به جرم قاچاق بینالمللی مواد مخدر، بعد از صدور حکم، یک سیلی به صورت برادرم زدند، یک مهر به کف دستش زدند گفتند برو دم در زندان نشون بده برو بیرون.
برادرم با گریه و زاری خود را به خانه رساند و گفت بابام و میکشند اما مادرم باور نکرد، صبح فردای آن روز مادرم قرار بود با دو برادرم نزد اردبیلی بروند. ساعت ۷ صبح، رادیو اسم پدرم و چند نفر دیگر را اعلام کرد که سحرگاه همان روز اعدام شده بودند. وقتی رادیو خبر اعدام پدرم را اعلام کرد همه شوکه شدیم و باور نمیکردیم.
پدرم که در تمام عمرش هرگز به جنوب ایران نرفته بود به عنوان قاچاقچی بینالمللی مواد مخدر معرفی شده بود، در حقیقت جرم آن سیفالله قاچاقچی را به گردن پدرم انداخته بودند، زمان تحویل جنازه پدرم، پول گلوله از مادرم گرفتند که آن زمان ۸۰۰ تومان بود، گفتند باید پول گلوله را بدهید و بی سروصدا بردارید ببرید یک جا دفن کنید.
پس از اینکه جنازه پدرم را در شهرستان دفن کردیم و به تهران برگشتیم یک مرد مسن از طرف اردبیلی که خود را حاج مرتضی تفرشی معرفی کرد در خانه ما را زد و به مادرم گفت:« من دست راست حاج آقا هستم، تو را بخدا گذشت کنید، فهمیدیم شوهر شما بیگناه بوده، حاج آقا ناراحتند، ما یک پولی از خودمان به شما میدهیم که برای شما کمک و حقوقی برقرار بشه، اسمش و بین شهدا رد میکنیم.»
مادرم گفت: «من پول معاویه رو نمیخوام»
حاج مرتضی گفت: «من از جیب خودم میدم نه حاج آقا »
مادرم گفت: «تیر به جگر اون حاج آقا بخوره که ما رو بدبخت کرد.»
حاج مرتضی گفت: «نفرین نکنید، جنگ داره شروع میشه»
مادرم گفت: «ما که سوختیم الهی که همه شما در آتیش این جنگ بسوزید»
پدرم زمان اعدام ۴۵ ساله و مادرم ۴۰ ساله بود، او شش فرزند کوچک خود را به تنهایی به دندان کشید و بزرگ کرد و سروسامان داد، حالا سه سال از فوت مادرم گذشته، او برای ما هم پدر بود و هم مادر، شبها در تنهایی برای پدرم سوگواری میکرد و صبحها به پهنای صورتش خیس از گریه بود.
این شهروند بازنشسته صحبتهایش را با این جمله به پایان میرساند: «۴۷ سال از فاجعه بهمن ۵۷ گذشته اما خوشحالم که مردم ایران راه خود را پیدا کردهاند و شاهزاده رضا پهلوی در این برهه حساس و سرنوشتساز فانوس کشتی طوفانزده میهن را به سوی ساحل آزادی هدایت میکند.»
