فرزندان گم‌شده این خاک؛ نیم‌قرن ناپدید شدن

By | اردیبهشت ۱۴, ۱۴۰۴

دوربین روی صورت پیرزنی زوم شده است که چین‌وچروک‌های صورت آفتاب‌خورده‌ او، حکایت یک عمر تجربه زیسته می‌دهد. در یک دست‌ تسبیحی دارد که احتمالا با آن به نیت بازگشت فرزندش «اسماعیل محمدی» ذکر می‌گوید و دست دیگرش را به خاک می‌کشد. فردی از راه می‌رسد، دست پیرزن را می‌گیرد، با ناله و اشک راهی می‌شوند؛ احتمالا راهی مسیر انتظاری هستند که معلوم نیست آیا پایانی دارد؟در آخرین خبرهای منتشر شده از شناسایی کشته‌های انفجار بندر «رجایی» در بندرعباس تا لحظه نگارش این گزارش، ۳۶ پیکر هویت‌یابی شده‌اند. جمله‌ای که در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شود اما، خبر از فاجعه‌ای دارد که برای آن پایانی نمی‌توان متصور شد: «می‌گویند جسم عزیزان‌تان تصعید شده است! یعنی عزیزت در هوای این شهر است.»

این گزارش، مروری دارد بر نمونه‌هایی از ناپدیدشدگان نزدیک به نیم‌قرن اخیر که مستقیم و غیرمستقیم به حکم جمهوری اسلامی یا با بی‌تدبیری او، در هوای حافظه جمعی ما ماندگار شدند. یک پرسش اما همیشه باقی است، حقیقت چیست؟ و خانواده‌های آن‌ها با یک انتظار همیشگی، چه روزگاری دارند؟

شاید در حافظه تصویری ایرانی‌هایی که دهه شصت را زیسته‌اند، یکی از تصاویر ماندگار، مادرانی هستند که به دنبال اتوبوس‌های حامل سربازان جنگ ایران و عراق می‌دوند، تا بلکه فرزندشان در میان بازگشته‌ها باشد. اگر نبود، این تصویر هر چند سال یک‌‌بار تکرار می‌شد، حالا مادران به دنبال خودروهای حامل تابوت‌هایی می‌دویدند که شاید یک پلاک، تکه‌ای استخوان یا بخشی از لباس فرزندشان را به همراه داشته باشد. طبق آمار رسمی جمهوری اسلامی، دست‌کم ۱۱هزار و ۶۹۷ انسان هنوز از جمله مفقودان هشت سال جنگ میان دو کشور همسایه هستند. اگرچه احتمالا در تمامی این هزاران خانه، عکسی از عزیز مفقودشده بر دیوار خودنمایی می‌کند.

روی کار آمدن جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷، با ناپدیدسازی قهری همراه بود. این مدل ناپدید شدن انسان‌ها نه دراثر وقایع طبیعی مثل زلزله و سیل و نه با بی‌تدبیری‌های حکومت به شکل غیرمستقیم، بلکه به دست عوامل انسانی و با هدفی سیاسی روی می‌دهد. در آن روزگار، جنگ از یک‌سو انسان‌ها را به کام مرگ و ناپدیدی می‌کشاند و از سوی دیگر، جمهوری اسلامی مخالفان خود را یا می‌کشت، یا ناپدید می‌کرد.

تنها در چند نمونه از همان سال‌ها، می‌توان به ناپدید شدن اعضای محفل بهاییان در سال ۱۳۵۸ اشاره کرد. بیست ماه پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی، دست‌کم ۹ عضو محفل بهایی به همراه دو بهایی دیگر که برای مشاوره نزد محفل بودند، در ایران ناپدید شدند. این روند ادامه داشت و شماری دیگر از بهاییان نیز بازداشت شدند، اما دیگر هیچ خبری از آن‌ها تاکنون به دست خانواده‌ها نرسیده است.

هم‌زمان که دهه شصت فرا رسید، زندا‌ن‌ها پر شد از مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی و چوبه‌های دار بالا رفت. بسیاری معتقدند اقدام جمهوری اسلامی به اعدام جمعی زندانیان سیاسی و سپس بی‌نام‌ونشان ماندن محل خاکسپاری آن‌ها، به معنای ناپدیدسازی قهری جمهوری اسلامی به شمار می‌رود.

در نمونه‌ای دیگر، می‌توان در اشاره به دهه هفتاد، نام «پیروز دوانی» را مطرح کرد. روزنامه‌نگاری که در جریان پیگیری قتل‌های سیاسی دگراندیشان در آن دهه، وقتی در ۳شهریور۱۳۷۷ منزل را به قصد دیدار خواهرش ترک کرد، هیچ‌گاه به خانه برنگشت. جمهوری اسلامی هیچ‌وقت مسوولیتی را در قبال این روزنامه‌نگار برعهده نگرفت.

در همان دهه، وقتی وقایع «کوی دانشگاه» به وقوع پیوست و چماق‌به‌دستان دانشجویان را قلع‌وقمع کردند، یک نام به سمبلی از ناپدیدسازی قهری تبدیل شد، با تصویر مادری که قاب عکس فرزند خود را همواره به همراه دارد و به دنبال حقیقتی از سرنوشت او پرسان است. هیچ‌کس اما هیچ پاسخی به او نمی‌دهد. «سعید زینالی» را قرار بود برای ده دقیقه سوال و جواب ببرند، اما تا هنوز هیچ خبری از او نیست و مادرش، «اکرم نقابی»، همچنان منتظر است.

بعدتر در هر اعتراضی که مردم علیه جمهوری اسلامی به پا خاستند، بازداشت شدند، به حبس افتادند و بسیاری تا مدت‌ها خانواده‌هایشان از آن‌ها بی‌خبر بود. تنها در یک نمونه آخر می‌توان به «عثمان مامه» اشاره کرد که ۲۷آبان۱۴۰۱ در روزهای خون و آتش اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» ناپدید شد و بعدتر ماموران اطلاعات «بوکان»، پسرش «اردلان مامه» را در بازجویی‌ها تهدید کردند که «برای ما که کاری ندارد، شما را هم مثل پدرتان غیب می‌کنیم.»‌

نبود ایمنی کار، فقدان شفافیت؛ انسان‌ها ناپدید می‌شوند

حالا که این گزارش به نگارش درمی‌آید، یک هفته از فاجعه انفجار بندرعباس می‌گذرد. عملیات‌ اطفا تمام شده است، اما شفافیتی از سوی مقامات جمهوری اسلامی وجود ندارد. در ابتدای امر گفته شد که «مواد بسیار خطرناک» و «مواد آسیب‌زا» نقش داشتند که می‌تواند زیست ساکنان منطقه را هم به خطر بیاندازد، اما نه فقط شفافیتی ایجاد نشد، بلکه خبرها از رسانه‌های رسمی حذف و با اهالی رسانه و حتی کارکنان، برخورد شد. 

حتی هنوز معلوم نیست که مفقودشدگان این فاجعه ملی چه کسانی هستند و حکایت زندگی آن‌ها چه بوده است؛ خصوصا قربانیانی که کارگران بدون شناسنامه و هویت بودند و مثل همان نقل قول در شبکه‌های اجتماعی، خودشان و سرگذشت‌شان پودر شد و به هوا رفت.

کمی به عقب برگردیم. به حافظه ایرانی‌ها که وقایع جاری را دنبال می‌کنند، حوادث دیگری نیز تلنگر می‌زند.

۲خرداد۱۴۰۱ بود. یک روز گرم در آبادان. ساختمان «متروپل» که ضوابط فنی آن نقص داشت و استاندارد نبود، فروریخت. در آن حادثه دست‌کم ۴۳ انسان جان خود را از دست دادند. آمار ارائه شده از سوی حکومت، مثل همیشه مخدوش بود و جمهوری اسلامی بنا به سیاست همیشگی خود سعی می‌کرد بحران را با نبود شفافیت مدیریت کند.

اغلب پیکرهای پیدا شده از آن کارگرانی بودند که در طبقه آخر متروپل مشغول‌به‌کار بودند. هیچ‌گاه مشخص نشد که دقیقا چند انسان در آن حادثه مفقود شد. بعدتر مشخص شد که کارگران این سازه، از تجهیزات ایمنی برخوردار نبودند.

در سال‌های ۱۳۹۵ و۱۳۹۶ نیز، دو حادثه در حین کار، جان بسیاری را گرفت و بر تعداد مفقودی‌ها افزود.

صبح ۳۰دی۱۳۹۵ که مردم در تهران مثل همه روزهای شلوغ در رفت‌وآمد بودند، به ناگهان ساختمان «پلاسکو» فروریخت. این ساختمان سه ساعت‌ونیم سوخت و تعدادی از ماموران آتش‌نشانی هم زیر آوار ماندند و جان دادند. مثل همیشه مشخص نشد که تعداد مفقودی‌ها چند تن و چه کسانی هستند. در نهایت گفته شد ۲۰ تا ۳۰ تن مفقود شده‌اند، بدون آنکه کسی به دنبال زندگی خانواده‌های کارگران پس از مفقودی برود. اما خشمی که افکار عمومی را خصوصا از مرگ آتش‌نشان‌ها فراگرفت، تا درخواست استعفای «محمدباقر قالیباف»، شهردار وقت تهران پیش رفت. او بعدتر رییس‌ مجلس شورای اسلامی شد.

یک‌ سال بعد، روز ۱۶دی۱۳۹۶، رسانه‌ها خبر دادند که کشتی نفت‌کش «سانچی»، متعلق به شرکت ملی نفت‌کش ایران که از عسلویه عازم کره جنوبی بود، با یک کشتی فله‌بر چینی تصادف کرد و شعله‌ور شد. ۲۴دی۱۳۹۶، چین اعلام کرد که کشتی سانچی پس از یک هفته آتش‌سوزی به طول کامل غرق شد. رسانه‌های حکومتی هم مدعی شدند که ۳۲ سرنشین از جمله ۳۰ ایرانی و ۲ بنگلادشی غرق شدند؛ اما فقط سه پیکر پیدا شد.

سه سال پس از این واقعه، دادگاهی در تهران، گواهی فوت ۹ خدمه ایرانی این نفتکش را باطل کرد و رای داد که «هیچ دلیل یقین‌آور» مبنی بر فوت آن‌ها وجود ندارد. در ۲۴دی۱۴۰۱ شرکت خدمات حقوقی «هریسچی» که وکالت تعدادی از خانواده‌های خدمه کشتی سانچی را برعهده دارد، اعلام کرد به اسنادی تازه دست یافته که ثابت می‌کند ۲۲ خدمه کشتی سانچی زنده هستند. این شرکت گفته بود که «جمهوری اسلامی از طریق سانچی یک محموله سری را به کره شمالی فرستاده بود.»‌

باز هم هیچ حقیقتی برملا نشد. نه آنکه چه بر سر کارکنان کشتی آمده است و نه آنکه «محموله سری» چه بوده است. فقط یک فایل صوتی پرابهام منتشر شد که در آن زمان گفته می‌شد صدای خدمه کشتی سانچی است و دیگر هیچ.

فقدان مبهم؛ خانواده‌های چشم‌انتظار 

یکی از موارد مورد استفاده از اصطلاح «فقدان مبهم» از سوی روان‌شناس‌ها، زمانی‌ است که شخصی فیزیکی از دست رفته باشد، اما از نظر روحی بازمانده‌ها حضور او را حس می‌کنند و همواره در حالت انتظار به سر می‌برند؛ مثل تمامی مواردی که در این گزارش به آن اشاره شد. این اصطلاح در دهه هفتاد میلادی به جهان شناخت روان راه پیدا کرد.

«شهرزاد پورعبدالله»، روان‌‌درمان‌گر، در توضیح چنین فقدانی می‌گوید که در بسیاری از این موارد چون اثری از فرد از دست رفته نیست، پذیرش حقیقت برای بازمانده‌ها سهمگین است: «خصوصا که در مواردی مثل انفجار بندرعباس که پرسش‌های بسیاری برای بازمانده‌‌ها باقی مانده است. اصلا نمی‌دانند چرا این اتفاق افتاد؟ چطور این واقعه رخ داد؟ مسوول این از دست دادن کیست؟»‌

به گفته این روان‌درمان‌گر، بازگشت به زندگی برای بازمانده‌های چنین از دست دادن‌هایی که قربانی مفقود شده‌اند، توام با استرس است:‌ «در نادانستن و بی‌اطلاعی ماندن، استرس زیادی به بازمانده‌ها وارد می‌کند که باعث انجماد احساسی در آن‌ها می‌شود. حفظ عملکرد توام با چنین استرسی، نیاز به همت و تلاش مضاعفی دارد.»‌

در پایان این گزارش، به مادر اسماعیل محمدی، از مفقودی‌های بندرعباس برگردیم. زنی که در گرمای بندر لب جاده چشم‌انتظار پسرش نشسته است و می‌گوید: «هیچ‌کس نیست. چشم‌ به راهم.»
ایران وایر
آیدا قجر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *