در سوگ امروز، با امید در فردا

By | بهمن ۷, ۱۴۰۴

من از تبعید می‌نویسم؛ نه از جای امن فراموشی، بلکه از جایی که حافظه با آدم می‌آید، می‌نشیند و رها نمی‌کند. تبعید فقط دوری از جغرافیا نیست بلکه  زندگی کردن در فاصله‌ای‌ است میان آنچه بر ما گذشته و آنچه هنوز، با سماجتی هولناک، تکرار می‌شود. و اگر خطری بزرگ‌تر از سرکوب وجود داشته باشد، نه باتوم است و نه گلوله، بلکه فراموشی است؛ همان جایی که قدرت نفس می‌کشد و دوباره قد می‌کشد.

ایران امروز جامعه‌ای خسته است؛ خسته از فشار ممتد، از فقر و بی‌ثباتی، از زیستن در وضعیتی اضطراری‌ که حکومت اسلامی سال‌هاست بر مردم تحمیل کرده است. قطع ارتباط، قطع اینترنت، فقر روزمره، گرانی و خاموشی صداها، نشانه‌های سیاستی آشناست: کنترل جامعه از راه فرسودن روان آن. در جهان امروز، قطع اینترنت فقط یک تصمیم فنی نیست؛ بریدن مردم است از کار، از بانک، از درمان و از ساده‌ترین شکل ارتباط انسانی. این خشونت ساختاری‌ست؛ بی‌صدا، اما عمیق و ویرانگر.

برای فهم امروز، اما، باید جرأت نگاه کردن به گذشته را داشت. خرداد ۱۳۶۰ برای من فقط یک تاریخ نیست. آن روز در خیابان‌های تهران، با دوربینی در دست برای ثبت واقعیت و تهیه گزارش حضور داشتم، نه با سلاح. در میدان فردوسی، در هجوم وحشیانه نیروهای حزب‌الله، جراحات شدیدی برداشتم و ساعاتی بعد خود را در بیمارستان یافتم؛ جایی که باید پناه درمان باشد، اما آن روزها به صحنه‌ای از فروپاشی اخلاق بدل شده بود. آنچه دیدم یک حادثه‌ی فردی نبود؛ تصویری عریان از نظمی بود که خشونت را عادی کرده بود، نظمی که در آن انسانِ زخمی هنوز «دشمن» تلقی می‌شد. سال‌ها طول کشید تا بفهمم آن تجربه فقط رنج شخصی من نبود، بلکه بخشی از حافظه‌ی سرکوب‌شده‌ی یک نسل بود.

آن زمان عاملان خشونت اغلب جوان یا نوجوان بودند‌ با عنوان «سربازان اسلام». بی‌تجربه، اما مطیع؛ خام، اما بی‌رحم. خشونت برایشان استثنا نبود، وظیفه بود. سال‌ها گذشت، جنایت پشت جنایت به نام آنان ثبت شد و امروز همان نسلِ سرکوب در رأس قدرت ایستاده است. آموزش دیده‌اند، تجربه اندوخته‌اند و منابع و امکانات در اختیار دارند. خشونت دیگر خام و پراکنده نیست؛ حرفه‌ای، سازمان‌یافته و محاسبه‌شده شده است. آنچه امروز در خیابان‌ها می‌بینیم انحراف از گذشته نیست، ادامه‌ی همان منطق است؛ با این تفاوت که این‌بار دانش، تکنولوژی و پول در خدمت همان قساوت قرار گرفته‌اند. آنچه امروز رخ می‌دهد، از نظر دامنه و عمق، فراتر از جنایت‌های دهه‌ی شصت است: کشتار در دل شهر، زیر نگاه کودکان، زیر دوربین‌ها، بی‌هیچ شرمی؛ گویی جز صدای جان‌دادن مردم، چیزی آرام شان نمی‌کند.

این روزها گاه می‌خوانیم که مبدأ جنایات حکومت اسلامی را به سال‌های ۱۳۸۸ یا نهایتاً دهه‌ء هفتاد نسبت می‌دهند؛ گویی خشونت پدیده‌ای متأخر بوده است. اما تاریخ چیز دیگری می‌گوید. حکومت اسلامی نخستین قتل‌عام‌های خود را در همان سال‌های آغازین قدرت، در خیابان‌های ۱۳۶۰ و سپس در زندان‌های ۱۳۶۷ رقم زد. آنچه امروز رخ می‌دهد نه آغاز، که ادامه‌ی همان مسیر است. به‌رسمیت ‌شناخته‌شدن ۳۱ اوت ۱۹۸۸ به‌عنوان روز جنایت علیه بشریت، و بزرگداشت سالانه‌ء جان‌باختگان آن فاجعه در کانادا، یادآور این حقیقت است که حافظه‌ء تاریخی، اگرچه در داخل سرکوب می‌شود، اما در جهان خاموش نمانده است.

این روزها را باید به خاطر سپرد؛ نه برای انتقام و نه برای خودحق‌پنداری، بلکه برای فهم ساختار قدرت. باید دانست که با «خطا» یا «سوءمدیریت» روبه‌رو نیستیم، بلکه با سیستمی مواجه‌ایم که خشونت دینی را قانونی می‌کند و نسل‌به‌نسل بازتولید می‌کند. مشکل اصلی ما همین‌جاست: ما تاریخ را زود فراموش می‌کنیم و قدرت دقیقاً از همین فراموشی تغذیه می‌کند.

نوشتن امروز نه تهییج است و نه وعده دادن به  فردای فوری. نوشتن حفظ حافظه است و زنده نگه داشتن افق آینده. جامعه‌ای که گذشته‌اش را بفهمد، کم‌تر فریب می‌خورد و دیرتر فرو می‌پاشد. این چله‌ء سیاه، هرقدر هم طولانی، صاحب ابدیت نیست. اینجاست که زبان شعر نه برای تزئین، بلکه برای شهادت دادن وارد می‌شود؛ آن‌جا که سیاست از گفتن بازمی‌ماند، شعر حقیقت را حمل می‌کند. شاملو از رنج جست‌وجوی قافیه گفت، نه برای ستایش رنج، بلکه برای افشای قدرتی که از کلمه می‌ترسد؛ و آن قفل افسانه‌ای، هرقدر هم سنگین، نه جاودانه است و نه شکست‌ناپذیر.

ای ایران من، من از تبعید می‌نویسم، اما رو به مردم؛ با اندوهی عمیق که جان و تنم را دربرگرفته است. درست است که ذهنم سوگِ کشتار مردم را در خود حمل می‌کند، اما امیدی که با همه‌ء زخم‌ها هنوز خاموش نشده است. من هنوز به فردا فکر می‌کنم نه از سر ساده‌دلی، بلکه از تجربه‌ای که به من آموخته هیچ قدرتی نتوانسته است برای همیشه بر حافظه‌ی مردم حکومت کند. آن‌ها می‌توانند صداها را قطع کنند، ارتباط را ببندند و جامعه را در اضطراب نگه دارند، اما نمی‌توانند اندیشه را زندانی کنند یا امید را از ریشه برکنند. امید نه فریاد است و نه هیجان زودگذر. امید ایستادن آرام مردمی‌ست که تصمیم گرفته‌اند فرسوده نشوند، خودشان را جمع‌وجور کنند و در دل این تاریکی برای ماندن و ساختن آماده بمانند. تاریخ نه با شتاب، که با سماجت تغییر می‌کند و آنچه امروز سنگین و بسته به نظر می‌رسد، روزی با دست‌های همین مردم گشوده خواهد شد. در این سرزمین شب‌ها همیشه بلند بوده‌اند، اما هیچ شبی صاحب ابدیت نبوده است؛ سپیده نه با اجازه‌ء قدرت، که با پایداری مردم از راه می‌رسد.

من با خواندن دوباره‌ی این سطرها برای ویرایش، مثل هر انسان دیگری عمیقاً متأثر شدم. دلم برای مردمم سوخت؛ مردمی که بی‌پناه و دلیرانه در برابر سپاه دین سالار این ایام ایستادند؛ و اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شد. با این‌همه، می‌دانم که آزادی هرگز بی‌بها به دست نیامده است. این اشک‌ها، اگر به آگاهی گره بخورند و به فراموشی سپرده نشوند، خود بخشی از همان بهایی‌اند که تاریخ از ما خواسته است؛ بهایی برای آن‌که انسان بمانیم و برای آن‌که روزی، آزاد زندگی کنیم.

به امید آزادی ایران.
نوشته های هفتگی آرشاک شجاعی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *