واقعیت و یا تخیل

By | دی ۹, ۱۴۰۴

«زنِ زنده»؛
چرا ترانه علیدوستی و نرگس محمدی برای ذهنِ توطئه‌زده قابل‌تحمل نیستند؟

واکنش بخشی از جامعه ایران به ترانه علیدوستی و نرگس محمدی، بیش از آن‌که نقد سیاسی باشد، افشاگر یک الگوی فکری فرسوده است:
ناتوانی در پذیرش عاملیت زنِ معترض.

باید از ابتدا تفکیک کرد. همه‌ی منتقدان این دو زن یک‌دست نیستند. نقد به سلبریتی‌محوری، نقد به رسانه‌های جریان اصلی، یا حتی تردید نسبت به کارآمدی برخی کنش‌ها، می‌تواند مشروع باشد. مسئله از جایی شروع می‌شود که نقد، جای خود را به انکار سوژه می‌دهد؛ جایی که زن نه به‌مثابه کنشگر، بلکه به‌عنوان پروژه، ابزار یا محصول پشت‌پرده تصور می‌شود.

در هر دو مورد، با الگویی تکرارشونده روبه‌رو هستیم. زنی موضع می‌گیرد، هزینه می‌دهد، دیده می‌شود؛ و بلافاصله ماشین توطئه‌سازی روشن می‌شود. برای ترانه علیدوستی، برچسب «بی‌بی‌سی» و «پروژه رسانه‌ای»؛ برای نرگس محمدی، تمرکز وسواس‌گونه بر «آرایش»، «چهره سالم» و این پرسش تلویحی که چرا «به‌اندازه کافی درهم‌شکسته نیست». تفاوت‌ها ظاهری است؛ منطق، یکی است: انکار استقلال کنش.

مدافعان این نگاه معمولاً می‌گویند مسئله زن‌بودن نیست، مسئله «نمادسازی» است. اما اگر واقعاً مسئله نمادسازی بود، چرا بدن زن به میدان اصلی داوری تبدیل می‌شود؟
چرا:
آرایش = مشکوک
شادابی = ساختگی
زنده‌ماندن = سناریو

در این منطق، زن نمی‌تواند هم معترض باشد و هم زنده. یا باید قربانیِ مطلق باشد، یا ابزار قدرتی پنهان. اگر ایستاد، اگر فرو نریخت، اگر هنوز زیبایی و کنترل بر بدنش را حفظ کرد، فوراً از دایره‌ی «باورپذیری سیاسی» خارج می‌شود.

این نگاه از خلأ نیامده است. ریشه‌هایش را می‌شود در تاریخ سیاسی ما دید:
در تجربه‌ی سرکوب‌های عمیق که بدبینی مزمن تولید کرده،
در سنت‌های چپ اردوگاهی که فرد را همیشه مظنون می‌دانست،
و در شکست‌های پی‌درپی سیاسی که مسئولیت را به «توطئه» تبعید می‌کند.
اما این زمینه‌ها، توجیه نیستند؛ توضیح‌اند. و توضیح، ما را از مسئولیت فکری معاف نمی‌کند.

نرگس محمدی این تناقض را عریان‌تر از همه کرد. زنی که سال‌ها زندان، شکنجه و هزینه را از سر گذرانده، وقتی زنده، ایستاده و آراسته بیرون می‌آید، برای ذهن توطئه‌زده قابل هضم نیست. نه چون شواهد کم است، بلکه چون این تصویر «امید» تولید می‌کند. و امید، مسئولیت می‌آورد: مسئولیتِ پذیرفتن اینکه مقاومت همیشه به فروپاشی جسم ختم نمی‌شود.

ترانه علیدوستی نیز به همین دلیل آماج حمله است. نه به‌خاطر ضعف موضع، بلکه چون یادآور واقعیتی ناراحت‌کننده است: زنان طبقه متوسط، تحصیل‌کرده و آگاه هم بخشی از جامعه ایران‌اند؛ با صدا، با مطالبات واقعی، و با حق کنش مستقل. حذف آن‌ها از معادله، نه تحلیل طبقاتی است و نه رادیکالیسم؛ صرفاً ساده‌سازی واقعیت برای فرار از پیچیدگی جامعه است.

در نهایت، این نوع قضاوت‌ها—حتی اگر با نیت مخالفت با قدرت بیان شوند—ناخواسته همان منطق جمهوری اسلامی را بازتولید می‌کنند: کنترل بدن زن، مشروط‌کردن مشروعیت او به ظاهرش، و بی‌اعتبار کردن صدایش با تهمت. تفاوت فقط در واژگان است، نه در ساختار.

مسئله ترانه علیدوستی یا نرگس محمدی نیست.
مسئله این است که ما تا چه حد آماده‌ایم زنِ معترضِ زنده، زیبا و مستقل را به‌عنوان یک سوژه سیاسی بپذیریم—نه نماد، نه پروژه، نه استثنا.

شاید پرسش نهایی این نباشد که «چه کسی پشت‌پرده است؟»
بلکه این باشد:
چرا تخیل سیاسی ما فقط زنِ له‌شده را باور می‌کند،
و از زنِ ایستاده می‌ترسد؟

و این ترس، بیش از هر چیز، فقر تخیل سیاسی ما را عیان می‌کند.
ریگا
۲۷ دسامبر ۲۰۲۵
فرشید نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *