روی سخنم با انسانهاییست که هنوز دلشان برای عدالت میتپد؛ با آنان که سالها علیه تبعیض، استبداد، سرمایهسالاری و تحقیر انسان فریاد زدهاند. با آنان که خود را مدافع مردم، آزادی و کرامت انسانی میدانند.
شما دشمن مردم ایران نیستید. برعکس؛ بسیاری از شما از سرِ دلسوزی و وجدان سیاسی، سالها با قدرتهای جهانی مخالفت کردهاید، چون نمیخواستید کشوری دیگر قربانی جنگ، استعمار یا ویرانی شود. این دغدغه، قابل احترام است.

چو ایران نباشد تن من مباد
اما پرسش اصلی اینجاست:
وقتی حکومتی هر روز مردم خودش را تحقیر، زندانی، شکنجه و اعدام میکند، وقتی جوان ایرانی امیدش را از دست داده، وقتی فقر، فساد، اعتیاد، خودکشی و فروپاشی اخلاقی جامعه را میبلعد، آیا هنوز میتوان فقط با عینکِ «ضدیت با غرب» به ماجرا نگاه کرد؟
واقعیت تلخ این است که امروز برای میلیونها ایرانی، بزرگترین تهدید نه آمریکا و اسرائیل، بلکه همین ساختاریست که بیش از چهار دهه بر گرده مردم سوار شده است.
بگذارید صادق باشیم؛ بسیاری از مردم ایران دیگر درگیر تحلیلهای ایدئولوژیک نیستند. مادری که توان خرید داروی فرزندش را ندارد، جوانی که آیندهای برای خود نمیبیند، زندانیای که هر شب صدای پای اعدام را میشنود، دختری که برای سادهترین حق انسانی تحقیر میشود — اینها دیگر در میدان جنگِ تئوریها زندگی نمیکنند؛ آنها زیر بار واقعیتی خردکننده نفس میکشند.
شما که خود را مدافع فرودستان میدانید، آیا صدای فرودستان ایران را هم میشنوید؟
هیچ به این واقعیت اجتماع امروز ایران اندیشید که اگر نابودی خامنه ای گجسته و حذف چند تن دیگر از سران شیطانصفت رژیم نگین جمهوری اسلامی رخ نداده بود، شاید بسیاری که هنوز ته دلشان خدا پرستند حتی از خود خدا نیز ناامید میشدند.
بیایید برای لحظهای احساسات و شعارها را کنار بگذاریم و واقعبین باشیم. گاهی تاریخ، انتخابی میان «خوب و بد» پیش پای ملتها نمیگذارد؛ بلکه انتخاب میان «بد و بدتر» است.
فرض کنید دو غول درنده به جان هم افتادهاند و شما تنها نظارهگر این نبردید. یکی از این غولها، همان موجودیست که چهلوشش سال است هر روز مردم شما را میبلعد؛ آزادی را خفه کرده، ثروت کشور را نابود کرده، جوانان را فراری داده و حقیقت را به بند کشیده است.
در چنین وضعیتی، آیا خرد سیاسی حکم میکند فقط تماشا کنیم؟ فقط چون از غول دوم خوشمان نمیآید؟
سیاست، دنیای آرزوهای پاک نیست؛ هنرِ انتخابِ ممکنترین راه برای نجات انسانهاست.
شاید آمریکا و اسرائیل از نگاه شما بینقص نباشند؛ هیچ قدرتی در جهان بینقص نیست. اما پرسش این است: امروز کدام نیرو مستقیماً گلوی مردم ایران را فشار میدهد؟ کدام حکومت هر روز بهترین فرزندان این سرزمین را یا به خاک میسپارد یا وادار به فرار میکند؟
اگر پاسخ را میدانیم، چرا هنوز از گفتن نتیجه فرار میکنیم؟
این لحظه، لحظه انتخاب میان ایدئولوژی و انسان است.
هیچکس از شما نمیخواهد عاشق آمریکا یا اسرائیل شوید. سخن بر سر عشق نیست؛ سخن بر سر نجات ایران است. سخن بر سر آن است که آیا حاضریم برای رهایی مردممان، برای یکبار هم که شده، منافع ملی را بالاتر از تعصبات سیاسی و میراث ذهنیِ جنگ سرد قرار دهیم یا نه.
ما همهچیز را باختهایم: اقتصاد، اعتماد، امید، آینده، و حتی پیوند مردم با معنویت و اخلاق را. ادامه این وضعیت، فقط ویرانی بیشتر میآورد.
بیایید دستکم بر سر یک اصل توافق کنیم:
ایران نباید زیر سلطه حکومت مذهبی و نظامی باقی بماند.
ایران باید کشوری باشد با قانون اساسی سکولار، آزادی بیان، کرامت انسانی و حکومتی پاسخگو.
ما میتوانیم بعدها درباره مدل اقتصادی، عدالت اجتماعی، چپ یا راست بودن حکومت بحث کنیم؛ اما نخست باید کشوری باقی بماند که بتوان در آن زندگی کرد، نفس کشید و آزادانه اندیشید.
نیت ما یکیست: نجات مردم ایران.
بیایید بهجای آنکه اسیر اختلافات تاریخی و کینههای ایدئولوژیک بمانیم، بر درد مشترکمان تمرکز کنیم.
سیاست یعنی هنرِ استفاده از ممکنات.
و امروز، ممکنترین راهِ نجات، کنار زدن حکومتیست که هر روز ایران را بیشتر در کامِ تاریکی فرو میبرد. حالا بدست هر کسی.
بنابراین، بیایید دلیرانه به انقلاب شیر و خورشید بپیوندید.
________________________________
*سرپرست کانونفرهنک پارسی
