سیستان آینه‌ی آینده‌ی ایران

By | مرداد ۲۵, ۱۴۰۴

– سیستان از دهه ۱۳۸۰ وارد مرحله بحرانی خشکسالی شد. سد کجکی در افغانستان، عدم اجرای درست معاهده ۱۳۵۱ درباره حقابه ایران از رود هیرمند، و بی‌عملی دیپلماتیک جمهوری اسلامی باعث شد تا دریاچه هامون، سومین دریاچه بزرگ ایران، در بیشتر ماه‌های سال به بیابانی شور تبدیل شود.
– افسردگی گسترده، احساس بی‌هویتی، و خشم تلنبارشده از فراموشی ساختاری، امروز چهره واقعی سیستان است؛ سرزمینی که روزی مرکزی تمدنی در شرق ایران بود، با مردمانی که حافظان فرهنگ، زبان، و کار مولد بودند.
– اما این یک بلای طبیعی نیست؛ این فاجعه‌ای دست‌ساز بود. ساخته‌شده با تصمیماتی از بالا، بدون دانش، بدون آینده‌نگری، و اغلب آلوده به فساد. از جمله عوامل کلیدی این فروپاشی، صدور بی‌ضابطه مجوز چاه‌های عمیق و نیمه‌عمیق توسط نهادهای دولتی، شبه‌دولتی و حتی نظامی بود.
– الگوی سیستان اکنون در ابعاد ملی در حال تکرار است. آنچه زمانی یک هشدار محلی بود، امروز به واقعیتی سراسری تبدیل شده است. و این بحران، اگر ادامه یابد، دیگر از جنس «هشدار» نخواهد بود بلکه از جنس «فروپاشی» خواهد بود.

علی جهانتیغی – در دورترین نقطه شرق ایران، جایی که مرزهای ملی به خطی باریک میان خاک و فراموشی بدل شده‌اند، سرزمینی خشک، بادخیز و ترک‌خورده نفس می‌کشد: سیستان. سرزمینی که روزگاری از آن با عنوان «انبار غله ایران» یاد می‌شد، امروز دیگر نه غله‌ای دارد و نه رمقی. آنچه مانده است، ته‌مانده‌ای از یک تمدن کهن است که در مسیر فروپاشی آرام قرار گرفته؛ نه به‌ خاطر جنگ، که به‌ خاطر بی‌آبی. و اگر بخواهیم صادق باشیم، سیستان نخستین قربانی عصر بحران اقلیمی در ایران است، نمونه‌ای کوچک اما هشداردهنده از آینده‌ای که می‌تواند سراسر کشور را در بر گیرد.

دریاچه هامون / خرداد ۱۳۹۳

خشکی هامون و سیستان پایان یک روایت نیست بلکه آغاز روایتی است که امروز از تمامی شرق ایران تا گیلان، کرمان، فارس، و تهران شنیده می‌شود.

 سیستان: نخستین قربانی

سیستان از دهه ۱۳۸۰ وارد مرحله بحرانی خشکسالی شد. سد کجکی در افغانستان، عدم اجرای درست معاهده ۱۳۵۱ درباره حقابه ایران از رود هیرمند، و بی‌عملی دیپلماتیک جمهوری اسلامی باعث شد تا دریاچه هامون، سومین دریاچه بزرگ ایران، در بیشتر ماه‌های سال به بیابانی شور تبدیل شود. اما نه صدایی از رسانه‌های پایتخت شنیده شد، نه نماینده‌ای در مجلس شورای اسلامی توانست موضوع را به مسئله‌ای ملی تبدیل کند.

خشکسالیِ مزمن در سیستان، ابتدا گریبان انسان‌ها را گرفت. با خشکیدن هیرمند و فروکش هامون، هزاران خانوار کشاورز و دامدار منبع معیشت خود را از دست دادند. روستاها یکی‌یکی متروک شدند، مهاجرت درون‌استانی و برون‌استانی سرعت گرفت، و آنها که ماندند، با فقر، بیکاری و تماشای نابودی همه‌چیز خو کردند. افسردگی گسترده، احساس بی‌هویتی، و خشم تلنبارشده از فراموشی ساختاری، امروز چهره واقعی سیستان است؛ سرزمینی که روزی مرکزی تمدنی در شرق ایران بود، با مردمانی که حافظان فرهنگ، زبان، و کار مولد بودند.

در ادامه این سقوط، ده‌ها هزار رأس دام در طول سال‌ها از تشنگی و گرسنگی تلف شدند. در میان آنها، گونه‌ی ارزشمند و مقاومی چون گاو سیستانی نیز در معرض نابودی قرار گرفت؛ نژادی بومی و اصیل، شناخته‌شده در سطح بین‌المللی به‌ دلیل مقاومت بالا در برابر گرما و کم‌آبی، و کیفیت گوشتی کم‌نظیر. گاوی که سرمایه زیستی منطقه بود، اکنون نمادی از آن چیزیست که تقریبا به تاریخ طبیعی پیوسته.

با خشک شدن هامون، تنها دام‌ها و کشاورزی از بین نرفتند؛ تنوع زیستی گسترده‌ای نابود شد. جایی که روزی میزبان هزاران پرنده مهاجر، ماهیان بومی، نیزارهای طبیعی و اکوسیستم زنده بود، حالا به بیابانی بیجان بدل شده. مردمانی که روزگاری با پرواز فلامینگوها فصل‌ها را می‌شمردند، امروز در آسمان تنها گرد و غبار می‌بینند.

فلامینگوهای مهاجر هامون

در این میان، رفتار جمهوری اسلامی نه حامی، که تحقیرآمیز بود. با تعمیق شکاف‌های قومی و مذهبی میان سیستانی‌ها و بلوچ‌ها، و بی‌توجهی مطلق به توسعه منطقه‌ای، بحران از بُعد اقتصادی به بُعد اجتماعی و هویتی تبدیل شد. نظامی که نماینده وقتش از سیستان در مجلس شورای اسلامی که همزمان رئیس کمیسیون بهداشت  نیز بود، در واکنش به رواج فروش عضو در ایران، بی‌هیچ شرمی  گفت: «هر ایرانی یک کلیه برایش کافیست چه اشکالی دارد یکی‌اش را بفروشد و امرار معاش ‌کند!»

چنین حرفی، تنها بازتاب یک فرد نیست؛ بلکه نماد نظامی است که  نه تنها سیستان بلکه تمامی ایران را برای دهه‌ها ندیده، نشناخته و با توهمات ایدئولوژیک به مرز نابودی کشانده.

بستر خشکیده دریاچه هامون

نگارنده به‌ یاد دارد که حتی در سال ۱۳۸۹ در سال چهارم دبستان، در کتاب مطالعات اجتماعی، در درس «جلگه‌های ایران»، نقشه‌ای چاپ‌شده بود که سیستان را سبز و خرم نشان می‌داد؛ درست همرنگ مازندران و گیلان. تصویری از آنچه سیستان باید می‌بود. هرچند آن نقشه برای آن سال‌ها نیز بسیار قدیمی و دور از واقعیت بود.

در این میان مدیریت جمهوری اسلامی، همانگونه که هامون را با آب شیرینش نابود کرد، به آب‌های شور ارومیه هم رحم نکرد، تالاب‌ها را خشکاند، جنگل‌ها را ریشه‌کن کرد، و حالا حتی گیلان و مازندران، این سرسبزترین نقاط پرآب ایران، به صف معترضان بحران آب پیوسته‌اند. این تنها «بحران آب» نیست؛ این فروپاشی زیستی است.

 بحران ملی: سراسر ایران در مسیر سیستان

فاجعه‌ای که در سیستان رخ داد، استثنا نیست؛ بلکه پیش‌نمایی بود از آینده‌ای که جمهوری اسلامی با سیاست‌های مخرب و مدیریت ناکارآمد خود برای سراسر کشور رقم زد. همان الگوهایی که هامون را خشکاند، امروز ارومیه، زاینده‌رود، کارون، و حتی جنگل‌های شمال را به مرز نابودی رسانده‌اند.

نتیجه چیست؟ اکنون بیش از ۴۵۰ شهر ایران در وضعیت بحران آب قرار دارند. بیش از ۷۰۰ دشت کشور دچار فرونشست زمین‌اند و سفره‌های آب زیرزمینی در بسیاری از نقاط به‌ صورت برگشت‌ناپذیر تخلیه شده‌اند. از فارس تا گلستان، از خوزستان تا گیلان، منابع آبی یا آلوده، یا شور، یا تمام شده‌اند. کشاورزی سنتی در حال فروپاشی‌ است و جیره‌بندی آب در تابستان تنها آغاز ماجراست.

اما این یک بلای طبیعی نیست؛ این فاجعه‌ای دست‌ساز است. ساخته‌شده با تصمیماتی از بالا، بدون دانش، بدون آینده‌نگری، و اغلب آلوده به فساد. از جمله عوامل کلیدی این فروپاشی، صدور بی‌ضابطه مجوز چاه‌های عمیق و نیمه‌عمیق توسط نهادهای دولتی، شبه‌دولتی و حتی نظامی بود. این مجوزها که اغلب به افراد و شرکت‌های برخوردار از رانت تعلق می‌گرفت، بدون بررسی علمی و بی‌هیچ ملاحظات محیط‌ زیستی صادر می‌شدند و منجر به برداشت بی‌رویه، خشک شدن منابع مشترک، و رقابت ویرانگر بر سر بقای قطرات پایانی شد. منابع آب زیرزمینی ایران و قنات‌ها میراثی چند هزار ساله از پدرانمان برای ما بودند و مسئولیت ما حفاظت از آنها برای فرزندانمان، اما جمهوری اسلامی مانند تمام سرمایه‌های ملی دیگر حتی این حیاتی‌ترین منبع میهنمان را با سوء مدیریت به نابودی کشاند.

افزون بر آن، سدسازی‌های بی‌پشتوانه، انتقال آب بین‌حوضه‌ای، و غیاب هرگونه دیپلماسی آبی مؤثر با کشورهای همسایه، کشور را از توازن محیط زیستی و منابع پایدار دور کرد. بسیاری از کارشناسان هشدار داده بودند که «بحران آینده، بحران آب است»، اما این هشدارها یا سانسور شد، یا با برخورد امنیتی پاسخ گرفت.

در نتیجه، الگوی سیستان اکنون در ابعاد ملی در حال تکرار است. آنچه زمانی یک هشدار محلی بود، امروز به واقعیتی سراسری تبدیل شده است. و این بحران، اگر ادامه یابد، دیگر از جنس «هشدار» نخواهد بود بلکه از جنس «فروپاشی» خواهد بود.

اگر راه دیگری رفته بودیم

این بحران می‌توانست رخ ندهد. یا دست‌کم، می‌شد مهارش کرد. ایران نه کشوری بدون منابع است، نه بدون نخبگان و نه بدون ظرفیت‌های بومی. اما آنچه آن را به لبه فروپاشی آبی رسانده، ترکیب سیاست‌های غلط، اولویت‌های ایدئولوژیک، و بی‌اعتنایی به توسعه پایدار  است.

در سال‌هایی که جمهوری اسلامی میلیاردها دلار صرف پروژه‌های اتمی، موشکی و سیاست‌های مداخله‌گرانه منطقه‌ای کرد، همسایگان ایران در خلیج فارس به‌ سرعت در حال حل بحران آب بودند. امارات متحده عربی امروز با بیش از ۷۰ تأسیسات آب‌شیرین‌کن، حدود نیمی از آب آشامیدنی خود را از دریا تأمین می‌کند. عربستان سعودی با پروژه‌های میلیارد دلاری شرکت‌هایی مانند ACWA Power، در مسیر تبدیل‌شدن به قطب فناوری آب‌شیرین‌کنی در منطقه است. عمان و قطر نیز با تکیه بر انرژی خورشیدی و فناوری اسموز معکوس، زیرساخت‌هایی پایدار برای نسل‌های آینده ساخته‌اند.

در همین حال، ایران با یکی از بالاترین نرخ‌های  تابش خورشیدی در جهان و سابقه علمی درخشان در مهندسی آب، از این فرصت تاریخی چشم پوشید. اگر فقط بخشی از منابع صرف‌شده در برنامه هسته‌ای ، به توسعه آب‌شیرین‌کن‌ها، نیروگاه‌های خورشیدی، بازیافت آب، و همکاری منطقه‌ای اختصاص می‌یافت، ایران امروز صادرکننده فناوری آب بود نه واردکننده بحران.

ایران می‌توانست در جایگاهی بسیار فراتر از عربستان سعودی بایستد. نه تنها از نظر فنی، بلکه از نظر منزلت منطقه‌ای و امنیت انسانی. اما نظام حاکم ترجیح داد بحران را انکار کند، کارشناسان را نادیده بگیرد، و به آینده پشت کند.

این بزرگترین تراژدی بحران آب در ایران است:  فروپاشی‌ای که نه اجتناب‌ناپذیر، بلکه انتخاب‌شده بود. عربستان سعودی، امارات، و عمان با سرمایه‌گذاری سنگین در زیرساخت‌های انرژی و تکنولوژی‌های آب‌شیرین‌کن، و سیستم‌های هوشمند کشاورزی، توانستند از دل بیابان‌ها ظرفیت تولید و زندگی بسازند.  بر هر ایرانی این امر روشن است که هم اقلیم ما بهتر ازعربستان بود، هم ظرفیت‌های ما بیشتر از عمان و امارات. آنچه کم داشتیم و هنوز هم نداریم، اراده‌ و ساختاری برای توسعه بر پایه علم و نه ایدئولوژی است.

در نهایت، این بحران نه به‌ دلیل محدودیت طبیعی، بلکه به‌ خاطر محدودیت فکری و انسداد سیاسی پدید آمده. اگر راه دیگری رفته بودیم، شاید امروز بجای آنکه در جستجوی آب باشیم، در حال صدور تکنولوژی آب به دیگران می‌بودیم.

با تداوم وضع موجود، سیستان  آینه‌ی آینده‌ی ایران است!

سیستان امروز فرو ریخته است. اما همچنان می‌تواند نقش ایفا کند: نقش یک هشدار، یک تصویر کامل، یک آینه‌ی تمام‌قد از آینده‌ای که هنوز می‌توان از آن برگشت.

بازگشت به زندگی، اما نه با تانکر و صدقه، بلکه با سیاست‌های مسئولانه، برنامه‌ریزی علمی، و به رسمیت شناختن کرامت مردمی که حق‌شان نه فروش کلیه است، نه بی‌آبی و بی‌برقی.

واقعیت آن است که نظام حاکم دیگر توان پاسخگویی به ابتدایی‌ترین نیازهای زیستی مردم را ندارد. نظامی که نه در مدیریت منابع، نه در دیپلماسی منطقه‌ای، و نه در اولویت‌بندی ملی موفق بوده، نمی‌تواند کشوری با این سطح از بحران‌های درهم‌تنیده را به سوی آینده‌ای پایدار هدایت کند.

پایان این وضعیت، تنها با بازگشت به حاکمیت ملی ممکن است؛ حاکمیتی برآمده از اراده‌ی مردم، متعهد به منافع ملی، و بر پایه‌ی عقلانیت، تخصص و ارتباط سازنده با جهان و نه ایدئولوژیک و ستیزگر.

این، آخرین نبرد ماست: نبرد برای بقا، برای حق زندگی در سرزمینی که هنوز می‌تواند نجات یابد.

و اگر مردم ایران، از هر قوم و زبان، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، دست در دست هم دهند، نه‌تنها می‌توانند حاکمیت ملی را به این خاک بازگردانند، بلکه می‌توانند بحران آب را نیز از ارومیه تا هامون مهار کنند.

راه بازسازی، از همبستگی می‌گذرد. آینده را هنوز می‌توان نوشت؛ اگر با هم آن را بنویسیم.

*علی جهانتیغی فعال سیاسی و پژوهشگر مراقبت‌های ویژه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *