سه قرن پس از عصرِ روشنگری، هم‌چنان در دلِ تاریکی ایستاده‌ایم

By | مرداد ۱۹, ۱۴۰۴
عصر روشنگری در اروپا، نقطه‌عطفی در تاریخ تفکر و سیاست بود؛ دورانی که طی آن روشنفکران توانستند کلیسا را به عقب برانند، دین را از عرصه‌ی‌ سیاست بیرون بکشند و مفاهیمی چون سکولاریسم، لیبرالیسم، دموکراسی، آزادی و حقوق بشر را بنا بگذارند. متفکرانی چون ولتر، روسو و کانت با تأکید بر عقل، آزادی وجدان و خودآیینی انسان، پایه‌های فلسفی جدایی دین و دولت را فراهم کردند؛ و این مسیر در انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) به شکلی حقوقی و رسمی به جدایی دین از نهاد دولت انجامید.
در همین راستا، در سال ۱۸۷۴، وقتی انگلس پیشنهاد داد که نام دادخواست‌شان را «اقرار ایمانی» یا «پرسش و پاسخ ایمانی انقلابیون» بگذارند، مارکس مخالفت کرد؛ چراکه معتقد بود هیچ نشانی از زبان دینی نباید در سوسیالیسم باشد. درنتیجه، آن متن «مانیفست» نام گرفت. همین انتخاب واژگانی، نشانه‌یی از یک چرخش بنیادین بود: جدایی ایدئولوژی از ایمان.
در اروپا، این روند ادامه یافت. فیلسوفان و متفکران یکی‌یکی علیه‌ی اقتدار کلیسا ایستادند و توانستند سیاست را به عرصه‌ای عقل‌مدار، تجربی و سکولار تبدیل کنند. آن‌ها میان «زندگی مدنی» و «ایمان شخصی» مرزی قاطع کشیدند و راه را برای شکل‌گیری تمدن مدرن باز کردند.
اما دو قرن بعد، در سال ۱۹۷۹ (1357) ما ایرانی‌ها مسیری کاملا وارونه را در پیش گرفتیم. همان تحصیل‌کرده‌هایی که در سوربن، آکسفورد و هاروارد درس خوانده بودند – در دل فرهنگ لیبرال و سکولار غرب- درنهایت پشت سر یک «مُلّا» که چهره‌اش را در «ماه» می‌دیدند، ایستادند. آن‌ها به‌جای بازتولید دستاوردهای تمدن روشنگری، ایران را به تاریک‌ترین دوران خود بردند.
همین‌ها بودند که بعدها به‌راحتی به حجاب اجباری تن دادند، انقلاب دوم را با اشغال سفارت آمریکا آغاز کردند، و در مسیر جنگی فرسایشی و هشت‌ساله گام برداشتند. (بنی‌صدر از «اقتصاد توحیدی» می‌گفت و بازارگان از «بازگشت به قرآن») همین‌ها بعدها نام خود را «روشنفکران دینی» گذاشتند و پروژه‌یی را پی گرفتند که پیش از آن، شریعتی و جلال بذرش را پاشیده بودند. نسلی که به‌جای جدایی دین از سیاست، خواست تا مفاهیمِ دموکراسی، عدالت و آزادی را از درونِ مذهب بیرون بکشد؛ پروژه‌یی ذاتاً متناقض و ویرانگر.
همین گروه، پس از کشته‌شدن قاسم سلیمانی، دوباره در صف اول حمایت از نظام ایستادند. در انتخابات ۱۴۰۳ نیز از چهره‌هایی چون ظریف و پزشکیان (نمونه‌های بارز تفکرِ ایدئولوژیک) حمایت کردند با رمزِ «برای نجات ایران». یادداشت‌ها، مصاحبه‌ها و فضای عمومی دانشگاهی و رسانه‌یی طی انتخابات، به‌روشنی از بسیج بخشی از بدنه‌ی تحصیل‌کرده برای حمایت از این چهره‌ها حکایت داشت.
در جنگ اخیر جمهوری اسلامی و اسراییل نیز، با لحنی سانتیمانتال و شعارهای میهن‌دوستانه‌ی سطحی، دوباره سنگ حاکمیت را به سینه زدند با همان رمزِ «برای ایران»، و باز با همان شعارهای ایدئولوژیک، بدون درکِ مفاهیم ملی.
گویی فراموش کرده‌اند که هایدگر، تنها به‌خاطر سه‌ماه ریاست دانشگاه در دوره‌ی‌ نازی‌ها، هنوز مورد پرسش قرار می‌گیرد: چگونه یک فیلسوف می‌تواند در کنار فاشیسم (ایدئولوژی) بایستد؟ در مقابل، چهره‌هایی چون توماس مان یا مارلن دیتریش، به‌صراحت علیه‌ی رژیم نازی ایستادند، حتا اگر به‌قیمت ترک وطن‌شان تمام شد. دیتریش، دوشادوش سربازان متفقین، در نبرد نرماندی علیه زادگاهش جنگید برای آزادی وطن از چنگال ایدئولوژی.
اما در ایران، هنوز تحصیل‌کرده‌های پنجاه‌وهفتی و نسل‌های پس از آن (از صادق زیباکلام تا احمد زیدآبادی) می‌کوشند زبان سیاست را با زبانی دینی و ایدئولوژیک بازسازی کنند. بیانیه‌‌ی میرحسین موسوی نمونه‌ی‌ روشنی ا‌ست: آغاز آن با «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» است و پایان با آیه‌یی از قرآن کتاب مقدس مسلمانان، و در تمام طول متن، فقدان هرگونه خواستِ صریح برای دموکراسیِ سکولار و لیبرال.
همین امروز، صدها تحصیل‌کرده در بدنه‌‌ی نهادهای قدرت و مذهب (از تلویزیون، سینما، نشر، موسیقی، شبکه‌های خانگی گرفته تا کارناوال‌های مذهبی)، نه‌تنها سکولاریسم و لیبرالیسم را پیش نمی‌برند، بلکه میان قدرت، مذهب و ثروت درحال چرخش‌اند؛ گویی شهوتِ قدرت و ثروت، چشم آن‌ها را بر تجربه‌ی‌ سی‌صدساله‌ی‌ غرب و تجربه‌ی ویرانگر جمهوری اسلامی بسته است. (یکی از آخرین نمونه‌ها، امضای 450 شبه‌روزنامه‌نگار و شبه‌نویسنده‌ی مدافعِ آزادی بیان علیه‌ی یک رسانه با رمزِ تحریم و تروریسم)
و این‌چنین است که سه قرن پس از روشنگری، ما هنوز در تاریکیِ قرونِ وسطا سیر می‌کنیم؛ نه برای به‌چالش‌کشیدنِ مذهب، بلکه برای استخراجِ «آزادی» از دلِ تاریکِ آن. راهی که اروپا آن را سه قرن پیش به پایان رسانده بود، ما هنوز در ابتدای آن ایستاده‌ایم- با چشم‌هایی بسته و دست‌هایی رو به آسمان، که آزادی را طلب می‌کند.
پرسید: آزادی چیست؟
گفت: به جز “الله” خدایی نیست.
ناصر مستشار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *