از کلاس درس تا سردخانه؛ حقوق کودک در مکتب کشتار جمهوری اسلامی

By | فروردین ۶, ۱۴۰۵

در میان اسامی هزاران جان‌باخته انقلاب ملی ایرانیان در دی ماه، سهم کودکان به قتل رسیده تکان‌دهنده است. بر اساس اسامی تاییدشده از سوی سازمان‌های حقوق بشری و انجمن‌های فعال مستقل مانند تشکل‌های صنفی فرهنگیان، دست‌کم ۲۳۰ کودک و نوجوان زیر ۱۸ سال در فهرست جان‌باختگان ثبت شده‌اند.

با این حال، برخی برآوردهای رسانه‌ای مستقل، با توجه به محدودیت‌های ارتباطی و فشارهای حکومت بر خانواده‌ها، شمار واقعی قربانیان زیر ۱۸ سال را تا حدود ۳۰۰ نفر نیز تخمین زده‌اند.

در کنار این کشتار، گزارش‌های فراوانی از بازداشت ده‌ها کودک و نوجوان منتشر شده است؛ بازداشت‌هایی که در برخی موارد به تحویل پیکر بی‌جان به خانواده‌ها، اعترافات اجباری، بی‌خبری‌های طولانی‌مدت و حبس در کانون اصلاح و تربیت انجامیده است.

خلاصه‌ای از الگوی کشتار کودکان

ایران از امضاکنندگان کنوانسیون حقوق کودک است و بر اساس این تعهد بین‌المللی، موظف به تضمین حق حیات، منع بازداشت خودسرانه و حفاظت ویژه از افراد زیر ۱۸ سال است.

ماده شش این کنوانسیون بر حق ذاتی کودک به زندگی تاکید دارد و ماده ۳۷ تصریح می‌کند که بازداشت کودک باید تنها به‌عنوان «آخرین راه‌حل» و برای «کوتاه‌ترین زمان ممکن» اعمال شود.

همچنین در چارچوب اصول پایه سازمان ملل درباره استفاده از زور، کاربرد سلاح مرگبار صرفا در شرایط «ضرورت مطلق» و برای دفع تهدید فوری جانی مجاز است؛ معیاری که در مورد کودکان به بالاترین سطح محدودیت می‌رسد. با این چارچوب، داده‌های مربوط به کودکان جان‌باخته در دی ۱۴۰۴ تصویری ارائه می‌دهد که حتی با ابتدایی‌ترین استانداردهای بین‌المللی حمایت از کودک در تضاد جدی است.

ترکیب سنی

بررسی اسامی منتشرشده نشان می‌دهد بیش از ۷۰ درصد قربانیان در بازه سنی ۱۴ تا ۱۷ سال قرار دارند و بالاترین تعداد کشته‌شدگان در گروه سنی ۱۶ و ۱۷ سال هستند. چندین کودک در بازه ۱۰ تا ۱۳ سال ثبت شده‌اند و حداقل دو کودک خردسال دو و سه ساله در میان جان‌باختگان دیده می‌شوند.

این ترکیب سنی نشان می‌دهد که کانون اصلی کشتار، نوجوانان دبیرستانی بوده‌اند؛ نسلی که از منظر حقوقی و اجتماعی، همچنان در تعریف «کودک» قرار می‌گیرند و تحت حمایت ویژه قانونی‌اند.

پراکندگی جغرافیایی

از نظر جغرافیایی، موارد ثبت‌شده محدود به یک استان یا یک منطقه خاص نیستند. گزارش‌های حقوق بشری حاکی از آن است که استان‌های لرستان، کردستان و فارس در میان استان‌هایی با بالاترین آمار جان‌باختگان زیر ۱۸ سال قرار دارند.

با این حال، توزیع اسامی در گستره‌ای از شهرهای کوچک و بزرگ مانند تهران، مشهد، کرمانشاه، اصفهان، رشت، شیراز، کرج، نیشابور، ایلام، لرستان و کردستان نشان می‌دهد که با پدیده‌ای منطقه‌ای مواجه نیستیم، بلکه کشتار در سطح ملی پراکنده شده است.

این پراکندگی از منظر تحلیل داده، نشان‌دهنده «تمرکز تصادفی در یک نقطه بحران» نیست، بلکه بیانگر تکرار یک الگو در نقاط مختلف کشور است.

الگوی تیراندازی و علت مرگ

بررسی توصیف‌های مربوط به علت مرگ نشان می‌دهد که «شلیک مستقیم گلوله جنگی» عامل اصلی جان باختن کودکان بوده است.

در میان موارد مستند تکرار این الگوی تیراندازی به‌طور مکرر دیده می‌شود:

· اصابت گلوله به سر

· شلیک به قلب و قفسه سینه

· شلیک به شریان‌های حیاتی

· در برخی موارد، اصابت دو تا سه یا حتی بیش از پنج گلوله ثبت شده است

· مواردی از شلیک به خودرو حامل کودک

· دست‌کم یک مورد مرگ ناشی از استنشاق گاز اشک‌آور

· مواردی از فوت پس از انتقال به بیمارستان و بازداشتگاه

از منظر تحلیل خشونت، تمرکز بر نواحی حیاتی بدن به‌ویژه سر و قلب نشان‌دهنده هدف‌گیری کشنده است و هدف، استفاده از ابزارهای کم‌خطر برای متفرق کردن جمعیت معترضان نبوده است. همچنین استفاده از گلوله جنگی در مناطق غیر نظامی و غیر جنگی، با اصل احتیاط در عملیات انتظامی در تعارض قرار می‌گیرد.

بازداشت، اعتراف و ناپدیدسازی

اگر کشتار کودکان در خیابان یکی از تکان‌دهنده‌ترین وجوه اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ بود، آنچه در هفته‌های پس از آن رخ داد، تصویر دیگری از خشونت عریان را آشکار کرد: تعقیب و بازداشت کودکان در فضاهایی که قرار بود امن‌ترین نقاط زندگی آنها باشد: خانه، مدرسه و حتی بیمارستان.

نگهداری در شرایط نامعلوم، محرومیت از دسترسی به وکیل، فشار برای اعتراف و بی‌اطلاعی طولانی خانواده‌ها، همگی در تعارض با اصول اولیه حقوق نوجوانان قرار می‌گیرند.

گزارش‌های متعدد حاکی از آن است که موج بازداشت افراد زیر ۱۸ سال تنها محدود به لحظه درگیری‌های خیابانی نبوده است. در برخی موارد، نیروهای امنیتی با یورش شبانه به منازل، نوجوانان را در مقابل چشم خانواده بازداشت کرده‌اند. در مواردی دیگر، بازداشت در محیط مدرسه انجام شده است، جایی که به‌طور معمول نماد امنیت و آموزش تلقی می‌شود.

بازداشت در خانه

محمدحسین خورشیدوند، نوجوان ۱۵ ساله اهل خرم‌آباد، ۲۴ دی ماه با یورش شبانه نیروهای امنیتی به منزل خانوادگی‌اش بازداشت شد. او بدون ارائه توضیح رسمی به خانواده، به کانون اصلاح و تربیت تهران منتقل شد و بنابر گزارش‌ها در بخش قرنطینه نگهداری می‌شود.

در موردی دیگر، آرش عزیزی، نوجوان ۱۶ ساله اهل شهرستان سیروان در استان ایلام، در ۲۴ دی ماه با خشونت بازداشت شد. با گذشت هفته‌ها، خانواده او از محل نگهداری و وضعیت دقیقش بی‌اطلاع مانده‌اند.

استمرار بی‌خبری از سرنوشت یک فرد زیر ۱۸ سال، در ادبیات حقوق بشر می‌تواند مصداق «ناپدیدسازی قهری» تلقی شود؛ وضعیتی که نه‌تنها نقض حق آزادی، بلکه نقض مستمر حق اطلاع خانواده از وضعیت کودکشان است.

