دو تعریف از نادانی وجود دارد. اولین معنای این واژه عبارت است از بیدانشی یا بیمیلی به دانستن، در حالی که دومین معنا معطوف به روابط است؛ برای مثال، وقتی که تصمیم میگیریم رفتار یا شخص خاصی را نادیده بگیریم. با وجود این، تفاوت بسیار مهمی میان نادیده گرفتن چیزی و ناآگاهیِ واقعی از آن وجود دارد، هرچند ممکن است که این دو بسیار شبیه به یکدیگر یا حتی همسان به نظر برسند. نادیده گرفتن چیزی به معنای انکار اهمیت یا وجود آن، و همچنین آگاهانه چشم پوشیدن از آن است. در مقابل، جهل یعنی ناآگاهی از وجود یا معنای بالفعل یا حتی بالقوهی چیزی در جهان آفرینش. تفاوت میان «تجاهل» (نادیده گرفتن عمدی) و «در جهل به سر بردن» حاکی از تمایزی اخلاقی میان «مسئولیت» و «بیگناهی» است. نادیده گرفتن آنچه واقعاً از آن آگاهایم در واقع کوششی است برای بازیابیِ آرامش ناشی از جهل «اولیه».
ما معمولاً «نادانی» را به معنایی منفی به کار میبریم و اغلب دیگران را به ابتلا به آن متهم میکنیم. با وجود این، نادانی و نادیده گرفتن در زندگی روزمرهی ما، بهویژه در سامان دادن به روابطمان، نقشی حیاتی دارد. بدون نادانی، عشق به وجود نمیآمد. والدین در فرایند فرزندپروری اغلب محبور میشوند که پس از توجه کامل به کودک، مدتی عامدانه او را نادیده بگیرند. در بسیاری از موارد، بهترین راه کنار آمدن با کجخلقیهای یک کودک نوپا این است که مدتی او را نادیده بگیرند یا به راهبرد «وقفهی کوتاه» متوسل شوند. این «وقفهی کوتاه» چیزی نیست جز مدتی که طی آن کودک خردسال مجبور است که بیاعتناییِ والدینش را بپذیرد. خوابیدن هم ذاتاً با نادانی گره خورده است، زیرا بیخوابی اغلب نتیجهی ناتوانی از هضم و نادیده گرفتن اتفاقات روزانه و احساساتِ ناشی از آن است.
آموزگاران نیز در مدارس به دانشآموزان توصیه میکنند که شاگردانِ آشوبگر را نادیده بگیرند و به رفتارهای تحریکآمیز آنان توجه نکنند. افزون بر این، معلمان گاهی علائم هشداردهنده در رفتار یک دانشآموزِ هنجارشکن را که حاکی از مشکلات شخصی یا خانوادگیِ اوست نادیده میگیرند. آموزگاران ممکن است گاهی بین دو شیوهی نادیده گرفتن تمایز قائل شوند: نادیده گرفتن بیانضباطی وقتی که حاکی از مشکل دیگری است میتواند به این معنا باشد که متوجه علائم هشداردهنده شدهاید اما تصمیم گرفتهاید که آن را نادیده بگیرید؛ یا میتواند به این معنا باشد که اصلاً متوجه علائم هشداردهنده نشدهاید.
در ملاقاتهای عاشقانه، نادیده گرفتن معایب یکدیگر میتواند راهی برای روشن نگه داشتن آتش اشتیاق باشد. وقتی سرگرم طراحی یا خلق کردن چیزی هستیم، به ما توصیه میشود که از آنچه دیگران انجام میدهند چشم بپوشیم تا در دام مقایسهی کارمان با آنها نیفتیم. در زندگیِ روزمره نیز اغلب به نشانهی احترام به هنجارهای اجتماعی یا «قوانین نانوشته»ای که زیربنای روابط شخصی هستند، خود را به نادانی میزنیم. تصور کنید شخصی که برایش احترام قائلایم، سخن نسنجیدهای بر زبان بیاورد یا لباسی بپوشد که به نظر ما عجیب یا نامناسب است؛ در چنین شرایطی، ممکن است که برای رعایت ادب سکوت کنیم و آگاهانه اشتباه او را نادیده بگیریم.
مسائل مالی نیز اغلب ما را وامیدارد تا مرز میان نادانیِ واقعی و تظاهر به نادانی را کمرنگ کنیم. در محیط کار، حقوق کارمندان از یکدیگر پنهان نگه داشته میشود و بحث صریح دربارهی میزان درآمد، یکی از خطوط قرمز به شمار میرود ــ هرچند سفرهای تفریحی، خودروها و لباسهای همکاران معمولاً تصویر روشنی از سطح درآمدشان ترسیم میکند. در محیط خانواده نیز بعضی افراد جزئیاتِ حساب بانکیِ خود را با همسرشان در میان نمیگذارند. به طور کلی، ازدواج موفق میتواند نمونهی آشکاری از تمایز ظریف اما حیاتی میان «ناآگاهی» و «نادیده گرفتنِ» بعضی از امور مربوط به شریک زندگی باشد.
اگر تواناییِ نادیده گرفتن، بخش جداییناپذیری از روابط صمیمانه و اجتماعی باشد، فقدان این توانایی در دیگر حیطههای زندگی اغلب به شدت مشکلساز میشود. برای درک و فهم دنیای پیرامونِ خود باید تصمیم بگیریم که چه چیزی برای نیازها و اهدافمان مهم است و چه چیزی مهم نیست. کسانی که قادر به انجام این کار نیستند، ممکن است از حرکت باز بمانند. زنی برخوردار از یکی از بالاترین بهرههای هوشیِ ثبتشده در آمریکا توضیح داده که کارنامهی شغلیِ موفقی نداشته است زیرا نمیتواند اطلاعاتِ بیاهمیت را نادیده بگیرد. او میتواند انبوهی از دادههای پراکنده را به خاطر بسپارد اما نمیتواند تشخیص دهد که در یک موقعیت خاص، کدام داده مهم است و کدام داده مهم نیست. از نظر شغلی، این زن پیشرفت نکرد چون نمیتوانست یک حرفه یا حوزهی خاص دانش را برای کار کردن یا تخصص یافتن برگزیند. او اطلاعات گستردهای دارد، اما فاقد «فیلتر» ذهنیای است که اکثر ما به کمک آن اطلاعات لازم و غیرضروری را از یکدیگر تفکیک میکنیم.[1]
نادانیِ مصلحتی
به نظر کنفوسیوس، دانش واقعی یعنی آگاهی از میزان نادانیِ خویش. توماس جفرسون هم گفته است: «آدمِ دانا میداند که چقدر کم میداند.» به قول بنجامین فرانکلین، «نادان بودن آنقدرها مایهی شرمساری نیست که بیمیلی به یادگیری.» در کشورهای سوسیالیستی سابق، نظیر اتحاد جماهیر شوروی و یوگسلاوی، رهبران سیاسی به دانشآموزان گوشزد میکردند که باید سخت مطالعه کنند. هم ولادیمیر لنین و هم یوسیپ بروز تیتو سخنرانیهای خود برای دانشجویان را با این شعار به پایان میرساندند: «باید یاد بگیرید، یاد بگیرید، یاد بگیرید.» در مقابل، به نظر میرسد که امروز بعضی از رهبرانِ دنیا کمدانش بودن خود را مایهی افتخار میدانند. دونالد ترامپ نادانی را به نوعی فضیلت تبدیل کرده است. بسیاری از کسانی که به او رأی دادند با نادانیِ او و عدم ابراز شرمساری از این نادانی همذاتپنداری میکردند زیرا به نظرشان این ویژگی به او اصالتی میبخشید که با رفتار تصنعیِ بسیاری از دیگر سیاستمداران و تکنوکراتها در تضاد است.
ممکن است هدف از نادانیِ مصلحتی، انکار باشد. ریچارد اس. تِدلو در کتاب انکار نمونههای مهمی از این پدیده را افشا میکند و نشان میدهد که شرکتهای تجاری بزرگ چطور از آن سود میبرند.[2] به نظر او، انکار بیماریای است که باید هر روز با آن مبارزه کرد: «مثل نوعی هدف متحرک است. درمانی ندارد.»[3] او شرکت نفتیِ «بریتیش پترولیوم» را مثال میزند: در سال ۲۰۱۰ وقتی که حفاری در آبهای عمیق به نشت نفت در خلیج مکزیک انجامید، این شرکت حاضر به پذیرش عواقب زیستشناختیِ این فاجعه نشد. تدلو برای تبیین واکنش این شرکت سه سناریو را ارائه میدهد. اول، ممکن است که این شرکت واقعاً نمیدانسته که وضعیت چقدر وخیم است. دوم، این احتمال وجود دارد که مدیرانِ ردهپایینِ شرکت از ابعاد ماجرا آگاه بودند اما میترسیدند که واقعیت را با رؤسای خود در میان بگذارند. سوم، احتمالاً همهی مدیران این شرکت، از بالا تا پایین، از آنچه رخ داده مطلع بودند اما تصمیم گرفتند که این واقعیتِ هولناک را نادیده بگیرند. به تعبیر او، «آنها میدیدند اما نمیدیدند؛ میدانستند اما نمیدانستند. آنها به نوعی حماقتِ مصلحتی پناه برده بودند.»[4]
رئیس دانشکدهای در یکی از دانشگاههای اسلوونی، بدون کسب اجازه از یک دانشجو، از مندرجات پایاننامهی او در گزارشی استفاده کرد که در قبال دریافت پول برای یک بنگاه تجاری تهیه کرده بود. وقتی که او به سرقت ادبی متهم شد، نمایندگانِ دانشگاه به «حماقت مصلحتی» متوسل شدند. آنها با اقامهی سه دلیل ادعا کردند که استفادهی غیرمجاز این استاد از اثر دانشجویش مسئلهی چندان مهمی نیست: اول اینکه استاد راهنما بهنوعی «یکی از نویسندگان» پایاننامه محسوب میشود؛ دوم اینکه نام دانشجو در یکی از پانویسهای گزارش تجاریِ استاد ذکر شده است؛ و سوم اینکه استاد مذکور قرارداد خود با شرکت مربوطه را بهعنوان شخص حقیقی امضاء کرده و این خدمات کارشناسی را از طرف دانشگاه ارائه نداده است. نمایندگانِ دانشگاه به جای آنکه به راحتی بپذیرند که این استاد کارِ یک نفر دیگر را به نامِ خود ارائه داده است، کوشیدند تا تعریف جدیدی از «سرقت ادبی» ارائه کنند. با توجه به هشدارهای تند و تیز دانشگاه به دانشجویان در مورد اجتناب از سرقت ادبی ــ و عواقب سهمگین آن ــ دفاع مسئولانِ دانشگاه از یکی از بلندپایهترین اساتیدِ خود در چنین پروندهای و امتناع آنها از پذیرش تعریف جهانیِ سرقت ادبی، به شدت تکاندهنده بود. این رسوایی به سرعت به دست فراموشی سپرده شد و آن استاد با هیچ مجازاتی مواجه نشد.
مردم در زندگیِ روزمرهی خود اغلب از شکلهای گوناگون حماقتِ مصلحتی یا نادانیِ عمدی سود میبرند. برای مثال، وقتی که شریک زندگیِ یکی از دوستانم به علت ابتلا به بیماریِ لاعلاج در آستانهی مرگ بود، او ترجیح میداد که اطرافیانش در مهمانیها این واقعیتِ تلخ را نادیده بگیرند. او حتی صراحتاً از مهمانان میخواست که دربارهی بیماریِ همسرش با او صحبت نکنند. برای او، چند ساعت گفتگوی «معمولی» که در آن حضار واقعیتهای آن بیماریِ لاعلاج را نادیده میگرفتند، مایهی تسلیِ خاطر بود. مسئله این نبود که دوستم واقعیت را انکار میکرد؛ سکوتِ جمعی دربارهی چیزی که تمام زندگیاش را تحتالشعاع قرار داده بود، برای او مایهی آرامش و تسلی خاطر بود. زوج دیگری نیز هنگام مواجهه با یک بیماریِ مهلک روش مشابهی را در پیش گرفتند تا از خود حفاظت کنند. آنها عصر جمعه تصمیم گرفتند که «آخر هفتهای عاری از بیماری» را آغاز کنند. هرچند یکی از آنها به شدت بیمار بود و تمام روزهای هفتهشان با مراجعه به پزشک میگذشت، توافق کردند که در تعطیلات آخر هفته دربارهی آن بیماری حرف نزنند و وانمود کنند که همهچیز عادی است.
به طور کلی، خودفریبی، نادانی، نادیده گرفتن و به روی خود نیاوردن میتواند در زندگیِ خصوصی بسیار مفید باشد. جامعهشناسانی که دربارهی «خرسندیِ زناشویی» تحقیق میکنند، دریافتهاند که زوجهایی که فقط ویژگیهای خوب و مثبت همسرشان را میبینند به مراتب خرسندتر از کسانی هستند که نگاه «واقعبینانهتر»ی به همسر خود دارند.
نادانی چه رابطهای با خودفریبی دارد؟ لئوناردو داوینچی میگفت هیچچیز به اندازهی باورها و عقایدمان ما را فریب نمیدهد. آپتون سینکلر نیز به این نکته اشاره کرده است که اگر منفعت مالیِ کسی در گرو نفهمیدن چیزی باشد، بسیار دشوار است که بتوان آن چیز را به او فهماند. هنریک ایبسن هم در نمایشنامهی مرغابی وحشی به ما یادآوری کرده است که اگر یک آدم عادی را از خودفریبی محروم کنیم، ممکن است خوشبختیاش را نیز از میان ببریم.[5] جامعهشناسان و روانشناسانی که پدیدهی خودفریبی را مطالعه کردهاند، دریافتهاند که مردم دوست دارند تصور کنند که «خودآگاه» و «واقعبین» هستند، اما این خودشناسی تا چه حد درست است؟[6] تحقیقاتی که در اوایل دههی ۱۹۹۰دربارهی خودفریبی در محیطهای دانشگاهی انجام شد، نشان داد که ۹۴ درصد از استادان دانشگاههای آمریکا ــ رقمی که غیرمحتمل به نظر میرسد ــ عقیده دارند که در حرفهی خود از همکارانشان بهترند. تحقیق مشابهی در میان دانشآموزان سال آخر دبیرستان نشان داد که اکثر آنها مهارتهای ارتباطیِ خود را فراتر از میانگین جامعه میدانند. ۲۵ درصد از شرکتکنندگان در این نظرسنجی تصور میکردند که از این نظر جزو یک درصدِ برتر جامعه هستند.[7]
دانش و فقدان آن
چند بار شنیدهاید که کسی به ندانستن چیزی اقرار کند؟ آخرین باری که یک سیاستمدارِ عالیرتبه اذعان کرد که از همهی پیامدهای منفیِ احتمالی برنامهی اعلامشدهاش آگاه نیست، چه زمانی بود؟ آخرین باری که پزشکی اعتراف کرد که نمیداند یک داروی خاص دقیقاً چه تأثیری بر بیمار خواهد گذاشت چه وقت بود؟
بعضی از نویسندگان کوشیدهاند تا نادانی را ردهبندی کنند. برای مثال، اَن کِروین نادانی را به شش دسته تقسیم میکند:
-
همهی چیزهایی که میدانیم که نمیدانیم (مجهولاتِ معلوم)ِ؛
-
چیزهایی که نمیدانیم که نمیدانیم (مجهولاتِ مجهول)؛
-
چیزهایی که فکر میکنیم که میدانیم اما نمیدانیم (خطاها)؛
-
چیزهایی که نمیدانیم که میدانیم (دانش ضمنی)
-
تابوها (دانش «ممنوع»)؛
-
انکارها.[8]
نانسی توآنا طبقهبندیِ فشردهتری را ارائه کرده است:
-
میدانیم که نمیدانیم، اما میلی به دانستن نداریم؛
-
حتی نمیدانیم که نمیدانیم؛
-
نمیدانیم زیرا صاحبان زر و زور نمیخواهند که بدانیم؛
-
نادانی عمدی (جهل خودخواسته).[9]
روانکاوی و نادانی
روانکاوان از ابتدا به تحقیق دربارهی نادانی علاقهمند بودهاند. نظریهی روانکاوی بر قدرت «نفی» و «انکار» نیز تمرکز کرده است، دو پدیدهای که با «سرکوب» ارتباط دارند. هنگامی که آدمها فکر، تصویر یا خاطرهای را سرکوب میکنند، در واقع آن را از قلمرو ذهنِ آگاهِ خود بیرون میرانند. به این ترتیب، آن فکر، تصویر یا خاطره چنان به محاق فراموشی سپرده میشود که دیگر به یاد نمیآید زیرا ذهنِ آگاه، تابِ دانستن و مواجهه با آن را ندارد. با وجود این، در فرایند روانکاوی، توسلِ فرد به نفی یا انکار میتواند نشانهی این باشد که قدرتِ سرکوب در حال کاهش است و فکرِِ سرکوبشده میخواهد دوباره پدیدار شود.
فروید به همکارانِ بالینیاش توصیه میکرد که هرگاه بیمار از جملات منفیای نظیر «من نیستم»، «من نکردم» یا «اینطور نیست» استفاده کرد، آنها باید با دقت به جملات بعدی گوش دهند زیرا ممکن است که این «نفی» سرانجام به «اثبات» منتهی شود و بیمار شروع به افشای حقیقتی کند که پیشتر سرکوب شده بود.
برای مثال، یکی از بیمارانِ فروید هنگام تشریح رؤیای خود ناگهان گفت: «زنی که توی خوابم بود مادرم نیست». بر زبان راندن این جمله غافلگیرکننده بود زیرا تا آن لحظه هیچ نشانهای از حضور مادرش در خوابِ او وجود نداشت. بیمار از طریق نفی و انکار توانست دلمشغولیاش را ابراز کند. همانطور که فروید توضیح داده است، نفی به ابزاری برای آگاه شدن از امر سرکوبشده تبدیل میشود زیرا فکرِ سرکوبشده را در قالب کلمات نمایان میکند. در واقع، مادرِ آن بیمار در پناه همان «نه»ای که بر زبان راند به صحنه وارد شد.[10]
از مجرای نفی است که حقیقتی پنهان خودش را عیان میکند؛ به بیانی دیگر، نفی اولین نشانهی این است که فرد، بیآنکه هنوز پذیرای حقیقت باشد، به سرکوبشدگیِ آن اعتراف میکند؛ و دقیقاً همینجاست که توسل به انکار معنا پیدا میکند. به نظر فروید، انکار نشانهای است از پروژهی ناتمامِ بازیافتِ محتوای سرکوبشده از ضمیر ناخودآگاه؛ در عین حال، انکار نقشِ دستیار ضعیفترِ سرکوب را ایفا میکند. با وجود این، باید میان انکار کردن و دروغ گفتن تمایز قائل شد. در حالی که دروغِ آگاهانه، اقدامی برای فریبِ عمدی است، انکار کنشی است برخاسته از مقاومتِ ناخودآگاه.[11]
بنابراین، وقتی چیزی را انکار میکنیم، ناخواسته همان چیزی را فاش میسازیم که در پی پنهان کردناش بودهایم. در نتیجه، انکار به ایجاد نوعی شکاف یا گسل میانجامد زیرا فکری که پیشتر از آن آگاه نبودیم، ناگهان سر برمیآورد. به همین دلیل، فروید به شکلی متناقضنما نفی را به مفهوم آزادی مرتبط دانست. او گفت از آنجا که انکار، امکان ظهورِ چیزی مرتبط با یک خاطره یا احساس سرکوبشده را فراهم میکند، ما سرانجام میتوانیم تلاش برای فهم معنای آن فکر سرکوبشده را آغاز کنیم. با وجود این، همیشه این احتمال نیز وجود دارد که به شکلهای جدیدی از سرکوب متوسل شویم.
پسافرویدیها نیز بر ارزش روانشناختیِ انکار صحه گذاشتند و بسیاری از آنان رابطهی میان انکارهای فردی و شرایط اجتماعی را بررسی کردند. اتو فنیچل میگفت کسی که چیزی را انکار میکند اغلب مجبور است که با توسل به باورهای اسطورهای یا دروغهای ساده بر قدرت سخنانِ کتمانآمیزِ خود بیفزاید. برای مثال، دروغگوها یا کسانی که واقعیتهای خاصی را تحریف میکنند، محتاجاند که دیگران حرفهایشان را باور کنند، و از طریق همین تحریف واقعیت است که خودشان هم دروغهای خود را بیش از پیش باور میکنند.[12]
روانکاوان نه تنها نسبت به انکارهای صریح حساساند بلکه به کلماتی هم که افراد برای بیاهمیت جلوه دادن چیزی نزد مخاطب به کار میبرند توجه میکنند. فروید میگفت واژهی «فقط» اغلب در چنین موقعیتهایی نقش خاصی ایفا میکند. برای مثال، بیمار ممکن است که بگوید: «این فقط یک رؤیا است». روانکاوی که این کلمات را میشنود شاید سعی کند بفهمد که چرا این فرد میخواهد اهمیت رؤیایی را که خودش در جلسه مطرح کرده است ناچیز جلوه دهد.
ساندور اس. فِلدمن نشان داده که انکار اغلب با کلمات یا رفتارهای تصنعیِ خاصی همراه است. برای بیاهمیت جلوه دادن چیزی که میخواهیم بگوییم، ممکن است سخن را با عبارتهایی مثل «راستی» یا «پیش از آنکه فراموش کنم» آغاز کنیم. گاهی نیز میکوشیم تا بیصداقتیِ خود را در پسِ تعابیر مؤکدی مثل «صادقانه بگویم»، «باور کنید»، «رک و پوستکنده بگویم» یا «حقیقتش را بخواهید» پنهان سازیم. یکی از دیگر ترفندها برای پنهان کردن احساساتِ منفی عبارت است از بر زبان راندن جملاتی نظیر «جدی نمیگفتم»، «نمیخواستم شما را برنجانم» یا «صرفاً نوعی شوخی بود».[13]
در روانکاوی، رابطهی «روانکاو» و «بیمار» مبتنی بر نوع خاصی از نادانی است. «انتقال»، یا همان شبیهسازی که عنصری حیاتی در رابطهی روانکاوانه محسوب میشود، پیوندی عاطفی است که بیشباهت به عشق نیست. بیمار حتی پیش از نخستین قرار ملاقات نیز چنین فرض میکند که روانکاو واجد دانشی خاص است. با این حال، حتی روانکاوی با دههها تجربه نیز هرگز نمیتواند با اطمینان بگوید که چرا بیمار وقت ملاقات گرفته، چه فانتزیهای ناخودآگاهی مایهی درد و رنج یا تسلی خاطر اوست، و چه امیال و رانههایی دارد. روانکاو نه تنها نباید خود را دانای کل بپندارد بلکه باید تلاشهای بیماری را که میخواهد خودش را «ابژهی عشق» جلوه دهد نادیده بگیرد. میدانیم که در فضای جلسات روانکاوی، انتقال یا همان شبیهسازی به برانگیخته شدن احساساتِ عاشقانه در بیمار میانجامد، احساساتی که اغلب زمانی ظاهر میشود که بیمار دیگر تمایلی به تحلیل امیال یا رانههای ناخودآگاه خویش ندارد.
نادانی و روابط اجتماعی
مردم اغلب انکار و تجاهل را بهعنوان راهبردهای مفیدی برای مواجهه با حقایق ناخوشایندی به کار میبرند که با استنباط آنها از واقعیت همخوانی ندارد. این ابزارها همچنین برای ترسیم سناریوهایی خیالی به منظور تلطیف واقعیت و تحملپذیرتر کردن آن به کار میرود. راهبردهای مذکور را میتوان برای حفظ روابط اجتماعی هم به کار برد.
مارک هوبارت، انسانشناس بریتانیایی، میگوید که گسترش دانش همواره با بسط نادانی همراه است؛ با این حال، میزان و نوع این نادانی بر حسب مفروضات انواع گوناگون دانش فرق میکند. هوبارت به جوامع سنتی در سنگال اشاره میکند که در آنها افراد بر اساس تسلط بر فنون و حرفههای گوناگون به گروههای اجتماعیِ مختلفی تقسیم میشوند. در این جوامع، افرادی که مهارتی را فرا گرفتهاند اما رسماً به گروه اجتماعیِ متبحر در آن حرفه تعلق ندارند، باید چنین وانمود کنند که از مهارتهای لازم برای آن حرفه بیبهرهاند. برای مثال، کسی که عضو گروه بافندگان نیست اما به فنون بافندگی اشراف دارد، در حضور اعضای آن گروه باید دانش خود را پنهان سازد و تظاهر کند که بافندگی بلد نیست.[14]
در چنین مواردی هدف از تجاهل چیزی نیست جز جلوگیری از آسیب دیدن روابط گروههای اجتماعیِ مختلف. در این مورد، اهمیت اجتماعیِ رازداری ناشی از آن است که امکان تداوم رابطه میان پیشهوران و غیرپیشهوران را به گونهای فراهم میسازد که جایگاه و منزلتِ گروههای خاص به رسمیت شناخته میشود و تنزل نمییابد. در جوامعی که اشتغال به هر شغل خاصی امری موروثی تلقی میشود، کتمان دانش توسط افراد خارج از یک گروه خاص، حفظ منزلت آن گروه از نسلی به نسل دیگر را ممکن میسازد.[15]
به نظر هوبارت، این نوع «رازداری» بر سیاست فرهنگیِ خاصی دربارهی انکار استوار است. در بسیاری از جوامع سنتی، با جادوگری نیز به شکل مشابهی برخورد میشود زیرا افراد نمیتوانند آشکارا به اجرای شعائر و مناسک جادوگری یا تبحر در آن اذعان کنند. تجاهل و کتمانِ دانش میتواند وسیلهای برای حفظ سلسلهمراتب اجتماعی باشد؛ به همین ترتیب، افشا نکردن دروغ یا خشونت نیز ممکن است به حفظ ساختارهای قدرت کمک کند. در سراسر دنیا، جوامع مردسالار بهطور نظاممند خشونت علیه زنان را نادیده میگیرند. با ظهور جنبش «من هم»، تغییرات اندک اما معناداری آغاز شده است زیرا مردم دیگر نمیخواهند نادیدهانگاریِ عمدیِ آزار و اذیت و تعرض جنسی به زنان در کشورهای توسعهیافته را تحمل کنند. به لطف افشای خشونت علیه زنان در رسانهها، در کشورهای درحالتوسعه نیز تغییراتی رخ داده است. الن بری، روزنامهنگار آمریکایی، شرح میدهد که در یکی از روستاهای کوچک هند، مردم شاهد قتل وحشیانهی زنی به دست همسرش بودند. با این حال، همگی این جنایت را نادیده گرفتند و در اسناد رسمی قید شد که این زن بر اثر سقوط از ارتفاع جان باخته است. وقتی که این روزنامهنگار با شهود متعددی ملاقات کرد که جزئیات وقوع این جنایت را شرح میدادند، شگفتزده شد؛ اما آنچه بیش از همه او را تکان داد، اعتراف صریح خودِ شوهر به قتل همسرش بود. با این اوصاف، چطور ممکن بود که در اسناد رسمی چنین دروغ فاحشی دربارهی این جنایت ثبت شود؟ و چرا بهرغم اینکه همهی اهالی روستا از واقعیت آگاه بودند، هیچکس برای افشای حقیقت قدمی برنداشته بود؟ بری فهمید که ساختار قدرت در این روستا بر سلسلهمراتب پیچیدهی کاستی (طبقاتی) استوار است، بهگونهای که اگر فردی از یک کاستِ خاص به جرم قتل محکوم میشد، این امر میتوانست به قیمت از دست رفتنِ تعداد زیادی از آرای کدخدا در انتخاباتِ بعدی تمام شود. خانوادهی قاتل با پرداخت رشوه به پلیس، مانع از انجام تحقیق و تفحص شده بودند. علاوه بر این، کدخدای بانفوذ روستا ساعتها وقت صرف کرده بود تا مادرِ مقتول را متقاعد کند که از طرح شکایت منصرف شود. ضارب نیز اندکی بعد همسر جوان دیگری اختیار کرد، زنی که مشتاقانه جواهرات همسر قبلی را بر تن کرد و از نحوهی مرگ سلفِ خود هیچ نگرانیای به دل راه نداد. هرچند همهی اهالی روستا از واقعیت آگاه بودند، اما همگی آن جنایت را نادیده انگاشتند. این راهبرد به کدخدا کمک کرد تا در انتخابات بعدی پیروز شود و در نتیجه روابط سلسلهمراتبی در روستا دستنخورده باقی ماند.[16] با این حال، هنگامی که این گزارش در «نیویورک تایمز» منتشر شد، اوضاع ناگهان تغییر کرد؛ پلیس محلی قاتل را بازداشت کرد و او به قتل متهم شد.[17]
شکلهای جمعیِ نادانی و تجاهل در کشورهای توسعهیافته هم بهوفور دیده میشود. چارلز میلز تحقیقات گستردهای را دربارهی «تجاهل سفیدپوستان» انجام داده است و آن را نمونهای از بدفهمیِ نظاممند و گروهمحوری میداند که به فرودستسازیِ جمعیتهای غیرسفید در چند قرن اخیر انجامیده است. شکلهای گوناگون فراموشیِ اجتماعی و همچنین ترویج روایتهای سوگیرانه به حفظ برتریِ جمعیتهای سفید کمک کرده است. تجاهلِ سفیدپوستان، از طریق این راهبردها، تداوم نابرابریِ نظاممند علیه غیرسفیدپوستان و همچنین بیاعتنایی به گفتارها و رفتارهای نژادپرستانه را ممکن میسازد.[18]
اقتصاد دانشبنیان و خودعلامّهپنداری
در روزگاری که به اطلاعاتِ ظاهراً نامحدود در اینترنت دسترسی داریم، اذعان به نادانی دشوار شده است زیرا همه گمان میکنند که با وجود موتورهای جستوجویی مثل گوگل دیگر نمیتوان هیچ عذر و بهانهای برای نادانی را پذیرفت. در نتیجه، انتظار میرود که همه از هر چیزی آگاه باشند. دسترسیِ بالقوه به انبوه اطلاعات آنلاین، این تصور را القا کرده که یافتن پاسخِ تمامیِ پرسشها و خبره شدن در هر زمینهای صرفاً بر عهدهی خود ماست.
آرمان «انسان خودساخته»، که سرمایهداری مدرن از آغاز بر آن استوار بود، به تدریج به آرمان «خودآموزی» تبدیل شده است، امری که اعتراف به ندانستن را ناممکن میسازد. کافی است که نگاهی به شبکههای اجتماعی بیندازید تا ببینید که افراد، فارغ از اینکه در موضوع مورد بحث تخصصی داشته باشند یا نه، با چه اعتمادبهنفسی اظهارنظر میکنند.
رابطهی ما با مراجع قدرت نیز دستخوش تغییر شده است. واکنشهای تند علیه متخصصان در سالهای اخیر، در دنیایی که هر کسی خود را یک «خبرهی آماتور» میپندارد و بدبینی و بیاعتمادی به تخصص حرفهای رو به افزایش است، چندان غافلگیرکننده نیست. مهمترین عاملی که به کاهش باور به متخصصان دامن زده، بیمیلیِ متخصصان به اذعان به نادانی یا اعتراف به خطاست؛ برای مثال میتوان به عملکرد اقتصاددانان در زمان بحرانهای مالی اشاره کرد. افزون بر این، همانطور که آزمایشهای روانشناسی اجتماعی نشان داده است، گاهی در اختیار داشتن اطلاعاتِ بیشتر صرفاً به توهمِ دانایی میانجامد بیآنکه درک و فهم ما را بهبود بخشد.[19]
اشخاصی که اطلاعاتِ گستردهای را دربارهی موضوع خاصی کسب میکنند، لزوماً تمامیِ این اطلاعات را به خاطر نمیسپارند یا نمیدانند که چطور باید از آن استفاده کنند. با این حال، آنها اغلب تصور میکنند که از عهدهی این کار برمیآیند و همین امر اعتمادبهنفس کاذبشان را افزایش میدهد. علاوه بر این، آدمها معمولاً از اعتراف به اینکه پاسخِ پرسشی مربوط به حوزهی تخصصی خود را نمیدانند، ابا دارند. این اعتمادبهنفس کاذب بر پدیدهی موسوم به «سوگیری گذشتهنگر» نیز تأثیر میگذارد ــ یعنی همان توهمی که گویی ما از ابتدا همهچیز را میدانستیم.
اگر در گذشته سیاستمداران دوست داشتند که سخنان حکیمانهای دربارهی لزوم آگاهی از محدودیتهای دانشِ خود بر زبان بیاورند، سیاستمدارانِ امروزی ترجیح میدهند که همبستگیِ خود با تودهی مردم را از طریق «جهل مشترک» به نمایش بگذارند. قدرتمندان همواره بر بیمیلیِ مردم به افشای حقیقت تکیه کردهاند ــ همهی ما با داستان «لباس جدید پادشاه» آشنا هستیم. اما آنچه امروز تغییر کرده این است که وجه مشترک مردم دیگر نه نادیده گرفتن حقیقت بلکه نشناختن حقیقت است.
اغلب چنین میپنداریم که به مدد فناوریهای نوین میتوان به حجم عظیمی از دانش دسترسی داشت، اما کمتر به این مسئله توجه میکنیم که استفاده از این ابزارها چگونه تمرکز ما را از بین برده است. اینترنت امکاناتِ جدید فراوانی را برای کسب اطلاعات فراهم کرده اما همزمان تواناییِ ما برای تحملِ اضطرابِ ناشی از نفهمیدن را کاهش داده است.
به خاطر دارم که وقتی دانشجوی سال اول مقطع کارشناسی بودم، مطالعهی کتاب سنجش خرد نابِ کانت را آغاز کردم. بیمقدمه به دلِ این متن دشوار زدم اما پس از خواندن بیست صفحهی نخست، ناگزیر اعتراف کردم که از درکِ مبانیِ استدلالهای کانت عاجزم. کلنجار رفتن با آن متن، تمرین طاقتفرسایی برای کنار آمدن با بیدانشیام بود. تنها به لطف پشتکار ــ یعنی بازخوانی مکرر متن، یافتن منابع دستدوم برای تبیین استدلالها و یادداشتبرداری جامع ــ بود که توانستم از امتحان سربلند بیرون بیایم. از این تجربه درس ارزشمندی آموختم: وقتی چیز جدیدی یاد میگیریم، باید اضطرابِ ناشی از ندانستن را تاب بیاوریم. برای مثال، وقتی رمانی را به زبانی میخوانیم که هنوز کاملاً بر آن مسلط نیستیم، پذیرشِ عدم درک کاملِ تکتک کلمات بسیار سودمندتر از آن است که مدام برای رجوع به لغتنامه مطالعه را متوقف کنیم. مطالعهی آثار کانت مستلزم آن است که ظرفیت خود برای تحمل اضطراب را افزایش دهیم زیرا چنین متونی نه تنها دانستههای ما بلکه طرز فکرمان را هم به چالش میکشند.
ظهور فناوریهای نوین نگرش ما به چنین اضطرابی را تغییر داده است. به محض اینکه بر اثر مواجهه با یک مجهول مضطرب میشویم، میتوانیم اضطراب را از بین ببریم. وقتی که معنای واژهای در متن را نمیفهمیم، به آسانی میتوانیم در یک واژهنامهی آنلاین دنبال معنایش بگردیم. گرچه این نوع راهحلهای آنی راهگشا هستند اما اغلب سبب میشوند که بیش از حد در فضای آنلاین وقت تلف کنیم و در نتیجه از وظیفهی اصلیِ خود باز میمانیم.
چندان عجیب نیست که اکنون صنعتی پدید آمده که وظیفهاش ابداع اپلیکیشنها و ابزارهای جدیدی برای کمک به ما در «نادیده گرفتن» مطالب موجود در اینترنت است. شبکههای اجتماعی و جریان مداوم اطلاعات، بازار جدید «ابزارهای نادیده گرفتن» را پدید آورده است ــ از مسدودکنندههای اپلیکیشن و ابزارهای مدیریتِ زمان گرفته تا طرحهای گوناگونِ خودپایشی که قرار است بهرهوریِ ما را افزایش دهند و از حواسپرتیهای آنلاینِ ما بکاهند. اما تناقض در این است که این ابزارها اغلب به جمعآوریِ دادههای کاربران میپردازند؛ بنابراین، در حالی که کاربران تمام توانِ خود را برای نادیده گرفتن عوامل حواسپرتی به کار میبندند، شرکتهای تولیدکنندهی این ابزارها حتی یک لحظه هم از کاربرانِ خود غافل نمیشوند و آنها را نادیده نمیگیرند!
رناتا سالتسل
برگردان: فرشته قادری
سایت آسو
رناتا سالِتسِل استاد روانشناسی و حقوق در دانشگاه بیرکبک در لندن است. او در سال ۲۰۱۰ از سوی وزارت علوم اسلوونی بهعنوان دانشمند زنِ سال انتخاب شد. آنچه خواندید برگردان و بازنویسی گزیدههایی از فصل اول کتابِ زیر است:
Renata Salecl (2022) A Passion for Ignorance: What We Choose Not to Know and Why, Princeton University Press.
[1] Sam Knight, “Is a High IQ a Burden as Much as a Blessing?,” Financial Times, April 10, 2009, https://www.ft.com/content/4add9230–23d5–11de-996a-00144feabdc0.
[2] Richard S. Tedlow, Denial: Why Business Leaders Fail to Look Facts in the Face—and What to Do about It (London: Penguin, 2010).
[3] Tedlow, Denial, xxii.
[4] Tedlow, Denial, xv.
[5] Henrik Ibsen, The Wild Duck (New York: Dover Thrift Editions, 2000).
[6] برخی از تحقیقاتِ انجامشده در حوزهی روانشناسی اجتماعی به بررسی «پدیدهی دانینگ-کروگر» اختصاص یافته است، پدیدهای که نشان میدهد آدمها در ارزیابیِ تواناییهای خود با مشکل مواجهاند. اغلب، هرقدر فردی تواناییِِ کمتری داشته باشد، به همان میزان تواناییِِ کمتری برای تشخیص ناتوانیِ خود دارد. نگاه کنید به
Justin Kruger and David Dunning, “Unskilled and Unaware of It: How Difficulties in Recognizing One’s Own Incompetence Lead to Inflated Self-Assessments,” Journal of Personality and Social Psychology 77, no. 6 (1999): 1121–34.
[7] Thomas Gilovich, How We Know What Isn’t So: The Fallibility of Human Reason in Everyday Life (New York: Free Press, 1991), 77.
[8] Ann Kerwin, “None Too Solid: Medical Ignorance,” Knowledge 15, no. 2 (December 1, 1993): 166–85.
برای شرح و بسط این مفاهیم نادانی، نگاه کنید به
Marlys Hearst Witte, Peter Crown, Michael Bernas, and Charles L. Witte, “Lessons Learned from Ignorance: The Curriculum on Medical (and Other) Ignorance,” in The Virtues of Ignorance: Complexity, Sustainability, and the Limits of Knowledge, ed. Bill Vitek and Wes Jackson (Lexington: University Press of Kentucky, 2010), 253.
[9] Nancy Tuana, “The Speculum of Ignorance: The Women’s Health Movement and Epistemologies of Ignorance,” Hypatia 21, no. 3 (August 1, 2006): 1–19.
[10] Sigmund Freud, “Negation,” in The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, ed. James Strachey et al., vol. 19(1923–1925), The Ego and the Id and Other Works (London: Vintage Classics, 2001), 235–39.
[11] روانکاوی تأکید میکند که انکار را نباید با دروغ یکسان شمرد. افزون بر این، انکار را نباید «نوعی قصور اخلاقی دانست، بلکه باید آن را یکی از معایب بشری شمرد.»
Wilfried Ver Eecke, Denial, Negation, and the Forces of the Negative: Freud, Hegel, Spitz, and Sophocles (Albany: State University of New York Press, 2006), 123.
[12] Otto Fenichel, The Psychoanalytic Theory of Neurosis (New York: Norton, 1996).
[13] Sandor S. Feldman, Mannerisms of Speech and Gestures in Everyday Life (New York: International Universities Press, 1959).
[14] Mark Hobart, “Introduction: The Growth of Ignorance?,” in An Anthropological Critique of Development: The Growth of Ignorance, ed. Mark Hobart (London: Routledge, 2004), 1–30.
[15] روی دیلی با مطالعهی وضعیت پیشهورانِ سنگالی میگوید که وقتی پیشهوری امری موروثی تلقی شود، ناتوانیِِ هر یک از اعضای یک خانوادهی پیشهور در به کار بستن مهارتی خاص، پرسشهای پیچیدهای را دربارهی «دانستن» و «ندانستن» و همچنین تواناییِ یادگیری مطرح میکند.
Roy Dilley, “Reflections on Knowledge Practices and the Problem of Ignorance,” Journal of the Royal Anthropological Institute 16 (2010): S176–92.
[16] Ellen Barry, “How to Get Away with Murder in Small-Town India,” New York Times, August 19, 2017, https://www.nytimes.com/2017/08/19/world/asia/murder-small-town-india.html?action=click&module=RelatedCoverage&pgtype=Article®ion=Footer.
[17] Suhasini Raj and Ellen Barry, “Indian Police Files Murder Charges after Times Describes Cover-Up,” New York Times, September 18, 2017, https://www.nytimes.com/2017/09/18/world/asia/india-murder.html?searchResultPosition=1.
[18] Charles W. Mills, “Global White Ignorance,” in Routledge International Handbook of Ignorance Studies, ed. Matthias Gross and Linsey McGoey (London: Routledge, 2015), 217–27.
[19] Lisa K. Son and Nate Kornell, “The Virtues of Ignorance,” Behavioral Processes 83, no. 2 (February 2010): 207–12.
