دیکتاتورها قادر به ارزیابی و پیشگیری از حوادث ناگهانی نیستند.
نه چون اتفاقات پیچیدهاند،
بلکه چون خودِ قدرت، آنها را کور کرده است.
در نظامهای دیکتاتوری،
فاجعه الزاماً از «رخدادهای بزرگ» شروع نمیشود؛
از حرکتهای کوچکِ ظاهراً بیاهمیت نیروهای امنیتی آغاز میشود،
از یک دستور اشتباه،
از یک سرکوب بیمحاسبه،
از ورشکستگی خاموش بانکها،
از کمبود دارو،
از حذف یارانه،
و نهایتاً از کمبود نان.
دیکتاتور این پیوندها را نمیفهمد.
نمیفهمد که زنجیرهی بحران
از اقتصاد به بدن،
از بدن به خیابان،
و از خیابان به شعار میرسد.
دیکتاتورها احمقاند؛
نه از سرِ فحش،
بلکه از سرِ ناتوانیِ ساختاری
در فهم حتی نفعِ شخصیِ خودشان.
آنها خیال میکنند خشونتِ بیمحاسبه،
سرکوبِ کور،
و تحقیرِ روزمره
ثبات میآورد؛
در حالیکه فقط خشم انباشته میسازد.
وقتی مرگِ وکیلِ انساندوستی مثل خسرو علیکردی
بهجای ایجاد ترس،
حافظهی جمعی را بیدار میکند،
یعنی قدرت حتی در مدیریت وحشت هم شکست خورده است.
وقتی اجبارِ حجاب
بهجای «کنترل بدن»،
به انفجار جنبش «زن، زندگی، آزادی» منجر میشود،
یعنی نظام حتی منطق ابتداییِ سرکوب را هم بلد نیست.
اینها خطا نیستند؛
نشانهی زوالاند.
و دقیقاً از همین نقطه است
که شعار متولد میشود:
«رهبر الدنگ ما ننگ ماست»
این شعار فحش نیست؛
کیفرخواست است.
کیفرخواستی علیه نظمی که بیش از چهار دهه،
نه از سرِ اشتباه،
بلکه آگاهانه و سیستماتیک،
زندگی میلیونها انسان را خرد کرده است؛
نه فقط با باتوم و زندان،
بلکه با فقر،
با بیثباتی،
با بیآیندگی،
و با تحقیرِ نهادینهشده.
«رهبر الدنگ ما ننگ ماست»
یعنی رهبری که
نهفقط طبقهی متوسط را به زیر خط بقا پرت کرد،
بلکه طبقهی کارگر،
حاشیهنشینان،
بیکاران،
بازنشستگان،
کولبران،
سوختبران
و فرودستان را
زیر چرخهای سیاست له کرد.
ننگِ کسانی که نان شب ندارند.
ننگِ مزدهایی که پیش از واریز بیارزش میشوند.
ننگِ خانوادههایی که میان اجاره، درمان و غذا
مجبورند یکی را حذف کنند.
این ننگ،
ننگِ سفرههای خالی است.
ننگِ کودکانِ کار.
ننگِ کارگرانی که امنیت شغلی ندارند
اما با نیروی امنیتی پاسخ میگیرند.
ننگِ زنانی که همزمان
استثمار اقتصادی میشوند
و تحقیر ایدئولوژیک.
ننگِ بازنشستهای که پس از یک عمر کار
برای حداقلِ حقِ زیستن
کتک میخورد.
اما مسئله فقط یک فرد نیست.
خامنهای،
نامِ شخصیِ یک ساختار است؛
اسمِ رمزِ نظمی ضد کار،
ضد زندگی
و ضد آینده.
نظمی که ثروت را
به نهادهای نظامی، امنیتی و مذهبی پمپاژ کرد
و فقر را
به پایینترین لایههای جامعه صادر کرد.
نظمی که
کارگر را بیصدا میخواهد،
فقیر را مطیع،
و جامعه را خسته، پراکنده و ترسیده.
«ننگ ماست»
یعنی این فاجعه تصادفی نیست؛
محصول تقدسسازی از قدرت است.
محصول حذفِ سندیکا،
نابودی اتحادیه،
سرکوب اعتراض،
و تبدیل سیاست به اطاعتِ کور.
این شعار
نفیِ یک نام نیست؛
اعلانِ پایانِ یک رابطهی تحقیرآمیز
میان حاکم و مردم است.
مردم میگویند:
ما رعیت نیستیم.
ما صغیر نیستیم.
و قرار نیست هزینهی ناکارآمدی،
توهم ایدئولوژیک
و ماجراجویی های سیاسی دیگران
را با جان و نانمان بدهیم.
اما این «نه»،
فقط خیابانی نیست.
این «نه»،
مطالبهی بازسازی سیاست است؛
سیاستی مبتنی بر تشکل،
بر شورا،
بر سندیکا،
بر نهادهای مستقلِ کار و زندگی.
زیرا صدای خیابانِ گرسنه
اگر به سازمان بدل نشود،
فرسوده میشود؛
اگر به همبستگی نهادی نرسد،
سرکوب میشود؛
و اگر افق نداشته باشد،
مصادره میشود.
این پایان،
نه یک لحظه،
بلکه یک فرآیند است:
از خیابان
به تشکل
از خشم
به سازمان
و از نفی
به ساختن.
استکهلم
۱۲ دسامبر ۲۰۲۵
فرشید نوروزی
