رژیم اسلامی، حکومتی که از ترس تغذیه می‌کند

By | آذر ۲۶, ۱۴۰۴

بهرام (آرشاک) شجاعی

خلاصه: بررسی سازوکار قدرت‌هایی که برای دوام خود، ترس را به‌صورت سیستماتیک در جامعه تزریق و نهادینه می‌کنند؛ سازوکاری که از خانه و مدرسه آغاز می‌شود، در دین و رسانه تکثیر می‌گردد، در قانون تثبیت می‌شود و سرانجام در ناخودآگاه جمعی ریشه می‌دواند. این یادداشت نشان می‌دهد حکومت‌هایی که بر «ترس» استوارند، نه با کارآمدی بلکه با سرکوب و هراس اجتماعی بقای خود را تضمین می‌کنند—و چگونه مردم، آگاهانه یا ناآگاهانه، بخشی از این چرخه می‌شوند.

****

در ساختار جمهوری اسلامی، ترس نه یک ابزار فرعی که زبان رسمی حکومت است.

از همان روزی که حاکمیت احساس کرد مشروعیتش نه از رضایت مردم، بلکه از «بقای خودش» تغذیه می‌شود، ترس تبدیل شد به ستون اصلی قدرت؛ ابزاری کم‌هزینه و بی‌انتها که جامعه را مطیع نگه می‌دارد.

ترس در این سرزمین فقط محصول زندان اوین، اعتراف‌گیری، یا صف‌های دادگاه انقلاب نیست؛ در ایران اسلامی ترس از خانه شروع می‌شود، در مدرسه شکل می‌گیرد، در مسجد تقدیس می‌شود، در رسانه تکثیر می‌شود و در قانون تثبیت می‌شود

ترس همیشه از حکومت شروع نمی‌شود. پیش از مدرسه و قانون و ناظم، در خانه‌ها کاشته می‌شود؛ همان‌جا که باید پناه باشد، اما گاه نخستین میدان تمرین قدرت می‌شود. در بسیاری از خانه‌ها، فرهنگ و سنت به ابزاری برای کنترل کودک تبدیل می‌شود:

«نکن»، «نرو»، «نبین»، «حرف ن

و در سایه‌ی هرکدام، تنبیهی پنهان است.

در نوجوانی دوستی داشتم ؛ عاشق سینما. اما پدر مذهبی‌اش سینما را گناه می‌دانست. به‌خاطر دیدن فیلم «مراد برقی» در قهوه‌خانه‌ای کوچک، پدرش او را یک کیلومتر از گوش کشان کشان برد تا غضروف گوشش شکست.

اما تنها گوش او  نبود که شکست؛

اعتماد او  شکست.

امنیت اش شکست.

و  آنجا هست نسلی یاد می‌گیرد چگونه سکوت کند.

دختران هم نیز سال‌ها در حصار «آبرو»، «غیرت» و «اطاعت» بزرگ شدند. ترس برای آنان نه تجربه، بلکه یک سیستم تربیتی بود. در همین خانه‌ها ترس به فرهنگی تبدیل شد که بعدها حکومت‌ها از آن بهره‌برداری کردند.

  جمهوری اسلامی مدارس  را هم  تبدیل به کارخانه تولید ترس کرده . کودک پیش از آنکه الفبا را  در مدارس درست بیاموزد، ترس‌های تازه می‌آموزد:

«اخراج»، «نمره»، «تنبیه»، «پروندهٔ بد».

مدرسه به‌جای آن‌که خانهٔ اندیشه باشد، میدان تمرین اطاعت می‌شود. از خانه که بیرون می‌آییم، وارد نهادی می‌شویم که ترس در آن رسمیت دارد.

من خود نیز بارها قربانی این الگو شده‌ام. اما ماندگارترین زخم را در همان سال‌ها خوردم؛ سال‌هایی که مسئول روزنامهٔ دیواری  دبیرستان ابومسلم بودم—روزنامه‌ای که «طلوع» نام داشت. نامی که گمان می‌کردیم فقط محصول شور نوجوانی است، اما در واقع تصویری از امید بود.

در همان روزها، معلم ورزش—که بعدها شنیدم داور فدراسیون فوتبال  هم شده —به خشونت معروف بود. دانش‌آموزان را در حیاط بی‌رحمانه کتک می‌زد و زمزمه‌های پنهانی از تعرض او هم  به دانش اموزان هم نقل می‌شد. اما چون ترس حاکم بود، همه سکوت می‌کردند.

 من به‌عنوان سردبیر نوجوان «طلوع»، نتوانستم سکوت کنم. نوشتم:

«چرا باید آقای … دانش‌آموزان را تا مرز بیهوشی تنبیه کند و مدیر و ناظم فقط تماشا کنند؟… چرا دربارهٔ تعرض‌های او سکوت شده است؟» .

آقای مدیر کجایید؟ آقای ناظم کجایید؟

قابل توجه بازرس وزارت آموزش و پرورش ناحیه ۷ تهران

آن روز نه سیاست می‌دانستم، نه دستگاه قدرت را می‌شناختم. فقط می‌دانستم سکوت، تبدیل می‌شود به همان ترسی که قدرت با آن ما را می‌سازد. اگر قرار است طلوعی باشد، باید از جایی آغاز کرد— حتی اگر آن «جا» دیوار گچی یک مدرسه باشد.

صبح روز بعد، با شوقی که فقط یک نوجوانِ حق‌طلب می‌شناسد، «طلوع» را نصب کردم. اما ظهر نشده بود که صفحه را از دیوار کندند؛ سکوت دوباره پیروز شده بود.

وقتی از پله‌ها بالا می‌رفتم، صدایی آمد. معلم ورزش در طبقهٔ هم‌کف ایستاده بود و نام مرا با فریاد  با خشم صدا می‌زد. چهره‌اش برافروخته، مثل شکارچی. فهمیدم اگر پیدایم کند، چیزی جز خشونت در انتظارم نیست.

در یک لحظه تصمیم گرفتم: فرار کنم.

پاهایم می‌دوید و قلبم می‌لرزید. نمی‌دانستم به کجا، اما می‌دانستم از چه چیزی می‌گریزم: بی‌عدالتیِ پوشیده در لباس قدرت.

این حکایت مصداقی است از ترس در مدارس ایران بود ، حال چگونه در جامعه رسوخ می‌کند و‌چگونه نهادینه می‌شود را  برسی کنیم.

 ترس یک پروژه سازمان یافته است که  نظام‌های اقتدارگرا آن را سازماندهی می‌کنند. بنابراین  ترس یک حادثه نیست؛ یک پروژهٔ مهندسی‌شده است. این پروژه در پنج لایه اجرا می‌شود:

۱. خانواده: نخستین میدان مهار

خانواده، اولین آزمایشگاه ترس است؛ جایی که مناسبات فرهنگی و تربیتی، به‌جای گفت‌وگو، بر اطاعت و انضباط اجباری استوار می‌شود. حکومت‌ها می‌دانند که اگر ترس در خانه نهادینه شود، جامعه بعدها کمترین مقاومت را نشان می‌دهد (در پارگرافهای بالا توضیح کافی داده‌ام) .

۲. مدرسه: نهادسازی فرمان‌بری

مدرسه دومین میدان تولید ترس است.محیطی که تحت کنترل کامل ساختار قدرت قرار دارد و کودک از همان سال‌های نخست می‌آموزد «اطاعت کند، نه فکر». مدرسه در این‌جا به‌جای پرورش شهروند، سرباز خاموش می‌سازد. بی دلیل نیست که تنبیهات شدید بدنی  حتی در حد مرگ در مدارس اجرا می‌شود، «تنبیه» می‌تواند انواع مختلف داشته باشد: از تذکر شفاهی تا تحقیر، تا فحش، تا ضرب بدنی — و مواردی مرگ دانش اموز.

تنبیه در مدارس ایران برای تولید ترس تبدیل به «فرهنگ انضباط‌سازی» شده است.  متاسفانه دانش‌آموزان یا خانواده‌ها ممکن است به دلیل ترس، شرم، یا بی‌اعتمادی گزارش ندهند. اگر هم گزارش دهند ، احتمالا فریاد رسی نخواهد بود

۳. دین: تقدیس ترس

مرحله سوم، استفاده از دین است؛ جایی که ترس به زبان تقدس ترجمه می‌شود. وقتی قدرت به دین تکیه می‌کند، ترس نه‌فقط قانونی، بلکه «واجب» و «مقدس» جلوه داده می‌شود. در این‌جا ترس، شکل وجدان مذهبی به خود می‌گیرد.

یکی از نمونه های تولید ترس در دین همین  اتهام «مرتد» می‌باشد. در بسیاری از سنت‌های دینی نه صرفاً یک عنوان اعتقادی، بلکه ابزاری برای تولید و بازتولید ترس بوده است. جامعهٔ دینی، برای نگه‌داشتن افراد در چارچوب‌های اعتقادی، از سازوکاری استفاده می‌کند که در آن خروج از ایمان، نه یک انتخاب فردی، که تهدیدی علیه نظم جمعی معرفی می‌شود.

چنین نظامی، فردی که از دین خارج می‌شود نه یک انسان با انتخاب شخصی، بلکه «تهدید» معرفی می‌شود؛ کسی که وجودش را خطرناک جلوه می‌دهند تا فردی که باید دفع، طرد یا حذف شود تا ترس در دل بقیه جا بگیرد و گریز از هنجار مقدس ناممکن شود. در چنین ساختاری، ترس دینی فقط احساس نیست، سازوکار کنترل است؛ و مفهوم مرتد یکی از کارآمدترین ابزارهای آن در تاریخ بوده است.

۴. رسانه: کارخانه تولید هراس

رسانه‌های حکومتی، هراس را به‌صورت صنعتی تولید می‌کنند. مردم هر روز میان دو گزاره ثابت نگه داشته می‌شوند: «دشمن پشت در است» و «شما در خطر هستید.» این چرخه دائمی، جامعه را در وضعیت اضطراب نگه می‌دارد تا امکان کنش سیاسی از آن گرفته شود.

به عبارتی ، آنچه از مدرسه آغاز می‌شود و در دین و سیاست عمق می‌گیرد، سرانجام در رسانه به شکل یک «کارخانهٔ تولید هراس» کامل می‌شود؛ کارخانه‌ای که مواد خامش ترس‌های پراکنده مردم است و محصول نهایی‌اش جامعه‌ای مطیع و خاموش. همان ترس‌هایی که کودک در کلاس درس تجربه می‌کند — از تحقیر و تنبیه تا برچسب‌ خوردن — بعدها در زبان دین شکل الهیاتی می‌گیرد و در سیاست به ابزار کنترل بدل می‌شود، در رسانه بازتولید می‌شود و به خانه‌ها تزریق می‌گردد. رسانهٔ حکومتی با بزرگ‌نمایی تهدیدهای بیرونی و داخلی، ساختن دشمن دائمی، برچسب‌زنی، و تکرار روایت‌های آخرالزمانی، همان مکانیزمی را ادامه می‌دهد که مدرسه آغاز کرده: شهروندی که همواره باید بترسد تا هرگز نپرسد. به این ترتیب، چرخهٔ ترس کامل می‌شود؛ از کلاس درس تا خطبهٔ نماز و صفحهٔ تلویزیون، هراس به مهم‌ترین کالای مصرفی جامعه بدل می‌شود

۵. قانون: تبدیل عدالت به تهدید

آخرین حلقه، قانون است؛ نهادی که باید حافظ عدالت باشد، اما هنگامی که از عدالت تهی شود، خود به ابزار رسمیِ ترس تبدیل می‌شود. در چنین وضعیتی، قانون نه پناهگاه شهروند که ابزار تهدید اوست.

بنا براین قدرتِ بی‌پایگاه، همیشه از ترس تغذیه می‌کند. ترس را به مدرسه می‌فرستد، به خانه می‌برد، در کتاب‌های درسی می‌کارد و بر زبان معلم و مأمور و منبر جاری می‌کند. در خانه بازتولید می‌کند و در رسانه تکثیر می‌کند.

در ایران رژیم تمامیت خواه، قانون را به جای آن‌که پناهگاه مردم و ابزار عدالت باشد، به سلاح قدرت تبدیل می‌کند.

به بیان ساده‌تر: قانون باید محافظ باشد،  با بازوهای نیروهای امنیتی و پلیسی ( که ایران “ کلکسینور انواع  آن است”   به ابزار ترساندن و خاموش‌کردن شهروند بدل می‌شود. ودر در چنین ساختاری:

قاضی و دادستان به جای بی‌طرفی، در نقش بازوی سرکوب عمل می‌کنند.

تعریف جرم مبهم و کش‌دار است تا هر رفتاری بتواند «تهدید» تلقی شود.

مجازات‌ها نه برای اصلاح، بلکه برای عبرت‌گیری جمعی طراحی می‌شوند.

دستگاه عدالت نه بر بنیاد حق و انصاف، بلکه بر اساس حفظ قدرت تصمیم می‌گیرد.

قانون از «حمایت فرد» به «کنترل جامعه» تغییر مأموریت می‌دهد.

به این ترتیب، آنچه باید ستون عدالت باشد، تبدیل می‌شود به تهدیدی دائمی بر سر مردم؛ قانون دیگر امنیت نمی‌آورد، ترس تولید می‌کند.

هر یک از این لایه‌ها ظرفیت آن را دارد که به‌طور مستقل موضوع یک پژوهش مفصل جامعه‌شناختی یا روان‌کاوانه قرار گیرد؛

اما نه مجال این یادداشت اجازه آن را می‌دهد، و نه قصد من ورود به جزئیاتی است که متخصصان این حوزه باید به آن بپردازند.

 چه باید کرد؟

قدرت‌هایی که از ترس تغذیه می‌کنند، در حقیقت بر گسست خود حکومت می‌کنند. ترس، مردم را ساکت می‌کند اما رام نمی‌کند؛ قدرت را نگه می‌دارد اما پایدارش نمی‌سازد.

وقتی آگاهی آغاز شود، ترس پایان می‌گیرد؛

و وقتی ترس پایان گیرد، حکومت‌هایی که با آن زنده بوده‌اند، بی‌دفاع می‌شوند. در تاریخ هیچ ملتی ثبت نشده که آگاه شده باشد و همچنان بترسد.

به همین دلیل است که می‌گویم:

«ترس بقای حکومت‌هاست، اما نابودی‌شان را نیز در خود حمل می‌کنند»

هیچ حکومتی نتوانسته با ترس آینده بسازد؛ فقط سقوط امروز خود را عقب انداخته است.

و شاید آن نوجوانی که از پله‌های مدرسه گریخت، فقط از تنبیه نمی‌گریخت؛ او نخستین گام را برای خروج از دایرهٔ وحشت برداشت. گامی کوچک اما سرنوشت‌ساز.

او از «ترس» فاصله گرفت و به «آگاهی» نزدیک شد—

آگاهی‌ای که امروز در این یادداشت با شما شریک می‌شوم،

برای آن‌که بدانیم:

**ترس، ابزار حکومت‌هاست؛

اما پایان ترس، آغاز ملت است.**

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *