اما ما
بر خاکِ تازه
به جایِ فاتحه
موسیقی گذاشتیم.
نه از بیحرمتی،
که از خشمِ مقدسِ زندگی.
چون مقتول
با زبانِ قاتل
آرام نمیگیرد.
رقصیدیم
تا مرگ را
از دهانِ استبداد بیرون بکشیم،
و دوباره
انسانیاش کنیم.
تو جان را گرفتی،
اما شور را نه—
شور
هنوز در رگهای ما جریان دارد.
استکهلم
۱۵ فوریه ۲۰۲۶
وقتی که وداع به حماسه بدل می شود.
آنچه بر سر مزار جانباختگانِ ما میگذرد، دیگر “عزاداری” نیست؛
یک “گسستِ آیینی” (Ritualistic Rupture) تمامعیار است.
ما در حال تماشای پایانِ یک عصرِ هزارساله و آغازِ یک رنسانسِ ایرانی هستیم.
در روانشناسیِ ناخودآگاهِ جمعیِ ما، “مرگ” همواره با “ترس”، “طلبِ بخشش” و “واسطهگریِ کلماتِ عربی” گره خورده بود.
حتی بیاعتقادترینها هم محضِ احتیاط، برای “آنطرف” فاتحهای نذر میکردند.
اما چه شد که اینبار، مادران و پدران داغدار، آن “توشهی آخرت” را دور ریختند و به جایش “رقص” را برگزیدند؟
پاسخ در یک حقیقتِ روانشناختی هولناک نهفته است:
وقتی “قاتل” با همان آیات و صلوات ماشه را میکشد، “مقتول” دیگر نمیتواند با زبانِ قاتل بدرقه شود.
این خانوادهها دچارِ یک “شناختِ شهودی” شدهاند:
آنها میدانند کلماتی که وردِ زبانِ جلاد است، نمیتواند آرامبخشِ روحِ قربانی باشد.
پس آنها “زبانِ دینِ رسمی” را که به ابزارِ مرگ تبدیل شده، پس زدند
و به “زبانِ جهانیِ زندگی” (رقص و موسیقی) پناه بردند.
این رقصِ بر سرِ مزار، بیاحترامی به مُرده نیست؛
بلکه “تقدسزدایی از مرگِ ایدئولوژیک” است.
این رنسانسِ ماست:
بازگشت از “آسمانهای ترسناک” به “زمینِ گرم و زنده”.
آنها میرقصند تا بگویند: “تو جانش را گرفتی، اما شوری که در رگهایش بود را نمیتوانی بگیری.”
این دیگر پایانِ خط نیست؛
این اعلامِ پیروزیِ “فرهنگِ زندگی” بر “فرهنگِ شهادتطلبی” است.
” تاریخ خواهد نوشت :
“ایرانیان ، قومی بودند که حتی مرگ را هم از چنگالِ استبداد بیرون کشیدند و آن را دوباره “انسانی” کردند.”
به قول خانم دهکردی؛
“رقص سوگ” اوج اندوه و تجلی آرزوهای نزیسته جانباختگان است.
استکهلم
۲۸ مارس ۲۰۲۶
فرشید نوروزی