بازداشت در مدرسه

الگوی دیگری که گزارش شده، بازداشت نوجوانان در محیط مدرسه است. آرش محمدی‌زاده، دانش‌آموز اهل شیراز، در پنجم بهمن حدود دو هفته پس از فروکش کردن اعتراضات خیابانی، در مدرسه بازداشت شد. خانواده او پس از روزها بی‌خبری، در چهاردهم بهمن با پیکر بی‌جان فرزندشان مواجه شدند. صرف‌نظر از جزییات پرونده، زمان و مکان بازداشت این پیام را منتقل می‌کند که مدرسه نیز از منطق تعقیب امنیتی مستثنی نمانده است.

دستگیری در بیمارستان

یکی از تکان‌دهنده‌ترین موارد، مربوط به نیهاد شهریاری است؛ نوجوانی که به‌دلیل بیماری قلبی در یکی از مراکز درمانی تهران بستری و تحت عمل جراحی قرار گرفته بود. بنابر گزارش‌های منتشرشده، او در حالی که در وضعیت جسمی حساس قرار داشت، به‌دست ماموران امنیتی از بیمارستان ربوده شد.

انتقال یک کودک بیمار از تخت بیمارستان بدون شفافیت قضایی، علاوه بر بازداشت، پرسش‌هایی جدی درباره نقض حق درمان و مراقبت پزشکی ایجاد می‌کند.

اعتراف اجباری و شکنجه

در کنار این موارد، پیام‌هایی که ایران‌اینترنشنال از خانواده‌ها دریافت کرده و همچنین گزارش‌های منتشرشده در رسانه‌های مختلف حاکی از آن است که برخی از کودکان بازداشت‌شده تحت فشار برای اعترافات اجباری قرار دارند.

روایت‌هایی از اعمال فشار روحی، تهدید خانواده‌ها و در برخی موارد شکنجه جسمی مطرح شده است. اگرچه جزییات همه این موارد به‌طور مستقل نیاز به راستی‌آزمایی حقوقی دارد، اما تکرار این الگو در منابع مختلف، تصویری از روندی نگران‌کننده ارائه می‌دهد.

این الگو در اعتراضات ۱۴۰۱ نیز دیده شده بود، اما به نظر می‌رسد در رویدادهای اخیر دامنه گسترده‌تری یافته است. آنچه این وضعیت را دردناک‌تر می‌کند، تجربه‌ای است که بر کودکان و خانواده‌هایشان تحمیل می‌شود: ترس دائمی از یورش شبانه، اضطراب بی‌خبری و مواجهه با این واقعیت که حتی خانه، مدرسه یا بیمارستان نیز تضمینی برای امنیت نیست.

کودکی در میان گلوله و بی‌خبری

نسلی که در سن مدرسه با خبر کشته‌شدن همکلاسی، بازداشت همسن‌وسالان و بی‌خبری‌های طولانی مواجه می‌شود، تجربه‌ای متفاوت از کودکی را از سر می‌گذراند. برای این نسل، مفاهیمی چون «مدرسه»، «خانه» و «امنیت» دیگر معنای پیشین خود را از دست می‌دهد. مدرسه‌ای که قرار است محل آموزش و آینده باشد، به مکانی بدل می‌شود که در آن دانش‌آموزان چه از نظر عقیده و چه از نظر بدنی مورد تفتیش قرار می‌گیرند و تحقیر، تنبیه و بازداشت می‌شوند. خانه‌ای که باید امن‌ترین پناهگاه باشد، به صحنه یورش شبانه تبدیل می‌شود. بیمارستانی که باید محل درمان باشد، به نقطه اتصال به بازداشتگاه و زندان بدل می‌شود.

وقتی کودک نه‌تنها در خیابان، بلکه در زیست روزمره خود در معرض تعقیب قرار می‌گیرد، مفهوم «حفاظت» از یک اصل حقوقی به یک پرسش اجتماعی تبدیل می‌شود. اینجا مساله دیگر صرفا سرکوب یک اعتراض نیست، بلکه جابه‌جایی جایگاه کودک در نظم سیاسی است.

لنا لباف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *