حملهء نظامی آمریکا و اسرائیل به رژیم اسلامی ایران، که با ادعای جلوگیری از دستیابی حکومت ایران به سلاح هستهای صورت گرفت، یکی از بحثبرانگیزترین رخدادهای سیاسی در میان ایرانیان داخل و خارج کشور شد. این رویداد نه تنها فضای سیاسی منطقه را متشنج کرد، بلکه در میان مخالفان رژیم اسلامی نیز شکاف عمیقی به وجود آورد. گروهی این حمله را محکوم کردند و آن را تجاوز به خاک ایران دانستند، در حالی که گروهی دیگر معتقد بودند که تضعیف رژیم اسلامی- از طریق فشار خارجی- میتواند راه را برای آزادی مردم ایران هموار کند.
رژیم اسلامی از همان آغاز کوشش کرد تا هرگونه حمایت یا حتی تحلیل مثبت نسبت به نتایج احتمالی این حمله را به عنوان «همکاری با دشمن» معرفی کند. رسانههای حکومتی تلاش کردند مخالفان سیاسی را شریک جرم حمله جلوه دهند و میان مردم این تصور را ایجاد کنند که هر کس از تضعیف حکومت سخن بگوید، در کنار دشمنان ایران ایستاده است. اما مخالفانی که از نتایج سیاسی این حمله دفاع میکنند، استدلال دیگری دارند. آنها میگویند در طراحی یا اجرای حمله هیچ نقشی نداشتهاند، بلکه تنها میخواهند از شرایط ایجاد شده برای پایان دادن به حکومتی استفاده کنند که طی دههها کشور را به بحران اقتصادی، انزوای جهانی، سرکوب داخلی و فساد گسترده کشانده است.
واقعیت آن است که میان «حمایت از جنگ» و «استفاده سیاسی از تضعیف حکومت» تفاوت وجود دارد. بسیاری از مخالفان رژیم اسلامی نه خواهان کشته شدن مردم ایران هستند و نه از ویرانی کشور دفاع میکنند. استدلال آنها این است که ریشه اصلی ناامنی و خطر جنگ، سیاستهای رژیم اسلامی بوده است؛ سیاستهایی که ایران را در تقابل دائمی با جهان قرار داده و هزینهء آن را مردم عادی پرداختهاند. از نگاه این گروه، اگر حکومت رژیم اسلامی ضعیف شود، امکان تغییر سیاسی و رهایی مردم از ساختار سرکوبگر افزایش مییابد.
در پاسخ به مخالفان حمله، میتوان این پرسش را مطرح کرد که آیا ادامهء وضع موجود، بدون هیچ فشار جدی داخلی یا خارجی، واقعاً امیدی برای تغییر باقی گذاشته است؟ تجربهء سالهای گذشته نشان داده که اعتراضات مردمی، با وجود گستردگی، اغلب با خشونت سرکوب شدهاند. همچنین حکومت توانسته با استفاده از ابزارهای امنیتی و نظامی، بقای خود را حفظ کند. در چنین شرایطی، برخی معتقدند که فشار خارجی- اگر تلخ و پرهزینه باشد- میتواند توازن قدرت را تغییر دهد و فرصت تازهای برای مردم و اپوزیسیون ایجاد کند.
البته این دیدگاه نباید به معنای بیاهمیت دانستن خسارات انسانی و خطرات جنگ تلقی شود. هرگونه درگیری نظامی میتواند به مردم آسیب برساند و زیرساختهای کشور را نابود کند. اما طرفداران این تحلیل میگویند باید میان «هزینهء کوتاه مدت» و «آیندهء بلند مدت» تفاوت قائل شد. آنها معتقدند ادامهء حیات رژیم اسلامی نیز خود نوعی جنگ فرسایشی علیه مردم ایران بوده است؛ جنگی که نتیجهء آن فقر، مهاجرت گسترده، نابودی امید اجتماعی و سرکوب آزادیها بوده است.
هدف از این بحث، دشمنسازی میان مخالفان رژیم اسلامی نیست، بلکه تلاش برای ایجاد درک متقابل است. مخالفان حمله اغلب از سر نگرانی ملی و انسانی سخن میگویند، و موافقان نتایج سیاسی حمله نیز دغدغهء آزادی و آینده ایران را دارند. شاید بتوان بر سر این نکته توافق کرد که آنچه مردم ایران را به این نقطه رسانده، پیش از هر چیز سیاستهای رژیم اسلامی بوده است؛ حکومتی که کشور را در مسیر تقابل و بحران دائمی قرار داده است.
در نهایت، قضاوت درباره چنین رویدادهایی نیازمند نگاه احساسی صرف نیست، بلکه باید با واقع بینی سیاسی همراه باشد. اگر فشار خارجی بتواند زمینهء تضعیف ساختار استبدادی و گذار به حکومتی مردمیتر را فراهم کند، بخشی از ویران آن را- با وجود هزینه هایش- به عنوان فرصتی تاریخی خواهد دید. در مقابل، گروهی دیگر همچنان نگراناند که هرگونه مداخلهء خارجی به بیثباتی بیشتر منجر شود. این اختلاف نظر طبیعی است، اما آنچه اهمیت دارد حفظ گفتوگو و پرهیز از متهم کردن یکدیگر به خیانت است؛ زیرا آینده ایران تنها از مسیر همفکری و اتحاد نیروهای مخالف استبداد ساخته خواهد شد.
