قدرت‌های سنتی بسیج‌کننده در ایران (مانند ملی‌گرایی در برابر دشمن خارجی) کارکرد خود را از دست داده‌اند و حالا تهدید خارجی بیشتر شبیه به جرقه‌ای در انبار باروت داخلی عمل می‌کند

By | ۱۴۰۴-۱۱-۱۶
ایران و عبور از هراس

در بسیاری از بحث‌های سیاسی جاری، برخی همچنان به یک نظریه ساده‌انگاشته تمسک می‌جویند که می‌گوید: هرگونه حمله آمریکا به ایران به‌طور خودکار منجر به اتحاد مردم پشت سر نظام، تحت پرچم میهن‌پرستی و مقابله با تجاوز خارجی خواهد شد.

اما تحلیل‌های موجود، این فرضیه را از اساس باطل می‌کنند و حتی از درون خودِ نظام، شواهد روشنی ارائه می‌دهند که نشان می‌دهد واقعیتِ ایران دقیقاً در جهت عکس در حال حرکت است. ما با دولتی منسجم که از بحران‌ها برای تقویت مشروعیت خود بهره می‌برد روبرو نیستیم؛ بلکه با نظامی مواجهیم که اقتدارش از درون در حال فرسایش است و با یک بحران وجودی واقعی دست‌وپنجه نرم می‌کند.

اول: زمانی که نظام به فروپاشی سلاح «ترس» اعتراف می‌کند

خطرناک‌ترین موضوعی که گزارش‌های غربی فاش می‌کنند، اعتراف سران نظام در جلسات خصوصی با رهبری است؛ مبنی بر اینکه «ترس» که برای دهه‌ها ابزار اصلی کنترل بود، دیگر برای مهار جامعه کافی نیست. وقتی مقامات ارشد می‌گویند خشم عمومی به سطحی رسیده است که ابزارهای سرکوب دیگر نمی‌توانند اطاعت را تضمین کنند، این یعنی شکاف در رابطه میان دولت و جامعه به امری ساختاری تبدیل شده است، نه گذرا. زمانی که آن‌ها اعتراف می‌کنند مردم آماده‌اند دوباره با نیروهای امنیتی مقابله کنند، در واقع پذیرفته‌اند که وفاداری شکسته شده و «هراس» دیگر سوپاپ اطمینان نیست. در علوم سیاسی، این لحظه‌ای بسیار مخاطره‌آمیز است: وقتی سطح ترس کاهش می‌یابد، نظام‌های اقتدارگرا ستون اصلی خود را از دست می‌دهند.

دوم: سرکوبی که به جای تقویت بازدارندگی، آن را درهم شکست

کارزار سرکوب اخیر در ماه ژانویه (دی‌ماه)، که به‌عنوان شدیدترین سرکوب از سال ۱۹۷۹ توصیف شده است، نظام را به جایگاه تسلط باز نگرداند، بلکه آنچه از ابهت و هیبت آن باقی مانده بود را نیز نابود کرد.

مقامات سابق به صراحت می‌گویند: دیوار ترس فرو ریخته است

این عبارت تنها یک توصیف رسانه‌ای نیست، بلکه یک تشخیص سیاسی دقیق است. هنگامی که معادله ترس فرو می‌پاشد، رفتار جامعه به‌طور ریشه‌ای تغییر می‌کند: مردم دیگر هزینه‌ها را آن‌گونه که نظام می‌خواهد محاسبه نمی‌کنند، بلکه بر اساس کرامت و خشم خود تصمیم می‌گیرند. در چنین شرایطی، شوک‌های خارجی به جای آنکه عامل انسجام باشند، به عامل انفجار تبدیل می‌شوند.

سوم: ترس واقعی در لایه‌های قدرت

نکته قابل تامل اینجاست که هشدار درباره پیامدهای هرگونه حمله آمریکا، نه از سوی اپوزیسیون، بلکه از درون خودِ نظام شنیده می‌شود. مقامات هشدار می‌دهند که حتی یک ضربه محدود ممکن است معترضان را جسور کرده و آسیب جبران‌ناپذیری وارد کند. این زبانِ بسیج عمومی نیست، بلکه زبانِ نگرانی وجودی است. نظام درک کرده است که فشار نظامی منجر به وحدت ملی نخواهد شد، بلکه با خشم داخلی هم‌افزایی ایجاد کرده و آن را به یک رویارویی تمام‌عیار تبدیل می‌کند. به عبارت دیگر: آتش زیر خاکستر است و هر جرقه خارجی می‌تواند آن را شعله‌ور کند.

چهارم: تفاوت زمانه… و فروپاشی مشروعیت

در گذشته، حملات آمریکا یا اسرائیل منجر به اعتراضات گسترده نمی‌شد، اما امروز اوضاع تغییر کرده است. چرا؟ زیرا مشروعیت نظام به دلیل عوامل زیر فرسوده شده است:

  • کشتار سیستماتیک

  • فساد ساختاری

  • فقر روزافزون

  • شکاف طبقاتی

  • بن‌بست سیاسی

هنگامی که اعتبار از بین می‌رود، دیگر گفتمان ملی‌گرایانه برای جبران آن کافی نخواهد بود. میهن‌پرستی نمی‌تواند پوششی برای نظامی باشد که اعتماد مردمش را از دست داده است. زمانی که حداقلِ اعتماد وجود نداشته باشد، تهدیدهای خارجی نه به ابزاری برای بسیج توده‌ها، بلکه به آینه‌ای برای نمایش ضعف تبدیل می‌شوند.

پنجم: از اصلاح‌طلبی تا مشروعیت‌زدایی

اظهارات چهره‌هایی همچون میرحسین موسوی بیانگر یک تحول کیفی در ماهیت مخالفت‌هاست. سخن او مبنی بر اینکه «بازی تمام شده است»، یک اعتراض اصلاح‌طلبانه نیست، بلکه اعلام یک گسست سیاسی است. ما دیگر با مطالباتِ «بهبودِ وضع موجود» روبرو نیستیم، بلکه با نفی کل نظام مواجهیم. این یک انتقال از منطقِ «گلایه‌مندی» به منطقِ «مشروعیت‌زدایی» است؛ و این خطرناک‌ترین چیزی است که یک قدرت سیاسی می‌تواند با آن روبرو شود.

ششم: صدای مردم… ترازوی احساسات تغییر کرده است

شاید آنچه صحنه را به بهترین شکل خلاصه می‌کند، گواهیِ آن پدری است که فرزندش را از دست داده است. این مرد نه از دفاع از میهن سخن می‌گوید و نه از تقابل با آمریکا؛ او از انتقام از نظام سخن می‌گوید. تحول عمیق دقیقاً در همین‌جا نهفته است:

  • خشم، قدرتمندتر از میهن‌پرستی شده است.

  • تلخیِ تجربه‌ها، قوی‌تر از شعارهاست.

  • درد، فراتر از هرگونه گفتمانِ بسیج‌کننده است. مرکز ثقل عاطفی در جامعه ایران تغییر کرده است.

نتیجه‌گیری

آنچه این تحلیل ارائه می‌دهد، فروپاشی کاملِ افسانه «اتحاد پیرامون پرچم» در مورد ایران است. این نظریه شاید در کشورهای منسجم با نهادهای کارآمد و مشروعیت باقی‌مانده موفق باشد، اما در نظام‌هایی که اساس آن‌ها بر سرکوب و ترس استوار است، شکست می‌خورد.

در ایرانِ امروز:

  • ضربه نظامی، شکاف‌ها را ترمیم نخواهد کرد.

  • صفوف را متحد نخواهد ساخت.

  • وفاداری را باز نخواهد گرداند.

  • و باعث تقویت دولت نخواهد شد.

بلکه برعکس، این ضربه به انفجار سرعت می‌بخشد، شکاف را عمیق‌تر می‌کند و نظام را در برابر آزمون بقا قرار می‌دهد.

چرا نظام می‌ترسد؟

زیرا رهبری نظام از تمام آنچه گفته شد آگاه است. آن‌ها می‌دانند که جامعه تغییر کرده، ترس عقب‌نشینی کرده، مشروعیت فرسوده شده و خشم انباشته شده است. آن‌ها می‌دانند که هرگونه رویارویی خارجی دیگر یک «سپر» نخواهد بود، بلکه یک «آشکارکننده» است؛ آشکارکننده میزانِ سستی و شکنندگی نظام.

به همین دلیل دقیق، آن‌ها هراسانند. ترس آن‌ها نه از خودِ ضربه نظامی، بلکه از آن چیزی است که ممکن است در داخل به راه بیفتد؛ از لحظه‌ای که دیگر پس از آن، عقربه‌های ساعت به عقب باز نخواهند گشت.


خلاصه نهایی: این متن به زیبایی استدلال می‌کند که قدرت‌های سنتی بسیج‌کننده در ایران (مانند ملی‌گرایی در برابر دشمن خارجی) کارکرد خود را از دست داده‌اند و حالا تهدید خارجی بیشتر شبیه به جرقه‌ای در انبار باروت داخلی عمل می‌کند.

برگرفته از نداءالوطن

بشاره جرجس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *