«سپاهانشهر» منطقهای در جنوب کلانشهر اصفهان و در دامنه کوه صفه که از سال ۱۳۷۰ تأسیس شد و امروز یکی از مناطق «بالای شهر» اصفهان به شمار میرود. جمعیت این منطقه در سال ۱۴۰۱ حدود ۳۹ هزار نفر اعلام شده بود. شهرکی که به علت موقعیت جغرافیایی و نزدیکی به یکی از پایگاههای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، و وجود خانههای سازمانی برخی نهادها، در اعتراضات سالهای گذشته چندان در خبرها چشمگیر نبوده اما امسال شاهد جمعیت گسترده معترضان، و البته همچون دیگر نقاط کشور، سرکوبی شدید بوده است. صدها تن تنها در این شهرک بازداشت، مجروح و کشته شدند. «کیهان لندن» با دو ساکن این شهرک که در سرکوبها حضور داشته و آسیب دیدهاند گفتگو کرده است.
ساسان، از جوانان ساکن سپاهانشهر است که در دورههای پیشین اعتراضات هم حضور داشته و امسال در شهرک خودشان با «جمعیت عظیم» مردم روبرو شده و در همین منطقه به اعتراضات پیوسته است. او در گفتگو با «کیهان لندن» میگوید از حوالی ساعت هشت شب هجدهم دیماه سیل جمعیت شکل گرفت و بعد از دو سه ساعت در عمل خیابانها در دست مردم بود.
پرند، ۳۹ ساله، مادر یک پسر ۱۰ ساله و از ساکنان سپاهانشهر هم تجربه مشترکی از «سیل جمعیت» دارد و بازگو میکند که من وقتی جمعیت را دیدم، باور کردم پس از سالها انتظار زمان موعود برای سرنگونی جمهوری اسلامی رسیده است. خوشحال بودم که قطرهای از دریای حضور مردم هستم.
بهنظر میرسد کمرنگ بودن اعتراضات در این شهرک طی دورههای پیشین، سبب اشتباه محاسباتی نهادهای امنیتی درباره بروز اعتراضات در این شهرک شده بود و با حضور هزاران نفر در خیابانها «غافلگیر» شدند. به همین علت سرکوب شب نخست -هجدهم دیماه- بیشتر با باتوم و تیرهوایی و شلیک گلوله ساچمهای بود که البته قربانیان زیادی هم داشت. از شب دوم اما شرایط تغییر کرد و نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی محور سرکوب را در دست گرفته با اسلحههای جنگی مردم را سرکوب کردند.
ساسان میگوید «در فاصله ساعت ۷ تا ۱۰ سرکوب بیشتر دست نیروهای بسیج و نیروی انتظامی بود. اولش با مدارا بود مثلا تیر هوایی میزدند، اما به یکباره از حدود ساعت ۹ و ۱۰ سرکوب شدید شد و به هر طریقی تلاش داشتند جمعیت را متفرق کنند و با اسلحه ساچمهای به سمت مردم شلیک میکردند.»
همان دقایق هم پرند با فرزندش در میان جمعیت بود. او به «کیهان لندن» میگوید شرایط شغلی همسرش طوری است که هجدهم تا ساعت ۱۲ شب سر کار بود. او میگوید از دو روز قبلش تردید داشته به اعتراضات برود یا نه؛ علتش هم این بوده که کسی در اطرافش نبوده که بتواند فرزندش را به آنها بسپارد اما غروب پنجشنبه که برای خرید به بیرون رفته بود، هنگام برگشت چند مأمور با لحنی بد به او نهیب میزنند که به خانه برود و این موضوع تصمیم او برای حضور در اعتراضات را یکسره کرد: «وقتی با آن لحن توهینآمیز به من پرخاش کردند یک لحظه فکر کردم چرا من به عنوان یک شهروند حتی برای خرید شیر و نان هم نباید آزادی داشته باشم و مورد توهین قرار بگیرم، حالا مشکلات و محرومیتهای مختلف اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بماند. آنجا تصمیم را گرفتم و چون از دو روز قبل با همسرم درباره رفتن یا نرفتن صحبت کرده بودیم، اساماس دادم که «میروم». همسرم هم در پاسخ نوشت «مراقب خودتون و ایران و آزادی باش». با گذشت چند روز هنوز وقتی اساماس همسرم را میبینم اشک در چشمانم جمع میشود.»
پرند میگوید تصور نمیکرده سرکوب مسلحانهای اتفاق بیافتد: «وقتی از مجتمع بیرون آمدیم جنب و جوش جمعیت در کوچه مشخص بود تعداد زیادی قصد حضور در خیابان را دارند اما وقتی وارد خیابان اصلی شدیم با سیل جمعیت روبرو شدم. دست پسرم را گرفته بودم و با جمعیت پیش میرفتم. برخی در خیابان برخی در پیادهروها حرکت میکرد. چند دقیقه بعد نمیتوانستم سر و ته جمعیت را ببینم. به خاطر اینکه پسرم همراهم بود سعی میکردم در حاشیه پیادهرو حرکت کنم ولی چون مردم فقط شعار میدادند و هیچکس خشونتی بهکار نمیبرد و حتی واقعا بسیاری با خنده و روی گشاده در حال شعار دادن و حرکت بودند تصور نمیکردم سرکوب مسلحانه صورت بگیرد. دو سه تا از دوستانم را هم دیدم که آنها هم خانوادگی آمده بودند و ما در جمعی حدود یازده نفره با هم حرکت میکردیم. از جلوی جمعیت صدای تیر هوایی آمد اما مردم ادامه دادند. کمی بعدتر از اوایل جمعیت هیاهو شروع شد، و بعد صدای شلیک و جمعیت پراکنده شد و همه فرار میکردند، برخی جوانها هم پناه گرفته بودند و شعار میدادند و سنگ به سمت نیروهای بسیجی و انتظامی شلیک میکردند. ما چون اول جمعیت نبودیم نفهمیدیم چطور درگیری شروع شد اما مأموران به سرعت به ما هم رسیدند که در حال فرار بودیم. دنبال مردم میآمدند. جایی ما همگی داخل یک کوچه پیچیدیم و چیزی نمانده بود به مجتمع خودمان برسیم اما شلیک شد و پسرم فریاد زد و خودم احساس کردم چند جا در ران و باسنم سوخت. بچه را بغل کردم و با دوستانم خودمان را به سرعت به پارکینگ مجتمع رساندیم و در را بستیم و تازه متوجه شدیم گلوله ساچمهای خوردهایم اما چون شلیک از فاصله بود هر کدام چند ساچمه خوردیم و خیلی عمیق در تنمان فرو نرفته بود. یکی از همسایهها که پرستار بازنشسته است من، پسرم و دوستان مجروحم را در خانه درمان کرد. شش ساچمه به شانه و کمر پسرم خورده و بچه با اینکه درد کشید اما میگوید من قهرمان هستم.»
شب نوزدهم اما سپاهانشهر با حضور نیروهای سپاه پاسداران و سرکوبی شدید روبرو شد و فاجعه کشتار و تصاویر دردناک برای اهالی سپاهانشهر در از شامگاه نوزدهم رقم خورد. ساسان میگوید «شب اول تا جایی که من اطلاع دارم از تیرهای ساچمهای استفاده کردند اما شب دوم مستقیم با تیر جنگی شلیک میکردند و اغلب سر را هدف قرار میدادند. خیلیها کشته و زخمی شدند.»
مردم شعارهای شب اول، «جاویدشاه»، «این آخرین نبرده پهلوی بر میگرده» و «مرگ بر دیکتاتور» را سر میدادند. پرچم جمهوری اسلامی را هم آتش زدند. سرکوبها شدید و تیراندازی به سوی مردم بیدفاع آغاز شد.
ساسان میگوید «شب دوم یکی از دوستان من از ناحیه صورت آسیب دید و خودم از ناحیه پا آسیب دیدم. نفهمیدم چی شد. موقع فرار پایم سوخت و بعد یک جایی شبیه سوختگی و کبودی توأم روی آن ماند. دکتر معتقد است تیر اشکآور به پایم برخورد کرده اما خودم واقعا در آن شرایط متوجه نشدم چی خورد و چه اتفاقی افتاد.»
ساسان میگوید پس از آسیب و فرار، به یک کلینیک کوچک در اصفهان مراجعه کردهاند؛ کلینیک کوچکی که حتی بیمارستان هم نیست و اتاق عمل هم ندارد اما صحنههای وحشتناکی را آنجا شاهد بوده است؛ صحنههایی که دامنه تکاندهنده سرکوب و کشتار را نشان میداد.
یک پسر جوان یک نوجوان ۱۵ ساله را دیده بود که تیر خورده و کنار خیابان رها شده بود. سوارش کرده بود و به کلینیک رسانده بود؛ بچه نوجوان توی سفیدرانش تیر خورده بود و خونریزی زیادی کرده بود و وقتی رساندش کلینیک بچه جان داده بود. نه اسمش مشخص بود و نه نشانیاش. یکی را آورده بودند حدود ۳۴ ساله که کلا یک تکه از استخوان جمجمه نداشت و محتویات سرش پیدا بود. یکی دیگه هر دو پاش تیر خورده بود و خونریزی شدید داشت. یکی جوانش مرده بود و جنازهاش روی تخت مانده بود و ضجه میزد و التماس میکرد که دکترها و پرستارها نجاتاش بدهند. میدانست مرده، ولی باز التماس میکرد. یکی داشت داد میزد و به خامنهای و جمهوری اسلامی فحش میداد. یکی عزیز غرق در خون و در حال مرگش را دیده بود و کف کلینیک غش کرده بود. مدام کف کیلینیک قرمز میشد از خون، تی میکشیدند، دوباره خون جاری میشد، دوباره تی میکشیدند. صدای ناله و فریاد و …. . اینقدر این صحنهها تکاندهنده و باورنکردنی بود که ما درمان را بیخیال شدیم و با شوک و بهت به خانه رفتیم.»
پرند هم میگوید وضعیت در شب دوم «اسفناک» شد؛ او به علت جراحت خودش و فرزندش بیرون نرفته بود اما صداهای ممتد تیراندازی را میشنیده و شاهد سرکوب یک دختر جوان بوده است: «از سر شب صدای تیر جنگی میآمد و صدای شلیکها با شب اول تفاوت داشت. اولش چند صدای مهیب شبیه انفجار آمد. بعدها گفتند نارنجک صوتی بوده که برای متفرق کردن جمعیت زدهاند. صدای همهمه و شعار و فریاد با هم به گوش میرسید. پنجره خانه ما به کوچه دید داد اما صداها از خیابان اصلی که کمی آنطرفتر بود کاملا به گوش میرسید. گاهی معترضان به کوچه ما که از هر دو طرف به کوچههای دیگری راه دارد فرار میکردند و مأموران غالبا با موتور و گاهی با ماشین سمند و ون دنبالشان میکردند.»
او تعریف میکند که «حدود ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه شب یک دختر که تنها بود به سمت کوچه دوید. من از پنجره نگاه میکردم، دختر میدوید. یک موتوری که دو مأمور یگان ویژه سوارش بودند دنبالش بودند و بهش تیراندازی کردند. دختر تیر خورد و افتاد زمین و جیغ میکشید. موتوری رسید به دختر و دورش چند بار چرخید و بعد یک ماشین ون سفید که شیشههاش دودی بود آمد و نگه داشت، دختر را در حالیکه نمیتونست بایستد و پاش زخمی بود کشیدند روی زمین و سوارش ون کردند و بردند. مثل کابوس بود. انگار صدای جیغ و التماسهای دختر هنوز شبها در کوچه میپیچد.»
ساسان میگوید شب دوم درهای مجتمعشان که لب خیابان اصلی است را باز گذاشته بودند تا مردم بتوانند پناه بگیرند. او خودش در اعتراضات بوده و بعد هم به همراه دوست به کلینیک رفته بود، اما از خانواده شنیده که در یک هجوم سرکوبگرانه مأموران، تعداد زیادی از مردم به مجتمع آنها پناه میآوردند. اهالی ساختمان درها را میبندند و قفل میکنند. حدود ۴۰ تا ۵۰ مأمور بسیجی و یگان ویژه با انداختن گاز اشکآور و شلیک به پارکینگ هم موفق به ورود به مجتمع نمیشوند. در نهایت بعد از چهار پنج ساعت و در نیمه شب میروند. مردم با امن شدن وضعیت به خانههایشان میروند و اهالی ساختمان به سرعت فیلمهای دوربینهای مدار بسته را پاک میکنند تا شهروندان پناه آورده به مجتمع بعدها قابل شناسایی نباشند. مأموران امنیتی صبح شنبه بیستم دیماه با ورود به مجتمع هارد دوربینها را برده و گفتهاند فیلمها را ریکاوری میکنند.
ساسان میگوید مأموران امنیتی که برای بردن هارد دوربین مراجعه کردند همگی ماسک زده بودند. میگوید «با اینکه برای وحشتآفرینی و شناسایی مردم بیدفاع آمده بودند اما گویا خودشان بیشتر میترسیدند شناسایی شوند.»
این دو شهروند ساکن سپاهانشهر مجروحدزدی و پیکردزدی از بیمارستانها را شنیده و در اطرافیانشان نمونههایی از این موارد داشتهاند. ساسان میگوید یکی از همسایههایشان دو پسر جوان دو قلو داشت. یکی از پسرها کشته شده و پیکرش را پیدا کرده و به خاک سپردند اما پسر دیگر همچنان مفقود است؛ نه در میان بازداشتیها و نه در میان کشتهها خبری از او نیست. از این خانواده برای تحویل پیکر پسر کشته شده یکونیم میلیارد تومان طلب کرده بودند.
او توضیح میدهد «در همان روزهای اول مأموران امنیتی به کسانی که شناسایی کرده بودند زنگ میزدند، مثلا یکی از دوستان من ماسک هم زده بوده ولی شناسایی شده بود باهاش تماس گرفته بودند. یا برخی را شناسایی و در روزهای بعد با مراجعه به خانههایشان بازداشت کردهاند.»
ساسان میگوید به دلیل همین پیکردزدی و مجروحدزدیها یکی از همسایهها یک نفر از خانوادهاش کشته شده و یکی دیگر تیر خورده است. از ترسشان آنکه تیر خورده را به بیمارستان نبردند و خانه هم نیاوردند و بردنش در یک اصطبل در نزدیکی سپاهان شهر، اما بعد از چند ساعت این مجروح هم جانش را از دست میدهد.
ساسان تأکید میکند که «میزان آمار کشته داخل اصفهان خیلی بالاست، اصلا با عدد و رقم ۱۲ هزار یا ۲۰ هزار نفری که اعلام شده همخوانی ندارد.»
پرند میگوید همسرش سپیدمدم شنبه بیستم دی که از سر کار به خانه بر میگشته دیده که با ماشین آبپاش شهرداری در حال شستن خیابانها هستند. موضوعی که ساسان هم به آن اشاره دارد و میگوید «با ماشین آبپاش جاهایی که خون ریخته شده را میشستند.»
«این رد خون و صحنههای دلخراش کشتار و سرکوب مردم بیدفاع از حافظه ما قابل شستن نیست»؛ این را پرند با گریه میگوید؛ «من همه تنم درد میکند. جای ساچمهها نه؛ همه تنم. قلبم درد میکند. همهاش اشک میریزم و پر از خشم و نفرتم و این همه تنفری که در وجودم است آزارم میدهد. این کشتار حق مردم نبود. چطور ممکن است چند صد نفر آدم برای آنکه در قدرت بمانند هزاران نفر را به رگبار ببندند و میلیونها نفر را عزادار کنند و یک ملت را اینطور رنجور و دردمند؟ ارزش دارد؟ آنها قدرت را برای حکومت بر چه کسی میخواهند؟ باور کنید جمهوری اسلامی از بیستم دی تمام شده است. گورش را با گور آن دهها هزار نفر معترض پرپر شده کنده است.»
