زیرساختهای انرژی به میدان نبرد کلیدی در درگیری جمهوری اسلامی تبدیل شدهاند و ثبات منطقهای و زنجیرههای تأمین جهانی را تهدید میکنند.>
جهان بسیار دیر دریافت که نادیده گرفتن شر جمهوری اسلامی سبب نابودی آن نمیشود، بلکه به آن فرصت میدهد که ریشه بدواند
پس از حملات مشترک آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی و بهرغم برقراری آتشبس، بحران انرژی به میدان نبردی کلیدی در مناقشه با رژیم حاکم بر ایران بدل شده است؛ موضوعی که ثبات منطقهای و زنجیرههای تامین جهانی را تهدید میکند.
در میان هیاهوی بحران کنونی در تنگه هرمز، پرسشی که بهندرت مطرح میشود این است که چه شد که به اینجا رسیدیم؟
چگونه رژیم آیتاللهها در تهران به چنین جسارتی دست یافت که یکی از گذرگاههای حیاتی اقتصاد جهانی را به گروگان بگیرد، امنیت صدها میلیون نفر را تهدید کند و مسیرهای دریایی بینالمللی را به ابزاری برای باجگیری سیاسی بدل کند؟
پاسخ نه در قدرت جمهوری اسلامی، که در سکوت طولانی جهان و در سطح بینالمللی نهفته است که به این رژیم اجازه داد بدون پرداخت هزینه واقعی پابرجا بماند.
از سال ۱۹۷۹، رفتار این رژیم نه تصادفی بوده و نه از سر هیجان، بلکه این رفتار از فرمول حسابشدهای پیروی کرده و در طول زمان تکامل یافته است. این فرمول شامل این موارد است: استفاده از تروریسم بهمثابه یک تاکتیک، نیروهای نیابتی بهمثابه سلاح، برنامه هستهای بهمثابه اهرم فشار و چانهزنی و درنهایت، تنگه هرمز بهمثابه ابزار باجگیری.
نخستین آزمون در «جنگ نفتکشها» در دهه ۱۹۸۰ رخ داد؛ زمانی که جمهوری اسلامی کشتیهای تجاری در خلیج فارس را هدف قرار داد و رفتوآمد در این آبراه را مختل کرد. در آن زمان، واکنشهای بینالمللی محدود و موقتی بود و به بازدارندگی واقعی نینجامید.
در همان دوران، رژیم حاکم بر ایران نخستین درس خویش را آموخت: تهدید جواب میدهد و جهان عقب مینشیند. هر بار که جامعه جهانی به تقابل با آن برمیخاست، جمهوری اسلامی همان تاکتیک را تکرار و سپس جهان عقبنشینی میکرد.
این وضعیت، نتیجه عقبنشینی رهبران سیاسی جهان از مسئولیت خویش بود، زیرا هزینه تقابل همیشه بیش از هزینه چشمپوشی از شرارتهای جمهوری اسلامی به نظر میرسید.
با تکرار این روند در دهههای متوالی، بازدارندگی نهتنها تضعیف بلکه عملا از مفهوم تهی شد. مشکل فقط جسارت جمهوری اسلامی نبود، بلکه این بود که جهان با سکوت و تردیدش به تهران آموخت که باجگیری موثر است و تهدیدها مجازات نمیشوند.
برای درک بهتر این موضوع، سه عامل را نباید نادیده گرفت:
نخست، هزینه تقابل همواره بیش از حد بزرگنمایی شد تا به بهانهای دائمی برای تعویق تصمیمها بدل شود، بر این فرض که هر اقدام قاطع به هرجومرجی کنترلناپذیر منجر خواهد شد، در حالی که تاریخ نشان میدهد چشمپوشی و سهلانگاری معمولا پرهزینهتر از اقدام قاطع است.
دوم، قدرتهای بزرگ جهان منافع تجاری کوتاهمدت را بر راهبردی باثبات و بلندمدت ترجیح دادند، بازارها را به روی ایران گشودند و شبکههای تامین مالی تروریسم آن را نادیده گرفتند.
سوم، رفتار جمهوری اسلامی، مبتنی بر حملات نیابتی و قلدری و تهدید، از همین تردید بهرهبرداری کرد و نهادینه شد. اما در مقابل، با این رفتارها نه بهمنزله خطری که باید برچیده شود، که بهعنوان مزاحمتی قابل مدیریت برخورد شد.
با این اتفاقات و تجربیات، تنگه هرمز به سلاحی راهبردی برای جمهوری اسلامی بدل شد.
حدود یکپنجم نفت جهان و یکچهارم گاز طبیعی روزانه از این آبراه عبور میکند. این صرفا یک مسیر کشتیرانی نیست، بلکه شریان حیاتی تامین انرژی جهانی است. بسته شدن آن ضربهای سنگین به اقتصاد کشورها وارد میکند و صدها میلیون نفر از آسیبپذیرترین مردم جهان را در معرض خطر قرار میدهد.
وقتی یک حکومت یاغی حامی تروریسم بتواند چنین جریانی را تهدید کند، نوعی احساس مصونیت از مجازات به دست میآورد. رژیم ملاها دههها است که این حس مصونیت را پرورانده و از آن برای بازداشتن دیگران از هرگونه پاسخگویی و مطالبهگری استفاده کرده است.
اهرم جمهوری اسلامی درباره تهدید عرضه انرژی در سکوت و انفعال کشورهای جهان درنهایت علیه نظام بینالملل به کار رفت. آنچه مشکل را تشدید میکند این است که این اهرم با فناوری غربی و تخصص بینالمللی شکل گرفت و سپس دههها علیه همان شرکا استفاده شد.
نهادهای بینالمللی که برای بازدارندگی چنین رفتارهایی طراحی شده بودند، محکومیتهایی صادر کردند که اجرا نشد و قطعنامههایی تصویب کردند که عملی نشد.
قدرتهای بزرگ در شورای امنیت سازمان ملل، معاملات تجاری را بر مقابله با خطری که سالبهسال در برابر چشم جهان رشد میکرد و گسترش مییافت ترجیح دادند. نتیجه، بیکنشی طولانی بود.
هر مرحله عقبنشینی نهتنها تهدید رژیم حاکم بر ایران را کاهش نداد، که آن را پیچیدهتر و خطرناکتر کرد، تا جایی که خطرات قابل مدیریت به بحرانی تحملناپذیر تبدیل شدند.
سپس جمهوری اسلامی با چیزی مواجه شد که انتظارش را نداشت. شرایط تغییر کرد، نه به این دلیل که جهان نتیجه گرفت باید با این رژیم به شکل اصولی برخورد کند، بلکه چون شرارتهای این حکومت تحملناپذیر شد.
پس از آنکه دونالد ترامپ، رهبری با دیدگاهی متفاوت وارد کاخ سفید شد، جمهوری اسلامی تهدید اصلی را دریافت. ترامپ به جای مهار خطر این حکومت، پا در مسیر حذف آن گذاشت.
دولت او اجازه نداد مسیرهای حیاتی دریایی در معرض باجگیری باقی بمانند و تهدید علیه ناوبری و انرژی را خط قرمزی دانست که هزینهای فوری به دنبال داشت.
این تغییر وعدهای توخالی نبود و صرفا در سطح نظر باقی نماند. برای نخستین بار در تاریخ، دولت ترامپ نشان داد که تشدید تنش هزینه دارد، بازیگران یاغی مصون نیستند و فشار قاطع موثر است.
موضوع این نیست که کسی از این تغییر سیاسی حمایت میکند یا نه. نکته این است که یک لحظه تاریخی در حال شکلگیری است و از دست دادن آن نشانه ضعف در درک این موضوع است.
امروز، تنگه هرمز دیگر ابزار فشاری یکطرفه در دست جمهوری اسلامی نیست. انحصار تهدید پایان یافته است. این آبراه، که رژیم ملاها آن را ابزار دائمی باجگیری میدانست، اکنون با رهبری واشنگتن و همراهی کشورهای منطقه به آزمونی برای اراده گستردهتر بینالمللی بدل شده است.
اکنون خطرناکترین سلاحی که جمهوری اسلامی دههها بر آن تکیه داشت از آن گرفته شده است. این لحظه فرصتی واقعی فراهم میکند که قواعد جدیدی برای تعامل تعیین شود و جهان بپذیرد که ثبات از طریق سازش با رژیمهای یاغی به دست نمیآید، بلکه با قطع ابزارهای مخرب آنها و پایان دادن به شبکههای باجگیریشان، با ارادهای پایدار، حاصل میشود.
آنچه امروز در تنگه هرمز میبینیم حادثهای ناگهانی نیست، بلکه نتیجه سیاستهای همیشگی جمهوری اسلامی است که با سکوت بینالمللی و غفلت دولتهایی که منافع کوتاهمدت را بر امنیت پایدار ترجیح میدهند، امکانپذیر شده است.
اکنون پرسش این نیست که این بحران چه زمانی پایان مییابد، بلکه این است که چرا اینقدر طول کشید تا جهان دریابد نادیده گرفتن شر جمهوری اسلامی سبب نابودی آن نمیشود، بلکه به آن فرصت میدهد ریشه بدواند و گستردهتر شود.
برگرفته از اورشلیم پست
سالم الکتبی
