زندگی در انتظار؛ فرسایش روانی جامعه در وضعیت “نه جنگ نه صلح”

By | اردیبهشت ۱۳, ۱۴۰۵

در حالی که در شرایط کنونی نه جنگی رسمی در جریان است و نه صلحی پایدار شکل گرفته، زندگی روزمره در ایران زیر فشار تورم، عدم اطمینان و بیکاری تغییر کرده؛ وضعیتی که به فرسایش روانی و تضعیف روابط اجتماعی انجامیده است.

در ایران، امروز بسیاری از شهروندان نه در وضعیت جنگی به‌سر می‌برند و نه در شرایطی که بتوان آن را صلح پایدار دانست. این وضعیت میانی، با  عدم اطمینانی مزمن، فشار اقتصادی، نگرانی از آینده و فرسایش اجتماعی همراه شده و به‌تدریج به یکی از مهم‌ترین عوامل فشار روانی بر جامعه ایران تبدیل شده است.

آمارهای اقتصادی، شدت این فشار را نشان می‌دهند. بر اساس داده‌های مرکز آمار ایران، تورم نقطه‌به‌نقطه در فروردین ۱۴۰۵ به ۷۳.۵ درصد رسیده و تورم خوراکی‌ها و آشامیدنی‌ها از ۱۱۵ درصد عبور کرده است. در برخی اقلام اساسی، این افزایش حتی شدیدتر بوده؛ قیمت روغن‌ها و چربی‌ها بیش از ۲۳۰ درصد بالا رفته و گوشت قرمز و سفید نیز افزایش بیش از ۱۴۰ درصدی را تجربه کرده است.

این اعداد تنها شاخص‌های اقتصادی نیستند. برای خانواده‌ها، به معنای حذف تدریجی کالاها از سفره، تعویق خرید، اضطراب دائمی درباره هزینه‌های ماه بعد و کاهش احساس امنیت در زندگی روزمره است.

معیشت ناپایدار، روان فرسوده

هم‌زمان با این فشار، سیاست‌هایی مانند حذف ارز ۲۸۵۰۰ تومانی و اجرای کالابرگ الکترونیک نیز نتوانسته‌اند فشار معیشتی را به‌طور کامل جبران کنند. دولت وعده داده بود که برای هر نفر اعتبار یک‌میلیون‌تومانی در نظر بگیرد، اما جهش قیمت کالاهای اساسی باعث شده این رقم بخشی از قدرت خرید خود را از دست بدهد.

در چنین شرایطی، نااطمینانی اقتصادی به ناامنی روانی تبدیل می‌شود. فرد فقط نگران گرانی امروز نیست، بلکه نمی‌داند فردا چه چیزی گران‌تر می‌شود، آیا شغلش باقی می‌ماند، اجاره خانه چقدر بالا می‌رود و آیا می‌تواند هزینه خوراک، دارو یا آموزش فرزندانش را تامین کند یا نه.

صبا آلاله، روانشناس می‌گوید، زندگی طولانی‌مدت در وضعیت “نه جنگ، نه صلح” روان و بدن را در حالت آماده‌باش دائمی نگه می‌دارد.

آلاله می‌گوید، زندگی در وضعیت “نه جنگ، نه صلح” باعث اضطراب مزمن و فرسایش روان جمعی می‌شود

به گفته او، وقتی فرد مدام با تهدید، ناامنی و نگرانی از آینده زندگی می‌کند، سیستم عصبی فرصت تنظیم و تعادل پیدا نمی‌کند.

او می‌گوید: «نتیجه این وضعیت می‌تواند اضطراب مزمن، اختلال خواب، خستگی روانی، کاهش تمرکز و حتی بی‌حسی هیجانی باشد.»

به گفته این روانشناس، مسئله فقط ترس از یک اتفاق مشخص نیست، بلکه زندگی طولانی در تعلیق و ناتوانی در پیش‌بینی آینده است؛ وضعیتی که به‌مرور احساس امنیت روانی را از بین می‌برد.

جامعه‌ای در حالت آماده‌باش

واکنش مردم به بحران یکسان نیست. برخی دچار اضطراب شدید می‌شوند، مدام اخبار را دنبال می‌کنند و ذهنشان درگیر پیش‌بینی خطر است. برخی دیگر از شدت فشار به بی‌حسی عاطفی می‌رسند؛ نه به این دلیل که مسئله برایشان مهم نیست، بلکه چون روان دیگر توان تحمل فشار بیشتر را ندارد.

آلاله می‌گوید، در چنین شرایطی خشم‌های ناگهانی، خستگی روانی، نوسان میان امید و ناامیدی، کاهش تحمل و احساس بی‌معنایی از واکنش‌های رایج است. به گفته او، انسان در بحران لزوما واکنشی منطقی و یکدست نشان نمی‌دهد و ممکن است هم‌زمان بترسد، خشمگین باشد، امید داشته باشد و احساس درماندگی کند.

این وضعیت فقط در سطح فردی باقی نمی‌ماند. فشار روانی مزمن به روابط خانوادگی و اجتماعی نیز منتقل می‌شود. وقتی آستانه تحمل پایین می‌آید، گفت‌وگوها سریع‌تر به تنش تبدیل می‌شوند، سوءبرداشت‌ها بیشتر می‌شود و روابط عاطفی آسیب می‌بیند.

آلاله می‌گوید: «فشار روانی مزمن معمولا فقط در درون فرد باقی نمی‌ماند و به روابط انسانی هم منتقل می‌شود.» به گفته او، در چنین شرایطی افراد کمتر احساس امنیت می‌کنند تا آزادانه صحبت کنند یا خود واقعی‌شان را نشان دهند.

سرمایه اجتماعی در حال فرسایش در سطح اجتماعی، اثر این وضعیت عمیق‌تر است. دکتر زهره عزیزآبادی، جامعه‌شناس ایرانی ساکن آلمان در همین زمینه به دویچه وله می‌گوید، برای فهم پیامدهای چنین وضعیتی باید به مفهوم “سرمایه اجتماعی” توجه کرد؛ یعنی سطح اعتماد، همبستگی و کیفیت روابط میان افراد و نهادها.

او می‌گوید، سرمایه اجتماعی در ایران طی سال‌های اخیر کاهش یافته و جنگ و ناامنی این روند را تشدید کرده است.

به گفته عزیزآبادی، جنگ فقط منابع مادی را فرسوده نمی‌کند، بلکه احساس امنیت، پیش‌بینی‌پذیری و ثبات روانی جامعه را نیز از بین می‌برد.

او معتقد است تجربه مداوم تهدید و بی‌ثباتی، افق‌های بلندمدت مردم را محدود می‌کند و افراد را به سمت مدیریت کوتاه‌مدت زندگی سوق می‌دهد. در چنین وضعیتی، جامعه کمتر به برنامه‌ریزی برای آینده فکر می‌کند و بیشتر درگیر بقا در امروز می‌شود.

عزیزآبادی می‌گوید: «نااطمینانی مزمن در جامعه ایران نه‌تنها ساختارهای اجتماعی را فرسوده کرده، بلکه افق‌های ذهنی و تخیلی افراد را نیز محدود ساخته است.»

عزیزآبادی می‌گوید، نااطمینانی مزمن، سرمایه اجتماعی و امید به آینده را در جامعه تضعیف می‌کند

این جامعه‌شناس تاکید می‌کند، وقتی جامعه در معرض نااطمینانی مزمن قرار می‌گیرد، توان تصور آینده‌ای متفاوت تضعیف می‌شود و تمرکز از برنامه‌ریزی بلندمدت به مدیریت کوتاه‌مدت زندگی تغییر می‌کند.

از فشار اقتصادی تا انزوای اجتماعی

فشار اقتصادی نیز این وضعیت را تشدید کرده است. در بازار مسکن، متوسط قیمت هر متر مربع در تهران به حدود ۱۶۰ میلیون تومان رسیده و سقف وام ودیعه مسکن در تهران به ۳۶۵ میلیون تومان افزایش یافته است. با این حال، آمارها نشان می‌دهد از سال ۱۴۰۰ تاکنون فقط حدود ۴۱ درصد از متقاضیان واجد شرایط وام ودیعه مسکن موفق به دریافت آن شده‌اند.

برای مستاجران، این یعنی زندگی در نگرانی دائمی از تمدید قرارداد، افزایش اجاره و احتمال جابه‌جایی اجباری. برای خانوارهای کم‌درآمد، هر افزایش قیمت می‌تواند به حذف بخشی از نیازهای اساسی منجر شود.

در بازار کار نیز فشارها جدی است. بر اساس اظهارات مقام‌های وزارت کار، جنگ اخیر و پیامدهای اقتصادی آن به از دست رفتن بیش از یک میلیون شغل و بیکاری مستقیم و غیرمستقیم حدود دو میلیون نفر منجر شده است.

در دو ماه اخیر نیز ۱۴۷ هزار نفر برای دریافت بیمه بیکاری ثبت‌نام کرده‌اند؛ رقمی که نسبت به میانگین ماهانه سال گذشته افزایش قابل توجهی دارد.

بیکاری فقط به معنای از دست دادن درآمد نیست. برای بسیاری، شغل بخشی از هویت، کرامت و احساس کنترل بر زندگی است و از دست دادن آن، فشار روانی را چند برابر می‌کند.

خطر عادت کردن به بحران و روابطی که زیر فشار می‌روند

در خانواده‌ها، فشار اقتصادی اغلب به تنش عاطفی تبدیل می‌شود. وقتی هزینه خوراک، اجاره، درمان و آموزش بالا می‌رود، گفت‌وگوهای روزمره نیز رنگ اضطراب می‌گیرند. تصمیم‌های ساده، مانند خرید گوشت، رفتن به پزشک یا ثبت‌نام کلاس برای فرزند، به محاسبه‌ای سنگین تبدیل می‌شوند.

آلاله می‌گوید، در شرایط اضطراب مزمن، سوءبرداشت، حساسیت بالا، فاصله عاطفی و واکنش‌های هیجانی شدیدتر می‌شود و در سطح اجتماعی نیز بی‌اعتمادی و احتیاط افزایش پیدا می‌کند.

این همان چیزی است که جامعه‌شناسان از آن به عنوان فرسایش پیوندهای اجتماعی یاد می‌کنند؛ زمانی که افراد به‌جای اتکا به شبکه‌های حمایتی، به انزوا، سکوت یا واکنش‌های پراکنده پناه می‌برند.

یکی از خطرهای وضعیت “نه جنگ، نه صلح” این است که جامعه به بحران عادت می‌کند. مردم همچنان کار می‌کنند، خرید می‌کنند، در صف می‌ایستند، اجاره می‌دهند و اخبار را دنبال می‌کنند، اما در لایه‌های عمیق‌تر، خسته‌تر، بی‌اعتمادتر و ناامیدتر می‌شوند.

آلاله این وضعیت را “فرسایش روان جمعی” می‌داند؛ یعنی جامعه به‌تدریج امید، اعتماد و احساس توانمندی خود را از دست می‌دهد.

او می‌گوید، این فرسایش می‌تواند خود را در شکل‌هایی مانند افزایش انزوا، کاهش مشارکت اجتماعی، مهاجرت، بی‌تفاوتی، خشونت و خشم پنهان نشان دهد.

عزیزآبادی نیز هشدار می‌دهد که در غیاب اعتماد و امید، جامعه ممکن است بیش از پیش جذب روایت‌های ساده، فوری و اقتدارمحور شود؛ روایت‌هایی که وعده نظم سریع یا نجات فوری می‌دهند.

به گفته او، وقتی مردم توان تصور آینده‌ای پیچیده و تدریجی را از دست می‌دهند، پاسخ‌های ساده و هیجانی جذاب‌تر می‌شوند.

زندگی در انتظار

در نهایت، آنچه وضعیت “نه جنگ، نه صلح” را از یک بحران اقتصادی یا سیاسی صرف متمایز می‌کند، تعلیق طولانی است. مردم نه می‌دانند جنگ دوباره آغاز می‌شود یا نه، نه می‌دانند توافقی پایدار شکل می‌گیرد یا نه، و نه می‌توانند برای آینده اقتصادی خود برنامه‌ریزی کنند.

حتی اگر در سطح سیاسی توافقی حاصل شود، بازگشت روانی و اجتماعی جامعه به وضعیت عادی زمان‌بر خواهد بود. تورم، بیکاری، بی‌اعتمادی و فرسودگی روانی با یک خبر سیاسی از بین نمی‌روند.

برای بسیاری از شهروندان، پایان جنگ لزوما به معنای پایان بحران نیست. هزینه‌های زندگی، نگرانی از آینده و احساس ناامنی همچنان باقی می‌ماند.

زندگی در وضعیت “نه جنگ، نه صلح”، بیش از هر چیز زندگی در انتظار است؛ انتظاری طولانی که آرام‌آرام روان فرد و پیوندهای جامعه را فرسوده می‌کند.
دانیال بابایانی
دویچه وله

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *