شبها با صدای انفجار و لرزش خفیف دیوارها از خواب میپرند و صبح را با ویدیوهای دود و آتش آغاز میکنند. همزمان با روشن شدن هوا، چراغ مغازهها دوباره روشن میشود، اتوبوسها در خیابانها حرکت میکنند و ظاهر شهر تلاش میکند شبیه «یک روز عادی» بماند.
«جنگ» حالا بخشی از زندگی روزمره در ایران شده است.
در خیابانهای بسیاری از شهرها، مغازهها نیمهبازند، صاحبان مغازهها ساعات کار را کوتاهتر کردهاند و بسیاری از ادارهها با تعداد نیروی کمتر یا بهصورت دورکاری فعالیت میکنند.
ترافیک در مقایسه با روزهای پیش از شروع جنگ کمتر شده و بخشی از مردم ترجیح میدهند فقط برای کارهای ضروری از خانه بیرون بروند.
آنچه فضای اجتماعی را شکل میدهد، ترکیبی است از خستگی طولانیمدت از بحرانهای سیاسی و اقتصادی، ابهام نسبت به نتیجه این جنگ، و شکاف در برداشت مردم از معنای آن.
برای برخی، این حملات نشانه فرسوده شدن یک ساختار سیاسی است و برای برخی دیگر، مقدمه دورهای تازه از ناامنی و بیثباتی.
در تماسها و روایتهای شهروندان از شهرهای مختلف، سه احساس همزمان دیده میشود: امید گسترده به تغییر سیاسی، نگرانی گروهی از ویرانی و فرسایش بیشتر زندگی روزمره و نوعی انتظار و سردرگمی در میان مردمی که خود را میان «تغییر محتمل» و «خطر باقی ماندن حکومت» معلق میبینند.
امیدواریهای بزرگ؛ شاید این پایان جمهوری اسلامی باشد
در ساعات نخست موج اصلی حملات، زمانی که خبر هدف قرار گرفتن بیت رهبری و مراکز نظامی و امنیتی در نقاط مختلف کشور منتشر شد، بخشی از مخالفان حکومت بسیار امیدوار شدند؛ امیدی که بر زمینه سالها اعتراض، سرکوب و بنبست سیاسی سوار بود.
کامران، ۴۰ ساله، ساکن تهران، میگوید فضای شبکههای اجتماعی در همان روز اول کاملا متفاوت بود: «وقتی اولین انفجارها شنیده شد، خیلیها میگفتند شاید این آخر کار جمهوری اسلامی باشد. تصور میکردند اگر حملات ادامه پیدا کند، حکومت خیلی سریع فرو میریزد.»
در آن ساعات، تصاویر نورهای ناگهانی در آسمان، رد موشکها و انفجارهای بزرگ در دوردست روی صفحه تلفن همراه مردم ظاهر میشد و گروههای مختلف در پیامرسانها پر شده بود از حدس و تحلیلهای فوری:
- آیا این حملات محدود است یا قرار است گستردهتر شود؟
- آیا ساختار قدرت در ایران میتواند این حجم از فشار نظامی و سیاسی را تاب بیاورد؟
کامران میگوید: «بعضیها حتی میگفتند شاید چند روز بیشتر طول نکشد.»
این امید، بهویژه در میان کسانی دیده میشد که از سالها قبل در اعتراضات شرکت کرده بودند و هر بار در نهایت با بازگشت وضعیت به حالت قبل و سختتر شدن فضای امنیتی روبهرو شده بودند.
برای آنها، هدف قرار گرفتن مراکز نظامی و امنیتی، نشانهای بود از اینکه شاید این بار وزن فشار خارجی معادله را عوض کند.
از جنگ خوشحال نیستیم، اما شاید تنها راه تغییر باشد
مهدی، ۳۵ ساله، کارمند یک شرکت خصوصی، میگوید بسیاری از مخالفان حکومت با احساسات پیچیدهای به جنگ نگاه میکنند: «هیچکس از جنگ خوشحال نمیشود. ولی بعضیها میگویند اگر این جنگ باعث سقوط جمهوری اسلامی شود، شاید ارزشش را داشته باشد.»
او میگوید این نگاه بیشتر از دل تجربه سالهایی شکل گرفته که اعتراضات گسترده در شهرهای مختلف، با وجود هزینههای انسانی سنگین، به تغییر ساختاری منجر نشد و هر بار بعد از فروکش کردن خیابان، شرایط امنیتی سختتر شد: «سالها مردم اعتراض کردند و هیچ چیز تغییر نکرد. بعضیها فکر میکنند شاید فشار خارجی تنها چیزی باشد که میتواند این سیستم را تغییر بدهد.»
در برابر این نگاه، مخالفانی هم هستند که با یادآوری تجربه کشورهای دیگری که بعد از جنگ خارجی سالها درگیر جنگ داخلی و فروپاشی نهادهای دولتی شدند، تاکید میکنند که «تغییر از بیرون» میتواند به هزینهای بسیار طولانی برای جامعه تبدیل شود.
این بحثها، در جمعهای کوچک و در گفتوگوهای آنلاین، اختلاف نظرهای جدید میان منتقدان حکومت ایجاد کرده است. شکافی میان کسانی که «هر شکافی در وضع موجود» را فرصت میبینند و کسانی که نگرانند کشور وارد چرخهای شود که پایانش روشن نیست.
نگرانی از ویرانی؛ در جنگ همیشه مردم عادی آسیب میبینند
گروهی از شهروندان از همان ابتدا با اضطراب به جنگ نگاه میکردند. نگرانیای نه فقط از تعداد قربانیان، بلکه از فرسایش زیرساختها و طولانی شدن وضعیت استثنایی.
لیلا، ۳۴ ساله، ساکن اصفهان، میگوید بسیاری از مردم از گسترش حملات میترسند: «بعضیها میگویند حتی اگر حکومت بد باشد، جنگ راه حل نیست. چون در جنگ همیشه مردم عادی آسیب میبینند.»
در شهرهای بزرگ، این نگرانی بیشتر به شکل ترس از تخریب شبکه آب، برق، راهها، بیمارستانها و مراکز تولید دیده میشود. زیرساختهایی که همین حالا هم زیر فشار سالها تحریم، کمبود سرمایهگذاری و فرسودگی قرار دارند.
تجربه قطعیهای مقطعی برق و اینترنت و اختلال در سامانههای دولتی و بانکی در روزهای نخست حملات، برای بسیاری نشانهای بود از اینکه با تداوم جنگ، زندگی روزمره میتواند بهطور جدی مختل شود.
امیر، ۴۵ ساله، صاحب یک مغازه در تهران، میگوید: «خیلیها میگویند اگر برق و آب و کارخانهها آسیب ببینند، کشور سالها عقب میافتد. حتی اگر حکومت تغییر کند، بازسازی چنین خرابیهایی خیلی زمان میبرد.»
برای این گروه، جنگ بیش از آن که وعده تغییر باشد، خطری است که میتواند بحران اقتصادی موجود را به نقطهای برساند که دسترسی به کالاهای اساسی، دارو و خدمات اولیه دشوارتر شود، صفها طولانیتر شود و فشار بر طبقات کمدرآمد چند برابر شود.
اما همینها هم وقتی ازشان سوال کنی موافق استمرار حملات هستی یا توقفشان، میگویند: «هزینه جنگ زیاد است اما به رفتن جمهوری اسلامی میارزد.»
جنگی که بیشتر در شب احساس میشود
طبق گزارشهای رسمی و غیررسمی، بخش قابل توجهی از حملات هوایی در ساعات پایانی شب و بامداد، با هدف قرار دادن مراکز نظامی و فرماندهی در حاشیه یا درون بافت شهری انجام شده است.
برای بسیاری از شهروندان، تجربه مستقیم جنگ در این روزها بیش از هر چیز در قالب صداها و لرزشهای شبانه و تغییر در الگوی خواب و بیداری قابل لمس است.
رضا، ۳۸ ساله، ساکن شمال تهران، میگوید: «بمباران مثل چیزی که توی فیلمها میبینیم نیست. بیشتر صدای انفجارهای شدید است. کوتاه ولی با لرزش.»
او شب اول حملات را چنین توصیف میکند: «اول فکر کردیم شاید انفجار گاز بوده. ولی بعد فهمیدیم حمله بوده.»
در بسیاری از محلهها، با اولین صدای غیرعادی، چراغها روشن میشود، خانوادهها به اتاقی دورتر از پنجرهها میروند و تلفنهای همراه به سرعت در دستها میچرخد تا اگر اینترنتی در دسترس باشد، آخرین خبرها و ویدیوها دیده شود.
پرسش مشترک بسیاری از مردم بعد از هر انفجار یک چیز است: «کجا را زدند؟»
اما در شرایطی که اینترنت با قطع و اختلال جدی روبهروست و دسترسی به اطلاعات لحظهای دشوار شده، پاسخ دقیق معمولا دیر میرسد یا پر از تناقض است.
شهرهای نیمهتعطیل
در روزهای بعد از شروع حملات، بسیاری از شهرهای بزرگ حالتی بینابینی پیدا کردهاند؛ نه کاملا تعطیل و نه در وضعیت عادی. برخی نهادهای دولتی هم ساعات کارشان را کاهش دادهاند و به بخشی از کارمندان اجازه داده شده از خانه کار کنند.
علی، راننده تاکسی در تهران، میگوید: «خیلی از ادارهها تعطیل شدهاند یا به کارمندها گفتهاند نیایند. خیابانها خلوتتر است.»
در معابر اصلی، رفتوآمد هنوز برقرار است، اما حجم ترافیک در مقایسه با روزهای پیش از جنگ کمتر شده و بسیاری از مردم تلاش میکنند کارهای خود را در کوتاهترین زمان ممکن انجام دهند.
بعضی مغازهها، بهخصوص آنهایی که خدمات غیرضروری ارائه میکنند، ترجیح دادهاند فعلا بسته بمانند. در مقابل، فروشگاههای مواد غذایی، نانواییها و داروخانهها همچنان فعالند؛ هرچند در برخی مناطق، مردم خریدهایشان را بهصورت فشردهتر و انبوهتر انجام میدهند تا کمتر بیرون بروند.
علی میگوید: «سوپرمارکتها و فروشگاههای مواد غذایی باز هستند. مردم هنوز برای کارهای ضروری بیرون میآیند.»
این وضعیت، تصویری از شهری میسازد که در ظاهر در حرکت است، اما سرعت و ریتمش کندتر شده و همه چیز زیر سایه حمله احتمالی بعدی قرار دارد.
شکاف میان روایت رسمی و برداشت مردم
یکی از مشخصههای مهم این دوره، فاصله میان تصویر جنگ در روایت رسمی و تجربه روزمره مردم است.
رسانههای حکومتی تلاش میکنند حملات را محدود، کنترلشده و همراه با «پاسخ متقابل» نشان دهند، و بر کارآمدی سامانههای دفاعی و «موفقیت در دفع بخش بزرگی از حملات» تاکید کنند.
حمید، ۵۲ ساله، کارمند یک شرکت خصوصی، میگوید که بسیاری از مردم به روایت رسانههای دولتی اعتماد ندارند: «تلویزیون میگوید ما پیروزیم و طرف مقابل نابود شده. ولی مردم خبرهای دیگر را هم میبینند.»
در عین حال، اختلالهای گسترده اینترنت و محدود شدن دسترسی به پلتفرمهای پرمخاطب، دسترسی به منابع خبری متنوع را دشوار کرده و افراد را بیشتر به تلویزیونهای خارج از کشور و گروههای بسته داخلی، شنیدهها و «پیامهای فورواردی» وابسته کرده است.
نتیجه این وضعیت، فضایی است که در آن هیچ منبع خبریای تصویر کاملی در اختیار ندارد و مردم تلاش میکنند با کنار هم گذاشتن تکههای مختلف اطلاعات، تصویری نسبی از واقعیت بسازند.
سیل شایعات روان در شهر
در غیاب جریان شفاف و قابل اتکای اطلاعات، شایعات با سرعتی بسیار زیاد منتشر میشوند و گاه در فاصله چند دقیقه از یک نقطه شهر یا یک کانال ناشناس، به دهها گروه خانوادگی و محلی میرسند.
لیلا میگوید: «گاهی در یک ساعت چند خبر مختلف میشنوی. یکی میگوید فلان جا را زدهاند، یکی میگوید فلان مقام کشته شده.»
او میخندد و اضافه میکند: «چند ساعت بعد معلوم میشود درست نبوده.»
این فضای مبهم باعث شده بسیاری از مردم تلفنهای خود را لحظهای از خود دور نکنند؛ هر نوتیفیکیشن میتواند حامل خبری باشد که ناگهان تصمیمات روزمره یک خانواده را عوض کند، از بیرون رفتن برای خرید گرفته تا فکر کردن به ترک شهر.
رفتن یا ماندن؟
در روزهای نخست جنگ، گزارشهایی از حرکت برخی خانوادهها به سمت شهرهای کوچکتر و مناطق دورتر از مراکز نظامی منتشر شد. حرکتهایی که بیشتر شبیه جابهجایی موقت بوده است تا مهاجرت طولانیمدت.
سارا، ۳۶ ساله، میگوید: «بعضیها رفتند شمال یا خانه اقوامشان.»
با این حال، خلاف جنگهایی که در آن شهرها به سرعت خالی میشوند – و حتی جنگ ۱۲ روزه، در این مورد خروج گسترده و سراسری رخ نداده است. بسیاری بهدلیل نداشتن امکانات مالی، وابستگی شغلی، یا نبود مقصد امن مشخص، ترجیح دادهاند در خانههای خود بمانند و خطر را در شهری که به آن عادت کردهاند، تحمل کنند. خیلیها هم منتظر لحظه سقوط هستند تا آنجا که باید، «به خیابان بیایند و ضربه نهایی را خودشان به حکومت بزنند.»
سارا میگوید: «خیلیها به خصوص جوانها ترجیح دادند در خانههای خود بمانند.»
برای بسیاری، ماندن به معنای حفظ حداقلی از ثبات است. آنها میدانند ترک شهر هزینههایی دارد که شاید از توانشان خارج باشد.
از امید تا ناامیدی
با گذشت روزها و روشنتر شدن این واقعیت که ساختار سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی گرچه به سختی، اما همچنان فعال است و حملات عمدتا بر مراکز مشخص نظامی و زیرساختی متمرکز شده، بخشی از امید اولیه در میان مخالفان حکومت با تردیدهایی روبهرو شده است.
کامران میگوید: «بعضیها که اول فکر میکردند حکومت سریع سقوط میکند، حالا میگویند شاید این جنگ هم بدون تغییر واقعی تمام شود.»
گزارشها از تداوم کار دستگاههای امنیتی، حضور نیروهای نظامی در خیابانها و تلاش حکومت برای نمایش تسلط بر اوضاع، این تصور را تقویت کرده که حتی در شرایط جنگی هم، ابزارهای کنترل داخلی به قوت خود باقی مانده است.
این وضعیت، بخشی از شهروندان را به این جمعبندی رسانده که جنگ لزوما به معنای تغییر فوری نیست، اما کامران میگوید: «ما خستهایم. همه راهها را رفتهایم و شاید الان باید صبورتر باشیم.»
روزهای آرام و شبهای پرصدا
الهام، معلمی در کرج، تجربه این روزها را چنین توصیف میکند: «روزها ممکن است هیچ اتفاقی نیفتد و شهر آرام باشد. ولی شب که میشود همه منتظرند ببینند صدای انفجار میآید یا نه.»
الگوی حملات شبانه باعث شده بسیاری از خانوادهها عادت کنند که پیش از تاریک شدن هوا کارهای بیرون از خانه را تمام کنند و برنامه روزانهشان را بهگونهای تنظیم کنند که در ساعات حساس در خانه باشند.
این تضاد میان آرامش نسبی روز و اضطراب فشرده شبانه، در روایتهای مختلف تکرار میشود؛ شهر در روز تلاش میکند خود را عادی نشان دهد، اما با فرا رسیدن شب، سکوت قبل از هر صدای بلند، به بخشی از زندگی تبدیل میشود.
جامعه در حال انتظار
در میان همه این روایتها، یک حس مشترک دیده میشود: انتظار برای «مرحله بعدی» بدون اینکه کسی تصویر روشنی از آن داشته باشد.
رضا میگوید: «هیچکس نمیداند این جنگ به کجا میرسد. بعضیها میگویند بزرگتر میشود، بعضیها میگویند زود تمام میشود.»
او لحظهای مکث میکند و ادامه میدهد: «الان بیشتر مردم فقط منتظرند ببینند قدم بعدی چیست.»
در کشوری که در سالهای اخیر از اعتراضات سراسری تا فشار تحریمها و تنشهای منطقهای را تجربه کرده، جنگ برای بسیاری از شهروندان نه یک رویداد جداگانه، بلکه حلقه دیگری در زنجیره بحرانهایی است که به آن خو گرفتهاند. حلقهای که معنای نهایی آن هنوز روشن نیست و همین ندانستن، شاید سنگینترین بخش این تجربه باشد.
نعیمه دوستدار
