گذار سیاسی یا بازتولید نوستالژی؟
اعتماد جای ساختار را نمیگیرد.
نقدی بر خوشبینی سیاسی نسبت به نقش رضا پهلوی در دوران گذار
در شرایط بحرانی امروز ایران، هر سخنی درباره «گذار» باید نه از سر احساسات، بلکه بر پایه عقلانیت، تجربه تاریخی و الزامات عملی مطرح شود. در این میان، برخی جریانها میکوشند رضا پهلوی را به عنوان «رهبر حکومت موقت» یا «چهره میانهرو» برای دوران گذار معرفی کنند. اما این تصور، بیش از آنکه بر تحلیل دقیق واقعیتها استوار باشد، بر فرضهایی خوشبینانه و غیرمستند تکیه دارد.
اگر قرار است دوران گذار با موفقیت طی شود، نیازمند ساختار، شفافیت، پایگاه اجتماعی، و عقلانیت است—نه آرزوها و خاطرهگرایی.
ادبیاتی که رضا پهلوی را ناجی دوران گذار معرفی میکند، بیشتر از آنکه پاسخی به نیازهای واقعی جامعه باشد، نوعی فرار از پاسخگویی به ضعفهای عینی اوست.
متنی که اخیراً از سوی آقای داریوش بینیاز منتشر شده، از آنرو قابل تحلیل می باشد که بازتابدهندهی دیدگاه بخشی از جریان پادشاهیخواه به شمار میرود و نمونهای گویا از این نوع نگرش سیاسی محسوب میشود. در این نوشتار، رضا پهلوی بهعنوان «ناجی دوران گذار» معرفی شده است؛ جایگاهی که نیازمند بررسی دقیقتر از منظر مبانی نظری و واقعیتهای سیاسی روز است. بدون آنکه از کارنامه سیاسی، توان سازمانی یا ارتباط اجتماعی رضا پهلوی در درون کشور تحلیل واقعگرایانهای ارائه داده شود.
۱- رهبر موقت بدون سازوکار؟
ادعای تشکیل یک «دولت موقت» به رهبری رضا پهلوی، در حالی مطرح میشود که هیچگونه نهاد، تشکل یا ائتلاف منسجم و پایداری از سوی او شکل نگرفته است. ساختارهایی مانند «شورای ملی» و «منشور همبستگی» یا بسیار زود فروپاشیدند یا هیچ تأثیر واقعی در صحنه سیاسی ایران نداشتند.
پرسش ساده اینجاست:
چگونه میتوان به کسی نقش کلیدی در حساسترین مرحله تاریخ کشور داد، در حالی که از آزمونهای ابتدایی سازماندهی، وحدتبخشی و شفافیت سربلند بیرون نیامده است؟
۲- اعتماد بدون شفافیت؟
ادعای “اعتماد به نیت خیر رضا پهلوی” بارها در میان هواداران او تکرار شده است. اما در سیاست، اعتماد شخصی هرگز جای سازوکارهای پاسخگو را نمیگیرد. در غیاب شفافیت درباره منابع مالی، تصمیمگیریها، و ارتباطات پشتپرده، اعتماد نهتنها ناپایدار، بلکه خطرناک است.
دولت موقت اگر قرار است اعتماد عمومی را جلب کند، باید از جنس ساختار و قانون باشد، نه وابسته به چهرهای که هنوز نتوانسته است حتی یک تیم پایدار برای خود نگاه دارد.
۳- رهبری بیپایگاه اجتماعی؟
رضا پهلوی در داخل ایران فاقد مشروعیت اجتماعی ملموس است. چهرههایی مانند نسرین ستوده، نرگس محمدی یا کنشگران مدنی مناطق محروم با وجود فشارها، در درون کشور ایستادهاند و نماد مقاومت مدنیاند.
آیا نادیده گرفتن این کنشگران و تمرکز بر چهرهای خارجنشین، آن هم بدون پایگاه مردمی واقعی، نوعی بیاعتنایی به خواست جامعه مدنی نیست؟
ادعای اینکه مردم ایران «او را برای دولت موقت میپذیرند»، بدون هیچگونه سازوکار سنجش افکار عمومی، بیشتر به یک آرزو و تخیل قوی شباهت دارد تا یک تحلیل منطقی.
۴- ابهام بهجای استراتژی
طرحهایی مانند «رفراندوم پس از گذار» تنها در صورتی معنا پیدا میکنند که سناریوی گذار شفاف، اجرایی و مشارکتپذیر باشد.
تا امروز هیچ طرح عملیاتی مشخصی از سوی رضا پهلوی برای نوع تعامل با نیروهای مسلح، مدل امنیتی دوران گذار، نظام قضایی موقت، یا مدل انتخاباتی پس از جمهوری اسلامی منتشر نشده است.
دوران گذار بدون نقشه راه، به جای دموکراسی، میتواند به خلأ قدرت و هرجومرج منجر شود. اعتماد به کسی که برنامه ندارد، نه تنها سادهلوحانه، بلکه خطرناک است.
به جای اتکاء به نامها، باید بر سازوکارها تمرکز کرد. ایران آینده نیاز به رهبری دارد که در میدان تجربه، سازماندهی و صداقت آزموده شده باشد، نه در خیال و نوستالژی.
در این نوشته، تمرکز بر نقد نقش رضا پهلوی در دوران گذار قرار گرفته است، اما به پرسش مهمی مانند اینکه چه جایگزینهایی برای رهبری در این دوران وجود دارد کمتر پرداخته شده است. این موضوع در نوشتاری دیگر بهطور جداگانه بررسی خواهد شد.
آیا ائتلافهای مدنی یا شخصیتهایی چون نسرین ستوده، نرگس محمدی و دیگر کنشگران مدنی میتوانند نقشی کلیدی در این فرآیند ایفا کنند؟
و مهمتر از آن، چگونه میتوان الگویی از رهبری جمعی یا شورایی طراحی کرد که هم از مشروعیت اجتماعی در داخل کشور برخوردار باشد و هم حمایت نهادهای بینالمللی را جلب کند؟
استکهلم
۲۶ ژوئن ۲۰۲۵
فرشید نوروزی
